یش از بیست سال است که در کانادا زندگی میکنم، اما در تمام این سالها بهسختی با چیزی به نام «هویت کانادایی» روبهرو شدهام. نه در موسیقیاش، نه در سینمایش، و نه در ضرباهنگ زندگی روزمرهاش نشانی از آن حس مشترکی یافتم که بتوان آن را «ما بودن» نامید. بله، خوانندگان کانادایی مشهوری داریم، اما در خود کانادا کمتر از آنها بهعنوان نماد ملی یاد میشود. فیلمهای کانادایی؟ در جشنوارهها گاهی میدرخشند، اما شور و افتخاری که در دیگر کشورها پیرامون آثار ملی میبینی، در اینجا کمتر دیده میشود. به قول دنی کوتِه، فیلمساز کانادایی، «موفقیت در کانادا یعنی اول خارجیها تو را جدی بگیرند، بعد نوبت خود کاناداییها میرسد.» فرهنگ در اینجا همواره پشت نقابی از «چندفرهنگی بودن» پنهان شده است—بدون آنکه تلاشی جدی برای شکل دادن به یک هویت جمعی صورت گیرد. مگر در کبک، که مردمش به زبان، تاریخ و فرهنگ خود افتخار میکنند، در دیگر استانها بهسختی میتوان چنین شور و غروری را یافت. کانادا، تا همین اواخر، بیشتر شبیه به کشوری بود که هست، اما بودنی گنگ و بیصدا داشت؛ حضوری در سایه، بدون روایتی شفاف از خویشتن. حتی یکبار در رم، رانندهی تاکسیای که اهل اسلوونی بود، وقتی فهمید از کانادا آمدهام، با لبخندی طعنهآمیز گفت: «دو کشور در دنیا هستند که فقط وقتی بحث قطعنامههای حقوق بشر پیش میآید، یادم میافتد وجود دارند—یکی کانادا، یکی نیوزیلند.» جملهای ساده، اما بازتابی از تصویری است که دیگران از ما دارند: ملتی آرام، که بیشتر با احتیاط تعریف میشود تا با شخصیت. با اینهمه، در هفتههای اخیر، چیزی در حال تغییر است…
این موج جدید همچنین بازتابی در شبکههای اجتماعی دارد؛ هشتگهایی مانند #TrueNorth یا #ProudCanadian رواج بیشتری یافتهاند. جوانان کانادایی، که پیشتر شاید چندان ارتباطی با نمادهای ملی احساس نمیکردند، اکنون با انگیزههای نو به این مفاهیم روی آوردهاند. گروهی این روند را پاسخی به سیاستهای بحثبرانگیز دونالد ترامپ میدانند که با تهدیدهای تجاری و سخنان تحقیرآمیز خود، آتش خشم و در عین حال، احساس دفاع از «هویت کانادایی» را برافروخته است. بهعبارتی، حرفهای ترامپ دربارهی تبدیل کانادا به «ایالت پنجاهویکم» برای بسیاری از کاناداییها ضربهای بود بر غرور جمعیای که شاید تا آن زمان، در پسِ سکوت و بیتوجهی پنهان مانده بود.
اما این پرسش همواره مطرح است: آیا بازگشت و رشد حس ملیگرایی، آنهم در جهانی که شاهد فجایع ناشی از ناسیونالیسم افراطی بوده، در نهایت برای کانادا مفید خواهد بود؟ چه تضمینی وجود دارد که تأکید بر «کانادایی بودن» به همگرایی و همبستگی بینجامد، و نه تبعیض، و تنشهای تازه؟ آیا ملیگرایی میتواند در چارچوبی غیرمحافظهکارانه و مترقی بازتولید شود؟
به گمان من، این امکان از راه بازخوانی اندیشههای سیمون وی، فیلسوف فرانسوی، فراهم خواهد شد.
سیمون وی: فیلسوفی در تبعید، با هویتی شکننده
سیمون وی، فیلسوف و نویسندهی فرانسوی با سرگذشتی شگفتانگیز بود: خانوادهای یهودی داشت، اما در نوجوانی به تفکری نزدیک به کاتولیسم گرایش یافت؛ هرچند هرگز رسماً به کلیسا نپیوست و همیشه بیرون از نهادهای رسمی مذهبی باقی ماند. در عین حال، او از نظر سیاسی به جریانهای چپ متمایل بود؛ با کارگران همدلی میکرد و در کارخانهها برای فهم بهتر درد و رنج کارگران، مدتی به کارگری پرداخت. او حتی در ابتدای جنگ داخلی اسپانیا، به صف جمهوریخواهان پیوست تا علیه فاشیسم بجنگد.
این هویت چندوجهی—یهودیای که کاتولیک شد اما بیرون از کلیسا ماند، چپگرایی که با طبقهی کارگر زندگی کرد، مبارزی که عمیقاً صلحطلب بود—همه دست به دست هم داد تا زندگی و اندیشهی سیمون وی سرشار از تنشهای درونی باشد. همین تنشها در دوران جنگ جهانی دوم، وقتی که فرانسه اشغال شد و او مجبور به تبعید در لندن و نیویورک گردید، به اوج رسید. او در این تبعید، وضعیت انسان بیریشه را با تمام وجود حس کرد: کسی که نه بهطور کامل متعلق به وطنی است و نه از تعهد نسبت به آن رها میشود.
وی در کتاب مشهور L’Enracinement (ریشه داشتن)، چنین استدلال میکند که هر انسان، در کنار نیازهای مادی، به ریشهداشتن در یک خاک، تاریخ، فرهنگ و زبان نیز احتیاج دارد. بدون این احساس تعلق، فرد و جامعه به خلأیی هویتی دچار میشوند که زمینه را برای سلطهی بیرونی یا ظهور ایدئولوژیهای افراطی و خطرناک فراهم میکند. بیریشگی برای او بزرگترین تهدید برای سلامت روانی، اخلاقی و جمعی یک ملت بود. بااینحال، او هرگز این ریشه داشتن را با تعصب ملی هممعنا نکرد. در نگاه او، تعلق به یک جامعه یا فرهنگ، میتواند سنگبنای همدلی و گفتوگو با دیگران باشد؛ نه ابزاری برای نفی آنان.
به نظر وی، هنگامی که مردم یک سرزمین، احساس وابستگی عمیق به خاک، تاریخ، زبان و فرهنگشان را از دست بدهند، وارد نوعی خلأ هویتی میشوند. در این خلأ، زمینه برای شکلگیری ایدئولوژیهای افراطی—از فاشیسم تا ناسیونالیسمهای سمی—فراهم میشود یا جامعه بهراحتی میتواند پذیرای سلطهی بیرونی شود.
وی بهطور همزمان هشدار میدهد که «ریشه داشتن» هرگز نباید دستاویزی برای نفی دیگران باشد. برخلاف ملیگرایان افراطی که ریشه را بهانهای برای پاکسازیها و برتریطلبیهای قومی میکنند، سیمون وی از ریشه داشتنِ باز سخن میگوید.
ریشه داشتنِ باز در اندیشهی سیمون وی، به معنای آن است که انسان—یا جامعه—در عین پیوند عمیق با خاک، تاریخ، زبان و فرهنگ خویش، نسبت به دنیای بیرون و «دیگری» نیز گشوده باقی میماند. وی معتقد است فقدان ریشه، انسانها را در برابر سلطهی بیرونی و ایدئولوژیهای افراطی بیدفاع میکند؛ اما داشتن ریشههای عمیق نیز نباید به بهانهای برای نفرت از دیگران تبدیل شود. به بیان دیگر، سیمون وی میخواهد ما همزمان که هویت خویش را با تکیه بر میراث فرهنگی و تاریخی شکل میدهیم، ذهنی باز و همدل داشته باشیم و در فضای گفتوگوی بینفرهنگی مشارکت کنیم.
در این دیدگاه، «ریشه» منبعی برای معنا و سلامت روانی-اخلاقی است؛ اما تنها زمانی مفید خواهد بود که از آن برای برتریجویی یا تقابل با دیگر هویتها استفاده نشود. به باور وی، هر اندازه ریشههای ما محکمتر باشند، مسئولیتمان در برابر دیگری و آمادگیمان برای همدلی و تعامل با جهان بیشتر میشود. این ترکیب دوگانه—تعلق عمیق و ذهن گشوده—رمز شکلگیری آن چیزی است که وی از آن بهعنوان «ریشه داشتنِ باز» یاد میکند. با این دیدگاه ریشه داشتن، در عین حال که به فرد و جامعه معنای خاصی از تعلق میبخشد، میتواند آنها را به حس عمیقتری از همدلی و گفتوگوی بینفرهنگی مجهز کند.
خطرات «بیکشوری» در کانادا: پیوندی با اندیشههای سیمون وی
اگر اندیشههای سیمون وی را دربارهی «بیریشگی» بر وضعیت کانادا تطبیق دهیم، درمییابیم که در دهههای اخیر، احساس تعلق عمیق به هویت کانادایی در معرض فراموشی یا کمرنگی بوده است. نزد بسیاری از مردم، «کانادایی بودن» صرفاً به معنای «غیرآمریکایی بودن» یا «داشتن پاسپورت کانادایی» تقلیل یافت و پروژههای ملی بزرگ که میتوانست مردم را حول هدفی مشترک بسیج کند، کمتر مورد توجه قرار گرفتند.
این بیکشوری یا بیتوجهی به ریشههای ملی، چند پیامد عمده داشت:
۱. ضعف اعتمادبهنفس جمعی: در برابر تهدیدات بیرونی—چه سیاسی، چه اقتصادی—جامعهی کانادا گاه واکنشی منفعل یا مردد نشان میداد؛ زیرا انسجام لازم برای ایستادگی و مذاکرهی مقتدرانه را در خود نمیدید.
۲. رشد فاصله بین استانها و مناطق: وقتی ایدهای فراگیر از «ملت کانادا» وجود نداشته باشد، تمایلات استانی و منطقهای میتوانند به شکل مناقشات شدید بروز کنند. در نتیجه، بستر همکاریهای کلان (از توسعهی زیرساختها تا برنامههای رفاهی مشترک) تضعیف میشود.
۳. وابستگی فرهنگی و اقتصادی بیشتر به آمریکا: بسیاری از هنرمندان، کارآفرینان، و حتی نخبگان سیاسی، برای کسب شهرت و حمایت مالی، به بازار و ساختارهای آمریکایی تکیه کردهاند؛ این امر سبب کمرنگشدن هویت و توانمندی بومی در سطوح مختلف شده است.
آیا احساس تازهی ملیگرایی در کانادا، پاسخی مثبت است؟
در واکنش به مواضع دونالد ترامپ و نیز تحولاتی که نظم سیاسی و اقتصادی جهان را دستخوش تغییر کرده، به نظر میرسد کانادا اکنون شاهد نوعی بیداری هویت ملی است. این روند را میتوان در فضای سیاسی و رسانهای، در جشنوارههای فرهنگی، در میان علاقهمندان به نمادهای ملی یا حتی در گفتوگوهای روزمره مشاهده کرد. امواج این بیداری جدید، با آنکه ریشه در خشم یا حس تحقیرشدگی دارد، میتواند به فرصتی منحصربهفرد برای بازتعریف «کانادایی بودن» بدل شود
شکلگیری حس تازهی ملیگرایی در کانادا، افقی تازه برای تصمیمسازیهای کلان در اختیار سیاستمداران و جامعه میگذارد؛ زیرا همبستگی ملی، برآیند انگیزهها و باورهای مشترک شهروندان است که میتواند راه را برای اجرای طرحهای گسترده هموار کند. برای مثال، وقتی دولت فدرال بخواهد پروژهای مانند اصلاحات ساختاری در نظام بیمهی درمانی، راهاندازی خطوط سریعالسیر بینشهری یا سرمایهگذاری کلان برای کاهش انتشار گازهای گلخانهای را آغاز کند، اقناع و همراهکردن آحاد مردم و استانهای مختلف، یکی از چالشهای اصلی است. اما هنگامی که فضای عمومی جامعه با مفهوم «منافع ملی» پیوند بخورد و مردم ضرورت چنین اقداماتی را در چارچوب حفاظت از هویت ملی، ارتقای جایگاه کانادایا خدمت به آیندهی فرزندانشان ببینند، احتمال پشتیبانی همگانی از تصمیمهای سخت، به شکل چشمگیری افزایش مییابد.
در کشورهایی که ساختاری فدرال دارند—مانند کانادا—اختلافنظر میان استانها بر سر منافع محلی یا اولویتهای منطقهای میتواند هر ابتکار عمل بزرگ ملی را در نیمهی راه متوقف کند. اما وقتی احساس «ما بودن» در سطح ملی تقویت شود، تمایل استانها به همکاری و مصالحه بیشتر میشود؛ چراکه رهبران سیاسی و مردم، بهجای تمرکز صرف بر منافع کوتاهمدت محلی، به «افق بلندتر منافع مشترک» چشم میدوزند. در چنین فضایی، کار برای دولتهای استانی و فدرال در رسیدن به توافق یا توزیع عادلانهی منابع و نیز تقسیم مسئولیتها آسانتر خواهد بود.
نمادها و روایتهای مشترک تاریخی، همچون سرود ملی، مراسم فرهنگی، و حتی مسابقات ورزشی که در آن تیمهای کانادایی به رقابت میپردازند، فراتر از یک نمایش نمادین یا سرگرمی سادهاند. این آیینها، مردم را به یاد تاریخ مشترک، دستاوردهای جمعی، و چشماندازی واحد برای آینده میاندازند. در پی این یادآوری، شهروندان آمادگی بیشتری برای همکاری، فداکاری، و حتی پذیرش سیاستهای دشوار نشان میدهند—سیاستهایی که در شرایط عادی ممکن است با مقاومت یا بیتفاوتی مواجه شوند.
در همین زمینه، یائل تمیر در کتاب ملیگرایی لیبرال یادآور میشود که ملیگرایی، برخلاف تصور رایج که آن را پدیدهای جمعگرایانه و ضدفردیت میداند، در اصل پاسخی است به نیاز انسانها برای حفظ فردیت و تفاوت. او استدلال میکند که ملیگرایی نهتنها با فردگرایی در تضاد نیست، بلکه ابزاری برای حمایت از آن است. در جهانی که فشارهای همسانساز سیاسی، فرهنگی و اقتصادی افزایش یافته، ملتها و فرهنگهای ملی به افراد این امکان را میدهند که در قالب یک هویت مشترک، اما در عین حال منحصربهفرد، خود را ابراز کنند. ملیگرایی، از نگاه تمیر، راهی برای به رسمیت شناختن تفاوتهای فرهنگی، زبانی، تاریخی و زیباشناختی است—و این احترام به تفاوت، خود پیششرط رشد فردی و تحقق آزادی واقعی در جامعهای لیبرال محسوب میشود.
به این ترتیب، سرمایهی اجتماعی و هویتی که از حس ملیگرایی تغذیه میشود، میتواند کاتالیزوری برای شتاببخشیدن به اصلاحات ساختاری و زیرساختی و دفاع از فردگرایی باشد. از بازسازی و توسعهی خطوط ریلی و اتوبانهای سراسری گرفته تا بهکارگیری انرژیهای پاک یا بهبود سیستم آموزشی و بهداشتی، روایت «ما» در بطن قصهی ملی، انگیزه و اعتماد جمعی را بالا میبرد.
اما چه نوع ملیگراییای میتواند برای کانادا سودمند باشد؟
همواره این خطر وجود دارد که ملیگرایی از مسیر خود منحرف شده و به برتریجویی بیانجامد.
تجربهی تاریخی نشان میدهد که ناسیونالیسم، اگر بر پایهی نفرت از «بیگانه» شکل بگیرد، فرجام خوشی ندارد. اما اگر این احساس تعلق جمعی از ارزشهایی نظیر گوناگونی فرهنگی، عدالت اجتماعی، تعهد به جوامع بومی و مسئولیت جهانی الهام بگیرد، دیگر نهتنها مضر نیست، بلکه میتواند نیروی محرکهای برای پروژههای بزرگ ملی باشد. در چنین صورتی، احساس «ما» عمیقتر میشود و کانادا میتواند با همبستگی بیشتری، به حل مشکلاتی بپردازد که سالهاست از پیچیدگی و ابعاد کلانشان هراسان بوده است؛ مشکلاتی در زمینهی اقلیم و محیط زیست، انرژی، زیرساختهای حملونقل سراسری، و نیز حمایتهای اجتماعی گسترده و منسجم.
همان گونه که سیمون وی هشدار میداد اگر ملیگرایی به نژادپرستی و طرد دیگران بیانجامد، به همان بیماری تاریخی مبتلا میشود که فجایع قرن بیستم را رقم زده است. در مقابل، اگر ملیگرایی بر پایهی ارزشهای جهانی، آزادی و احترام به تنوع باشد، میتواند به روح جمعی نیرو ببخشد و انگیزهای برای تلاش مشترک و حرکت به سوی اهداف والاتر فراهم کند.
به بیان دیگر، وی به ما میآموزد که ریشه داشتن میتواند مکمل جهانوطنی باشد، نه ضد آن. بدینترتیب، وقتی کانادا خود را بهعنوان کشوری چندفرهنگی، مهاجرپذیر و متعهد به عدالت اجتماعی میشناسد، همین ویژگیها باید جزء جداییناپذیر «ملیگرایی نوین» باشد و زیرساخت اخلاقی آن را شکل دهد. هرگونه تلاش برای تحمیل فرهنگ واحد، حذف دیگری یا نفی ارزشهای جهانشمول، نهتنها با ذات تاریخی کانادا در تضاد است، بلکه کشور را به ورطهی افراطگرایی و جداییهای داخلی میکشاند.
نتیجهگیری: الگویی نوین برای «کانادایی بودن»
جمعبندی نهایی از اندیشهی سیمون وی این است که جوامع، درست مانند افراد، برای شکوفایی و سلامت، به «احساس تعلق» نیاز دارند؛ اما این تعلق باید گشوده باشد و در برخورد با گوناگونی و تفاوتهای انسانی عمیقتر شود، نه آنکه بر پایهی خالصسازی فرهنگی استوار گردد. حال آنچه امروزه در کانادا رخ داده—شکلگیری موجی از علاقه به نمادها و مفاهیم ملی—میتواند نقطهی آغازی برای غلبه بر گذشتهی نسبتاً بیتوجه به هویت ملی باشد.
اگر این موج، جایگاه خود را در گفتوگوهای ملی و سیاستگذاریهای کلان بیابد و همسو با اصول انسانی، جهانوطنی و چندفرهنگی پیش رود، میتواند سرمنشأ یک «ملیگرایی انسانی و باز» باشد—مدلی که ضمن پاسداری از ریشههای متنوع فرهنگی، راه را برای ساخت آیندهای مشترک هموار کند؛ آیندهای که در آن، هیچ گروهی احساس نکند بیرون از این «ما» ایستاده است. این الگو میتواند کانادا را در برابر فشارهای بیرونی مقاومتر سازد و در عین حال، همبستگی و انسجام را در درون، تقویت کند. در نتیجه، آنچه با خشم و واکنشی نسبت به تهدید آغاز شد، میتواند در نهایت به پروژهای سازنده، رو به آینده و فراگیر برای همهی مردمان این سرزمین تبدیل شود.