در اواخر زمستان سال ۱۴۰۳ نشر افق، مجموعهی جدیدی از داستانهای کوتاه حنیف قریشی را با ترجمهی پژمان طهرانیان را در کتابی با عنوان «زن گفت مرد گفت» جمعآوری و چاپ کرد. این کتاب شامل هشت داستان کوتاه و سه مقاله دربارهی ادبیات و داستاننویسی از حنیف قریشی است که توسط مترجم انتخاب شدهاند. داستانهای مجموعه عبارتند از: خیلی وقت پیش، دیروز- چهار صندلی آبی- دختر- چتر- صبح در کاسهی شب- زن گفت، مرد گفت- بستنی با ایزابلا- مرد مسابقه.
در این نوشته، قصد دارم به تحلیل یکی از داستانهای خصیصهنمای این مجموعه یعنی «داستان چهار صندلی آبی» بپردازم تا از این طریق با حالوهوای کلی داستانهای این مجموعه و سبک داستاننویسی قریشی آشنا شویم.
تحلیل داستان «چهار صندلی آبی»
اگر بخواهیم یک عنصر مشترک میان داستانهای مجموعۀ «زن گفت مرد گفت» پیدا کنیم، این عنصر، «روابط انسانی و کشمکشهای ناشی از آن» خواهد بود. بهعنوان مثال در داستان اول این مجموعه یعنی داستان «خیلی وقت پیش، دیروز» با رابطهی مردی همجنسگرا با والدینش و تأثیرپذیری او از آنها حتی پس از مرگشان روبهرو هستیم. در داستان «دختر» با رابطهی شخصیتهایی بهشدت متفاوت از هم یعنی مجید و نیکول آشنا میشویم. در داستان «چهار صندلی آبی» نیز با رابطهی شخصیتهای جان و دینا سروکار داریم؛ زن و مردی که بهتازگی به خانهای مشترک رفتهاند تا با هم زندگی کنند و حالا قرار است اولین مهمان آنها، هِنری، به خانهشان بیاید. از این لحاظ انتخاب عنوان «زن گفت، مرد گفت» برای این مجموعه بسیار مناسب است.
داستان «چهار صندلی آبی» از نظر پیرنگی بهشدت ساده مینماید. شخصیتهای یادشده، بهخاطر اولین مهمانشان باید بروند و «چهار صندلی آبی» را که قبلاً در یک حراجی خریدهاند، از مغازه تحویل بگیرند. آنها تصمیم میگیرند که صندلیها را پای پیاده تا خانه حمل کنند و در این راه بهشدت اذیت میشوند؛ مخصوصاً شخصیت مَرد که عملاً چیزی به تسلیم شدنش باقی نمیماند. در نهایت آنها موفق میشوند و به خانهشان میرسند. همین! همان پایهایترین و سادهترین اجزای یک ساختار کلاسیک داستانی دراماتیک: شخصیت چیزی میخواهد، برای رسیدن بهش تلاش میکند و درنهایت به آن میرسد. اما این سادگی بههیچعنوان نباید خواننده را فریب دهد. «چهار صندلی آبی» را از این جهت میتوان ادامهدهندهی سنت چخوفی-آمریکایی نویسندگانی مثل ریموند کارور و توبیاس وولف دانست. در این حالت باید به جزئیات توجه بیشتری بکنیم و ببینیم چهارتا صندلی ارزانقیمت آبیرنگ چگونه قرار است استعارهای باشد از تمام کشمکشهایی که ممکن است این زوج متحمل شوند و شاید هم تحمل نکنند و از هم جدا شوند. برای این منظور بهتر است داستان را، مانند ساختار کلاسیک ارسطویی خودش، به سه قسمت تقسیم کنیم:
پیش از رفتن به مغازه
در اینجا شخصیتهای اصلی داستان، زن و مرد، در حالت تعادل نسبی خودشان هستند. راوی سومشخص برونداستانی در همین اوایل دربارهی این تعادل نسبی چنین میگوید:
“جان مثل همیشه بازو در بازوی دینا میاندازد. همیشه مشتاق بودهاند نظم و قواعد جزئی خودشان را برقرار کنند، که تأکید کنند بر اینکه عادت دارند کارها را دوتایی با هم انجام دهند.”
آنها تا پیش از رفتن به مغازه برای گرفتن صندلیها بهصورت کجدارومریز با هم طی میکنند و وسایلشان را در خانهی جدیدشان میچینند. گاهی با هم موافقاند و گاهی مخالف؛ اما در نهایت به نوعی توافق میرسند. راوی در اینباره میگوید:
“چیزی که اصلاً دوست ندارند، به توافق نرسیدن است. تصورشان این است که اگر باب اختلاف باز شود، دیگر نمیتوانند جلویش را بگیرند و جنگ درمیگیرد. قبلاً تجربهی جنگ داشتهاند و چندین بار هم چیزی نمانده بود همدیگر را رها کنند. اما انگار چیزی که در حال حاضر نگرانشان میکند اختلافهایی است که قبلاً با دیگران داشتهاند و ترس از تکرارشان.”
اما اتفاقی که زندگی آنها را به مرحلهی جدیدی خواهد برد، رفتن به مغازه و گرفتن صندلیهای جدید است.
تحویل گرفتن صندلیها و بردنشان تا خانه
طولانیترین قسمت داستان همین بخش دوم است. کشمکش اصلی در ظاهر کاملاً فیزیکی است: حمل کردن چهار صندلی سنگین تا خانه. اما در باطن کشمکش درونی نیز هست. هر کدام از شخصیتها ممکن است در این مسیر جا بزنند و جا زدن در همین ابتدای زندگی مشترکشان در خانهی جدید ممکن است معانی دیگری نیز داشته باشد. راوی داستان در این قسمت جملهی بسیار جالبی میگوید که خواننده را دقیقاً بهسمت درونمایهی اصلی داستان هدایت میکند:
“ممکن است عاشق باشید، اما اینکه بتوانید، دوتایی با هم، چهار صندلی آبی را به خانه برسانید موضوع دیگری است.”
در این قسمت از داستان شخصیت مَرد بهشدت از خود بیصبری نشان میدهد. کلافه و عصبانی است. معذب میشود زیرا آدمهای خیابان به او که دارد زور میزند که دوتا صندلی را با خود حمل کند نگاه میکنند و میخندند. اما برعکس مرد، شخصیت زن کاملاً نقش حمایتگرانه و راهکارجویانه از خود نشان میدهد. او میخندد، شوخی میکند و به شریکش کمک میکند. درواقع شخصیتی که در این قسمت جا زده مَرد است و شخصیتی که حمایتگری میکند، زن. آنها درنهایت بهسختی صندلیها را به خانهی جدیدشان میرسانند.
رسیدن به خانه و پایانبندی
وقتی زن و مرد به خانه میرسند و صندلیها را سر جایشان قرار میدهند، این بار شخصیت زن است که ناراحتی خود را بروز میدهد. او که در تمام مسیر سعی کرده صندلیها را به خانه برساند، حالا دیگر نمیتواند این آزار را پنهان کند:
“دینا مینشیند، آرنجش را روی میز میگذارد، سر پایین میکند و به رومیزی نگاهی میاندازد. دارد گریه میکند. جان موهایش را نوازش میکند. جان به فروشگاه میرود و چندتایی لیموناد میگیرد. وقتی برمیگردد، دینا کفشهایش را درآورده و صاف کف آشپزخانه دراز کشیده است. میگوید: «خستهام.»
جان برایش نوشیدنیای درست میکند و روی زمین میگذارد. کنارش دراز میکشد و دستانش را زیر سرش میگذارد.”
در این قسمت نقشهای زن و مرد، نسبت به قسمت دوم داستان، عوض میشود. اینبار زن جا زده و خسته شده و مرد نقش حمایتگری را ایفا میکند. درواقع زن در مسیر مغازه تا خانه خستگی را پنهان میکرده تا بتواند به مسیر ادامه دهد. در همین قسمت از داستان نویسنده از تکنیک جالبی برای پایانبندی استفاده کرده است. او زمان مضارع را ناگهان به زمان آینده تغییر میدهد و چنین میگوید:
“کمی بعد، بطری شرابی باز خواهند کرد و دستبهکارِ درست کردن شام خواهند شد. کمی بعد، هِنری از راه خواهد رسید؛ با همدیگر غذا خواهند خورد و حرف خواهند زد. بعد، به تختخواب خواهند رفت و صبح، سر صبحانه که کره و مربا و مارمالاد را از یخچال بیرون میآورند، آن چهار صندلی آبی آنجا خواهند بود، دور میز عشقشان”
نویسنده از طریق این شیفت زمانی در روایت، خواسته تداوم رابطهی آنها را در آینده با رنگوبویی از عدم قطعیت به خواننده نشان دهد و درموردی تِزی که پیشتر مطرح کرده (اینکه عاشق بودن چیزی است و بردن چهار صندلی آبی به خانه چیز دیگر) به نتیجه میرسد.
درنهایت باید گفت که داستان «چهار صندلی آبی» درونمایهی خودش را بهروشنی بیان میکند. آن چیزی که «عشق» مینامیم، یا هرچیز دیگری مثل «صمیمیت» یا «رفاقت» و غیره، همگی چیزهایی انتزاعیاند و آن چه در این بین اهمیت دارد، مصداقهایی است که عشق و صمیمیت و رفاقت را نمایندگی میکنند وگرنه این واژههای انتزاعی بهخودیخود فاقد ارزشاند و در زندگی روزمره، غیرقابل لمس. حنیف قریشی با انتخاب یک مسئلهی بهظاهر ساده و روزمره از زندگی آدمهایی کاملاً معمولی، واژهی آسمانی و انتزاعی «عشق» را کاملاً زمینی و قابللمس کرده است. بهعنوان نکتهی پایانی دربارهی این داستان باید به پایانبندی آن اشاره کرد. داستانکوتاه مدرن، جای قطعیتهای صلب و محکم نیست. در پایان این نوع از داستانها صرفاً حالتی از تعادل جای خود را به حالت دیگری میدهد و این دو تعادل حتماً باید با هم تفاوت داشته باشند تا داستانی ساخته شود. چیزی که در این داستان حائز اهمیت است، این است که شخصیتها در تعادل ثانویهی داستان نسبت به تعادل اولیهشان از وضعیت بهتری برخوردار هستند و داستان اصطلاحاً پایانی خوش دارد. علاقهمندان به نوع ادبی داستان کوتاه میدانند که این نوع از پایان در داستان کوتاه بهشدت کمیاب است.