ارنست لودویگ کیرشنر، پیشگام اکسپرسیونیسم آلمان، میگفت: «هنر نباید تنها بازتاب زندگی باشد، بلکه باید تپش هیجان آن را منتقل کند.» این باور، روح سرکش آثار او را شکل میدهد، آثاری که با ضرباهنگی تند، خطوطی پرتنش، رنگهایی آتشین و فرمهایی گسسته، شور و آشوب زمانه را فریاد میزنند. او از بنیانگذاران گروه هنری دی بروکه (بهمعنای «پُل») بود، جنبشی که بر آن بود تا پلی از سنت به نوآوری بزند. با الهام از هنر بدوی و انتقادی تند بر مدرنیته، کیرشنر و همراهانش به دنبال زبانی تازه برای هنر بودند، زبانی که نه روایتگر آرامش، بلکه پژواک ناآرامیهای عصر خویش باشد.

کیرشنر، در ترسیم پیکرههای برهنهای چون «مارزلا» (تصویر بالا)، از لطافت و ظرافت نگاه استاد کهنهکار، «لوکاس کراناخ پدر» الهام میگرفت. گاه، او بیواسطه، فیگورهای برهنۀ کراناخ را باز میآفریند و با خطوط و فرمهای زنانه، قرنها را به هم پیوند میداد. مارزلا در سکوت به ما مینگرد، گویی در انتظار پاسخی است. اما این انتظاری خالی از خواهش است، گاهی که تنها حضور ما را میطلبد. او روبهروی نقاش ایستاده، نه بهعنوان یک مدل، بلکه بهعنوان تصویری که از ژرفای وجود هنرمند بیرون کشیده شده است، بخشی زنده از آشفتگی درونیاش. این اثری پرتبوتاباست، سرشار از احساسی ناآرام. آیا نگاه پرسشگرش نشانی از نیازی پنهان است؟ آیا خطوط شکسته و رنگهای ماتش، پژواکی از فریادی خاموشاند؟ مارزلا گویی وزن سنگین اوایل قرن بیستم را بر دوش خود حمل میکند، زمانی که همهچیز در آستانۀ دگرگونیهای بزرگ است، لحظهای که پیش از طوفان، جهان در سکونی مبهم فرو میرود.

هرگاه در مناظر شهری کیرشنر با زنانی در لباسهای شیک روبهرو شوید، میتوان گمان برد که آنها نه رهگذران معمولی، بلکه کارگران جنسی هستند که خدمات خود را بهبهای گذر لحظهای از عطش دیگران میفروشند. در این نقاشی (تصویر بالا)، کیرشنر داستانی را روایت میکند، اما با ایهامی رازآلود، لحظۀ سرنوشتساز در دل سکوت تصویر پنهان شده است؛ زنی با جامهای بلند به رنگ سیاه و قرمز، بالاتنهای چسبان و بندهایی که شانههای برهنهاش را به رخ میکشند. او همچون الههای اغواگر، تنها با حرکات و چشمان نافذش، مرد مقابلش را به تسلیم وامیدارد. فضا سرشار از کششی شهوانی است، اما در دل این اغواگری، حسی از پیشبینی و خطر موج میزند. لحظهای تعلیقآمیز که در آن، زن همچون شکارگری در کمین است، آمادۀ آن که ضربۀ نهایی را وارد کند و مرد جوان را به سرنوشت محتومش بسپارد. کیرشنر بانگاهی موشکافانه، نابرابری قدرت را در صحنه به تصویر کشیده است. زن، با قامت استوار و حضوری مسلط، همچون سایهای سنگین بر مرد دراز کشیده زیر پایش فرود میآید. او نه یک شخصیت در بطن روایت، بلکه حاکم مطلق این بازی است، صحنه را در مشت دارد و سرنوشت را چونان نخهای عروسکی در دستان خود میچرخاند. شاید همین تسلط رازآلود بود که کیرشنر را تا پایان عمر، دلبستۀ این اثر نگه داشت. اثری که نیازی به تغییر نداشت، چراکه قصهاش کامل بود، بینیاز از هیچ واژۀ اضافهای، گویی آنچه باید گفته میشد، در نگاه خاموش زن نهفته بود.


این دو اثر استودیویی، همچون دو وجه یک آینه، بازتابی از جهان کیرشنر در روزهای اوج همکاریاش با گروه دی بروکه هستند. روی بومی دوطرفه، با ضربات آزاد قلمموو رنگهایی زنده و درخشان، او جریانی از زندگی را به تصویر میکشد، شاد، پرانرژی و هماهنگ. مدلهای او، چه در گفتوگویی صمیمی در «دو دختر با وان حمام»، و چه در ارتباطی بیواسطه با هنرمند در نقاشی برهنه «دختر مو سیاه نشسته»، نه ایستا و سرد، بلکه زنده و بیتکلفاند. آنها جزئی از جهانی هستند که در آن برهنگی نه امری ممنوع، بلکه نمایشی از صداقت و رهایی است. استودیوی کیرشنر، فراتر از یک فضای هنری، پناهگاهی برای زندگیای آزاد بود—جایی که قیود اجتماعی رنگ میباختند و بدن، نه بهعنوان شیء، بلکه بهعنوان تجلی حضور انسان، ستوده میشد.

این نقاشی (تصویر بالا)، خودنگارهای از کیرشنر در هیئت یک سرباز، شاهکاری از درام روانشناختی است. او در یونیفورم نظامی ایستاده، اما نه در میدان جنگ، بلکه در پناه استودیوی خویش. دستش، قطعشده و خونآلود، گویی پژواکی از زخمی است که جنگ بر روحش حک کرده است. در پس او، زنی برهنه همچون شبحی خاموش ایستاده است، نمادی از دنیای هنر، از زندگیای که شاید دیگر در دسترس او نیست. این تضاد میان لباس نظامی و فضای استودیو، نبردی درونی را روایت میکند؛ کشمکشی میان آرمانهای یک هنرمند جوان وسایۀ سنگین واقعیت. در سالهای جنگ، کیرشنر گرفتار الکل و مواد مخدر شد، و دستان و پاهایش برای مدتی فلج شدند، گویی هراسهایش از جنگ، حقیقتی اجتنابناپذیر شدند. او اما دوباره برخاست و در سالهای میان دو جنگ، آثارش تحسین جهانیان را برانگیخت. اما زخمهای درون، کاریتر از آن بودند که بهبود یابند. در سال ۱۹۳۸، کیرشنر، همچون بسیاری از رؤیاهایش، در سکوتی تلخ فرو ریخت.
مطالب پیشین:
تاب بازی اثر ژان اونوره فراگونار
ونوس و مارس اثر ساندرو بوتیچلی
این یک نقاشی نیست! اثر رنه مارگریت