ریموند کارور یکی از نویسندگان آمریکایی است که میتوان او را بسیار به همینگوی نزدیک دانست. او برای سوژهی داستانهایش عموماً سراغ افراد معمولی که در خانهیهای معمولی زندگی میکنند و مسئلههایی معمولی دارند میرود. آثار کارور، غالباً سوالگونه اند و دیدگاه نویسنده نسبت به مسئله داستان نیز روی همین سوال بنا میشود. داستان «دروغ» یکی از داستانهای بسیار کوتاه کارور است که در آن کارور مثل بسیاری از داستانهایش، ، رویکرد «حذف اطلاعات» در پیش گرفته است. درواقع حذف اطلاعات، تمهیدی برای پاسخ ندادن به سوالی است که داستان مطرح میکند. اما سوال این یادداشت این است: چگونه لایههای معنایی زیادی در داستانی با چنین حجم کوتاهی تولید میشود؟
برای پاسخ به این سوال خوب است که ابتدا به سبک و سیاق کارور در بیان مسئلهی داستان نگاهی بیندازیم. داستان اینگونه آغاز میشود:
“زنم گفت: «دروغ میگوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش میشود. همین…حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرفها را باور کنی؟»
بارانیاش را درنیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.”
کارور بسیار زود و در همان سطرهای ابتدایی مسئلهی داستان را مطرح میکند. مسئلهی داستان این است که کسی به مرد چیزی دربارهی زنش گفته و زن میگوید که آن شخص دروغ گفته است. کارور با مشخص نکردن اینکه چه حرفی یا از جانب چه کسی دربارهی زن گفته شده نشان میدهد که نه حرف مهم است نه شخصی که آن را گفته است. نتیجتاً تنها چیزی که میماند خود مسئلهی دروغ و تقابل آن با حقیقت است. رویکرد حذف در اینجا موجب مشخص شدن هرچه سریعتر مسئلهی داستان میشود. همچنین هیچ تلاشی برای ایجاد ابهام مصنوعی یا استفاده از زبان تزئینی برای فریفتن خواننده صورت نمیگیرد. به همین دلیل خواننده نیز از همان ابتدا ارتباط خوبی با داستان میگیرد.
در ادامهی داستان، زن تلاش میکند تا شوهرش را متقاعد کند؛ شوهری که خودش میگوید به هیچعنوان اهل سوالوجواب نیست و اصلاً به او «نمیآید» از این کارها بکند. بهاینترتیب سوال داستان مشخص میشود: حقیقت چیست و چه نسبتی با دروغ دارد.
کارور در این داستان سه مصداق آورده است که حاوی سه فلسفهی مختلف است. در داستان چنین میخوانیم:
“یاد فیلم آگراندیسمان افتادم که تازگیها دیده بودیم. زندگینامهی لئو تولستوی را به یاد آوردم که روی عسلی بود/ف حرفهایی دربارهی حقیقت زده بود که روسیه قدیم را جنباند. یاد دوستی قدیمی افتادم، دوستی که اوایل و اواخر دورهی دبیرستان داشتم. دوستی که هیچوقت راست نمیگفت. خالیبند و پشت هم انداز، اما بچه باحالی بود؛ دوستی باصفا و صمیمی که در دورهی بحرانی زندگیام به او تکیه میکردم. یادآوری این دروغگوی کهنهکار از پس غبار خاطرات خیلی خوشحالم کرد؛ خاطرهای که در این بحران زندگی تا بهحال بیدردسر به یاریام شتافت.”
در ابتدا از فیلم «آگراندیسمان» آنتونیونی صحبت میشود. فیلم دربارهی یک عکاس مد در لندن به نام توماس است که زندگی بیهدفی دارد و در جستجوی هیجان و الهام هنری است. او یک روز در پارک مخفیانه از یک زوج عکس میگیرد، اما زن متوجه می شود و بهطرز عجیبی اصرار دارد که عکسها را از توماس پس بگیرد. توماس که کنجکاو شده، نگاتیوها را ظاهر میکند و در بزرگنمایی عکسها متوجه چیزی عجیب میشود: به نظر میرسد که او به طور تصادفی از یک صحنۀ قتل عکس گرفته است. توماس به پارک برمیگردد و جسدی را پیدا میکند، اما بعداً وقتی با پلیس تماس میگیرد، جسد ناپدید شده است و هیچکس حرفش را باور نمیکند. در حالی که او سعی دارد حقیقت را کشف کند، کمکم مرز بین واقعیت و توهم برایش محو میشود. فیلم با یک سکانس نمادین از بازی تنیس خیالی به پایان میرسد.
میتوان گفت فلسفهی حاکم بر «آگراندیسمان» این است که چگونه حقیقت میتواند وابسته به نگاه و تفسیر فردی باشد و در نهایت ممکن است اصلاً قابل اثبات نباشد. سپس به زندگینامهی تولستوی اشاره میشود. با توجه به مسئلهی داستان باید بهدنبال مفهوم حقیقت نزد تولستوی بود. میتوان گفت تولستوی، حقیقت را امری درونی و اخلاقی میدانست. او معتقد بود که حقیقت را نمیتوان از بیرون یا از طریق نهادهای قدرت (مانند کلیسا یا حکومت) دریافت کرد؛ بلکه باید آن را در وجدان و تجربهی شخصی جست.
بعد از این راوی خاطرههایی از دوران نوجوانی خود روایت میکند. در این خاطره فلسفهی خود مرد و پاسخش به سوال چیستی حقیقت را میتوان فهمید. به عقیدهی مرد بهرغم اینکه دوستش شخصی دروغگو بوده است، اما در دورهی بحرانی زندگیاش توانسته به او تکیه کند. نتیجتاً بهنظر میرسد امر دروغ از منظر مرد و با توجه به تجربهی زیستهاش امری نیست که چندان غیراخلاقی باشد و حتی فرد دروغگو ممکن است «بچهی باحال» و «دوستی باصفا و صمیمی» هم باشد. این موضوع نیز میتواند نتیجهای باشد که از فیلم «آگراندیسمان» میتوان گرفت. چیستی حقیقت درواقع وابسته به نگاه مرد و تفسیر او است. و به همینترتیب صحنهی پایانی داستان معنادار میشود. پایانبندی داستان چنین است:
“چهاردستوپا جلو رفتم و با صدایی که از ته چاه درمیآمد گفتم: «حقیقت را میخواهم.»
نرمی و لطافت فرش و کلفتی آن مرا به هیجان آورد. بهآرامی خزیدم و بهطرف کاناپه رفتم. چانهام را روی یکی از بالشها گذاشتم. دستی به موهایم کشید. هنوز میخندید. دانههای نمک روی لب پروپیمانش برق میزد. نگاه که کردم در چشمانش غم مبهمی را میدیدم، اما خنده از لبش دور نمیشد و موهایم را به بازی گرفته بود.
میگفت: «پاشا کوچولو، بیا اینجا، خنگ خدا! جداً آن دروغ را باور کردی؟ بیا اینجا سرت را بگذارد روی سینهی ماما. آهان. چشمت را ببند. خیلی خوب. آخر آدم هم اینقدر ساده. از تو ناامید شدهام. تو که باید بهتر از اینها من را بشناسی. دروغ گفتن برای بعضیها تفریح است.»
در نهایت میبینیم که در صحنهای که بهشباهت به پناه بردن کودکی به آغوش مادرش نیست، مرد به آغوش زن میرود و میگوید که حقیقت را میخواهد. او درواقع حقیقت را نمیخواهد زیرا در اواسط داستان زن اعتراف میکند که حرفی که به مرد زده شده درست بوده است و او دروغ گفته است. اما در پایان مرد، درست مثل یک کودک که به مادرش التماس میکند، به زنش التماس میکند که حقیقت را به هیچعنوان به او نگوید. و حقیقت واقعی برای مرد دروغی است که از دهان زن بشنود.
داستان «دروغ» به اینترتیب با آوردن سه تداعی، لایههای معنایی بیشتری به سطح اولیهی داستان اضافه کرده است. همچنین نویسنده با آوردن سه فلسفهی مختلف، خواننده را به فکر فرو برده و از او میخواهد که به سوال چیستی حقیقت پاسخ دهد. نویسنده، عامدانه افراطیترین شکل را در شخصیتپردازی مرد اجرا کرده و باعث میشود که مرز میان حقیقت و دروغ از بین برود تا گسترهای بسیار فراخ برای پاسخدادن به سوالش پیش چشم خواننده گشوده شود.
این داستان از مجموعه داستان «هروقت کارم داشتی تلفن کن» ترجمهی اسدالله امرایی و منتشرشده توسط نشر «نقشونگار» انتخاب شده است.