رمانِ «مای نِیم ایز لیلا»ی بیتا ملکوتی، بیش از هر چیز، پر است از فقدان، جدایی، نشدن، نتوانستن، نرسیدن، ترسخوردگی و واماندگی. همان جملهی اول رمان، که یوسفِ قصه میگوید: «او را ترک میکنم»، سیلیِ جداییست که هوش از سرت میبَرَد و دستت را میگیرد و تو را با لیلایی همراه میکند که دور مانده از وطن و پشت تمام جملههاش، نگاههاش، حتی پشت خندههای گاهبهگاهاش، یک بغض فروخورده پنهان است، که باید همراهش تا انتهای قصه بروی، تا صدای بیصدای این بغض وامانده از مهاجرت، خیانتدیدگی، سوژهبودگی، تنهایی، تعلیق و آوارگی را حس کنی. رمان بر بستر تاریخ معاصر روایت میشود، بی که تاریخ را لحافی کند و بکشد رو سر قصه؛ از کودکی لیلا و امیرعلی، برادرش، که بعدها عضو چریکهای فدایی میشود، تا انقلاب پنجاهوهفت و سالهای نحس پس از آن، که پر بود از جوخه و اعدام، و بعد جنگ و مهاجرت و حتی فروریختن برجهای دوقلو در امریکا.
همهی اینها میشوند بهانهای که فروپاشی نسلی را روایت کنند که بعد از مهاجرت، با ذهنیتی هنوز ایرانی، در مواجهه با فرهنگ غریبه، یک آش درهمجوشی بسازند که بیش از آنکه برای هم مرهم باشند، خواسته یا ناخواسته، به هم زخم میزنند و در انتها هر کدامشان میرسند به مرگ یا انزوا یا سرخوشیِ کاذب. لیلای بیتا ملکوتی، یک ترسیدهگی را از کودکی و فشارهای مذهبی مادر تا جوانی و هجرت به امریکا و زندگی با ناصر و تولد تانیا و بعدتر، خیانتدیدگی و جدایی و آشنایی با یوسف و باز هم جدایی، با خود حمل میکند، که گویی ترسِ تمام این دهههای گذراندهی ماست؛ از دههی پنجاه تا حالا که نیم قرن گذشته. ترسی که سایه انداخته رو ما و سردیاش تا مغز استخوانمان میرسد و نمیدانیم که از ترس میلرزیم یا سرما!
انتخاب سه راوی، که یکی یوسف است و میخواهد لیلا را سوژهی اول رمانش کند، و دیگری خودِ لیلا، که به زبان محاوره، گویی هم برای مخاطب و هم برای یوسف از گذشته تا حالاش را نقب میزند و بازگو میکند، و راوی سومشخص ناظر، که دو روایت دیگر را به هم ربط میدهد و یک روایت سیال و روان را میسازد، بسیار هوشمندانه و دقیق است. روایتی که با نثر منسجم و به قول «شیوا»، جملههای مولد، تو را از جملهای به جملهی دیگر هدایت میکند و سکته و سکونی در خواندن نمیسازد. این شکل از روایت، همراه با لحنهای متناسب با شخصیتهای رمان (چه با زبان ادبی چه زبان محاوره)، میان نثر ادبی معمول و نثر شاعرانه میرود و برمیگردد و به فراخور محتوا، فرم و شکل مناسب را برای هر بخشی بنا میکند. رمان جوری خوشخوان است که اگر وقتش را داشته باشی میتوانی در یک وهله بخوانی و تمامش کنی؛ اتفاقی که برای من افتاد و کمتر رمانی توان این را داشته که بنشاندم به خواندن و فصلبهفصل مرا با خودش همراه کند و فقط لابلای خواندن فرصت چای و سیگار بدهد به من.
یک عقیمماندگی در تمام آدمهای قصه پیدا میشود که نمونهی بارز آن یوسف است که نویسندهایست بیکتاب! همان یوسف که بعد از مرگ مادر، به رضایت پدر، آن خانهی رؤیاییِ پر از گل و باغچه و موسیقی، از دلکش و بنان گرفته تا مرضیه و ویگن، را میفروشد و پدر ساکن خانهای نزدیک کوه میشود و یوسف به امریکا مهاجرت میکند. و سالها بعد، پدر پیش از آنکه با پای خودش به آرامسایشگاه برود، در نامهای به یوسف مینویسد که «درختهای کهنسال را بریدهاند. جلوی پنجرهی اتاقخوابم برجها بالا رفتهاند و از منظرهی شهر خبری نیست. دیگر نه صدای مرضیه، نه بوی یاسهای زرد و نه نامههای مرتب تو، نمیتوانند نجاتم دهند». این دردخوردگی جابهجای قصه سرک میکشد و همچون بوی تریاک خانهی پدری و طعم تِکیلا و وُدکا و بوی شاش و خون داغ و غلیظ و بکارتهایی که بیعشق از بین میروند، سرِ زخمهای کهنه را باز میکنند، یا زخم و دردی تازه میسازند.
شیوا (ارسطویی) بهترین تعریف از رمان را به دست داده است که میگوید: «بیتا زاویهی مهاجرت را از گوشهای دیگر گشوده؛ ترککردن، بریدن، کندهشدن، دلبهدریازدن. لیلا شنا نمیداند و نمیخواهد که بداند، ولی خوب شیرجه میزند. از هر ارتفاعی؛ کم یا زیاد. به محض احساس غرقشدن، بیاختیار و آرام میزند زیر آوازی گنگ مثل دعا. و بالا میآید یا دعای آوازش او را بالا میآورد و دوباره راه میافتد دنبال سکویی دیگر برای شیرجهزدن!». میان همهی آدمهایی که میآیند و میروند و خودشان گیر کردهاند رو الاکلنگی که سوارش شدهاند، این لیلاست که تمام پریشانی گذشته تا حالش را مرور میکند و هنوز هم بودنش به رگهای زندگیِ نکبتی خون میدهد و میان همهی گذشتهی فراموششده، نفسکشیدن و زندهماندن را از یاد نمیبرد.
هیچ حلقهی اتصال مطمئن و دائمی در رمان نیست. هیچ زمین سفتی تو قصه نیست که پایت را با خیال راحت بگذاری رو آن و قدم برداری. همهچیز گم شده است و میان این ناپیدایی و تنهایی و بغضهای فروخورده، میان حال و اکنونی که معنایش را از دست داده، تنها لیلاست که بعد از خواندن آواز «آفتابکاران جنگل» جلوی جمعیت، که به هوای برادرش امیرعلی، که بعد از انقلاب و دستگیری در خانهی تیمی اعدام شد، میداند که اندکماندهی گذشتهاش، که محو و دور و بیرمق است، با سِیلی دیگر به فنای ابدی خواهد رفت؛ همانجا که راوی میگوید: «لیلا وقتی از پلهها بالا میرود، تمامِ راه تا اتاقِ رختکن، به صدایی فکر میکند که از بیرون به گوش میرسد. بارانهای سیلآسای ماه مه شروع شده است.»


