بیست سال از ساختهشدن فیلم «زندگی دیگران» میگذرد. بیست سال از آن زمستانِ خاکستری. زمستان سردی که صداها، فقط صدا نبودند، مدرک جرم بودند، و گاهی تنها اثری که از انسانها به جا میمانْد. فیلمی از دل آلمان شرقی، از زیر پوست برلین. شهری که دیوار بلندی به طول ۱۵۵ کیلومتر و عرض ۳.۶ متر داشت، اما ترسهایش از آن دیوارهم بلندتر بود. حالا دو دهه بعد، این فیلم نه فقط یک اثر سینمایی درخشان، که برای ما ایرانیها نوعی آینه است؛ آینهای که اگر کمی نزدیکتر بشویم، بیشک تصویر خودمان را در آن خواهیم دید.
این فیلم که در سال ۲۰۰۶ و به نویسندگی و کارگردانی فیلمساز آلمانی، فلورین هنکل ساخته شده، داستان یک مامور امنیتی اشتازی در زمان آلمان شرقی در سال ۱۹۸۴ است که به او ماموریت داده میشود تا زندگی یک نمایشنامه نویس و معشوقهاش که بازیگر تئاتر است را تحت نظر بگیرد. خانهی این زوج که فعال سیاسی هم هستند و علیه رژیم دیکتاتوری کمونیستی حاکم بر آلمان شرقی از طریق نوشتن و خلق کردن، فعالیت میکنند، سیم کشی شده و ناگهان دیوارهای خانهیشان گوش درمیآورند. در حالیکه پشت دستگاه شنود «گرد ویسلر» مامور اشتازی نشسته است. ویسلر از پشت هدفون، به زندگی آنها گوش میدهد: به مکالمهها، به سکوتها، به صدای مهمانی ها، یه صدای دعواها، به صدای پیانو و به صدای عشق بازیها. اما کمکم عنصری در این میان تغییر میکند. شنیدن، تبدیل به تجربه کردن میشود و تجربه کردن زندگی زوجی هنرمند که از ذهنیات و روحیات یک مامور امنیتی خشن، فرسنگها فاصله دارد، آن هم تنها از طریق گوش دادن، مامور اشتازی را دچار تردید میکند. تردیدی از جنس بودن یا نبودن، از جنس انجام دادن وظایف یا سرپیچی کردن از دستور مافوق. ویسلر، که باید از آنچه که در خانهی زوج هنرمند رخ میدهد، گزارش روزانه بنویسد، کمکم میان حقیقت و آنچه باید نوشته شود، فاصله میگذارد. او به جای نوشتن واقعیت، شروع میکند به گزارشهای دروغ نوشتن. اما در زندگی واقعی خود از دروغ، به حقیقت میرسد. او در نهایت از یک ابزار، از یک وسیله سرکوب و اختناق، از یک مامور بازداشت و شکنجه، به یک انسان تبدیل میشود. یا به روایت دیگر، انسانِ درونش پس از سالها، برای اولین بار صدای خودش را میشنود.
«زندگی دیگران» دربارهی نگاه نیست، دربارهی گوش دادن است. دربارهی شنیدن، دربارهی اینکه چگونه شنیدنِ زندگیِ دیگری، میتواند وجدان را بیدار کند. و از سوی دیگر یادآوری میکند که هیچ چیزی در این جهان، خصوصی نیست، حتی اگر در اتاق خواب شما باشد. این بخش از این روایت شبیه زندگی «فرج سرکوهی»، نویسنده، منتقد ادبی و فعال سیاسی ایرانی است که وقتی در زمان قتلهای زنجیرهای نویسندگان و روشنفکران ایرانی در دههی هفتاد شمسی، او را بازداشت کردند، نوار صداهایی از اتاق خواب او و همسرش داشتند و خصوصی ترین مکالمات آنها را شنود کرده بودند. در این جهان گاهی حتی سکوت هم گزارش میشود و در این جهان باید گاهی تصمیم بگیری که چیزی نگویی تا جانت در امان باشد. اتفاقی که در ایران امروز شاهدش هستیم. کشوری که بیش از ۳۳ روز است به اینترنت جهانی دسترسی ندارد و از خارج از ایران هم نمیشود حتی به تلفن مخط خانگی هم زنگ زد. اگر هم از داخل ایران به فیلترشکنی دسترسی پیدا کنی، باید حواسات به حرف زدنات باشد، چون گفتن حقیقت میتواند سرت را بالای دار ببرد.
تماشای فیلم «زندگی دیگران»، برای مخاطب ایرانی حسی مثل «دژوو» دارد. دیدن صحنههایی که در طول زندگی با آنها برخورد کردهای و گاهی فکر میکنی اصلا زندگی خودت را داری تماشا میکنی. دیدن فیلم، حسی آشنا و به همان اندازه هولناک دارد. در ایران امروز، شاید ابزارها تغییر کرده باشند، اما تجربه همان تجربهی آشنا است. زندگی در سایهی نگاه، در سایهی شنیده شدن، زندگی در حال تعقیب مدام. ۴۷ سال است که ایرانیان زیر سایهی ترس از یک رژیم دیکتاتوری مذهبی، گاهی جملهها را نیمهکاره رها میکنند. گاهی وارونه حرف میزنند و گاهی تنها سکوت میکنند. سکوت، زبانی که همهی ما با آن آشناییم. از سوی دیگر فیلم «زندگی دیگران» یادآوری میکند که نظارت فقط بیرونی نیست، میتواند کمکم درونی شود. انسانها شروع به خودسانسوری میکنند، قبل از آنکه کسی اصلا صدای آنها را بشنود. تجربهای که بیشتر مردم ایران با آن نه تنها برخورد که زندگی میکنند. خودسانسوری در زندگی ما تبدیل به اصلی طبیعی و روزمره شده. انگار از ابتدا با ما زاده شده است.
یکی از زیباترین لحظات فیلم، صحنهای است که ویسلر، مامور امنیتی اشتازی، به موسیقی گوش میدهد. آن لحظهی گوش دادن، لحظهایست که جهان میایستد و نظام سرکوب و ستم شکست میخورد. اتفاقی که نه با شعار و انقلاب و کشتار که با یک قطعهی موسیقی رخ میدهد. این فیلم به ما نشان میدهد که هنر جایی است که انسان میتواند خودش باشد. میتواند با خودسانسوری مبارزه کند. میتواند نقابها را کنار بزند و به حقیقت برسد. میتواند علیه سرکوب قدعلم کند و علیه فراموشی.
بیست سال از ساخت این فیلم و ۳۷ سال از فروپاشی دیوار برلین میگذرد اما جهان امروز ما، چندان از این فیلم فاصله نگرفته است. در ایران امروز، میلیونها انسان در میان دیواری که دور یک کشور کشیده شده، محبوس شدهاند. بدون دسترسی به جهان آزاد، به اطلاعات آزاد و اخبار بدون سانسور. و وقتی روزنهی کوچکی با جهان بیرون پیدا میکنند، ترس از شنیده شدن، آنها را از ابراز احساسات و نظرات واقعیشان برحذر میدارد.
در پایان فیلم «زندگی دیگران»، ویسلر از یک کتابفروشی کتاب خاطرات مرد نمایشنامه نویس را میخرد، کتاب به مرد ناشناسی تقدیم شده که جان نمایشنامه نویس را نجات داده است. مرد ناشناسی که کسی جر ویسلر نیست. فروشنده از ویسلر میپرسد: «کتاب را کادوپیچی کنم؟» و ویسلر جواب میدهد: «نه کتاب مال خودم است» و این پایان شاید یکی از زیباترین، آرامترین و نجات بخشترین پایانهای تاریخ سینما باشد. جایی که ویسلر به یقین میرسد که او ناجی مردی بوده که بانی رستگاریاش شده. نجات دهندهای که میتواند حقیقی باشد و اینبار در گور نخفته باشد. بیاید و یک ملتی را رستگار کند.


