“خمیده همچون خاطرهای عاشقانه که برخی سنگ قبرهای قدیمی خمیدهاند. در آن گورستان قدیمی. نامها محو شدهاند و زمان به چه زمانی بوده است.”
وقتی گرفتار نوشتههای ساموئل بکت میشوی، همیشه گرفتار خواهی ماند. همیشه. از آثار متأخر بکت یعنی «همدم» (۱۹۸۰)، «بد دیده شد، بد گفته شد» (۱۹۸۱) و «بدتر رو به جلو» (۱۹۸۳)، گاه بهعنوان “رمان” یاد میشود اگرچه شاید بهتر باشد بهعنوان قطعات نثری کوتاه درنظر گرفته شوند. برای مثال، «بد دیده شد، بد گفته شد» حدود هشت هزار کلمه دارد. درست است، هشت هزار نه هشتاد هزار کلمه. چیزی که از یک “رمان” انتظار نداریم. با این وجود، این آثار به شکل غیرقابل تصوری وسیع اند. آنها زیبایی منحصر به فرد خود را دارند و خاصیتی دارند که به ذهن شما نفوذ میکنند و در آن باقی میمانند. کیفیتی منحصر به فرد که میتوان آن را “شبحوار” توصیف کرد. جذابیتشان در این است که تجربه پویا و تازهای در خواندن داستاناند. آنها خواننده را به بازی جالبی میکشانند. بازیای درباره نزدیک شدن به پایان زندگی (چه سرگرمکننده!)، بازیای درباره شناخت مرگ، جایی که مرگ، از هر نظر، چندان دور نیست. تنها فراتر از یک پرده نازک است.
خُب، ما از قبل درگیر این مسئله هستیم. «زندگی کوتاه ما با خوابی به پایان میرسد»، شکسپیر این را بسیار موجز بیان کرد. و چه جمله الهامبخشی است که ابعاد محدود و نامحدود زندگی را با چنین حس محبتآمیزی نسبت به انسانیت ترکیب میکند. حس میکنیم که ساموئل بکت چندان از این نگاه انسانگرایانه دور نیست.
بکت در قطعات متأخر خود، نوعی منشور ایجاد میکند که از طریق آن میتوان نور وجود انسانی را درک کرد. در حین خواندن متن، گویی در آن سکونت میکنید. اگر بخواهید این متون را به درستی بخوانید، به نظر من باید آزادانه باشد، راه دیگری وجود ندارد. البته، دوباره میگویم، دنیا آزاد است: آنها را هر طور که میخواهید بخوانید یا تفسیر کنید. بسیاری از منتقدان واقعاً آنها را به شیوههای خاص و غیرعادی تفسیر میکنند، درباره آنها مینویسند و سعی میکنند ما یعنی خواننده را قانع کنند که راه آنها تنها راه درست است.
این یک نوع نقد است: بستن بازی آزاد. زن، مادر بکت، مِی است. شاید او در یک معنا—معنایی باشد که نشاندهنده رویکردی زیستی به خواندن است. بکت یک بار گفت: “هیچ نمادی نیست که قصدی نداشته باشد. سعی خواهم کرد از این دام پرهیز کنم.” اما فکر میکنم سارتر بود که نوشت ما (انسانها) محکوم به آزادی هستیم: “زیرا انسان وقتی به دنیا افکنده میشود، مسئول هر کاری است که انجام میدهد.” این حرف کمی جنسیتزده است، اما با این حال، اگر زنان و غیره را هم شامل کنیم، تا حد زیادی درست است.
بیایید برای لحظهای به نقل قول آغازینِ «بد دیده شد، بد گفته شد» نگاه کنیم. به یک ابهام آشکار از میان چندین ابهام توجه کنید. اول، به این جمله دقت کنید؛ “خمیده در خاطرهای عاشقانه، برخی سنگ قبرهای قدیمی خمیدهاند”. ممکن است ابتدا بخوانیم که کسی، در حال خم شدن است و بنابراین خمیده است، بهنوعی (با درج یک ویرگول خیالی بین «خاطره» و «برخی») این به معنای چیزی شبیه به این خواهد بود: کسی ایستاده است، خمیده در خاطرهای عاشقانه (احتمالاً از دست دادن یک عزیز). مانند نوشتۀ روی سنگ قبر ییتس: “با نگاهی سرد به زندگی و به مرگ؛ ای سوار، بگذر.” نوشتههای سنگ قبر بکت، گسترههای زندگی را به ضمیرهایی مانند “تا چه زمانی» کاهش میدهند. بازههای زمانی محدود در بینهایت زمان ثبت نمیشوند. و این دقیقاً یک «شخص» نیست، من به اشتباه گفتم، بلکه بیشتر یک شخصیت ادبی است که من بهعنوان خواننده، به او کیفیتهای خاصی از حیات میبخشم. بیشتر یک خیال است.
آیا بکت تصویر خواننده را پیشبینی میکند؟ قطعاً. یا بهتر بگویم، فضایی برای خواننده ایجاد میکند که در آن خواننده حضور پیدا میکند و با خود تأمل میکند. همه ما شخص عزیزی را از دست دادهایم، یا خواهیم داد. شاید ما به آزادی محکوم باشیم، همانطور که سارتر نوشت، اما همچنین به رنج.
اما از نظر دستوری، ممکن است اینگونه باشد که خود سنگقبرها خمیدهاند، یا حداقل برخی از آنها. یعنی، برخی از آنها خمیدهاند، احتمالاً، همانطور که سنگقبرها معمولاً در طول زمان در گورستانهای قدیمی خم میشوند. و همچنین توجه کنید که این سنگقبرها ممکن است «در خاطرهای عاشقانه» خمیده باشند، به این معنا که برخی از آنها در ابتدا با عشق و احترام برای یادبود او یا او که زیر آنها دفن شده است، قرار داده شدهاند. دیر یا زود، بیشتر ما باید از گورستان بازدید کنیم. مگر اینکه متأسفانه از قبل در آن باشیم، یا شاید سوزانده شدهایم، یا در مکانی ناشناخته و بدون نشان قرار داریم.
از سوی دیگر، در این قطعه، ممکن است خود سنگقبرها خمیده باشند، با درج همان ویرگول، اما انتقال حس فاعل به خود سنگقبرها. این ممکن است چیزی شبیه به این باشد: این سنگقبرهای قدیمی خمیدهاند (در حال خم شدن هستند، اگر خواندن ما را به زمان حال بیاورد که احتمالاً جای واقعی آن است) در خاطرهای عاشقانه از متوفی که زیر آنها دفن شده است. دههها پس از دفن، سنگ قبرها خمیده شدهاند. خوب، شعر را خراب کردم. اما شما میبینید که این حس جایگزین چیست. ما میتوانیم ادامه دهیم. این یک نقطه انتقادی در خوانش من از این «رمان» است (که میتواند بهعنوان یک فیلمنامه، یک دستورالعمل بلند صحنه برای آنچه خواننده باید تصور کند، توصیف شود).
احساسی زیبا و اسرارآمیز از شگفتی با خواندن «بد دیده، بد گفته شد» همراه است. هرچقدر هم که این اثر را خوانده باشید، هرگز نمیتوانید آن را سطحی مرور کنید. برخی مفسران معتقدند که پیرزن، شخصیت مرکزی داستان، در حال نزدیک شدن به مرگ است؛ برخی دیگر معتقدند که او قبلاً مرده است، مثل یک شبح. من ترجیح میدهم او را با همان نیروی متنی که یک خواننده هنگام مواجهه با متن به آن میبخشد، تصور کنم. یا شاید بهتر است او را بهنوعی هم زنده و هم مرده بدانیم، همانطور که در «زندگی کوتاه» شکسپیر، به بینهایت کاهش یافته است. اما باید «مراقب» باشیم، همانطور که صدای روایتگر گاهی به نظر میرسد به خود یا خواننده هشدار میدهد که حس را بد برداشت نکنیم، یا احتمال خاصی را به بهای دیگر احتمالات تثبیت نکنیم. هر جملهای، یک چالش است. نمیتوانیم اجازه دهیم منتقدان به ما بگویند معنی آن چیست. آنها اغلب در توهم هستند.
آیا میدانید چگونه، هنگامی که در حال «خواندن» یک رمان هستید، گاهی اوقات به بالا نگاه میکنید و میگویید «کجا بودم، این همه به چه معناست؟» شما فقط آن را مرور کردهاید، کلمات را گرفتهاید، اما آنها را بهدرستی نپرداختهاید. این احساس بهطور اجتنابناپذیر هنگام خواندنِ داستان «بد دیده شد، بد گفته شد» (یا «همدم» یا «بدتر رو به جلو») تجربه میشود. حداقل بخشی از آن به این دلیل است که هر جملهای سرشار از ابهام است، یا کل زمینه اثر، آن را با ابهام آغشته کرده است. بیایید به چند نمونه نسبتاً سادهتر در این داستان نگاه کنیم:
“در تاریکی روز و شب”. کاملاً مشخص است که فقدان ویرگول حداقل دو حس نسبتاً متفاوت ایجاد میکند. یا گوینده یا موضوع جمله (یک «دیگری» یا مکانی) «در تاریکی» هم روز و هم شب است؛ یا «تاریک» برای توصیف «روز» یا «روز و شب» استفاده میشود.
یا این عبارت: “شکافی که زمان پر خواهد کرد.”
به گزینههای زمانی یا فضایی در کلمه «شکاف» توجه کنید. و در چه معنایی ممکن است «زمان» چیزی را پر کند. چگونه ممکن است بهاصطلاح یک شکاف ایجاد شود، و سپس توسط زمان پر شود؟
یا این یکی: “این هم همچنان مرده.” همچنان، یا «همچنان مرده» شاید به این معناست که انگار دارید به پرسش یک آدم آشنا درباره مادرتان، «حال مادرتان چطور است؟» پاسخ میدهید: «همچنان مرده است.»
بیایید این سناریو را بهطور کلیتر در نظر بگیریم. پیرزن مو سفید در کلبهای زندگی میکند که در نزدیکی منطقهای با سنگهای سفید قرار دارد. تعداد آنها دوازده عدد است، که صحنهای کیهانی را تداعی میکند، یا شاید یک قبرستان، یا ترکیبی که در نهایت تعریفناپذیر است. او تحت نظر است—توسط راوی، توسط خواننده، توسط «چشم» همهگیر (به معنای مثلاً «چشم در تاریکی گم میشود.») او توسط این «چشم» ترسناک، شخصیتی که محدود به «بد دیده شد، بد گفته شد» نیست بلکه در سایر آثار کوتاه بکت نیز دیده میشود (و بهویژه در فیلمِ «فیلم»).
گویی شخصیت (عینی) زن دائماً در حرکات و فعالیتهای خود مشغول است، و «چشم» (ذهنی) فقط گاهی اوقات «وارد میشود» یا «متصل میشود» و او را در این لحظه یا آن لحظه میبیند. همانطور که ما خوانندگان، متنی را فعال میکنیم تا هر لحظهای که بخواهیم در آن ساکن شویم؛ نوعی موجودیت خودمختار که دائماً در حال حرکت است.
- کتاب «بد دیده شد بد گفته شد» با ترجمۀ پرویز جاهد اخیراً از سوی نشر ایجاز در تهران منتشر شده است.
نوشتهٔ مایکل گست
ترجمۀ پرویز جاهد


