این روزها که اخبار ایران را دنبال میکنیم، نوسانِ عجیبی در درونمان شکل میگیرد؛ نوسانی که برای ما ایرانیها ناآشنا نیست. گاهی امید چنان بالا میآید که انگار دوباره در آستانهی یک گشایش تاریخی ایستادهایم، و گاهی همان امید، ناگهان، جایش را به فرسودگی و ترسی قدیمی میدهد؛ ترسی که از حافظه میآید، نه فقط از خبر. این بالا و پایین شدن، فقط واکنش احساسی به وقایع نیست؛ نشانهی زیستن در لحظهای است که گذشته و آینده، همزمان، به اکنون فشار میآورند. والتر والتر بنیامین این وضعیت را لحظهای میدانست که تاریخ از حالت خطی خارج میشود و گذشته ناگهان در زمانِ خطر، به اکنون هجوم میآورد.
برای ما، زمان در روزهای بحرانی همیشه از حالت عادی خارج میشود. تقویم جلو میرود، اما زمانِ زیسته دیگر خطی نیست. گذشته مثل خاطرهای دور عقب نمیماند؛ وارد لحظه میشود، قضاوت میکند، هشدار میدهد. بعضی روزها، با دیدن شور مردم در تجمعها، احساس میکنیم صداهای جدا از هم یکدیگر را پیدا کردهاند و برای لحظهای کوتاه این آگاهی شکل میگیرد که «با هم بودن» فقط یک تصور اخلاقی یا آرزو نیست، بلکه یک واقعیت موقت اما ملموس است. در چنین لحظهای، جهان بسته به نظر نمیرسد؛ انگار امکان، دوباره، خودش را نشان میدهد.
اما امکان همیشه همراه با خطر ظاهر میشود. خوشحالی زودگذر است و ترس، خیلی سریع، دوباره به عنصر غالب زندگی بدل میشود. درست در دقایقی بعد از این احساس، صدای دیگری در ذهن فعال میشود؛ صدایی که به ما یادآوری میکند با چه ساختار دیکتاتوری و ریشهداری طرفیم، و اینکه هیچ تغییری در چنین بستری بیواسطه، پاک یا تضمینشده نیست. صدایی که میپرسد: حتی اگر انقلابی رخ دهد، بدون حمایتهای قاطع بیرونی یا بدون فروپاشی کامل شبکههای قدرت، چه آیندهای واقعاً قابل تصور است؟ این صدا لزوماً صدای ترس نیست؛ صدای واقعبینی است. واقعبینیای که آنتونیو آنتونیو گرامشی آن را «بدبینیِ عقل» مینامید: دانشی که میداند حتی فروپاشی یک نظم، خودبهخود به رهایی منجر نمیشود و اگر ویرانی با اندیشهی ساختن همراه نباشد، میتواند فقط شکلِ تازهای از همان منطقِ مسلط را بازتولید کند.
اینجاست که گذشته با شتاب وارد صحنه میشود؛ نه بهعنوان نوستالژی، بلکه بهعنوان داور. انقلاب ۵۷، امیدهای آغازین، مسیرهایی که به انسداد، خشونت و فساد رسیدند، و تجربههایی که به ما آموختند تاریخ فقط جلو نمیرود، بلکه گاهی دور میزند. ناامیدیِ ناگهانی از همینجا میآید: از این آگاهی دردناک که حتی اگر تغییری رخ دهد، هیچ قانون طبیعیای وجود ندارد که تضمین کند نتیجهاش عادلانه، آزاد یا رها از فساد خواهد بود.
این ترس، ترس از شکستِ ساده نیست؛ ترس از بیمعنا شدن است. ما میدانیم که در تاریخ ایران، شکست فقط آینده را نمیبلعد؛ گذشته را هم مصادره میکند. معناها واژگون میشوند، قربانیان خاموشتر، و آرزوها به «خطای محاسبه» تقلیل داده میشوند. به همین دلیل است که خستگی این روزها فقط فرسودگیِ روانی نیست؛ نوعی خستگیِ وجودی است—خستگیِ کسی که میفهمد تاریخ میتواند نهفقط بدنها، بلکه معناها را هم خسته کند.
ما اکنون در وضعیتی زندگی میکنیم که برای ایرانیها آشناست: وضعیتی معلق، نه کاملاً در دلِ نظمِ موجود و نه واقعاً در افقِ نظمی تازه. این «میانهبودن» تصادفی نیست؛ منطقِ همهی گذارهاست. در این وضعیت، امید و تردید میتوانند همزمان درست باشند. نوسان، نه نقصِ شخصیت، بلکه شکلِ تجربهی امکان است؛ چون امکان، ذاتاً ناپایدار است و هرگز خود را بهصورت قطعیت عرضه نمیکند.
در چنین لحظهای، ذهن ناچار دوپاره میشود. یک بخش میخواهد عقل را بیدار نگه دارد، فهرستِ خطرها را فراموش نکند و اجازه ندهد امید به خوابِ خوشِ سادهدلانه بدل شود. بخش دیگر، اما، نمیپذیرد که این بیداری به انفعال ختم شود. این بخش میفهمد—چنانکه گرامشی میگفت—اگر کنش را مشروط به تضمین کنیم، هیچ کنشی هرگز آغاز نخواهد شد. ایستادن، از این منظر، نه پیشبینیِ پیروزی است و نه انکارِ خطر؛ نوعی وفاداری به معناست در جهانی که مدام دعوت به سکوت میکند.
این تنش را بدن پیش از ذهن حس میکند. بعضی روزها توانِ کنش بالا میرود؛ حرکت آسانتر است، صدا رساتر، و حضور در میان دیگران سبکتر. بعضی روزها اما این توان فروکش میکند؛ آینده سنگین میشود و بدن عقب مینشیند. باروخ اسپینوزا این وضعیت را نه ضعف اخلاقی، بلکه کاهش یا افزایش «توانِ عمل» میدانست. این نه تنبلی است و نه خیانت به امید؛ ثبتِ واقعیِ هزینهی زیستن با امکان است—امکانی که هم میتواند افق بگشاید و هم، اگر بسته شود، زخمی عمیقتر بر جا بگذارد.
در جامعهی ما، عاطفه همیشه سیاسی بوده است، چون حافظه همیشه فعال بوده است. کلمات، تصویرها و نامها فقط نشانه نیستند؛ حاملِ زماناند. آنها گذشته را به اکنون میآورند و اکنون را به آینده پرتاب میکنند. به همین دلیل است که نوسانِ جمعی اینقدر شدید است: چون ما فقط به اتفاقات واکنش نشان نمیدهیم، بلکه با تاریخ زندگی میکنیم.
آن «ما»یی که گاهی شکل میگیرد، شکننده است، اما شکنندگیاش نشانهی دروغینبودن آن نیست. هر امرِ زندهای شکننده است. ریتم این لحظه فشارِ ثابت نیست؛ تپش است—نزدیکشدن و فاصلهگرفتن، گشودگی و انقباض. قضاوتکردنِ خودمان بر اساس بهترین روز یا بدترین شب، اشتباه گرفتنِ ارزشِ کنش با شدتِ انرژی است.
زیستن در این وضعیت، برای ما ایرانیها، تمرینِ یک اخلاق دشوار است: دیدنِ واقعیت بدون تسلیم به آن، پذیرفتنِ عدمِ تضمین بدون سقوط به تقدیرگرایی، و امیدواربودن بدون ساختنِ اسطوره. شاید معنای ماندن همین باشد: بازگشتِ مداوم—گاهی با تمامِ بدن، و گاهی فقط با امتناع از خاموششدن—به نقطهای که هنوز امکانِ قطعکردنِ تکرار وجود دارد، حتی اگر هیچ تضمینی در کار نباشد.


