فیلم «اگر زنده بودم» (If i Were Alive) ساخته آندره نوائیس اولیویرا از برزیل که در بخش پانورامای برلیناله به نمایش درآمد، فیلم متفاوتی است که از ابتدا تا انتها بر مبنای غرابت بنا میشود؛ با یک مقدمه طولانی در دهه هفتاد که عشق دو نوجوان را به تصویر میکشد، با تصاویری شبیه فیلم در فیلم، در قطعی نامعمول و گرینهای برجسته و قابل حس که ویژگی آرشیوی به آن میدهد، اما عنوانبندی فیلم پانزده دقیقه بعد نقش میبندد و فیلم در واقع پس از آن آغاز میشود: چهل سال بعد را شاهدیم که دو شخصیت اصلی همان چهل سال قبل به وصال رسیدهاند و عمری طولانی را با هم سپری کردهاند. از این رو با فیلمی ساده و آرام به سبک و سیاق فیلم های ایرانی روبرو هستیم، اما این فقط ظاهر ماجراست.
فیلم روایتی واقعگرا به خود میگیرد و بدون عجله، با طمأنینه، زندگی این دو را تصویر میکند که هر دو در سنین سالخوردگی با مشکلات پزشکی دست و پنجه نرم میکنند اما کماکان عشق ملموسی در نگاه آنها حس میشود. فیلم در روایت روزمرهگی زندگی آنها، با نماهای عمدتاً ایستا، به نظاره زندگی مینشیند، اما روند فیلم همه چیز را به حال و هوای دیگری سوق میدهد، چیزی غیر قابل انتظار.
با آن که در انتهای مقدمه با یک اتفاق غریب و ماوراء الطبیعه روبرو بودیم، اما روند رئالیستی فیلم و ثبت روزمرهگی زندگی تردیدی باقی نمیگذارد که با یک فیلم کاملاً وفادار به واقعیت روبرو هستیم اما نزدیک به انتها فیلم تمام باورهای قبلی را فرو میریزد و به یک فیلم سوررئال بدل میشود که نسبتی با واقعیت روزمره- و واقعیت جاری در بخشهای پیشین- ندارد.

از نقطهای که مرد با یک حفره غریب در کمر همسرش روبرو میشود، گویی گوی واقعیت میشکند و حالا همه چیز در حیطهای غریب و مرموز رخ میدهد. هر چند پیشتر از طریق مجلات مرد، از علاقه او به موجودات فضایی باخبر شده بودیم، اما از این نقطه به بعد واقعیت جاری در صحنه و واقعیت زندگی این مرد با رویا و تخیل در هم میآمیزد و مشخص نیست که مرز آنها کجاست. در صحنهای که مرد به بیمارستان میرسد و درمییابد نشانی از همسرش در بیمارستانی که شب گذشته بستری بوده وجود ندارد، تمام واقعیت عینی صحنه و همینطور واقعیتی که مرد بر آن باور دارد فرو میریزد: شاید تمام داستان زندگی او با این زن، تنها یک رویای طولانی بوده و حالا با ضربه غریبی از واقعیت فرو میریزد.
اما این ضربه تمام جهان واقعی فیلم را هم بر هم میزند و از این جا به بعد با جهان سوررئالی روبرو هستیم که در آن همه چیز ممکن میشود و موجودات فضایی هم بخشی از قصه را پیش میبرند. ولی فیلم قصد رازگشایی از وقایعش را ندارد. همه چیز را در هالهای از ابهام قرار میدهد و از ما میخواهد تا در یک سفر بصری به دل جهانی برویم که واقعیت جاری در زندگی ما- و واقعیتی را که فیلم بر آن مبنا گرفته بود- زیر سوال میبرد و از ما هم میخواهد که به جای واقعیت بیرون صحنه، واقعیت درون آن را باور کنیم. در نتیجه چه چیزی قابل باورتر از یک گفتوگوی غریب با موجود فضاییای که به این مرد یک لیوان آب میدهد و او را به حرف میآورد تا جوک بامزهای درباره شرلوک هولمز روایت کند که بیارتباط نیست با مضمون فیلم و موقعیتی که حالا این مرد در آن قرار دارد: ثمثیلی از مرگ و رسیدن به جهانی ماورایی یا غلبه رویای ذهن بر واقعیت زندگی؟ هر کدام را فرض بگیرید، این فیلم جمع و جور با شما همراه میشود.


