روزهای آخر جنگ برای شام جایی دعوت بودیم. هنوز سفره کامل جمع نشده بود که صدای انفجار آمد. صاحبخانه بیهیچ توضیحی بلند شد و رفت سمت پشتبام و ما هم ناخودآگاه پشت سرش راه افتادیم. میدانستیم چند دقیقهی دیگر اخبار میگوید کجا را زدهاند، اما انگار هیچکداممان طاقت آن چند دقیقه را نداشتیم. دلمان میخواست خودمان زودتر از اخبار بیواسطه و با چشم خودمان بفهمیم چه اتفاقی افتاده است.
خانه چهارطبقه بود و از پشتبامش میشد بخش زیادی از افق شهر را دید، اما هیچ ستون دودی پیدا نبود. روی پشتبامهای دیگر هم آدمها تکوتوک بیرون آمده بودند و به اطراف نگاه میکردند؛ بعضیها بعد از چند دقیقه که چیزی نمیدیدند سیگاری روشن میکردند، انگار بخواهند برای این بالا آمدن دلیلی پیدا کنند.
میزبانمان هم سیگاری گیراند، به جنوب اشاره کرد و گفت شبی که انبار مهمات اصفهان را زده بودند، آسمان ناگهان روشن و گرم شده بود. میگفت با اینکه هنوز هوا سرد بوده، آنقدری بوده که تفتِ جریان هوا را حتی از آن فاصله حس کرده بودند؛ انگار وسط زمستان یکباره درِ تابستان باز شده باشد. آسمان برای چند ساعت رنگ غروب گرفته بوده و مردم روی پشتبامها ایستاده بودند و تماشا میکردند.
وقتی تعریف میکرد، بیشتر شبیه کسی بود که دارد از یک منظرهی عجیب و باشکوه حرف میزند تا یک حملهی نظامی. این تناقض برایم قابل فهم بود. من قبلتر فیلمش را دیده بودم؛ پشت کوه صفه محدودهی بزرگی در آتش میسوخت و شعلهها مثل فوران آتشفشان به آسمان پرتاب میشد. چیزی که من در قاب امنِ فیلم دیده بودم، آنها زنده از روی پشتبام تماشا کرده بودند.
هنوز برق هیجان آن صحنهی غریب را در چشمهایش میشد دید. بعد اضافه کرد: «صحنهی زیبایی بود.» و من یاد صحنهای از سریال چرنوبیل افتادم؛ مردمی که روی پل ایستادهاند و با ذوق به آسمان نگاه میکنند، بیآنکه بدانند همان نورِ زیبا قرار است چند روز بعد زندگیشان را نابود کند.
شبی که انبارهای نفت تهران را زدند من آنجا نبودم، اما بعدها از چند نفر که همدیگر را نمیشناختند تقریباً یک روایت مشابه شنیدم. میگفتند صبح که برای خرید نان یا رفتن سرِ کار بیرون آمده بودند، شهر انگار دیگر شهر همیشگی نبود؛ هوا آنقدر تاریک بوده که حس میکردند هنوز نیمهشب است و در همان حال گرمای عجیبی توی خیابانها جریان داشته، انگار وسط مرداد باشد نه زمستان. انگار شهر یکشبه فصلش را عوض کرده بود. بعضیها همان صبح فهمیده بودند که دیگر نمیتوانند در تهران بمانند. بعد باران گرفته بود و هشدار آلودگی شدید هوا و باران اسیدی منتشر شده بود. فکر میکنم آن روز باید ساکتترین، خلوتترین و تاریکترین روز جنگ بوده باشد. جنگ فقط رنگ آسمان را عوض نکرده بود؛ ریتم عادی زمان را هم بههم زده بود.
اما این تغییر اتمسفر فیزیکی تنها یک روی سکه بود؛ جنگ کارکرد فضاهای شهری را هم به معنای واقعی کلمه دگرگون کرده بود. پشتبام از یک فضای خدماتی فراموششده تبدیل شده بود به فضایی نیمهعمومیِ؛ جایی که قبلاً برای درست کردن آنتن و کولر و پهن کردن لباس و قالیِ شسته استفاده میشد، حالا شده بود یک نظرگاه شهری که آدمها میتوانستند با هم صحنهای را تماشا کنند. از همان روز اول که جنگ از تهران شروع شد و خانه زیر عبور جنگندهها لرزید، پشتبام کارکرد جدیدش را داشت افتتاح میکرد.
پلههای اضطراریِ ادارهی مشرف به خانهی ما همیشه پاتوق کارمندهایی بود که برای سیگار کشیدن، خندیدن و گاهی تولد گرفتن دور هم جمع میشدند؛ آن روز اما همگی رو به یک سمت ایستاده بودند و با موبایل فیلم میگرفتند؛ انگار دارند به یک تئاتر خیابانی نگاه میکنند.
زنگ زدم به برادرم، داشت چای میخورد. گفتم: «چه نشستهای که جنگ شروع شد.» و بعد رفتم روی پشتبام. یک ستون دود در جنوب دیده میشد و گردوغباری در غرب. چرخی زدم و به دوروبرم نگاه کردم، بیشتر از دود آدمها توجهم را جلب کردند؛ همسایههایی که هرکدام سیگاربهدست گوشهای از پشتبام ایستاده بودند و با هم حرف میزدند و تحلیل میکردند. آنقدر همهمه کسانی که به تماشای اولین لحظههای جنگ ایستاده بودند زیاد بود که واقعاً کار سختی بود بفهمید دقیقاً چه میگویند.
برگشتم پایین، ولی با هر صدای انفجار صدای دست و سوت و ولولهی گفتوگو از بیرون شنیده میشد. از آن روز پشتبامها، راهپلههای اضطراری و بالکنها شبیه لژهای تئاتر شدند. هر انفجار بخشی از شهر را برای چند دقیقه به صحنه تبدیل میکرد و آدمها تلاش میکردند پیش از اخبار خودشان راوی عینی ماجرا باشند. شاید همین فاصلهی فیزیکی بود که تماشا کردن را ممکن میکرد؛ تا وقتی انفجارها آنقدر دور بودند که فقط صدا و دودشان به ما میرسید، هنوز میشد نقش تماشاگر را حفظ کرد.
جنگ مرزهای فضایی شهر را موقتاً جابهجا کرده بود. پشتبامها که قبلاً بخش فراموششدهی خانه بودند، حالا شبیه یک بالکن شهری عمل میکردند؛ جایی برای تماشا، تحلیل، حدس و گاهی فقط ایستادن کنار همسایهای که حتی اسمش را هم نمیدانستی، ولی تجربهی مشترکی شما را به هم نزدیک میکرد. من برای اولینبار داشتم همسایههایمان را آن هم از پشتبام کشف میکردم.
یکی از دوستهایم میگفت که توی همان روزها با چند نفر از همسایهها صمیمی شده. از آنجایی که سفر درونشهری پرخطر شده بود، نیازشان به معاشرت را با نزدیکترین آدمها یعنی همسایهها، جبران میکردند. تا پیش از آن، همهچیز در حد یک سلام دمِ درِ آسانسور بود، اما بحران باعث شده بود آنها به خصوصیترین قلمروهای زندگیِ هم راه پیدا کنند.
مهمانیها هم شکل دیگری پیدا کرده بود. دیدنِ دوستهای قدیمی بیشتر ظهرها و سرِ ناهار اتفاق میافتاد؛ وقتی احتمال خطر کمتر بود. دوستم میگفت: «دیگر با صدای انفجار نمیترسیدیم. فقط چند ثانیه سکوت میکردیم، میگفتیم دور بود یا پدافند بود، بعد دوباره حرفمان را ادامه میدادیم.» کمکم حدس زدن محل انفجار خودش بخشی از گفتوگوها و تفریح مهمانیها شده بود. انگار با کنار هم بودن، شجاعت زیستن بالا میرفت.

خودم هم یک شب مهمان خانهی دوستم بودم، در حالت عادی امکان نداشت شب را بیرون بمانم، اما آن شب تا گفت: «بمان»، ماندم و حس کردم میشود بهجای رفتن تا آن سرِ شهر و تنها خوابیدن در خانهی خودم، میشود کنار دوستم باشم؛ حتی اگر دمِ صبح با صدای ممتد بمباران بیدار شوم.
با شلوغ شدن پشتبامها و بالکنها حالا خیابانها و کافهها و رستورانها خلوت شده بودند. دیگر لازم نبود برای غذا خوردن در رستوران شهرزاد توی آن صف طولانی همیشگی بایستی، به صدای شکمت گوش کنی و دائم ساعتت را نگاه کنی تا بالاخره اسمت را صدا بزنند. کافهها و رستورانها خلوت شده بودند. مکان سومی که آدمها برای دیدن هم و معاشرت به آن پناه میبرند؛ همان جاهایی که نه خانهاند و نه سرکار.
برخلاف کافه و رستورانها بعضی کتابفروشیها بهعنوان جلوهای دیگری از مکان سوم شلوغتر و زندهتر شده بودند. یک روز دوستم از تهران تماس گرفت و گفت که همین الآن توی کتابفروشی محلهشان اتفاقی دوستی قدیمی را دیده. تعجب کردم، چون شنیده بودم فقط مغازههای اجناس ضروری باز است. دوستم گفت که اتفاقاً حالا که اینترنتها قطع شده، مردم بیشتر وقت خالی پیدا کردهاند و بیشتر به کتاب احتیاج دارند.
اما بعضی از چیزهایی که جنگ از شهر گرفته بود جایگزین نداشت. شهرهایی که بیشتر هدف حمله بودند، دیگر آن حالوهوا و سرزندگی شبهای آخر سال را نداشتند؛ انگار جنگ رسم و رسوم را هم تصرف کرده بود. تا سال قبل بساط گل و سبزه و سمنو تا نیمهشب در خیابانها پهن بود و ما معمولاً آخر شب برای خرید هفتسین بیرون میرفتیم؛ وقتی ترافیک کمتر میشد و هوا بوی شببو میداد. اما امسال شنیده بودم خیابانهای اصفهان و تهران زود خاموش میشوند و خبری هم از هیاهوی دستفروشهای شب عید در پیادهروها نیست.
من شب عید را توی یک شهر کوچک در خانهی مادرم بودم؛ شهری که جنگ برایش بیشتر شبیه خبری دور بود تا چیزی حاضر در خیابانها. مغازهها روشن بودند، مردم برای عید خرید میکردند و مسافرهایی که از شهرهای جنگزده به آنجا پناه آورده بودند، موقع خرید سبزه یا توی صف شیرینیفروشی دربارهی ادامهی جنگ حرف میزدند. در آن لحظات حس میکردم هر دو شهر به نوعی صحنه شدهاند، اما شکل درک و تماشا فرق داشت؛ در شهرهای جنگزده مردم از دور و از لبهی بام به دود و نور انفجار خیره میشدند و در این شهر کوچک آدمها میان سبزهها و شلوغیِ پیش از عید بیواسطه در میانهی صحنه بودند و سعی میکردند زندگی عادی را ادامه دهند.
از یک هفته قبل از آتشبس من اصفهان بودم، بااینکه محلهمان در جای نسبتاً امنی از شهر قرار داشت، خلوت بود و میتوانستی راحت پیادهروی کنی، اما درست از فردای اعلام آتشبس پیادهروها چنان از جمعیت پر شد که نمیتوانستی باور کنی این همان خیابان خلوت دیروز است. حالا دوباره خیابان خاقانی شده بود پاتوق جوانهایی که چهل روز بیشترِ وقتشان را توی خانه نشسته بودند و به صدای انفجارها گوش داده بودند. دوباره طنین خندهی دخترهای نوجوان در فضا میپیچید، نگاهشان میکردم و حس میکردم چقدر دلم برای این خندهها تنگ شده بود. شهر با سرعت عجیبی داشت به خودش برمیگشت، انگارنهانگار تا همین دیروز جنگ تا این اندازه نزدیک بوده است و این فقط یک آتشبس موقت و شکنندهی دوهفتهای است. زندگی دوباره به جریان افتاده بود.
حالا از روز آتشبسِ موقتِ دوهفتهای بیشتر از یک ماه گذشته، من برگشتهام تهران و خیابانها رفتوآمدهای معمول و روزمرگیاش خودش را دارد. نشستهای ادبی دوباره برگزار میشوند و احتمالاً سخنرانها جلسه را با این جمله آغاز میکنند که نمیدانیم نشست بعدی کی باشد و نمیدانیم باز هم بتوانیم دور هم جمع شویم یا نه. کافهها و رستورانها هم دوباره شلوغ است، اما نه به شلوغی قبل. دلیلش هم نه سایهی جنگ است و نه ترس از موشک؛ بلکه تلاطم شدید اقتصادی است که خودش را به منوِ کافهها غالب کرده.
این روزها بیشتر از همیشه بیرون میروم، با خودم میگویم شاید دوباره همهچیز بههم بریزد و نتوانم توی این هوای بهاری قدم بزنم. حتی حس میکنم خیابانها و کافهها شلوغتر از همیشهاند. شاید بقیه هم همین حس را دارند؛ اینکه باید تا میشود راه رفت، قهوه خورد، آدمها را تماشا کرد و از همین حالا برای روزهای نامعلوم بعدی خاطره جمع کرد. نوعی شتاب پنهان در زندگی افتاده؛ انگار مجبوریم پیشاپیش و با غلظت بیشتری زندگی کنیم و بهاندازهی کافی تصویر، بو و صدای روزمرگی شهر را در حافظه و پوست و گوشتمان نگه داریم؛ برای روزهایی که شاید دوباره شهر را فقط از روی پشتبام بشود دید.
اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج


