وقتی از گابریل گارسیا مارکز، از غولهای ادبیات معاصر جهان و از نویسندگان شاخص سبک رئالیسم جادویی پرسیدند که این همه اتفاقات سوررئال در داستانهای شما از کجا میآید؟ او جواب داد: «از زندگی روزمرهی مردمانم در کلمبیا». از این منظر میخواهم نگاهی داشته باشم به آثار شهرنوش پارسیپور، از مهمترین نویسندگان ادبیات معاصر ایران که در تاریخ دوازدهم تیرماه در ۸۰ سالگی با جهان فانی، وداع کرد.
در داستان بلند «زنان بدون مردان» نوشتهی شهرنوش پارسیپور که در سال ۱۳۶۸ در ایران منتشر شده، داستان زندگی پنج زن، درست بعد از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در تهران روایت میشود. اما آن چیزی که داستان این زنان را متمایز میکند، تلفیق واقعیت و فراواقعیت در زندگی آنهاست. اما این نوع از درهمآمیختگی با آنچه که مارکز در آثارش انجام داده، متفاوت است. در آثار مارکز، جادو اغلب بخشی از زندگی روزمره یک جامعه است؛ اما در آثار خانم پارسیپور، عناصر فراواقعی بیشتر از دل تاریخ، اسطوره، عرفان و روان انسان بیرون میآیند. از این منظر شاید آثار شهرنوش پارسیپور بیشتر از آنکه «رئالیسم جادویی» به سبک مارکز باشد، میتوان به آن سبکی به نام «رئالیسم عرفانی» قائل شد. زیرا عناصر فراواقعی در آثار او نه صرفاً برای شگفتیآفرینی، بلکه برای بیان تجربههای عرفانی، اسطورهای و زنانه به کار میروند.
جهان داستانی شهرنوش پارسیپور آمیزهای از چند سنت غربی- شرقی است: یکی از آنها میتواند همان رئالیسم جادویی به سبک و سیاق مارکز باشد، چرا که او نیز یک امر خارقالعاده و فرا انسانی را بدون تعجب وارد زندگی روزمره میکند. به عنوان مثال مونس، یکی از پنج شخصیت زن، در داستان بلند زنان بدون مردان، بعد از مرگ هم، میتواند برای زندگان روایت میکند. او از وقایع سیاسی بعد از مرگ خود هم آگاه است و خیلی راحت بین زندگان و مردگان رفتوآمد میکند و این برای هیچ کس در فضای داستان عجیب نیست. هیچ کس این موضوع را معجزه و یا کابوس و یا رویا نمینامد، گویی بخشی طبیعی از جهان روایی داستان است. این موردی است که در کتاب «صد سال تنهایی» مارکز هم میبینیم. انسانهای زنده در میان ارواح زندگی میکنند و این مسئله چنان عادی است که انگار تفاوتی بین جهان مردگان و زندگان وجود ندارد و همهی آنها به جهان یکدیگر راه دارند. مورد دیگر شخصیت مهدخت در کتاب زنان بدون مردان است. او تبدیل به درخت میشود و این دگردیسی نه به عنوان افسانه بلکه به عنوان واقعیتی پذیرفته، مطرح میشود.
دیگر سنتی که در آثار خانم پارسیپور دیده میشود، سنتی است که از عرفان ایرانی میآید. در عرفان ایرانی، آدمی از من خویش عبور میکند تا به یگانگی با معبود و یا هستی برسد. در رمان «طوبا و معنای شب» نیز، شهرنوش پارسیپور شخصیت زنی خلق کرده که در تمام زندگیاش به جستجوی معبود، حقیقت و معنایی برای زندگی است. سیر و سلوک او بیشتر از آنکه اجتماعی و فردی باشد، سفری باطنی و درونی برای رسیدن و یکی شدن با معبود است. یا در داستان بلند «زنان بدون مردان» باغی که در آخر هر پنج زن در آن جمع میشوند، کنایهای است به باغ ایرانی. باغی که تکهای از بهشت روی زمین است و نوعی آگاهی درونی نیز محسوب میشود. به طوری که زنان بعد از عبور از رنج، به باغ و یا همان آگاهی و بینایی حقیقی میرسند. این نگاه، نگاهی است که از سنتهای معنوی و عرفانی ایرانی میآید.
همچنین در آثار شهرنوش پارسیپور می توان نشانههایی از نمادهای ایرانی را ردیابی کرد. درخت در فرهنگ ایران باستان، نماد باروری، زایش، زندگی، جاودانگی و پیوند میان زمین و آسمان است. مهدخت برای رهایی از دست مردان سلطهگر و متجاوز، به درخت تبدیل میشود. درختی که با شیرِ «زرینکلاه» دیگر شخصیت داستان که باغ را خریداری کرده، تغذیه شده و تبدیل به هزاران دانه بذری میشود که با باد و آب میروند تا همهی جهان را از صلح و دوستی که زاییدهی زنان است، آکنده کنند. مهدخت که خود دختر ماه است، درختی بینام و نشان میشود؛ نه درختی مشخص مثل درخت انار یا بید مجنون. همین بینامی او نکتهی مهم و قابل توجهی است، چون او دیگر یک زن منفرد نیست، بلکه به استعارهای از بدن زنانه، باروری، امتناع از رابطه جنسی با مردان، و میل به تکثیر آنهم بدون حضور مرد، تبدیل میشود.
شهرنوش پارسیپور همچنین در آثارش، نگاهی به نوع تفکر صوفیان در ایران بعد از اسلام دارد. تفکراتی که در آثار مولانا، عطار و حافظ هم قابل شناسایی هستند. در نگاه صوفیان ایرانی، حقیقت همواره چند لایه و در پوشش و چادر است. مرگ پایان زندگی نیست و روح انسان، بعد از مرگ از قفس تن جدا شده و به زندگی خود ادامه میدهد. روح میتواند دگردیسی داشته باشد و به شناختی عمیقتر از هستی برسد، همانطور که مونس مانند بسیاری از روایتهای صوفیان ایرانی، بعد از مرگ دارای درکی عمیقتر میشود. و یا زندگی طوبا یادآور سفر سالکان در آثار صوفیان است. کسانی که به گمان عطار از هفت شهر عشق میگذرند تا در نهایت به فنا که همان یکی شدن با معشوق و نور و خداست، برسند.
در آثار شهرنوش پارسیپور و قصههای عامیانهی فارسی نیز عناصر و نمادهای مشترکی یافت میشوند. حیواناتی که صحبت میکنند. باغی که زنده است. درختی که نه تنها جان که شخصیت دارد. پرواز انسانها به آسمان و بازگشت مردگان به زمین فانی. درخت شدن مهدخت و جاندار بودن باغ، بیشتر از آنکه به مارکز شباهت داشته باشد، یادآور قصههایی است که از مادربزرگهایمان سینه به سینه نقل شده و به گوش ما رسیده است، جایی که طبیعت جان دارد و با انسان سخن میگوید. در رمان «ماجراهای ساده و کوچک روح درخت»، خود عنوان کتاب نشان میدهد که روح درخت شخصیت دارد. نگاهی که گوشه چشمی به داستانهای عامیانهی و فولکوریک ایرانی دارد.
در حقیقت آثار خانم پارسیپور را نباید صرفاً «رئالیسم جادویی» نامید، بلکه بهتر است آنها را نوعی «رئالیسم جادویی ایرانی» یا حتی «رئالیسم عرفانی» دانست؛ زیرا سرچشمه بخش بزرگی از عناصر فراواقعی در آثار او، عرفان، اسطوره و قصههای بومی ایران هستند، نه فقط سنتی که از ادبیات و فرهنگ و سنتهای آمریکای لاتین میآید.
شهرنوش پارسیپور در هر کجای دنیا که پا به عرصهی گیتی گذاشته بود، میتوانست به عنوان یک نویسندهی برجسته و توانا و صاحب سبک، بر صدر بنشیند و قدر ببیند. میتوانست بدون ترس از سانسور، زندان، شکنجه و بازجویی بنویسد و چه بسا آثاری درخشانتر خلق کند. او میتوانست بدون نگرانی از درآمد و اجاره خانه و گذران زندگی، از فروش کتابهایش، از حمایت دولتاش، و از نشستهای ادبیاش در سرتاسر جهان، متمول و بیدغدغهی مالی، روزگار بگذراند. اما سرنوشت برای او داستانی تدارک دیده بود پر از آب چشم. شهرنوش پارسیپور در زمانهای میزیست که زن بودن هم جرم است چه برسد به زنانه نوشتن و از زنان نوشتن و از مردان متجاوز نوشتن و آنها را به درستی تصویر کردن. او در دورهای زندگی میکرد که هم آثارش زیر تیغ سانسور و سلاخی بودند و هم به خاطر کتابهایش در دههی شصت، چهار سال را در زندان گذراند، بدون آنکه تفهیم اتهامی شده باشد. او همچنین به خاطر شکستن تابوها در کتاب زنان بدون مردان، که در سال ۱۳۶۸ در ایران منتشر کرده بود، دوباره بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفت، از جمله برای مطرح کردن مسئلهی بکارت در این داستان و همچنین صحنهای که در آن یک کارگر جنسی، لخت مادرزاد نماز میخواند. او قبل از انقلاب ۵۷ هم به دلیل نوشتن نامهای در اعتراض به دستگیری و اعدام «خسرو گلسرخی»، مدت کوتاهی را در زندان گذرانده بود.
شهرنوش پارسیپور در سال ۱۳۷۰ از ایران به آمریکا مهاجرت کرد و در تمام این ۳۵ سال، با ذره ذره پوست و گوشت و استخواناش، کار کرد و نوشت و نویسنده تربیت کرد و تا آخرین قطرهی خوناش، با فقر و تنگدستی جنگید، تا اینکه در نهایت به علت سکته قلبی و مغزی در بیمارستانی در سانفرانسیسکو بستری شد و بنا به وصیتنامهی خودش، نمیخواست که زندگیاش با لوله و دستگاه اداه داشته باشد. در نتیجه دستگاهها را از بدناش جدا کردند و در حقیقت به مرگی خودخواسته، جهان را ترک کرد.
کاش حقیقت وجود او همان باشد که برای مونس میخواست. روحی جدا شده از درد و رنج و شاد از آزادی و رهایی…


