گفت: «خدا کنه ورسک رو نزنن.»
وقتی خبر حمله به پل B1 را شنید، اولین واکنشش همین بود. نه پرسید B1 کجاست، نه چه بلایی سرش آمده. نگران ورسک شد؛ پلی که مطمئنم هیچوقت از نزدیک ندیده بود. اما مگر چند نفر از ما ورسک را از نزدیک دیدهایم؟ با این حال خیلیهامان آن را میشناسیم. انگار ورسک پیش از آنکه یک پل باشد، بخشی از تصویری است که از این سرزمین در ذهنمان ساختهایم.
اما B1 برای من اینطور نبود. آن روز اولینبار بود اسمش را میشنیدم. نمیدانستم دقیقاً کجاست، چه شکلی است یا چرا ساخته میشود. خبر حمله را شنیدم، تصاویرش را دیدم و فقط تعجب کردم که چطور پلی چند کیلومتر آنطرفتر از خانهام در حال ساخت بوده بیآنکه تقریباً چیزی دربارهاش بدانم.
همان لحظه یاد اسلاونکا دراکولیچ افتادم. او سالها پیش برای پل موستار سوگنامه نوشت؛ پلی که هرگز از نزدیک ندیده بود و فقط از روی کارتپستالی میشناخت که پدرش برایش آورده بود. با این حال وقتی موستار ویران شد، احساس کرد چیزی بیش از یک سازه از میان رفته است. من اما برای پلی که در نزدیکی محل زندگیام ساخته میشد، هیچ حسی نداشتم.
این تفاوت از کجا میآید؟ شاید پاسخ را باید نه در خود پلها، بلکه در حافظه جستوجو کرد. بعضی سازهها پیش از آنکه بخشی از کالبد شهر باشند، در روایتهای یک جامعه جا دارند. آنها در عکسها، فیلمها، داستانها و خاطرات زندگی میکنند. نامشان بر زبان مردم جا میافتد و کمکم از یک شیِ فیزیکی به چیزی فراتر از خودشان تبدیل میشوند و اینطوری وارد حافظهی جمعی میشوند. ورسک از این جنس است. حتی کسانی که هرگز روی آن قدم نگذاشتهاند، آن را میشناسند.
اما B1 هنوز به آن مرحله نرسیده بود. حتی نامش بیشتر شبیه یک کد فنی بود تا یک مکان. وقتی اولینبار شنیدمش، ذهنم به سمت بمبافکنهای آمریکایی رفت، نه پلی نزدیک کرج. حتی یک اسم واحد هم نداشت؛ B1، بیلقان. دو اسم که هیچکدام هنوز در زبان روزمرهی عمدهی مردم جا نگرفته بود. هنوز کسی قرار ملاقاتش را با آن تنظیم نمیکرد. هنوز در هیچ خاطرهای حضور نداشت. در نقشههای مهندسی وجود داشت، اما در نقشههای ذهنی نه.
در شهرسازی از نشانهها حرف میزنند؛ عناصری که به مردم کمک میکنند شهر را به ذهنشان بسپارند، اما هر سازهی بزرگی الزاماً به نشانه تبدیل نمیشود. B1 با ارتفاع ۱۳۲ متر قرار بود بلندترین پل خاورمیانه باشد، اما بزرگی فیزیکی بهتنهایی حافظه تولید نمیکند. حافظه به زمان نیاز دارد؛ به تجربه، تکرار و روایت.
B1 قرار بود پلی برای اتصال باشد؛ حلقهای از کمربندی شمالی کرج که ترافیک را روانتر کند و دو سوی دره را به هم برساند. اما حتی پیش از آنکه ساخته شود، کل پروژه بیشتر با مناقشه شناخته میشد تا با کارکردش. فعالان محیطزیست از آسیب آن به چشمانداز و پوشش طبیعی منطقه میگفتند، منتقدان شهری دربارهی ضرورتش تردید داشتند و پروژه بارها متوقف و دوباره آغاز شده بود. به نظر میرسید B1 پیش از آنکه نقش وصلکننده داشته باشد، شکافی میان نگاههای مختلف به توسعه ایجاد کرده بود.
سیزدهبدر مردم زیر پل بودند؛ در طبیعتِ بیلقان. جایی که در حافظهی جمعی نقش تفریحی داشت، ناگهان به صحنهی انفجار یک زیرساخت نیمهکاره تبدیل شد و معنای دیگری پیدا کرد. همین همزمانی تصویر بیلقان را از یکپارچگی خارج کرد؛ یک شکاف در حافظهی جمعی. سازهای که قرار بود روزی مسیر عبور خودروها باشد، پیش از آنکه اولین خودرو از روی آن بگذرد، حضورش را بر زندگی کسانی تحمیل کرد که هیچ نقشی در طراحی، ساخت یا حتی استفاده از آن نداشتند. پل هنوز به مردم شهر تعلق نداشت، اما پیامدهایش از پیش به مردم رسیده بود.
شاید به همین دلیلها بود که خبر آسیب دیدن B1 بیش از آنکه شبیه از دست رفتن یک مکان باشد، شبیه خبر آسیب دیدن یک پروژه بود. پروژهای که هنوز افتتاح نشده بود، هنوز در زندگی روزمرهی کسی حضور نداشت و هنوز نتوانسته بود پیوندی عاطفی با شهر برقرار کند.
بااینحال انفجار کاری را کرد که سالها ساختوساز نتوانسته بود انجام دهد؛ B1 را وارد گفتوگوی عمومی کرد. برای اولین بار نام B1 دهانبهدهان چرخید. کسانی که هرگز چیزی دربارهاش نشنیده بودند، ناگهان تصاویرش را دیدند. محل قرار گرفتنش را فهمیدند و برای اولین بار وارد روایتی عمومی شد؛ پل ازطریق همان رویدادی دیده شد که بخشی از آن را نابود کرده بود. شاید B1 درحال تبدیل شدن به نوعی negative landmark باشد؛ جایی که نه از طریق تجربهی روزمره، بلکه از طریق یک رخداد فاجعهبار وارد آگاهی عمومی میشود.
این چیزی است که به آن فکر میکنم. بین به خاطر آوردن یک مکان و به خاطر آوردن یک خبر تفاوت وجود دارد. ما ورسک را به یاد میآوریم چون حامل مجموعهای از روایتها، تصویرها و معناهاست. اما B1 فعلاً در ذهن ما بیش از هر چیز با یک تصویر گره خورده است؛ تصویر انفجار. ممکن است چیزی که در ذهن ما مانده نه خود پل، بلکه لحظهی آسیب دیدن آن باشد. درست همانطور که گاهی یک ساختمان را نه به خاطر زندگیای که در آن جریان داشته، بلکه فقط به خاطر لحظهی فروریختنش به یاد میآوریم.
با این همه سرنوشت B1 هنوز تمام نشده است. ممکن است روزی مرمت و تکمیل شود و در آینده به بخشی از تجربهی زیستهی شهر تبدیل شود. اما تفاوت مهمی میان B1 و موستار وجود دارد. موستار زمانی ویران شد که قرنها روایت را پشت سر خود داشت؛ B1 زمانی آسیب دید که هنوز حتی به بخشی از حافظهی جمعی تبدیل نشده بود.
شاید انفجار نخستین روایت واقعی این پل باشد. اما آیا هر روایتی میتواند به حافظه تبدیل شود؟ یا B1 برای ماندن در ذهن مردم ناچار است روایت دیگری برای خود پیدا کند؛ روایتی که بتواند از یک خبر فراتر برود و به بخشی از حافظهی جمعی شهر تبدیل شود؟


