نسل من و نسل بعد از من؛ محمود دولتآبادی نویسنده را بیشتر از محمود دولتآبادی تئاتری (بازیگر، کارگردان، نمایشنامهنویس) میشناسد. از آن جهت که حضور مستمرش را در این سالها در میان داستانها و رمانهای ماندگاری که هر یک تاریخی پر تب و تاب پسپشت خود دارد، لمس کرده و زنده بودن نگاه و منش نویسندگیاش را با خود همراه دیده است. اما نسل پیشتر از ما، دولتآبادی بازیگر، نویسنده و نهایتا کارگردان را هم میشناسد. او را در صحنهی تئاتر دوشادوش مردان و زنانی که تئاتر امروز ما مدیون آنها است دیده و درک کرده است؛ او به همراه هنرمندانی چون مهین اسکویی، مصطفی اسکویی، عباس جوانمرد، بهرام بیضایی، غلامحسین ساعدی، سعید سلطانپور، محسن یلفانی، علی حاتمی، نصرت نویدی، اکبر رادی، ناصر رحمانینژاد و خیل دیگری از بازیگران و عوامل دیگر تئاتر، شب های درخشانی را بر صحنهی تئاتر سرزمین ما رقم زدهاند. دولتآبادی که به گفتهی آیدا سرکیسیان «یکی از جوان اولهای تئاتر روزگارش بود»، بهدلیل فعالیت مستمرش در «تئاتر آناهیتا»، «اداره ی هنرهای دراماتیک»، «گروه هنر ملی»، «انجمن تئاتر» و … از عوامل موثر و پرکار تئاتر ایران از اواسط دهی چهل تا زمان دستگیریاش در سال ۱۳۵۳ است.
در سالهای آغازین دههی چهل، دولتآبادی عاشق، شیفته، مشتاق و تشنهی یادگیری تئاتر، به همهجا سرک میکشد. از تئاترهای لالهزاری گرفته تا کلاسهای هنرپیشگی معمولی و ابتدایی و دفاتر سینمایی. او تلاش میکند تا به «تئاتر دهقان» راه پیدا کند که نهایتا در «تئاتر پارس» برای انجام کارهای صحنه و پشتصحنه پذیرفته میشود.
تلاش دولتآبادی برای ورود به عرصه های جدی تئاتر باعث میشود تا «تئاتر آناهیتا» و مصطفی اسکویی او را بهعنوان هنرجو بپذیرد، گرچه او مجبور میشود تا آزمونهای مکرری را پشت سر بگذراند. دولتآبادی در این سالها برای گذران زندگی مجبور است کارهای متفرقهی زیادی انجام دهد. از کنترلچی سینما تا تلفنچی (تئاتر گلریز) و … . از طرفی هم مجبور است تا راس ساعت چهار سر کلاس اسکوییها برود و همراه بازیگرانی چون مهدی فتحی، سعید سلطانپور، ناصر رحمانینژاد، منوچهر آذری و… متدهای جدید تئاتر (مبتنی بر متد استانیسلاوسکی در بازی و کار هنرپیشه بر روی خود و نقش) را فرا بگیرد. در پایان دوره او به عنوان بهترین هنرجوی این آموزشگاه فارغالتحصیل میشود.
دولتآبادی بیشتر از هر چیزی خودش را مدیون و وامدار تئاتر اسکوییها و مکتب آناهیتا میداند. او معتقد است که «همهی آدمهایی که در این دوره در تئاتر مملکت بودند، بایستی در کمال تواضع اعتراف کنند از اسکوییها یاد گرفتهاند. من هم در شمار کسانی بودم که چیزهایی یاد گرفته.»
اولین کار مشترک دولتآبادی با تئاتر آناهیتا در نمایش «اتللو» با بازی «بالاسانیان» در نقش اتللو و مصطفی اسکویی (یاگو) و مهین اسکویی (همسر یاگو) است. دولت آبادی در این نمایش در نقش یک سرباز دیدهبانی، ایستاده بر بالای برج است. نمایش «شبهای سپید» نوشتهی داستایووسکی اولین تجربهی بازی او در نمایشی به کارگردانی مهین اسکویی است. نمایش با بازی او، یدالله شیراندامی و دیگر بازیگران تئاتر آناهیتا به روی صحنه میرود. در این دوره کارهایی دیگری را با گروه آناهیتا تمرین میکند که به سرانجام نمیرسند. نمایشهایی چون: «اینس مندو»، «قرعه برای مرگ» نوشتهی واهه کاچا، «تانیا»، «نگاهی از پل» نوشتهی آرتور میلر و …
نابسامانیها و مشکلات مالی در تئاتر آناهیتا باعث میشود که دولتآبادی آنجا را ترک کند و به «اداره ی هنرهای دراماتیک» رفته و با علی نصیریان، عزتالله انتظامی و جعفر والی همکاری کند. نخستین کار او در ادارهی تئاتر نمایش «چوب بهدستهای ورزیل» نوشتهی غلامحسین ساعدی و بهکارگردانی جعفر والی است. این نمایش در تالار بیستوپنج شهریور (سنگلج) به روی صحنه میرود. بعدها او همکاری خودش را با «گروه هنر ملی» در نمایشهایی چون «شهر طلایی» نوشته و کار عباس جوانمرد آغاز کرده و با نمایشهایی چون «ضیافت» و «عروسکها» نوشتهی بهرام بیضایی، «تامارزوها» نوشتهی نصرت نویدی و «مرگ در پاییز» نوشتهی اکبر رادی ادامه میدهد.
با نگاهی به جریانهای سیاسی و علاقههای هنرمندان دههی پنجاه به تعهد هنر و آرمانگرایی افراطی آنان و نگاه خاصی که افرادی چون سعید سلطانپور به تئاتر، هنر و ادبیات؛ به عنوان وسیلهای برای نقد، اعتراض و هجوم به سلطنت شاهنشاهی میدیدند، همهی اینها باعث میشود تا دولتآبادی به همراه ناصر رحمانینژاد، سعید سلطانپور و محسن یلفانی «انجمن تئاتر ایران» را تاسیس کنند تا شاید بتوانند آن چیزی را که پس ذهن خود در بیان هنر و انجام وظیفهی هنرمند دارند اجرا کنند. چنانچه سعید سلطانپور در مقالهی «وظیفهی هنر» (لوح، شماره ۶، زمستان ۵۳) صراحتا اعلام میکند: «… وقتی هنرمند و ادیب موضع طبقاتی نگیرد، با دشمنی مشخص و معلوم درنیاویزد، مردم و زبان غنی و موثر آنها را درنیابد، توازنی منطقی میان ارزشهای هنری و رشد فرهنگی مردم برقرار نسازد، و از سر رفاه و ترحم مردمنوازی کند، به میان مردم نرود، در اُتاق مردم ننشیند، با مردم نپوشد، به حرفهای مردم گوش ندهد و… هرگز نمیتواند مفهومی واقعی از وظیفه و هنر داشته باشد و…»
نمایش «حادثه در ویشی» نوشتهی آرتور میلر بهکارگردانی ناصر رحمانینژاد، «چهرههای سیمون ماشار» نوشتهی برتولت برشت بهکارگردانی سعید سلطانپور و محسن یلفانی، محصول این دورهی حرفهای محمود دولتآبادی است. اجراهایی پر دردسر با تهدیدها و تعطیلیهای مکرر از طرف نیروهای امنیتی (ساواک). مهدی فتحی پیشنهاد بازی در نمایش «در اعماق» نوشتهی ماکسیم گورکی، بهکارگردانی مهین اسکویی را به دولتآبادی میدهد تا بار دیگر او به زادگاه تئاتریاش بازگردد. نمایش با بازی دولتآبادی، فتحی، آذری، سودابه اسکویی بعد از هشتماه تمرین، چهلشب در معادن اصفهان، کرمان و… بهروی صحنه میرود. وقتی دولتآبادی برای تمدید مرخصیاش در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ایران» به تهران باز میگردد و گروه نمایش نیز برای فراهم کردن مقدمات کار به سنگرود قزوین رفته تا آخرین اجرا را در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۵۳ داشته باشند، او توسط ساواک در محل کارش در کانون دستگیر شده و برای دو سال به زندان میرود و از همینجا پروندهی تئاتری محمود دولتآبادی به نوعی بسته میشود و محمود دولت آبادی نویسنده، پر طپشتر از قبل زاده میشود.
این که چرا دولتآبادی در میانهی راه تئاتر، آن را بهاجبار یا خودخواسته ترک میکند، مسئلهای است که شاید باید در مجالی دیگر بهطور خاص به آن پرداخته شود؛ اما شکی نیست که ترک تئاتر، باعث شکوفایی داستاننویسی دولتآبادی میشود. تمهای «نفرت»، «انحطاط»، «ترس»، «فلاکت»، «اسارت»، «بیخبری»، دغدغهی خاک و… شخصیتهای داستانی داستانهای دههی چهل و پنجاه دولتآبادی، در نمایشنامههای او هم ادامه پیدا کرده و در سه نمایشنامهی «با شبیرو»، «تنگنا» و «ققنوس» هم با این زیرمتن اندیشهای و فکری او روبرو هستیم. گرچه این نمایشنامهها هرگز نتوانستند قدرت داستانهای دولتآبادی را داشته باشند؛ اما اندیشهی آرمانگرایانه و متعهدانهی او را به نمایش میگذارند.
این نوشته، تنها مختصری بود از حضور یک هنرمند موثر در تئاتر تا یک پرترهی کامل از او. محمود دولتآبادی، همچنان در صحنهی داستانهایش حاضر است.


