فیلم «دو بار زیستن و سه بار مردن» ساخته کریم لک زاده که در بخش «اسید» جشنواره فیلم کن شرکت دارد، اثری متفاوت در سینمای امروز ایران است؛ سینمایی که اسیر ملودرامهای اجتماعی یا فیلمهای سیاسی به اصطلاح زیرزمینی است که این سالها، باب طبع فستیوالها و مجامع سینمایی بین المللی است. از این رو، فیلمی مینیمالیستی و تجربی با ویژگیهای تماتیک و سبکی متفاوت با جریان غالب فیلمهای جشنواره پسند، فیلمی نیست که مورد پسند کارگزاران بخشهای اصلی فستیوال کن باشد و تنها می تواند در یکی از بخش های حاشیه ای جشنواره کن مثل بخش «اسید» که مختص فیلمهای تجربی و آوانگارد است به نمایش درآید. هرچند این فیلم نیز به خاطر عدم رعایت حجاب بازیگران زن و پخش آواز زن، بدون مجوز قانونی در ایران ساخته شده و میتواند فیلم زیرزمینی تلقی شود اما به اعتقاد من ساخته شدن چنین فیلمهایی با این رویکرد متفاوت و این نوع تازگی و جسارت در بیان سینمایی، یک حرکت ضروری برای سینمای خمود و راکد امروز ایران است که نیازمند تزریق خون تازهای در رگهای بیجانش هست.
کریم لکزاده، از چهرههای جوان و مستقل نسل پس از دهه هشتاد سینمای ایران است؛ فیلمسازی که برخلاف جریان غالب سینمای اجتماعی به اصطلاح “جشنوارهپسند” در ایران، بیشتر به سمت نوعی سینمای مینیمالیستیِ شخصی، عصبی، و ضدروایی گرایش دارد. فیلمهای او عمدتاً بر آدمهای حاشیهای و طردشده، وضعیتهای بغرنج و جفنگ، بحران هویت، خشونت پنهان و ازخود بیگانگی متمرکزند. او در فیلمهایش از جمله در «قیچی» و «کله سرخ»، اغلب بهجای روایتهای سر راست کلاسیک، بر فضاسازی، اضطراب و تنش روانی شخصیتها و خلق موقعیت های ابزورد تاکید میکند. در فیلمهای او، حسی از اضطراب، تنش و فروپاشی در لایه زیرین تصاویر جریان دارد و این ویژگی باعث شده کارهایش به سینمای مستقل اروپا و آمریکا نزدیکتر باشند تا به الگوهای رایج سینمای ایران.

یکی از تفاوتهای اصلی لکزاده با بسیاری از فیلمسازان ایرانی، پرهیز از رئالیسم اجتماعی و اخلاقی کلیشهای و رایج در سینمای به اصطلاح اجتماعی ایران است. بسیاری از سینماگران ایرانی؛ از سینمای جریان اصلی و تجاری گرفته تا حتی بخشی از سینمای هنری و به ظاهر مستقل، معمولاً نوعی نگاه شفقت آمیزِ انسانی، اخلاقگرا و تا حدی شاعرانه به طبقات فرودست جامعه دارند؛ اما لکزاده در فیلمهایش، اغلب تصویری خشن، بیرحم و پوچ از جامعه میسازد. شخصیتهایش نه قهرماناند و نه قربانی محض؛ بلکه افرادی ناهنجار، عصبی، پریشان، سرگردان، خشمگین و اغلب ویرانگرند. در حالی که بخش مهمی از سینمای فستیوالی ایران تحت تأثیر سنت سینمایی جعفر پناهی، محمد رسول اف یا اصغر فرهادی بر واقعگرایی اجتماعی، تنشهای سیاسی و نوعی انسانگرایی متکی است، لکزاده بیشتر به سمت سینمایی فرمالیستی، پر از تنش، آشفتگی روانی و فروپاشی عصبی میرود. فیلمهای او اغلب دارای ساختاری ضد روایی، شخصیتهایی جامعه ستیز و آنتی پاتیک، دوربین ناآرام و ریتمِ کُند اند. لکزاده برخلاف بسیاری از فیلمسازان هنری یا فستیوالی ایرانی، علاقهای به زیباسازی فقر یا شاعرانهکردن فلاکت ندارد. او حتی در مصاحبههایش از سینمایی انتقاد کرده که بهگفته خودش “به شکل توریستی با فقر برخورد میکند”. این موضعگیری و رویکرد، باعث شده فیلمهایش حالتی تهاجمی و ضدسانتیمانتال پیدا کند و همدلی تماشاگر خو کرده به قصهها و روایتهای معمولی را برنیانگیزد.
از نظر فرمی نیز به نظرم لکزاده، تحت تأثیر سینمای مستقل آمریکا، بهویژه فضای پراضطراب و عصبی فیلمهای مستقل نیویورکی از جمله سینمای جیم جارموش، هال هارتلی و برادران سفدی است، به ویژه در ساختن موقعیتهای هزل، در شیوه هدایت بازیگر و حس آشوب کنترلشده در صحنهها. همچنین مینیمالیسم سرد، مکثهای طولانی و آدمهای بیهدف فیلمهایش، وجه شباهت فیلمهای او به آثار جارموشاند، هرچند فیلمهای لکزاده، خشونت و تنش درونی بیشتری نسبت به فیلمهای جارموش دارند. همینطور می توان تاثیراتی از سینمای هنری امروز اروپا، به ویژه کارهای لئو کاراکس و گاسپار نوئه را در کارهای لک زاده دنبال کرد به ویژه در نحوه نمایش روابط ناهنجار و بیمارگونه افراد، بدنهای له شده و خسته، خشونت عاطفی و حس فروپاشی اجتماعی. البته فرمالیسم لکزاده به اندازه گاسپار نوئه افراطی نیست، با این حال در تمایلاش به اکسپریمنتالشدن و شکستن روایتهای خطی و کلاسیک، شباهتهایی وجود دارد. از این رو، فیلمهای لکزاده، بیشتر از آنکه وابسته به سنت اجتماعی یا شاعرانه سینمای ایران باشد، همانند فیلمهای شهرام مکری، محمد شیروانی و علی احمدزاده، بیشتر تحت تاثیر سینمای مستقل، تجربی، سورئال و آوانگارد غرب است.

عنوان فیلم جدید لک زاده یعنی «دو بار زیستن و سه بار مردن»، مفهومی فلسفی و الهیاتی دارد و میتواند اشارهای باشد به مفهوم مرگ و زندگی در قرآن. در برخی آیات قرآن (مانند آیه ۱۱ سوره غافر)، به دو بار میراندن و دو بار زنده کردن انسان اشاره شده است: “می گویند: پروردگارا! دوبار ما را میراندی و دوبار زنده کردی، اکنون به گناهانمان معترفیم، پس آیا راهی برای بیرون آمدن از دوزخ هست؟” این به معنای مرگ، پیش از این دنیا، زندگی در دنیا، مرگ در پایان عمر (موت اول)، زندگی در عالم برزخ، مرگ در پایان برزخ و در نهایت زنده شدن دوباره در قیامت است. در حکمت و عرفان ایرانی نیز انسان سهبار میمیرد. نخستین مرگ او زمانی است که جسمش از کار میافتد (مرگ فیزیکی). دومین مرگ او زمانی است که جسدش دفن میشود و از نظرها پنهان میگردد و مرگ سوم او لحظهای در آینده اتفاق میافتد که برای آخرینبار، نام او بر زبان آورده میشود و بعد کاملاً به فراموشی سپرده میشود.
«دو بار زیستن و سه بار مردن»، یک کمدی سیاه با تمی اجتماعی و انتقادی است پیرامون موضوعی که پرداختن به آن در سینمای ایران بیسابقه است. سه معدنچی که از انفجار معدن جان سالم به در بردهاند، تصمیم میگیرند مرگ خود را پنهان کرده و خود را به عنوان قربانی انفجار معدن جا بزنند تا خانوادههایشان بتوانند از مسئولان معدن، دیه و غرامت بگیرند. اما این فقط آغاز این درام اجتماعی است و فیلم خیلی زود وارد فضاهای عجیب و غریب میشود که با منطق رئالیستی قابل فهم نیست و تنها در زمینه سورئال فیلمهای قبلی لکزاده و با معیارهای غیررئالیستی، توجیهشدنی است. البته هیچ چیز عجیب و غیرعادی در مکانهای فیلم نیست. کوهستان، معدن، تپهها، دشت، جادههای خارج شهر، روستای پرت و دورافتاده. آب و هوای برفی و سرد فیلم «کله سرخ» در اینجا جایش را به هوای مه آلود و گرفته و سرد داده است. تنها مکانی که در فیلم غیرعادی است، کافهای در اطراف روستاست که طبقه بالای آن به گفته صاحب کافه، مخصوص مشتریان ویژه است که از شهر به آنجا آمدهاند. بعد که ابراهیم (یکی از معدنچیها) برای پیدا کردن مادر همکارش یونس به آنجا میرود میبینیم که مشتریان آنجا، دخترها و پسرهای جوان شهریاند که نشستهاند و قهوه میخورند یا به اجرای کارائوکی مشغولاند.

«دو بار زیستن و سه بار مردن»، همانند کارهای دیگر لک زاده، حال و هوایی شبیه فیلمهای جارموش دارد و بیشتر یادآور «مرزهای کنترل» و «مغلوب قانون» است. با همان ویژگیهای پست مدرن، مینیمالیستی و فضای سورئال فیلمهای جارموش با اتفاقات عجیب و غریب و آدمهای غیرعادی و طنزی تلخ در دیالوگها و رفتار آدمها و موقعیتهای ابزورد و جفنگی که در آن قرار میگیرند. یونس، بر اثر انفجار، لای صخرههای کوه گیر کرده و داوود و ابراهیم برای آوردن کمک و نجات او و نیز خبر دادن به خانوادههایشان، به سمت روستا میروند. آنها دو آدم بدبخت و بد شانساند که از چاله به چاه میافتند. اولین کسی که آنها را در جاده سوار میکند، مامور امنیت بهداشت است که به آنها مشکوک شده ومیخواهد آنها را تحویل پلیس دهد.
آنها با اینکه کارگر معدن و از قشر زحمتکش جامعهاند اما به خاطر آنتی پاتیک بودن، ما هیچ حس همدلی نسبت به آنها نداریم و لکزاده نیز عمداً از ما نمیخواهد که نسبت به آنها سمپاتی داشته باشیم. آنتی پاتیک بودن آنها در اختلال شخصیت و رفتار ضد اجتماعی آنهاست. آنها ضد قانون و هنجارهای اجتماعیاند. به راحتی و با بی رحمی مامور امنیت بهداشت معدن را میکشند و لباسهای او را میپوشند. آنها فقط به منافع خود و به دستآوردن غرامت فکر میکنند و به حقوق دیگران اعتنایی ندارند. داوود و ابراهیم، همکارشان یونس را در آن وضعیت که در غار لای سنگها گیر کرده رها میکنند و دنبال کار خود میروند.
فیلم، پر از اتفاقات و آدمهای عجیب و غریب است از خود داوود، ابراهیم و یونس گرفته تا جوان درویش مسلکی که در بیابان زندگی میکند و مهارت در غیبگویی دارد اما نمیتواند آتش روشن کند، تا خواهر داوود که با دوربین گوپرو و پوششی شبیه نینجاها با داسی در دست در تاریکی در کوچههای ده حرکت میکند و کلیپهای ویدئویی عجیب و غریب و ترسناک برای فالوئرهایش در یوتیوب میسازد. همینطور خواهر یونس که از مشتریان ویژه همان کافه روستایی است و یک شانسون فرانسوی را به صورت کارائوکی اجرا میکند یا مادر یونس معروف به “ماما لولو” که پس از سی سال، بعد از شنیدن مرگ پسرش در حادثه معدن، دخترش را برای تحویل جسد او به منطقه میفرستد اما او برادرش را زنده پیدا میکند. حتی مازندرانی حرف زدن داوود و خواهرش نیز فضا را غیرعادی میکند. این تنوع زبان و لهجه، گویا در فیلم دیگر لکزاده یعنی «قیچی» هم بود.

فیلم، داستان حسرتها و ناکامیهای آدمهاست. خواهر یونس به داوود میگوید که آرزو دارد روزی خواننده معروفی شود. یونس، در ابتدای فیلم میگوید در زندگی کسی را ندارد که دیهاش را بگیرد. خواهر داوود، دختری طمعکار است و میخواهد پول دیه را به تنهایی صاحب شود. ابراهیم نیز از زندگی زناشوییاش خسته شده و میخواهد بعد از آن به صورت ناشناس در خفا زندگی کند. بعد از اینکه کارگزار معدن به خواهر داوود که برای گرفتن دیه برادرش به آنجا رفته میگوید که باید مرگ مفقودشدگان حادثۀ انفجار معدن برایشان ثابت شود و تنها پس از پیدا شدن تکهای از بدن آنها؛ دیه به خانوادهشان تعلق میگیرد؛ معدنچیها حاضر میشوند که هر کدام عضوی از بدن خود را قطع کرده و به عنوان سند مرگشان در انفجار به مسئولان معدن تحویل دهند.
«دو بار زیستن و سه بار مردن»، از نظر بصری نیز غنی است و لکزاده، موفق به خلق میزانسنهای ثابت و متحرک خلاقانه میشود. نمونهاش، میزانسن گفتگوی دو نفره مادر و خواهر یونس است که در یک قاب و کنار هم دیده میشوند اما درواقع جدا از هم و روبروی یکدیگرند و کارگردان به کمک آینه آن را خلق کرده. یا میزانسن سه نفره معدنچی ها در درون غار یا گفتگوی سه نفره آنها در جایی شبیه سونا در منزل مادر یونس با نورپردازی فوق العاده و نیز پلان سه نفره و درهم تنیده آنها کنار درخت در بیابان بعد از مستی شبانه. همینطور اکستریم کلوزآپ ها از صورت شخصیتها که در نسبت با نماهای لانگ شات از طبیعت، تعادل ایجاد میکند. فیلم، مثل فیلمهای قبلی لکزاده، دارای چند صحنه خشن است؛ از صحنۀ کشتن مامور امنیت بهداشت معدن تا صحنۀ کندن گوش یونس در خواب. پخش ترانههای قدیمی از مهرپویا و ایرج مهدیان نیز یک ویژگی پست مدرنیستی و ارجاع به فرهنگ و هنر عامهپسند و غیر الیت است. امیدوارم این فیلم هرچه زودتر در ایران به نمایش درآید.


