سریال فرانسوی «قلبهای سیاه» (Dark Hearts)، سریالی جذاب، پرتعلیق و نفسگیر در ژانر جنگی است با سبک بصری چشمگیر، روایت پرکشش، سکانسهای جنگی خیرهکننده و شخصیتپردازی خوب. «قلبهای سیاه»، روایتی از عملیات ضد داعش یکتیم کماندویی نیروهای ویژۀ فرانسوی در بحبوحه نبرد برای آزادسازی موصل در عراق از دست نیروهای داعش است که این شهر را تصرف کردهاند. این نبرد یکی از مهمترین عملیاتهای ضد داعش در سال ۲۰۱۶-۲۰۱۷ بود که با مشارکت نیروهای عراقی و حمایت ائتلاف بینالمللی، از جمله فرانسه، منجر به بازپسگیری شهر موصل از تروریستهای داعش شد. سریال در دو فصل (سیزن) ساخته شده و اخیراً فصل دوم آن از شبکه بیبیسیفور پخش شده است. نویسندگان آن، دانگ تای دونگ و کورین گارفناند و کارگردانی آن با زیاد دوعیری بوده است.
در این سریال، تمرکز بر یک یگان ویژه از نیروهای مسلح فرانسه است. این نیروها بخشی از یگانهای نخبه نیروهای ویژه فرانسهاند که برای کمک و مشاوره به نظامیان عراقی و اجرای عملیات اطلاعاتی و نظامیِ فوقمحرمانه علیه عناصر داعش به عراق اعزام شدند. این یگان به دلیل آموزشهای پیشرفته و تجربه عملیاتی، در مأموریتهای دشوار و حساس برونمرزی مورد استفاده قرار میگیرد. سریال با الهام از رویدادهای واقعی، موضوعاتی چون تروریسم، وفاداری و ابهام اخلاقی را در بستر عملیات موصل واکاوی میکند. نیروهای ویژه فرانسه در عراق علاوه بر حمایت عملیاتی و فنی از نیروهای عراقی، عمدتاً مأموریت شناسایی و تعقیب تروریستها و جهادیهای فرانسوی یا فرانسهزبان عضو داعش را بر عهده داشتند. آنها وظیفه داشتند هویت جهادیهایی که در درگیریها زخمی یا بازداشت میشدند را شناسایی کنند تا از بازگشتشان به کشورهای اروپایی و انجام اقدامات احتمالی تروریستی جلوگیری نمایند. جمعآوری اطلاعات، ارائه مشاوره، پشتیبانی پهپادی و عملیات ویژه برای مقابله با تهدید جهانی داعش ازجمله وظایف اصلی این نیروها بود.
«قلبهای سیاه،» ریتم تند و منسجمی دارد و میان ماموریتهای پرتنش و لحظات خلوت و تنهایی شخصیتها، توازن خوبی برقرار میکند. تعلیق، عنصر کلیدی در هر اپیزود است. مأموریتهای گروه ویژه، اغلب شجاعانه و پرخطرند و اعضای گروه، بی باکانه به قلب پایگاهها و مخفیگاههای داعش حمله میبرند. این ساختار، باعث حفظ هیجان و درگیری مخاطب از طریق فراز و فرودهای احساسی و صحنههای اکشن شده است.
برخلاف بسیاری از درامهای جنگی ساخته شده درباره جنگ در خاورمیانه، «قلبهای سیاه» در شخصیت پردازی، فضاسازی و طراحی صحنههای درگیری شهری و یورشهای ناگهانی به مخفیگاههای نیروهای داعشی بسیار موفق است. بخش مهمی از سریال در پایگاه نظامی فرانسویها در عراق میگذرد و دوربین جز در مواردی که گروه عازم ماموریت و اجرای عملیات جنگی علیه داعشیها میشود، از پایگاه خارج نمیشود. افراد نظامی برخلاف کلیشههای متداول آثار جنگی، با رویکردی انسانی و واقعگرایانه ترسیم شده اند. مناسبات بین سربازان و فرماندهان آنها بر پایه دوستی، وفاداری و کشمکشهای انسانی بنا شده و از دیسپلین متعارف و سفت و سخت و خشک نظامی در آنجا خبری نیست. با اینکه اعضای گروه، اغلب در شرایط بحرانی شدید قرار میگیرند و به ماموریتهای خطرناک و مرگبار اعزام میشوند اما در زمان فراغت، لحظههای دلچسبی از دوستی، رفاقت و همبستگی را به نمایش میگذارند. سریال روابط پیچیده بین شخصیتها را در فضای پرتنش جنگ نمایش میدهد؛ از رفاقت عمیق گرفته تا اختلاف نظر و درگیری عاطفی که بار احساسی سریال را افزایش میدهد. هر یک از اعضای گروه، نه تنها بهعنوان یک نیروی نظامی، بلکه بهعنوان فردی دارای دغدغهها، زخمها و انگیزههای شخصی به تصویر کشیده میشوند. شخصیتها اغلب بین وظیفه نظامی، فشارهای روانی، ترس از مرگ و مسئولیت در برابر خانوادههای خود در کشاکشاند و با چالشهای اخلاقی و انسانی زیادی مواجه میشوند.
«قلبهای سیاه»، در نمایش عملیات مخفی علیه داعش در عراق و به کارگیری قواعد ژانر جنگی خوب عمل میکند. مأموریتهای مخفی با جزییات و دقت بالایی به تصویر کشیده می شوند اما با تمرکز بر تابآوری روحی و بحرانهای شخصی افراد گروه، همزمان بسیاری از کلیشههای این ژانر را زیر سوال میبرد. سریال، همچنین سختیها و آسیبهای روانی ناشی از جنگیدن در سرزمینی ناشناخته و گرم با تنوع قومی و زبانی و فرهنگی متفاوت و در برابر دشمنی که در ظاهر تمایز هویت قومی و مذهبیاش با هویت مردم بومی برای افراد گروه دشوار است را خوب نشان میدهد. زندگی در پایگاه، دوری از خانواده، شکست برخی عملیاتهای نظامی و از دست دادن همقطاران، برخی شخصیتها را دچار افسردگی، بحران درونی، احساس عذاب وجدان و اضطراب جدی میکند. این روند باعث همدلی مخاطب با آنها شده و بیننده، آسیبپذیری و شکنندگی آنها را به خوبی احساس میکند.

وجه دیگر شخصیتپردازی خوب سریال، حضور شخصیتهای زن قوی و باهوش است که همچون مردان، نقشهای تاثیرگذار و فعالی در گروه ویژه دارند و در تصمیمگیریهای حیاتی گروه و رهبری و هدایت عملیات نظامی سهیماند و حضور آنها، بُعد تازهای به کلیشههای رایج آثار جنگی میبخشد و جنبه واقعیتری به روایت اضافه میکند. «قلبهای تاریک» با پرهیز از سیاه و سفید کردن شخصیتها، تجربههای انسانی، ترسها و آرزوهای آنها را در بستر یک روایت جنگی به تصویر میکشد؛ تا جایی که هر شخصیت، سازنده بخشی از اتمسفر پرتنش و چندلایه این داستان است. کارگردان با تاکید روی مشکلات روحی و زخمهای روانی، کشمکشهای عاطفی، وابستگیهای خانوادگی و دوگانگیهای وظیفه/وجدان در شخصیتها، آنها را از تیپهای ساده و کلیشهای فراتر برده و ابعادی انسانی به آنها بخشیده و آنها را باورپذیرتر کرده است.
اما «قلبهای سیاه»، بهرغم اجرای تکنیکی قوی و روایت پرکشش، از منظر روایت تاریخی و پرداخت سیاسی، دارای ضعفهای جدی است. سریال فضای کلی جنگ موصل و درگیری با داعش را به تصویر میکشد، اما پرداخت تاریخی وقایع اغلب سادهسازی شده است و ابعاد گسترده و پیچیده این جنگ در عراق (بهویژه رنج غیرنظامیان و جنایات داعش) کمتر به نمایش درمیآید. خطوط روایی، عمدتاً در چارچوب قهرمانی و عملیات مخفی گروه ویژه باقی میماند و نگاه جامع به مشارکت نیروهای ائتلاف و پیامدهای اشغال، کمرنگ است.
«قلبهای سیاه» به عنوان یک سریال جنگی و اکشن؛ نفسگیر، خوشریتم و از نظر میزانسن و کار دوربین خلاقانه است اما در روایت سیاسی، به دامِ مرکزیتبخشیِ ملی میافتد: نقش فرانسه برجسته و سهم بازیگران کلیدی دیگر یعنی ایالات متحده، دولت و نیروهای عراقی و ایرانی در سطح نفوذ منطقهای، کمرنگ یا حاشیهای میشود. تکیه بر زاویه دید نظامیان فرانسوی و روایت قهرمانانه آنها باعث شده که دیگر بازیگران صحنه جنگ در عراق از جمله مردم بومی عراقی، نقش حاشیهای و کمرنگی در سریال داشته باشند و تصویر چندلایه تاریخی، قربانی فیلتر روایت تکقطبی شود. سریال بیش از حد بر نقش موثر و مثبت نیروهای ویژه فرانسه در مبارزه علیه داعش تاکید کرده و از نمایش یا حتی اشاره به زمینههای جنجالیتر حضور نظامی کشورهای غربی در منطقه، ابعاد سیاسی و منافع استراتژیک آنها پرهیز میکند. مأموریت نیروهای ویژه عمدتاً در چارچوب کنترل و حذف تهدید تروریستی و شکار جهادیهای فرانسوی در عراق روایت میشود، بدون تمرکز کافی بر ریشههای بومی پدیده داعش، همکاری نظامی-امنیتی پیچیده ائتلاف و انتقادات رایج به سیاستهای مداخلهگرایانه غرب در عراق.
از نظر سیاسی، سریال، گرایشی آشکار یا پنهان به مشروعیتبخشی به حضور نظامی فرانسه و متحدانش در عراق دارد و با کیفیات قهرمانپردازانه، نیروهای ویژه را به عنوان ناجیانی بیبدیل معرفی میکند. این رویکرد میتواند نوعی تطهیر نقش کشورهای خارجی (بهویژه فرانسه) در پرونده پرحاشیه عراق تلقی شود. روایت یکدست، فقدان دیالوگ انتقادی یا تضاد جدی درباره حضور نظامی خارجی و عدم طرح منافع ژئوپلیتیک یا پیامدهای بلندمدت حضور نیروهای غربی در منطقه، بیانگر یک نوع سیاستزدایی پنهان است.
به نظرم «قلبهای سیاه» با تمرکز بر اکشن پرتعلیق و پرداخت قهرمانانه، از ظرفیت بازخوانی انتقادی وقایع تاریخی و سیاستهای مداخله غرب در خاورمیانه فاصله گرفته است و با وجود تصویرسازی قوی، لایههای عمیقتر نقد تاریخی-سیاسی را کمتر منعکس میکند. سازندگان سریال، هوشمندانه از یک مقطعِ بغرنج تاریخی برای خلق تعلیقی نفسگیر استفاده کرده و بیابانهای خشک و مناطق کوهستانی عراق، جادهها و گذرگاههای باریک، کوچههای تنگ و خانههای روستایی افراد بومی را به صحنههایی پرتحرک برای نبردی تن به تن بین کماندوهای فرانسوی و داعشیها بدل کردهاند. اگرچه سریال هرچندگاه به حضور نیروهای ائتلاف علیه داعش در عراق اشارهٔ ضمنی دارد، اما سهم و نقش تعیینکنندۀ بازیگران اصلی در میدان نبرد علیه داعش؛ از ارتش عراق گرفته تا نیروهای آمریکایی حاضر در عراق و نیز نقش نیروهای ایرانی در این میان نادیده گرفته شده و به جای آن تنها بر نقش نیروهای کُرد عراقی در این مبارزه تاکید شده است.
سریال با تمرکز بر نیروهای ویژهٔ فرانسه، عملاً تاریخ را از روزنهٔ محدود یک بازیگر ملی میبیند. در حالی که نبرد موصل محصول همافزایی پیچیدهٔ نیروهای عراقی (ارتش، پلیس فدرال و نیروی ضدتروریسم)، ائتلاف به رهبری آمریکا (اطلاعات، پشتیبانی هوایی، آموزش)، و بازیگران منطقهای—از جمله سپاه قدس ایران و حضور مؤثر گروههای محلی بهویژه کردها بود. انتخاب زاویه دید فرانسوی، از نظر روایتپردازی یعنی تمرکز بر فعالیت یک یگان کوچک ضد تروریستی فرانسوی در عراق قابل دفاع است، اما از منظر تاریخنگاری تصویری ضعیف است و بینندهٔ ناآشنا با ژئوپولیتیک منطقه ممکن است نسبت نیروها را وارونه درک کند. نامرئیسازی ائتلاف و دولت عراق، محوریت نظامی فرانسه و تقلیل نقش کردها و نیروهای عراقی در حد پشتیبانی برخی عملیات، از مصادیقِ بارز سوگیری در بازنمایی عملیات نظامی برای نابودی داعش در عراق است.
در خطوط داستانیِ کلیدی، افق عملیاتی بهگونهای طراحی شده که بدون نمایش مؤثر سامانهٔ فرماندهی–کنترلی ائتلاف یا قوای میدانی عراق هم مأموریتها ممکن مینماید؛ در حالیکه واقعیت نبرد موصل وابسته به این شبکهٔ گسترده بود. روابط میدانی با بازیگران محلی (عنصر اطلاعاتی، راهنمای شهری، یگانهای کُرد) بیشتر فرعی و در حد مشاوره و کارکرد دراماتیک میماند تا ترسیم شراکت عملیاتیِ برابر. سریال حتی نشان میدهد که دخالت آمریکا و نیروهای عراقی در نقشههایی که گروه ویژه و سازمان امنیت فرانسه برای آزادی یکی از اعضای گروه ویژه (دختری به نام سب) از دست داعش میکشند، نه تنها بیفایده بلکه مخرب است و اغلب کار آنها را خراب میکند. سریال در لحظات قضاوت اخلاقی، صدایِ وجدان را عمدتاً به کاراکترهای فرانسوی میسپارد؛ صدای غیرـفرانسوی غالباً یا ابزاری است یا خاموش. نتیجه، تقویت یک زاویهٔ دید ناسیونال–لیبرال است که خشونت مشروع را از روزنهٔ وظیفهٔ حفاظتی فرانسه صورتبندی میکند.
از حیث جزئیات تاکتیکی (روشهای نفوذ، ردیابی عوامل داعش، پروتکلهای حداقلی) سریال، معقول و اقناعکننده است؛ اما هر قدر به نقشهٔ کلانتر نزدیک میشویم، صحت تاریخی آن کمتر میشود. اگر هدف، صرفاً درامی تمرکزیافته بر یک یگان نظامی باشد، سریال موفق است؛ اما اگر توقع، بازنمایی متوازن جغرافیای سیاسی جنگ با داعش باشد، آنگاه همین نقطهٔ قوتِ تمرکز روایی، به ضعف سیاسی بدل میشود.
سریال در صحنههای داخل پایگاه نظامی، آهسته و آرام پیش میرود اما در صحنههای عملیات نظامی، شتاب بیشتری گرفته و ریتم آن تندتر میشود. صحنههای تهاجم، درگیری و عقبنشینی افراد گروه ویژه با قطعهای سریع و از زاویههای مختلف، نشان داده شده و ضرباهنگ گفتوگوها، مخاطب را در وضعیت دائمیِ آمادهباش نگه میدارد. این ریتم، وقتی مؤثرتر میشود که پیامدهای تصمیمات فرماندهان در سطح خُرد (یک گروگان نظامی، یک خانواده داعشی و یک همرزم قربانی) به عملیات پرتعلیق پیوند میخورد و صحنههای نفسگیری میسازد.
میزانسن در سریال، اغلب تاکتیکی است: آرایش خطیِ نیروها در زمان عملیات، چه در صحرا و چه در درون خانهها و استفادهٔ مکرر از نماهای بسته و قابهای تنگ برای القای حس در تنگنا بودن. دوربینِ روی دست با تکانهای کنترلشده، کاتهای نزدیک به صورتها، و لنزهای با عمق میدان کم، حس حضور در صحنه را به تماشاگر میدهد. در مقابل، نماهای هوایی یا لانگشاتها از فضاهای شهری و روستایی یا حرکت گروه ویژه با اتومبیل در جادههای بیابانی، حس اضطراب و ناامنی و مورد شبیخون قرار گرفتن در افراد گروه ویژه را به تماشاگر منتقل میکند.

«قلبهای سیاه» بهعنوان یک درام پرماجرای جنگی موفق میشود با پرهیز از قهرمانسازی کلیشهای و نمایش خاکستری شخصیتها، به تجربهای متفاوت در ژانر جنگ بدل شود. سریال؛ نه صرفاً بر خشونت و نمایش قدرت نظامی، بلکه بر بحرانهای اخلاقی، زخمهای روانی و پیامدهای تصمیمات گاهاً اشتباه فرماندهان نظامی تمرکز میکند و همین امر آن را از الگوی رایج قهرمان فاتح در جنگ جدا میسازد. کارگردان، در عین استفاده از عناصر آشنای ژانر جنگ مثل صحنههای نفوذ، تعقیب و گریز و تیراندازی، رویکرد بصری و میزانسنهای تاثیرگذار، دوربین سیال و ریتم پرشتاب، این عناصر را به شکلی تازه و نفسگیر بازآفرینی میکند؛ نتیجه، درامی است که هم در سطح تعلیق و هیجان کارآمد است و هم از منظر درونیسازی بحران جنگ، تصویری غیرکلیشهای و انسانی ارائه میدهد.
سکانسهای پرتعلیق و نفسگیر «قلبهای سیاه» از مهمترین عواملی هستند که این سریال را از یک روایت صرفاً نظامی فراتر میبرند و به تجربهای دراماتیک و تأثیرگذار بدل میسازند. نمونهای شاخص در این زمینه، عملیات گروه کماندویی ویژه فرانسوی در فصل اول برای یافتن دختر زئید (از عوامل داعش) و دستگیری فارِس (از فرماندهان داعش) است: انتظار طولانی افراد گروه در بالای تپه برای زیرنظر گرفتن تحرکات افراد داعش در روستا، استفاده از دوربینهای دید در شب، مونتاژ موازی میان تحرکات داعش و پیشروی فرانسویها، و همزمانی روایت از زاویههای مختلف (کلوزآپهای نفسگیر، شاتهای پهبادی از بالای ده و نماهای اسکوپدار از دریچهٔ تفنگ) ضرباهنگی پرتنش میآفریند که تماشاگر را عملاً در قلب عملیات قرار میدهد. تصمیم شخصیت سِب (سرباز زن فرانسوی) در مورد آزادکردن یک پسربچه چوپان که خطری بالقوه برای عملیات گروه است، از نظر منطق جنگی غیرواقعی جلوه میکند، اما دقیقاً به کارکرد تبلیغاتی و انساننمایی سربازان فرانسوی گره خورده است؛ بااینحال، همین کشمکش اخلاقی، سطح دیگری از تعلیق روایی را به صحنه میافزاید.
در جایی از سریال، زئید که به صورت مشروط از طرف فرانسویها آزاد شده و طی عملیاتی پیچیده، سِب را به گروگان گرفته، تهدید میکند که او را خواهد کشت. اَدل، افسر فرانسوی درمقابل، او را تهدید میکند که آنها هم دختر او را تحویل کُردهای عراقی میدهند و آنها حتما او را خواهند کشت. زئید میگوید شما این کار را نمیکنید چون به حقوق بشر پایبندید که این حرف او کاملاً جنبه تبلیغاتی دارد. در صحنهای دیگر، پزشکی که با نیروهای داعش به رهبری مختار همکاری میکند پس از جدایی از گروه مختار؛ خود را به نیروهای فرانسوی معرفی میکند. وقتی ادل از او میپرسد چرا خودت را به آمریکاییها معرفی نکردی میگوید چون آنها مرا به گوانتانامو میفرستند اما رفتار شما فرانسویها، انسانیتر است.
سکانس ردیابی و تعقیب بیوقفۀ زئید با بهرهگیری از حرکت دوربین پهبادی در کوچههای تودرتوی موصل، سکانس پرتنشی است. مخاطب هیچگاه مطمئن نیست که زئید به سوی خیانت یا همکاری با فرانسویها میرود و همین ابهام، همراه با فرارهای لحظهای و تعقیب فرانسویها با ردیاب، لحظاتی پیشبینیناپذیر و نفسگیر میسازد. یا در صحنهٔ مبادلهٔ صحرایی دختر زئید با سِب، که بهظاهر بر اساس نقشه پیش میرود اما با یک اشتباه فرو میپاشد، تدوین سریع و نماهای متقاطع بین افراد فرانسوی و زئید و افرادش، ریتمی پرتنش ایجاد میکند. در مجموع، این سکانسها با ترکیب حرکت دوربین روی دست، کلوزآپهای شدید، شاتهای پهبادی و مونتاژ موازی، فضایی چندلایه و پرتحرک خلق میکنند که ضرباهنگ دراماتیک سریال را پیوسته بالا نگه میدارد و مخاطب را تا آخرین لحظه در حالت تعلیق قرار میدهد.
یکی از نقاط قوت «قلبهای سیاه»، پرداختن به لایههای انسانی و روانی اعضای یگان ویژه است؛ جایی که سریال از یک اکشن نظامی صرف فاصله میگیرد و چهرهٔ آسیبپذیر سربازان را بهعنوان انسانهایی با عشقها، ترسها و زخمهای شخصی بازمینمایاند. شخصیت اَدل در این میان پیچیدهترین نمود را دارد؛ فرمانده قاطع و خونسردی که هنگام ماموریت، سرسخت و انعطاف ناپذیر، اما در زندگی شخصی پس از مرگ دوست پسرش الیور بهشدت تنها و شکننده است. این تضاد او را از یک تیپ کلیشهای افسر ضدتروریسم جدا کرده و کاراکتری انسانی به او میدهد. مارتین، یکی از فرماندهان دسته نیز درگیر شک و تردید همسرش نسبت به رابطهٔ احتمالی او با سِب است و این ساحت خانوادگی، فشار روانی مأموریتهای برونمرزی را با بحرانهای شخصی و خانوادگی گره میزند.
از سوی دیگر، سریال به سِب، سرباز زن فرانسوی که اسیر داعش میشود، فضایی خاص میدهد. تجربهٔ او نه فقط بُعد فیزیکی اسارت، بلکه شکنندگی هویت زنانه در میانهٔ جنگ و خشونت ایدئولوژیک را برجسته میکند. همدردی گروه با برادر الیور پس از مرگ او نیز نمونهای از کار جمعی در تولید همبستگی عاطفی است؛ سربازان در عین سختی مأموریت، بهعنوان یک خانوادهٔ جایگزین برای یکدیگر عمل میکنند. همین وجه انسانی در صحنههایی مثل رابطهٔ یکی از اعضای گروه با سگ تربیتشدهاش برجسته میشود. در حالی که او در خلوت میداند همسرش در فرانسه به او خیانت میکند؛ تضاد میان وفاداری بیچونوچرای حیوان و بیوفایی انسانی، عمقی تلخ به شخصیت او میدهد.
نقش مختار در فیلمنامه خیلی مبهم است. او یکی از فرماندهان اصلی و بیرحم داعش است اما به خاطر اختلافش با یکی دیگر از روسای داعش، جاسوس سازمان امنیت فرانسه شده اما اعمالش قابل توجیه نیست. او یک مامور سیا را دستگیر کرده و تا حد مرگ شکنجه میکند. از طرفی برای تحویل جنازه مامور سیا به آمریکاییها با آنها معامله میکند که او را با پهباد نزنند اما وقتی از زئید میخواهد که جنازه را ببرد و به آمریکاییها تحویل دهد، در ماشین زئید بمب میگذارد و او را از بین میبرد. مختار، خیلی راحت با فرانسویها در ارتباط است و با آنها معامله میکند بدون اینکه اصلا شک داعش را برانگیزد و این باورپذیر نیست.
دستگیری سِب به نقطهٔ عطفی دراماتیک در سریال بدل میشود. گروه با اضطراب و احساس گناه جمعی روبهروست، و همین واکنشها، فضای پر از تنش و همدلی میان آنها به وجود میآورد. سکانس نجات سب از زیرزمین بیمارستانی در موصل که در دست نیروهای داعش است، یکی از گیراترین و نفسبُرترین سکانسهای سریال است. همینطور صحنه اعدام اسرای داعش در ملا عام در حالی که سب هم در میان آنهاست و مختار با دادن اسلحه به او ازش می خواهد یکی از اسرا را با تیر بزند؛ صحنه ای تکان دهنده و به شدت دراماتیک با تعلیقی سنگین است؛ هرچند تماشاگر از قبل میداند که مختار سب را نمیکشد و دارد او را با گرفتن پول از دولت فرانسه مبادله میکند. به این ترتیب، پرداختن به این درگیریهای عاطفی و روانی باعث میشود سریال «قلبهای سیاه» نه تنها از حیث نظامی بلکه بهعنوان یک درام انسانی نیز اثرگذار باشد؛ جنگ نه فقط در میدان، که در دل و ذهن سربازان جریان دارد.


