دنیا پر است از پاسخهای گوناگونی که به خواستههای مشابه داده شدهاند. شاهدش همین دو نمازخانهی پارک لاله(فرح سابق)؛ یکی در ضلع جنوبی پارک و دیگری کمی آنسوتراز ضلع شمالی.
آنکه در ضلع جنوبی پارک نشسته، در میان انبوه شاخوبرگ درختان، در قد و قوارهی یک کلبهی جنگلی دایرهای است، اما ظاهر سرراستی ندارد. خیالانگیز و عجیب است و بهراحتی نمیتوان در یک نگاه از کارش سر درآورد. از هر جهت که به آن نزدیک میشوید، به شکل دیگری درمیآید. نیمیاش به گنبدی فیروزهای میماند که کش آمده و بر زمین نشسته و نیم دیگرش به ویلای کوچکی در سواحل اسپانیا. نیمی کلبه و نیمی گنبد؛ شبیه موجودات افسانهای چون ملوسینه در قصههای اروپایی: پدیدهای از میان به دونیم؛ نیمی انسان و نیمی ماهی، پا در هوا در میانهی یک مسیر تکاملی.
نیمهی کلبهمانند، سقفی چتری و بدنهای مرجانیرنگ دارد که شیشههای رنگی در فریمهایی خورشیدی چون کمربندی دورتارورش چرخیده است. نیمهی دیگر، که چون گنبدی کشیده است، سطحی یکدست از کاشیهای فیروزهای دارد. دریچههایی چارگوش با حفاظهای مشبک در امتداد این کشیدگی نشستهاند و نواری لاجوردی، منقش به خطوط قرآنی، بالای دیوارهها حلقه زده و هر دو نیمه را در بر میگیرد.
اگر از موج بلندی که سقفهای این دو نیمه را چون زیپی به هم میدوزد نگویم، روایت بنا ناقص میماند؛ موجی که آرام اوج میگیرد، فرو میآید و دوباره اندکی بلند میشود و در همنشینی با آبی فیروزهای کاشیها و رنگ مرجانی بدنه، حال و هوایی دریایی القا میکند. مناری که از انتهای همین موج شروع به شکلگیری میکند، با کلاهکی بر سر، بیشتر به فانوس دریایی میماند و این اتمسفر ساحلی را تقویت میکند. در بلندترین نقطهی این منحنی، شیشههای رنگی بهصورت شعاعی درون یک نیمدایره کنار هم نشستهاند؛ شبیه تاجی بر سر این پدیده.
اگر با آثار معمار فقید اسپانیایی، آنتونی گائودی، آشنا باشید، بعید نیست این توصیفها شما را به یاد کارهای او بیندازد؛ پدیدهای که گویی طرح از پیش تعیینشدهای ندارد و بیشتر شبیه چیزی است که در گذر زمان، به شیوهی طبیعت، رفتهرفته شکل گرفته، تغییر کرده و صورت گرفته است.
اما آن دیگری، که در شمال پارک قرار دارد، صریحترین و بیپردهترین بنایی است که دیدهام: مکعبی خاکستری و نسبتاً بزرگ، نشسته بر سطحی چمنپوش، با چند بید مجنون پراکنده در اطراف. در نگاه اول آدم را یاد خانهی کعبه میاندازد. اما باید بدانیم که مکعب دیگری در دل خود دارد؛ چرخیده به سمت قبله. ارجاعی آشنا به چرخشهایی که در مسجد شیخ لطفالله و مسجد شاه اصفهان میشناسیم؛ راهحلهایی معمارانه برای اختلاف میان جهت میدان نقشجهان و قبله.
از قرارگیری دو مکعب درون یکدیگر، فضایی راهروگونه پدید آمده است؛ فضایی که میتوان در آن قدم زد، دور مکعب داخلی طواف کرد و سپس به درون آن رفت. از آنجا که بنا سرباز است، آسمان میان دیوارهها قاب میشود و نور از شکافی سرتاسری در وجه رو به قبله به درون راه مییابد. تفاوت نور و سایه، خطی روشن بر کف میاندازد؛ خطی که ناخواسته تصویر شکافهای نورانی کلیسای نور تادائو آندو معمار ژاپنی را به ذهن میآورد. در مجموع، بیپیرایگی و سادگی، شاخصترین ویژگی این نمازخانه است؛ سادگیای که حتی دو گیوهی برنزی مقابل یکی از ورودیها بر آن تأکید میکند.
شاید کنجکاو شده باشید که فضای داخلی آن پدیدهی دووجهیِ نخست چگونه است. باید بگویم اگر تصور کردهاید همان منطق سامانیافتگی طبیعت به درون بنا هم راه یافته، چندان درست نیست. اینجا بنا از رویکرد گائودیوار خود عقب مینشیند و نمیتواند آن را در درون ادامه دهد؛ هرچند کلاژگونگی همچنان پابرجاست: کلاژی از بافتها، رنگها و عناصر معماری ایرانی و مذهبی.
درون بنا نیز به دو بخش تقسیم میشود: بخشی زنانه و بخشی مردانه. در بخش مردانه، نور خورشید از شیشههای رنگی عبور میکند و فضای داخلی را خیالانگیز میسازد. سقف این بخش شبیه به درون یک چتر است که از لتهای چوبی پوشیده شده که در میانه با برخورد به طاقی آجری تمام میشود. در بخش زنانه، سقف سفید و مسطح است و ارتفاع پایینتری دارد. نور این فضا از کانالی عمودی که مقطع نیمدایره دارد تأمین میشود. نوری که از شیشههای همان تاج رنگین میگذرد و به پایین میرسد. سطح دوار این نورگیر با کاشیهای فیروزهای و نقوش اسلیمی مساجد ایرانی پوشیده شده؛ نقوشی که از فضای داخلی دید ندارند تا زمانی که درست زیر نورگیر بایستی. آغاز و پایان هلال عمودی طاق آجری و هلال افقی نورگیر یکی است؛ گویی هلال افقی، سایهای از هلال عمودی است و همین همنشینی، مرز میان بخش زنانه و مردانه را ترسیم میکند. دیوارهای هر دو بخش از جنس همان آجرهای طاق است؛ آجرهایی باریک به رنگ نخودی.
در این نمازخانه، نماز جماعت برگزار میشود و گاهی هم به محلی برای استراحت کوتاه رهگذران و مسافران شهری تبدیل میشود؛ جایی مسقف و فرشپوش که میتوان برای لحظاتی در آن آسود.
در مقابل، آن مکعب خاکستری، در میانهی هیاهوی شهر، خلوتی فردی است؛ به احترام کارگران و دستفروشانی که در هر موقعیتی، پارچهای بر زمین پهن میکنند و نماز میگزارند. عبادتی ساده و خالص، شبیه نیایش شبان در شعر «موسی و شبان» مولانا.
در هیچیک از این دو بنا خبری از الهیات ترس و جبروت نیست. هر دو در مقیاسی انسانی با مخاطب خود مواجه میشوند و میکوشند ارتباطی صمیمانه برقرار کنند. در اولی، پایین آوردن گنبد به سطح زمین و همنشینیاش با فرمی شبیه خانه، و در دومی، تکمصالح بودن و عریانی فرم، در مقابل تجملات و به رخ کشیدن خود، این رویکرد را به سادهترین شکل ممکن بیان میکند.
با آنکه هر دو بنا معاصرند و هر دو بهعنوان مکانی برای عبادت، در فاصلهای اندک از یکدیگر ساخته شدهاند، پاسخشان به این نیاز واحد از دو نگرش فکری متفاوت سرچشمه میگیرد. اگر به تعبیر گائودی رجوع کنیم، که خط منحنی را منسوب به خداوند و خط مستقیم را برخاسته از ذهن انسان میداند، تمایز این دو رویکرد روشنتر میشود. در یکی، فضا با الهام از منطق آفرینش و طبیعت شکل میگیرد تا بستری برای تجربهی امر قدسی فراهم آورد؛ فضایی که انسان را به معبودی که عبادت میشود نزدیک میکند. در دیگری، بنا با تکیه بر نظم عقلانی و مهندسیشده، فرمی مجرد مییابد که در همجواری بیواسطه با طبیعت، امکان عبادت را فراهم میکند و تقرب انسان به معبودی که عبادت میکند را، اینبار با ارجاع به خود انسان، ممکن میسازد.
میشود مسیر بین این دو نمازخانه را در چند دقیقه طی کرد، اما طی کردن فاصلهی بین سپهر فکریشان سفری تمام و کمال نیاز دارد. همین تضاد آدم را به فکر وامیدارد که گاهی چارچوبهای ذهنیش چهقدر نسبت به وسعت امکانهای این جهان سست و بیاساساند.
پانویس:
نمازخانهی پارک لاله در ضلع جنوبی: طراح: عدنان شماع. سال ساخت ۱۳۷۲
نمازخانه پارک لاله در محدودهی شمال پارک لاله: معمار: کامران دیبا. سال ساخت ۱۳۵۶


