تالار باشکوه سدلرز ولز میزبان اجرایی است به نام «کنتاکتهوف- پژواکهای ۱۹۷۸» که تاریخ را به امروز پیوند میزند؛ اجرای طراز اولی از مریل تانکارد که اجرای کنتاکتهوف (به آلمانی معنای تالار دیدار) پینا باوش را از دهه هفتاد به امروز میآورد، به شیوهای نو و جذاب که در آن تماشاگر به نوعی شاهد هر دو اجراست: اجرایی ضبط شده از سال ۱۹۷۸ که برخی بازیگران و رقصندگان آن- که حالا بین هفتاد تا هشتاد سالهاند- همان را تکرار میکنند.
شیوه ارتباط دو اجرا چشمگیر است: در بخش اول، فیلم اجرا را در جلوی صحنه میبینیم به شکلی که پردهای وجود ندارد و گویی ارواحی احضار شدهاند تا همان اجرا را باز با ما قسمت کنند. در پشت این پرده نامرئی و تصویری که از گذشته دیده می شود، بازیگران امروز این اجرا حضور دارند، هشت نفر از آنها که با وجود سن و سالشان بسیار پرتحرک و پر جنبوجوش به نظر میرسند و همان حرکات و رقصهای ۴۷ سال پیش را تکرار میکنند. هارمونی و هماهنگی اجرای گذشته و اجرای حال، ترکیب بسیار دلنشینی ایجاد میکند که میتواند به مفاهیم مختلفی چون گذشت زمان – و اصلاً مفهوم زمان- پیوند بخورد و حس نوستالژیک غریبی را خلق کند: همان بازیگران و همان چهرههای درون فیلم سیاه و سفید نه چندان واضح که به آنها شکلی شبحوار میدهد، حالا پیر شدهاند و مفهوم گذر زمان را با ما قسمت میکنند.
در انتهای بخش اول در یک فاصلهگذاری فوقالعاده، همه این بازیگران رو به تماشاگران مینشینند و تکتک درباره خودشان حرف میزنند. هر یک از آنها ضمن معرفی خودش، از علایق و آرزوهایش میگوید که لحظات صمیمی و دلنشینی رقم میخورد. یکی آرزو میکند که ایکاش سالمتر بود و دیگری میگوید ایکاش فرزندی داشت. هر کدام در چند کلمه خودشان را توصیف می کنند؛ صادقانه و گاه تکاندهنده و حتی تلخ.
این صحنه تماشاگر را آماده میکند برای بخش دوم، با حرکات پیچیدهتر در روایت دنیای پینا باوش با همه ویژگیهای خاص خود او: از اجزای تکرار شوندهای چون صندلی تا پرداختن به مایههای مورد علاقه او نظیر رابطه زن و مرد.
در صحنهای شگفتانگیز رقصنده زن توسط چند مرد احاطه شده و هر کدام از مردان به نوعی با بدن او بازی میکنند. حالا احتمالاً هیچ کدام از آن مردان بازیگر دیگر زنده نیستند، در نتیجه در برابر پردهای که این صحنه را از اجرای سال ۱۹۷۸ به نمایش میگذارد، همان بازیگر زن این بار تنها ایستاده و فقط همان حرکات را در خلأ با مردان نامرئی تکرار میکند تا اینکه در جایی، ناگهان باز با فاصلهگذاری هوشمندانهای روبرو میشویم: زن از جایی میایستد، برمیگردد و به پرده نگاه میکند، به جوانی خودش در احاطه چند مرد، و دیگر حرکات جوانیاش را تکرار نمیکند.
مریل تانکارد که خود در اجرای اصلی حضور داشته و حالا ضمن کارگردانی این اجرا، باز در آن بازی میکند، میگوید خود پینا باوش ضمن اجرا در آن سال، این ایده را داشته که سی سال بعد، دوباره با همین بازیگران این اجرا را تکرار کند. حالا به جای سی سال، با یک فاصله ۴۷ ساله روبرو هستیم که البته کار را مشکلتر میکند:«با تماشای تصاویر سیاه و سفید ضبط شده توسط رولف بورزیک، از سادگی و قدرت و جادوانگی آن اجرایمان یکه خوردم. این باعث شد که دوباره به این پروژه فکر کنم. ما حالا پیرتر هستیم و از نظر فیزیکی هم حالا محدودیتهایی داریم و برخی از بازیگران اجرای اصلی هم متأسفانه دیگر در بین ما نیستند، اما همین کار را جالب میکرد: به جای جایگزین کردن بازیگران دیگری به جای دوستان عزیز از دست رفتهمان، من میخواستم که جای خالیشان حس شود.»
این جا باز با مایه اصلی این اجرا روبرو هستیم: مفهوم زمان و گذر آن. تماشاگر با حس غریبی روبرو میشود که در آن زمان به همه چیز معنا میبخشد یا همه چیز را از معنا تهی میکند. روبرو شدن مستقیم با دو زمان مختلف و چشم دوختن به تأثیر آن با جای خالی چند بازیگر از دست رفته، حس دوگانه عجیبی را شکل میدهد که تا به آخر تماشاگر را همراهی میکند؛ هم نوعی نوستالژی نسبت به گذشته و هم نوعی جستوجوی زمان از دست رفته و هم – در عین حال- تحسین بازیگرانی که در دهه هفتم و هشتم زندگی هنوز سرخوشانه به کاری که دوست دارند- رقص- میپردازند و زندگی را جشن میگیرند.


