فیلم «حقیقت» (La vérité) یک درام جنایی دادگاهی مبتنی بر کشف حقیقتِ چرایی قتل یک مرد جوان توسط معشوقه سابقش است که از خلال این روند، نقبی به گذشته آنها میزند و با آسیبشناسی رابطه این زوج، مفهوم عشق و بخصوص واکاوی شخصیت زن همراه است.
آنری ژرژ کلوزو، فیلمنامهنویس و کارگردان فرانسوی فعالیت خود را با روزنامهنگاری آغاز کرد و از دهه ۳۰ میلادی با نگارش فیلمنامه و نمایشنامه پا به عرصه هنر گذاشت. ساخت یک فیلم کوتاه مقدمهای بود برای ورود به عرصه فیلمسازی و کارگردانی فیلم بلند سینمایی «هوس شاهزاده» به طور مشترک با جو مِی در سال ۱۹۳۳.
در طول نزدیک به ۴۰ سال فیلمهای داستانی و مستند متعددی ساخت که برای او جوایز و نامزدیهایی از جشنوارهها و جوایز معتبر جهانی در پی داشتند. از فیلمهای «قاتل در شماره بیست و یک زندگی میکند»، «مقر پلیس پاریس»، «مانون»، «مزد ترس» و «شیطانصفتان» تا مستند «معمای پیکاسو» که در جشنوارههای برلین، کن، سن سباستین، ونیز،… و جوایز ادگار آلن پو درخشیدند.
آثاری که با نگاه تیره و تار و تلخ اندیشی خاص کلوزو، به نوعی پیونددهنده جهانبینی شخصی او با جامعه پیرامون از پسِ تجربه جنگ، تهاجم آلمان نازی،… بودند. با مفاهیم و مولفههای تکرارشونده همچون قتل، جنایت، خیانت، دروغ، بیاعتمادی به دستگاه قضا و زنجیر سست عدالت که در آثارش بروز پیدا کردند و الهامبخش بسیاری از کارگردانان و فیلمهای پس از خود شد.
از «سرگیجه» آلفرد هیچکاک، «جاده خشم/ بزرگراه جهنم» هاوارد دبلیو. کخ، «جادوگر» ویلیام فریدکین و «شیطانصفتان» جرمیا اس. چچیک تا فیلم تحسینشده معاصر، «آناتومی یک سقوط» ساخته ژوستین تریه.
کلوزو سال ۱۹۶۰ بر اساس فیلمنامهای مشترک با همسرش، ورا کلوزو و سیمونه دریو، میشله پرین، جرومی جرونیمی و کریستین راچفورت، فیلم «حقیقت» را ساخت که توانست موفقیتهایی در جشنوارهها و جوایز معتبر جهانی به دست آورد.
از جمله نامزدی به عنوان بهترین فیلم خارجیزبان در جوایز اسکار، جایزه بهترین فیلم خارجی از جوایز گلدن گلوب به طور مشترک با «چشمه باکره» اینگمار برگمان، جایزه بهترین بازیگر زن خارجی برای بریژیت باردو از جوایز دیوید دوناتلو و جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره مار دل پلاتا.
فیلم «حقیقت» بر محور دادگاه جنایی زن جوانی، دومینیک مارسو (بریژیت باردو) پیش میرود که به اتهام قتل معشوق سابقش، ژیلبر تلیر (سامی فرِی) محاکمه میشود. مرد جوانی که به تازگی با خواهرش، آنی مارسو (ماری ژوزه نات) نامزد کرده بود.
در واقع فیلم در خط داستانی زمان حال، به این دادگاه جنجالی و تقابل وکیل مدافع، دادستان و قاضی میپردازد و مکمل این خط داستانی، فلاشبکهایی است که از خلال اعترافات دومینیک، شاهدان، دوستان و نزدیکان به نوعی گذشته زندگی این زن و رابطه عاشقانهاش با ژیلبر را به شکل موازی بازنمایی میکند.
اما در این روند آنچه به شکل تدریجی و ضمنی برجسته شده و توجه مخاطب را جلب میکند، فراتر از پرونده جنایی، نوعی واکاوی کاراکتر دومینیک به عنوان زنی مستقل، رها، آزاداندیش و در عین حال ساده و چه بسا کم استعداد است.
دختری جوان، پرشور و بازیگوش که جامعه شهر کوچک خود، رن را برنمیتابد و برای زندگی به دور از نگاههای محدودکننده به پاریس میآید تا خود را در تجربههای جدید گم کند. ماجراجوییهای دومینیک همه بر محور زیبایی، فریبندگی ذاتی و زنانگی او پیش میرود و این دختر را در نقطه مقابل خواهرش قرار میدهد که هم در موسیقی استعداد دارد هم مقید به اصول اخلاقی است و به فریبندگی او هم نیست.
این دوگانگی با ظرافت در فیلم پرداخته شده و آنها را از تفاوت و تمایز اولیه در مسیر تقابل، تضاد و رقابت عشقی کشنده قرار میدهد که سرانجامی ناکام برای هر دو در پی دارد. اما نکته مهم این است که ریشههای عمیق این ناکامی از خانواده تا جامعه بسط یافته و این دو خواهر را به واسطه تفاوتهای ذاتی و نسبت هر یک با چارچوبهای همهپسند جامعه، بدل به دشمنان یکدیگر میکند.
بر این بستر موسیقی به عنوان تمهیدی برای بیان و غلیان آشفتگیها درونی وارد شخصیتپردازی کاراکترها شده و ژیلبر را به عنوان یک رهبر ارکستر جوان، جاهطلب و بااستعداد بین این دو خواهر به تکاپو وامیدارد… تکاپویی به مثابه چالش درونی او برای شناخت خودش و تمایز عشق سودایی، عشق جسمانی و عشق عقلانی.
به این ترتیب با درامی سر و کار داریم که با چرخش داستان بین سه کاراکتر، به نوعی خوانش آنها از عشق، علاقه، رابطه، ازدواج، تعهد و سکس را به تصویر کشیده و با تمرکز بر شخصیت دومینیک، او را به عنوان هسته ملتهب و پیشبرنده این مثلث عشقی تا نقطه پایانیِ فنا دنبال میکند.
به همین واسطه است که پیشرو بودن فیلم علیرغم پیروی از الگوی اولیه درام دادگاهی جلب توجه میکند، چراکه از کلیشه های رایج و قابل انتظار این گونه آثار تبعیت نکرده و به جای قهرمانپروری و حرکت در مسیر اثبات محق بودن یا نبودن او، فراتر از این انتظار را نشانه میرود.
جایی که از ابتدا قاتل و مقتول مشخص و محرز هستند اما این مفهومِ حقیقت است که در رفت و برگشت درام بین گذشته و حال و اعترافات متهم، گفتههای شاهدان، مطلعان و حتی جر و بحث بین وکیل مدافع، دادستان و قاضی به چالش کشیده میشود.
فیلم «حقیقت» با تأسی به نامش، کلیدواژه اصلی این اثر است که مخاطب را وامیدارد از خلال این روایت چندگانه به جایگاه چندوجهی مفهوم (حقیقت) و ناکافی بودن قوانین قضایی برای کشف ابعاد نادیده یک کنش مجرمانه پی ببرد. قوانینی که بیش از بررسی ابعاد جرم، روحیات، عادات و شخصیت فرد مجرم را به قضاوت میگذارند.
مصداق روشن این دیدگاه، فینال تراژیک فیلم است که در راستای روند سرزنشگرانه قضاوت و محاکمه در دادگاه، دومینیک را در شرایط روحی- روانی بیثبات و نامتعادل به خودکشی و به جای گذاشتن نامه اعتراف وامیدارد (من فقط عاشق ژیلبر بودم). سرانجامی که فراتر از وکیل مدافع، دادستان، قاضی، هیئت منصفه و حاضران را نیز به تأسف و احتمالاً درگیری درونی وامیدارد!
همانطور که اشاره شد در فیلم «حقیقت» موسیقی کارکرد دراماتیک گستردهای یافته و به نوعی هویتمند شده است. مولفه ای که هم عامل آشنایی ژیلبر با آنی میشود، هم بهانه پیوند او با دومینیک و بخصوص عامل چالش بین این زوج که گویی جهان مرد را به موسیقی و سکس منحصر کرده و دومینیک را به دلزدگی و فرار از این عشق محدودکننده و تک بعدی وامیدارد.
حتی بروز احساسات خشم آلود ژیلبر از بیوفایی و خیانت دومینیک نیز با نواختن ملودی نامناسب در مراسم ازدواج کلیسایی بروز میکند. همانطور که کاراکتری ظاهراً دور از درک موسیقی همچون دومینیک نیز موقع تماشای تمرین ارکستر، در لحظه اوج اجرا به گریهای از سر عشق، شور و شوق میافتد.
در فیلم «حقیقت» طی زمان ۲ ساعت به گونهای ظریف و ملموس قالب اولیه درام از ارزیابی صرفِ یک پرونده جنایی جنجالی در دادگاه، به سمت و سوی آسیبشناسی رابطهای چالشبرانگیز پیش میرود.
روندی که در ادامه به سیال بودن مفهوم عشق و خوانشی متمایز از کاراکتر زن منجر میشود. زنی که مطیع و محدودشونده نیست و وقتی عشق از او موجود دیگری میسازد، حتی تابِ تحمل خود را هم ندارد… زنی که در هیچ ظرفی نمیگنجد!


