شاید عجیب به نظر آید اما اولین باری که نام بهرام بیضایی جلب توجهام کرد، زمانی بود که نوجوان بودم و فیلم «دونده» ساخته امیر نادری را دیدم. فیلم و ریتماش مرا مبهوت خود کرده بود. فیلمی که تدوینگر آن بهرام بیضایی بود. من از همان زمانها، در دههی شصت، مجلهی فیلمی که هر ماه برادرم میخرید از الف بسمالله تا ی تبلیغ صفحهی آخرش را میخواندم و چیزکی سرم میشد از ریتم و ضرباهنگ فیلم و نقش مهم ادیتور در روندی که فیلم را میتوانست موفق کند و یا به زمین بزند. اما جادوی هنر فیلمسازی بیضایی را در فیلم «باشوغریبهی کوچک» کشف کردم. سال ۱۳۶۸ بود و من که تنها ۱۶ سال داشتم، فیلم را (اگر اشتباه نکنم) در سینما «شهرفرنگ» یا «آزادی»، نبش خیابان وزرا و عباس آباد دیدم. قبل از آن بود که این سینما و سینما شهرقصه که کنارش بود، در آتش بسوزند و خاطرات چندین نسل خاکستر شود. شاید آن شب، آن سینمای به غایت زیبا و مدرن، با اکران فیلمی که سمفونی نور و رنگ و صدا و بازی و قاب بندی و کارگردانی به رهبری بیضایی بود، باشکوهترین شباش را در تاریخ بعد از انقلاب تجربه کرد. همان شب تا صبح با برادرم در موردش صحبت کردیم. اینکه بیضایی کیست، چه کارهایی کرده، چه کتابهایی نوشته و چه فیلمهایی ساخته. با زحمت و مرارت بسیار نوارهای ویاچاس دو فیلم چریکهی تارا و مرگ یزدگرد را پیدا کردیم و هر کدام را چند بار دیدیم. کارم شده بود رفتن به کتابفروشیهای مختلف و کتابی از بهرام بیضایی را خواستن و سفارش دادن. اولین کتابی که از او پیدا کردم، نمایشنامهی «دنیای مطبوعاتی آقای اسراری» بود.
سال ۱۳۷۲ وارد دانشکدهی هنر و معماری دانشگاه آزاد شدم، در رشتهی تئاتر و گرایش نمایشنامه نویسی. همان روز اول نمایشنامهی «مرگ یزدگرد» را با خودم بردم دانشگاه. آروز داشتم ببرمش روی صحنه. آرزویی که هرگز عملی نشد. آرزوی دیگرم دیدن بهرام بیضایی از نزدیک بود. آرزویی که به همت و جسارت مدیر آن زمان دانشکده، «ناصر باباشاهی» میسر شد. بهرام بیضایی ممنوعالتدریس بود اما برای یک جلسهی سخنرانی به دانشکدهی ما آمد. دانشکدهای که در یک ساختمان قدیمی، بدون سالن و فضای سبز بود. اما نمیدانم چطور حدود سیصد دانشجو روی کلهی هم جمع شدیم تا در سکوت مطلق، پای صحبت مردی بنشینیم که الگو نه، برای همهی ما دانشجویان رشتههای هنر در آن سالها، یک اسطوره بود. اسطورهای که شبیه هیچ کسی نبود که تا آن زمان شناخته بودیم. کت و شلوار نمیپوشید، شلوار جین و کاپشن میپوشید و چشمهای درشت آبیاش، جوان و درخشان و صمیمی بودند. هنوز که به آن دو ساعت سخنرانی فکر میکنم، کلمهای جز معجزه به ذهنام خطور نمیکند و با آنکه دکتر باباشاهی خودش استاد سختگیر و بددهنی بود اما تا به امروز از او متشکرم، چون اگر شجاعت او به عنوان رئیس دانشکده نبود، آن جملات جادویی را رخ در رخ، هرگز نشنیده بودیم. جملاتی که خود میتواند موضوع یادداشت دیگری باشد.
سال ۱۳۷۶، نمایش «بانو آئویی» و بهرام بیضایی را در سالن کوچک چهارراه فلسطین-انقلاب، و بعدها در سالن قشقایی تئاتر شهر چند بار دیدم و سالهای بعدش چون دیگر شده بودم منتقد تئاتر و مسئول صفحات تئاتر مجلهی «هفت»، انقدر خوشبخت بودم که رو در رو بنشینم و در مورد نمایش «شب هزار و یکم» با بهرام بیضایی مصاحبه کنم. همچنین در سال ۱۳۸۱، به واسطهی محمد عبدی عزیز به دفتر کارش بروم که نتیجهاش بشود مصاحبهی بلندی در مورد «سوسن تسلیمی»، بازیگر چهار فیلم از ده فیلمی که بهرام بیضایی ساخت. محمد عبدی دوست آقای بیضایی بود و مدیر پروژهای در «نشر ثالث» که قرار بود ده کتاب از ده سینماگر مطرح سینمای ایران منتشر کند. کتاب «اسطورهی مهر» زندگی و سینمای سوسن تسلیمی را همان سال شروع کرده بودم. کتاب حدودا چهارصد صفحهای که تالیف و جمعآوریاش سه سال طول کشید و وقتی در سال ۱۳۸۴ به بازار کتاب آمد، اولین کتابی بود که در مورد سوسن تسلیمی، یکی از مهمترین بازیگران تاریخ سینمای ایران، منتشر شده بود. آقای بهرام بیضایی با محبت و البته جدیت مرا پذیرفت، ساعتها در مورد خانم تسلیمی حرف زد و در آخر مجموعهای از نامههای محرمانه در مورد فیلمهای مشترکشان و عکسهای شخصی سوسن تسلیمی را از کودکی تا جوانی و ایفای نقشهایش در تئاترها و فیلمها، سخاوتمندانه، در اختیارم گذاشت.
بهرام بیضایی، نویسنده، نمایشنامهنویس، پژوهشگر، فیلمنامه نویس، کارگردان، استاد دانشگاه و یکی از مهمترین شخصیتهای فرهنگ و ادب و هنر ایران زمین، در پنجم دی ماه ۱۴۰۴، درست در روز تولدش، به بینهایت پیوست و جاودانه شد. خبر هولناک بود و پر از غم و درد و حسرت اما من و چندین نسل از ایرانیان چه خوشبخت بودیم، در دورهای زیستیم که هر لحظه و ساعت و روز از عمر پر برکتاش به نوشتن، آفریدن و خلق کردن سپری شد. گویی هم عصر فردوسی زمان خود بودیم. میراث او، میراث یک ملت، یک فرهنگ و یک تاریخ کهن، اصیل و متمدنانه است.
در پایان این مطلب، نامهای را میآورم که جزو مدارک شخصی و محرمانه بهرام بیضایی بود و در کتاب «اسطورهی مهر»، به کوشش نشر ثالث، در سال ۱۳۸۴ منتشر شده است. نامهای که او در سال ۱۳۶۴، به علیرضا زرین، مدیر وقت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نوشته و نسبت به حذف نام «سوسن تسلیمی» از پوسترهای فیلم «باشو، غریبهی کوچک» اعتراض کرده است. فیلمی که چهار سال در محاق توقیف بود.
دوست و سرور گرامی جناب زرین!
محترماً از آنجا که به دلیل ضیق وقت سرکار، گفتوگوی حضوری ممکن نشد، در کمال فروتنی و متأسفانه بدینوسیله، طرح عنواننویسی فیلم باشو را پس میگیرم، در عین حال خود را موظف میبینم چند توضیح کوچک را ضمیمه نمایم:
۱) چنانچه فیلم باشو بخواهد در سطح وسیع حرفهای توزیع شود و ناچار از جذب تماشاگر است، لازم مینماید که از شکل عنواننویسی حرفهای استفاده کند، و در این صورت نمیتواند برخلاف معمول امتیازات خود را پنهان کند. به ضمیمه، سه آگهی از فیلمهای بنیاد فارابی تقدیم میکنم تا روشن شود چگونه بازیگران از راه رسیدهِ یا ناشناخته یا کماهمیت را در آگهیهای حرفهای اهمیت درجه اول میدهند. بنده نمیدانم چرا ما باید برعکس عمل کنیم و یکی از امتیازهای درجه اول فیلممان یعنی بازیگرمان را کوچک کنیم که پیش از این ناماش در فیلمهای دیگر و از جمله فیلمساختههای سینمای جمهوری اسلامی ایران، و فیلمساختههای بنیاد فارابی به همین صورت میآمد. البته شکست نفسی درست بود اگر همه چون شخص شما میاندیشیدند، ولی در جو فعلی این حرفه، نمیفهمند که شکست نفسی، دلیل کوچکیمان نیست.
سینمای ایران الان بیشتر از دویست کارگردان و فیلمنامهنویس و فیلمبردار حرفهای دارد، ولی خانم تسلیمی در ایران فقط یکی است و باید قدر او را دانست.
۲) طرحی که تقدیم شد بود، شکل معمول همه فیلمهای معاصر است (که هدف حرفهای دارند). چنانچه کانون نمیخواهد از فیلم باشو، توزیع وسیع حرفهای به عمل آورد (و به معنای دیگر در پی جذب تماشاگر نیست)، ترجیح دارد اصلاً از طرح مذکور استفاده نکند، و شیوهای مغایر با معمول در پیش گیرد و بنده هم به آن راضیترم. در این صورت تنها دو عنوان پی در پی علامت و نام کانون، و نام کامل فیلم در آغاز، کافی خواهد بود و صورت طولانی اسامی در پایان هم باعث اتلاف وقت تماشاگر است. نبودن عناوین بهتر است تا عنواننویسی رنگ وروپریدهی محتاط.
۳) چنانچه نامی خوشایند جو فعلی نیست، میشود آن را برداشت ولی نمیشود کوچک کرد. و از آنجا که اگر جوی ـ هر چند ساختگی ـ علیه این فیلم باشد، بیش از هر کس، علیه نام من است. همچنین که پیش از این حضورا نیز عرض کردهام به عنوان پیشقدم، درخواست میکنم نام بنده را از فیلم برداریم. وجود و عدم وجود بنده با عنواننویسی فیلم تضمین یا انکار نمیشود، و بار دیگر صمیمانه اصرار دارم، حتی در صورت اجرای عنواننویسی کامل، نامم به کلی از فیلم حذف شود. این تضمین به معنی گذشتن فیلم از سد کسانی خواهد بود که در دل، مایل به ادامه کار کانون نیستند و آن را به صورت مخالفت با من در میآورند. ترجیح دارد فیلم ـ این کار دستهجمعی عزیز ـ به میان مردم برسد تا به خاطر ذکر نامی و غرض کسانی علیه آن نام، متروک و مهجور افتد.
در پایان، بار دیگر میبخشید که این مطالب صورت نامه به خود گرفت، و امیدوارم محرمانه بماند. راه سریعتری برای در میان نهادن آن با شما نبود. فیلم باشو چند بار از این تأخیر در ایجاد ارتباط، لطمهی جبرانناپذیر خورده است، بهتر بود دیگر تکرار نشود.
با تشکر و احترام
بهرام بیضایی
۱۵ / اسفند / ۱۳۶۴


