یک سال دیگر سپری شد و جشنواره هفتاد و نهم کن در مجموع سال ضعیفی را پشت سر گذاشت؛ جشنوارهای که شاهکار نداشت و خیلیها را نومید کرد. طبق سنت هر ساله مرور کوتاهی دارم بر تمامی فیلمهای بخش مسابقه.
فیورد/آبدره یخچالی (کریستین مونجیو) | Fjord
ظاهر شدن چند کبودی بر بدن بچههای یک زوج مذهبی نروژی- رومانیایی در یک روستای نروژ، باعث میشود که بچهها از والدینشان به اجبار جدا شوند.
برنده نخل طلا
فیورد به حق دومین نخل طلای کریستین مونجیو را به ارمغان آورد؛ یک فیلم تلخ و سیاه که با وجود فضای سرد و دوربین بافاصلهاش، فرصت نفس کشیدن به تماشاگرش نمیدهد و او را به غایت غرق در موقعیتی عجیب میکند که فیلمساز در آن قصد داوری و نتیجهگیری ندارد و تنها روایتگر تلخی جهان اطراف ماست. با آن که داستان جدا کردن فرزند از والدین توسط دولت در سینمای این سالها بسیار مورد توجه قرار گرفته، اما مونجیو از زاویه دیگری به آن نگاه میکند: مفهوم مذهب.
بزدل (لوکاس دونت) | Coward
داستان سرباز جوانی در جنگ اول جهانی که وارد یک رابطه با سرباز دیگری میشود که یک گروه تئاتر به راه انداخته است.
برنده جایزه بهترین بازیگر مرد
از سازنده فیلم جمع و جور و دیدنی «نزدیک» انتظار بیشتری میرفت، هر چند اینجا هم با صحنههای گاه جذابی هستیم (از جمله دو صحنه فوقالعاده: فرو کردن سر نیزه در دست خودش و صحنه آوازخوانی و اجرا برای سربازان زخمی در بیمارستان که یکی از آنها از ناله عربده میکشد)اما فیلمساز در نهایت در ساخت یک جهنم تمامعیار در جنگ کم میآورد و به شکل مد روز کن امسال، پناه میبرد به روایت همجنسگرایانه دو شخصیت اصلیاش، با صحنه پایانیای که مناسب این فیلم نیست.
مرد زمانهاش (امانوئل مار) | A man of His Time
هنری مار در دهه چهل و زمان اشغال فرانسه، مانیفستی برای کشورش دارد و با نیروهای ویشی همکاری میکند.
برنده جایزه بهترین فیلمنامه
یک قصه تاریخی کمتر گفته شده درباره ویشی و مفهوم فرصتطلبی و خیانت که در روایت به تکرار میرسد، زمان فیلم بیجهت به دراز میکشد(بیش از دو ساعت و نیم) و مملو است از صحنههای زائد(مثل میهمانیها و شام خوردنها) که به راحتی میتوانستند حذف شوند، همینطور تکیه بر حرکات ممتد و بیدلیل دوربین- در صحنههایی که هیچ هیجانی ندارند و نیازی به تحرک دوربین نیست- با جامپکات و قطعهای بیموقع و بیفایده.
کریسمس تلخ (پدرو آلمودووار) | Bitter Christmas
فیلمسازی که چند سالی است تولیدی نداشته در حال نوشتن فیلمنامهای درباره یک فیلمساز زن است که او هم در حال نوشتن فیلمنامه است.
یک فیلم بیهدف، سطحی و کلیشهای که حتی اجرای درخور – در حد بازیهای خوب و صحنهپردازی قابلتوجه فیلمهای قبلی المودووار- هم ندارد و اینجا او را در بدترین حالت خود تا به امروز به نمایش میگذارد؛ در واقع ضعیفترین فیلم پدرو آلمودووار در تمام طول دوران کاریاش با شخصیتهایی نچسب و غیرقابل باور و ارجاعهایی به خود سازنده که نه تنها کمکی به فیلم نمیکند، بلکه کار را خرابتر هم میکند.
محبوب (رودریگو سوروگوین) | The Beloved
یک فیلمساز شناخته شده پس از سالها به کشورش بازمیگردد و در پروژه تازهاش به دخترش نقش میدهد، اما تلاش برای تجدید رابطه پدر- فرزندی با مشکلات بسیاری همراه است.
یک فیلم دیدنی که از دید داوران جشنواره پنهان ماند. یک سکانس آغازین جذاب که در آن پدر و دختر در یک رستوران نشستهاند و ما هیچ درباره آنها نمیدانیم اما رفتهرفته با دیالوگهای پرتنش و دوربینی که کمکم در این سکانس طولانی به چهره آنها نزدیک و نزدیکتر میشود، بخشی از درون این دو شخصیت را برای ما آشکار میکند. فیلم درباره تلاش برای پاک کردن گذشته است و به طرز جذابی به تماشاگرش میگوید که رد پای گذشته برای همیشه میماند. باضافه یک صحنه فوقالعاده درباره عالم سینما: جایی که پدر با تکرار برداشتها کنترلش را از دست میدهد.
ماجرای رویایی (والسکا گریسبیچ) | The Dreamed Adventure
سعید که پس از سالها به شهر کوچکی در مرز بلغارستان بازگشته با وسکا که مشغول باستانشناسی است، با واقعیتهای نهانی شهر درباره گروههای خلافکار روبرو میشوند.
برنده جایزه داوران
فیلمی که از مشکل اصلی بسیاری از فیلمهای امسال رنج میبرد: طولانی بودن بیدلیل، گویی که برای نمایش ملال زندگی حتماً لازم است که صحنههای ملالانگیز و بیهدفی را ببینیم که در آن شخصیت اصلی فقط قدم میزند و به اطراف نگاه میکند یا سر میز، شخصیتها برای مدت زمان بسیار طولانی حرف میزنند؛ حرفهای و صحنههایی که به راحتی میتوانستند حذف بشوند.
سرزمین پدری (پاول پاولیکوفسکی) | Fatherland
در اواخر دهه چهل آلمان، زمانی که دو آلمان متضاد شرقی و غربی شکل گرفته ، توماس مان، نویسنده برنده جایزه نوبل، پس از سالها تبعید به همراه دخترش به آنجا بازگشته و قصد دارد از هر دو سوی متخاصم بازدید کند.
برنده جایزه بهترین کارگردان ( به صورت مشترک)
از همان اولین نماها میتوان فهمید که با فیلمی از پاولیکوفسکی با جهان بصری خاص خودش روبرو هستیم: جایی که کادر مربع یک بازی تکنیکی نیست و به بسته و تنگشدن فضا کمک میکند (و در واقع گرفتارمان میکند) و سیاه و سفید بودن تصویر هم نه یک ادای روشنفکرانه بلکه در دل ساختار روایت معنا دارد و به بخش تفکیکناپذیری از جهان فیلم بدل میشود.
دوربین پاولیکوفسکی در این صحنه در جای ثابتی نظارهگر است و گویی نمیتواند دخالت کند. جای دوربین و نظاره وقایع نه چندان سهلالوصول، مفهومی فلسفی به خود دوربین میدهد که در هر نما بر ما تحمیل میشود.
گارانس (جین هری) | Garance
گارانس که بازیگر ناموفقی است مشکل الکل دارد…
فیلمی که صدها بار مشابهاش را دیدهایم و مشخص نیست در بخش مسابقه کن چه میکند. یک محیط شلوغ و درهم با کلیشه روابط همجنسگرایانه- که به نظر میرسد فقط برای جلب توجه بیشتر در فیلم گنجانده شده- و فضا و ساختاری که هیچ دلیلی برای تماشا کردن فیلم به ما ارائه نمیدهد.
مولن (لازلو نمش) | Moulin
داستان ژان مولن رئیس نهضت مقاومت فرانسه در جنگ دوم جهانی که توسط گشتاپو دستگیر و شکنجه میشود.
یک فیلم خوشساخت و دیدنی که از دید داوران پنهان ماند؛ بازسازی فضای نوآر در فیلمی درباره جنگ و زندان و شکنجه که دست تماشاگرش را میگیرد و او را داخل یک زندان با قهرمان اصلی فیلم گرفتار میکند، با شخصیت غریب و به یادماندنی بازجوی آلمانی و یک پایان رویایی با پناه بردن به عشق در برابر خشونت.
هیولای لطیف (ماری کروتزر) | Gentle Monster
زنی متوجه میشود که همسرش فیلمهای پورنوی کودکان ذخیره میکند و احتمالاً پدوفیل است.
یک داستان فوقالعاده و یک شروع غافلگیرکننده که خیلی زود از دست میرود: روایت فیلم از میانه گسسته میشود و فیلم جلو نمیرود. ساختار معمایی فیلم جواب نمیدهد و بیش از این که به جذابیت فیلم اضافه کند، فیلم را به یک اثر گنگ و بیهدف تبدیل میکند.
داستانهای موازی (اصغر فرهادی) | Parallel Tales
یک زن نویسنده در حال تخیل و نوشتن رمانی درباره افرادی است که در ساختمان روبرویی در یک استودیو صداگذاری کار میکنند.
ادای دین فرهادی به سینمای اروپا با برداشتهای آشکار از کیشلوفسکی و فضاسازی شبیه به هانکه در ستایش تخیل – و ادبیات- که در عین تعلقش به دنیای فرهادی، ساختار و جهان تازهای را در سینمای او به نمایش میگذارد که دور از انتظار بسیاری بود و شاید به همین دلیل مورد توجه داوران و برخی منتقدان قرار نگرفت.
هوپ (نا هونگ-جین) | Hope
موجودات فضایی به منطقهای به نام هوپ رسیدهاند و پلیس محلی سعی دارد در برابر آنها بایستد.
یک شروع فوقالعاده که در آن هیولا به نمایش درنمیآید و تنها خرابیای را که بار میآورد میبینیم و یک تعقیب و گریز چشمگیر و نفسگیر شکل می گیرد، اما از زمان نمایش هیولا و تمام داستانهای کسلکننده بعدی درباره موجودات فضایی، به فیلمی چندپاره بدل میشود که تعقیب و گریزهای بعدی هم دردی از آن دوا نمیکنند.
میهمانی تولد (لئا میسیوس) | The Birthday Party
سه نفر وارد خانه یک زوج و بچهشان میشوند و کار به خشونتی کشیده میشود که ریشه در گذشته دارد.
یک تریلر خیلی معمولی که در روزهای آخر جشنواره تیر خلاص را به فیلمهای بیرمق فرانسوی امسال زد، فیلمی که مشابهاش را در صدها نمونه تلویزیونی و سینمایی در نتفلیکس میشود دید و مشخص نیست در بخش مسابقه کن چه میکند.
ناشناس (آرتور هراری) | The Unknown
یک زن و مرد پس از عشقبازی، در جسم یکدیگر حلول میکنند و جایشان عوض میشود.
یک ایده فوقالعاده و یک اجرای بسیار ضعیف. فیلم در واقع در همان نیم ساعت اول تمام میشود و باقیاش تکرار صحنهها و موقعیتهایی است که چیزی به فیلم اضافه نمیکنند.
گوی سیاه (خاویر کالوو و خاویر آمبروسی) | The Black Ball
داستان سه مرد در سه دوره و عشقها و هوسهای همجنسگرایانه از جمله در طول جنگ اسپانیا.
جایزه بهترین کارگردانی ( به طور مشترک)
اهدای جایزه مشترک کارگردانی به این فیلم در کنار فیلم دیدنی پاولیکوفسکی( و صحنه نامطلوبی که حین اهدای جایزه بهوجود آمد و اعتراض پاولیکوفسکی را هم به همراه داشت) سوالبرانگیزترین بخش داوری امسال بود؛ فیلمی که صحنههای جذاب و شروع دیدنیای دارد(کمی شبیه به جهان کوستوریتسا در زیرزمین) اما خیلی زود به آشفتگی و تکرار میرسد.
زندگی یک زن (شارلین بورژوا تکه) | A Woman’s Life
گابریل زنی که تمام زندگیاش را وقف کارش در بیمارستان کرده با یک زن نویسنده آشنا میشود و رابطه عاشقانهای شکل میگیرد.
یکی دیگر از از فیلمهایی که به نظر میرسد فقط به خاطر مضمون همجنسگرایانه مد روزش وارد بخش مسابقه کن شده؛ یک فیلم خیلی معمولی که از نفوذ به درون یک زن عاجز است و تنها با فاضله بخشی از یک زندگی را تصویر میکند که مشابهاش را بارها دیدهایم.
مینوتور (آندرهی زویاگینستف) | Minotaur

مردی پرنفوذ و حامی روسیه در جنگ با اوکراین به رابطه زنش با یک مرد جوان عکاس پی میبرد.
برنده جایزه بزرگ
یکی از دیدنیترین فیلمهای امسال که ادامهای است بر جهان تلخ و سیاه زویاگینستف با همان حال و هوای همیشگی درباره رابطه، سردی زندگی و همه نشدنها که حالا اینجا با چاشنی جنگ در پسزمینه ترکیب شده است. استادی فیلمساز در خلق صحنهها و فضاسازی، فیلم را به شاهکاری چون لویاتان پیوند میزند اما در نهایت به آن قوت نیست.
یاداشتهای ناگی (کنجی فوکادا) | Nagi Notes
یوری از توکیو به ناگی میآید، جایی که یوریکو در این منطقه دورافتاده برای گریز از گذشته پناه گرفته است.
یک فیلم ادایی، کشدار و بیهدف که هیچ نکته مثبتی ندارد و معلوم نیست چطور اینطور سخاوتمندانه به سومین فیلم ژاپن در بخش مسابقه امسال کن بدل شده است.
گوسفند در جعبه (هیروکازو کورئدا) | Sheep in the Box
زوجی که فرزندشان را از دست دادهاند، یک روبات با چهره و ویژگیهای او را جایگزین میکنند.
یک داستان یک خطی خوب و دو ساعت وقت تلف کردن و رسیدن به صحنههای رمانتیک و سبک انتهایی که در هر نوع ملودرام تلویزیونی دیده میشود. جشنواره کن ظاهراً قدرت نه گفتن به چهرههای شناخته شده ندارد، در نتیجه فیلم بسیار ضعیف و معمولیای از این فیلمساز را در بخش مسابقه میبینیم بیآن که کوچکترین لیاقتی داشته باشد.
ناگهان (ریوسوکه هاماگوچی) | All of a Sudden
ماری-لو مدیر یک مرکز نگهداری از سالمندان که به روشی بسیار انسانی و توأم با ملاطفت برای مراقبت از آنها معتقد است، با یک کارگردان ژاپنی تئاتر برخورد میکند.
برنده جایزه بهترین بازیگر زن (برای هر دو بازیگر)
هاماگوچی از آن دسته فیلمسازانی است که بیجهت مثل بادکنک باد شده؛ این بار به قول دوستی گویی اخیراً مقالهای درباره سرمایهداری خوانده و حالا مثل یک کلاس درس دارد برای ما آن را توضیح میدهد. باورم نمیشود که یک شخصیت فیلم تخته سیاه بیاورد و با ماژیک روی آن نمودار بکشد و برای نیم ساعت درباره کاپیتالیسم و طبقه کارگر حرفهای تکراری و شعاری بزند، آن وقت عدهای فیلم را شاهکار خطاب کنند!
مردی که دوستش دارم (آیرا ساش) | The Man I love
در اواخر دهه هشتاد مردی که در همسایگی جیمی جرج خانه گرفته، عاشق این بازیگر همجنسگرای مبتلا به ایدز میشود.
داستان هزار بار گفته شده همجنسگرایی و ایدز در فیلمی بسیار کلیشهای و زیر معمولی که نه قدرت بصری جذابی دارد، نه توانایی همراه کردن تماشاگر با خود، با انبوهی صحنه زائد و طولانی که به راحتی میتوانستند از فیلم کنار گذاشته شوند.
ببر کاغذی (جیمز گری) | Paper Tiger
یک مرد که در کنار خانوادهاش زندگی سادهای دارد، توسط برادر پرنفوذش درگیر کاری میشود که به مافیای روسی پرنفوذ شهر میرسد.
یک نئو نوآر دیدنی که از دید داوران پنهان ماند. فیلم با تأسی از محله چینیها – و در همان حال و هوای دیدنی فیلم پولانسکی- فساد گسترده و قدرت مافیا را به تصویر میکشد و با فضایی به یادماندنی تماشاگر را تا آخرین لحظه با خود همراه میکند؛ با یک بازی خوب از آدام درایور.


