«بالشت پرم شوهر» نام رمانی است به نویسندگی فاطمه زارعی، نویسندهی ایرانی ساکن واشینگتن دیسی، که در ماههای اخیر توسط نشر «آسمانا» در تورنتو منتشر شده است. این رمان ۱۹۶ صفحهای، اولین رمان بلند اوست بعد از مجموعه داستان «حرفهی من خواب دیدن است»، که در سال ۱۳۸۸ توسط نشر چشمه در ایران منتشر شده و رمان کوتاه «ای یار جانی یار جانی» که در سال ۲۰۱۳ توسط نشر «اچانداس مدیا» در لندن به چاپ رسیده است.
خانم زارعی در این رمان توانسته از دل فرهنگ عامه در خطهی طالقان ایران، و با وام گرفتن از فرهنگ، آیینها، عقاید و خرافات مذهبی و همچنین افسانههای کهن آن منطقه و آمیختن آن با زندگی شخصی خود، رمانی اتوبیوگرافیک و البته منحصر به فرد خلق کند. او با صداقت و شهامت، لایههای ذهنی و درونی خود را با طنزی گزنده، میشکافد و مخاطب را از هزارتوی روایتهایی به غایت سنتی و کهنه، به خوانشی مدرن و امروزی میرساند. این رمان که میتوان آن را در ژانر «ادبیات اعتراف» قرار داد، همانقدر جسورانه و تاثیرگذار است که رمان «عاشق» شاهکار «مارگارت دوراس» فرانسوی و همانقدر جادویی، سورئال و تکان دهنده است که رمان «عشق سالهای وبا» نوشتهی مارکز کلمبیایی. رمان «بالشت پرم شوهر» نوید حضور نویسندهای را در ادبیات معاصر ایران میدهد که فارغ از عرف جامعه و قوانین نوشته و نانوشتهی اجتماعی، فارغ از سانسور و هرگونه خودسانسوری، میتواند جهانی در رمان خلق کند که به شدت شخصی و به همان اندازه جهانی است. زبان رمان پالوده، روان و صمیمی است و از همان صفحات اول مخاطب را با خود همراه میکند. و با آنکه هر دو راوی مادربزرگ-نوه، غیرقابل اعتمادند اما روایتهای اصلی و فرعی چنان خلاقانه تصویر شدهاند که در پایان دیگر تفکیک دروغ از واقعیت، امکانپذیر نیست و اصراری هم بر آن نیست. چرا که زیبایی ادبیات به تفکیک ناپذیر بودن تخیل و حقیقت است.
۱- خانم زارعی عزیز، اولین نکته که بعد از خواندن رمان شما به ذهن تبادر میکند، این است که فرهنگ عامه در نقاط مختلف ایران، چقدر میتواند منبع بزرگی از راویها و روایتهای داستانی باشد و چقدر برای ادبیات داستانی، الهام بخش. آیا شما آگاهانه به سراغ مجموعه روایتهای برآمده از فرهنگ، سنت، مذهب و افسانههای آن بخش بخصوص از ایران که در این رمان طالقان باشد، رفتهاید و یا خود نوشتن شما را با جهان جادویی فرهنگ عامه، پیوند زد؟
-هدف من در نوشتن این کتاب، بیان مفاهیمی در روابط انسانی بود، به شکلی که من بهطور شخصی آنها را تجربه و درک کرده بودم. اصولاً من برای تجربهها و ادراک فردی، اعتبار زیادی قائل هستم. تعاریف عمومی از مسائل را انکار نمیکنم که آنها هم حاصل تجربه و اندیشه بشر و به نوعی برآیند تجربههای فردی هستند. بنابر همین خودزندگی نامه به نظرم قالب مناسبی برای به تصویر کشیدن جهانبینی شخصی بود. دلیل دیگر انتخاب این فرم این بود که در این قالب، من دستم پر بود. داشتن چنین مادربزرگی که خودش به تنهایی میتوانست جور یک موزه مردمشناسی را بکشد، دارائیای نیست که من راحت از آن بگذرم. شخصیتی که میتوانست بار معنایی موضوع مورد نظر مرا به راحتی بکشد. نظرات من در مورد عشق و عاملیت در آن، لباسی بود که به زیبایی به قامت او مینشست.
اگر شخصیت داستان قرار است پیرزنی باشد که روایتگر حدود یک قرن از یک دهات کوچک گمنام است، فرهنگ عامه فضای زیادی را میطلبد که اگر به این فضا به اندازه لازم پرداخته نشود، تاثیرپذیری داستان لطمه خواهد دید. عامل دومی که پرداختن به جزییات فرهنگی و بومی را طلب میکرد این بود که داستان آمیخته به جادوست. جادو کار ظریفی است که باید جوری در تار وپود واقعیت تنیده شود که با آن تضاد و تناقضی نداشته باشد. وقتی وزن جادو در داستان زیاد است، نمیشود آن را بر دوش یک واقعیت تقولق سوار کرد. واقعیت داستان باید چنان باورپذیر و دقیق و پر از جزییات هماهنگ باشد که جادو زیر سایه آن نقش خودش را به خوبی بازی کند و خواننده با خیال راحت آن را بپذیرد. به اضافه این که یکی از خصوصیات فرهنگ طالقان، نحوه استفاده از زبان و بازیهای کلامی است. مردم در طالقان در طعنه و متلک و ضربالمثل، دست و دلبازانه ولخرجی میکنند.
موضوع این کتاب عاملیت داشتن بر زندگی است. حتی در کمترین حد ممکن، زیر بار اجبارهای زندگی له نشدن است و حتی اندکی رقصیدن است و عشق و جادوی آن هم دستاویز قرار گرفته.
۲- شخصیت مادربزرگ راوی که «گلزار» نام دارد، در بعضی جاها میتواند یک مادربزرگ آشنا برای مخاطب باشد، اما در بیشتر رمان، شخصیتی غیرمتعارف و منحصر به فرد دارد. رابطهی نوه و مادربزرگ هم خاص و متفاوت است. از آنجا که این رمان، اتوبیوگرافیک و برگرفته از زندگی شخصی شماست، چقدر از این شخصیت پردازی از واقعیت وام گرفته شده و چقدر تخیلی است؟
-جواب دادن به این سوال واقعا سخت است. اینقدر داستان را بر اساس شخصیت او نوشتهام که خودم یادم نمیآید، کدام حرف از دهن او درآمده و کدام حرف را من توی دهن آن خدابیامرز گذاشتهام. البته آنقدر داستانهای جادویی و دروغهای بزرگ توی کتاب هست که واضح است بیشتر کتاب، داستان سرایی من است. ولی تقریباً تمام داستانکهای حاشیهای (که الگوی غالب در متن کتاب است) چندان بیربط به واقعیت نیست. مثلاً کلمه «شوهرنمایی» را او گفته یعنی از خودش در آورده ولی من حتی یادم نیست در چه محتوایی این کلمه را بکار برده بود. بیچاره همین یک کلمه را گفته و من نصف کتاب را پیرامون همین کلمه ساخته و پرداختهام. تمام بدجنسیاش با پیرزنهایی که شوهرشان نمرده و کلی داستان دیگر با همین مضمون را من از خودم درآوردم، بر اساس همین مفهوم شوهرنمایی. ولی انصافاً یک کلمه او میچربد به کل آنچه من در آن زمینه بافتهام. خواننده داستان، مرا ممکن است فراموش کند ولی شوهرنمایی را مطمئنم هرگز فراموش نمیکند.
دانهاش را او به من داده و من هم آن را کاشتهام. نمیتوانم تصمیم بگیرم میوههای درختش کدام مال من است و کدام مال او. اصلاً خود من دانهای هستم که او کاشته. من آواتاری هستم که او دلش میخواست در غالب من زندگی کند و میبینید که کرد. همین کتاب نتیجهاش است. تمام آن داعواها و کشمکشهایی که میفرمایید رابطه غیرمتعارفی را در داستان بوجود آورده، حاصل همین است. آروزی سواد داشت نه چون دلش میخواست بخواند، بلکه چون دلش میخواست بنویسد. روزی که نوشتن کتاب تمام شد، یک نسخه پرینت گرفتم برای ویرایش و عکس او را هم گذاشتم صفحه اول، وقتی که کتاب را دستم گرفتم، یک آن شوکه شدم. دیدم او کار خودش را کرده. میخواست داستانش را بنویسد. میخواست سفر کند به دوردستها و حالا این کتاب، داستان اوست با اسم و عکس او در آمریکا، بفرما! من کی هستم این وسط؟ چه کاره این ماجرا هستم؟ انگار فقط سربازش بودهام. انگار جنی مرا تسخیر کرده باشد، وحشت زده شدم.
زاویه دیگری هم که چهره مادربزرگ را کمی غیر متعارف میکند و شاید حتی کمی خواننده را معذب کند، این است که مادربزرگ در فرهنگ ما آن زن فداکاریست که اگر خواستهای شخصی یا جنسی داشته باشد و برای آن خواسته تلاش کند و خودش را در اولویت قرار بدهد، انگار به ما خیانت کرده و از حق ما زده. انگار اگر مادربزرگ هر جای دیگری به جز سر سجاده، نشسته باشد آن هم فقط برای دعا کردن بچهها و نوههایش، کم کاری کرده و حق ما را ادا نکرده. من عمداً کمی فضا را از عرف دور کردهام.
دلیل دیگری که رابطه این مادربزرگ و نوه کمی زیاده روی به نظر میرسد، اقتضای طبیعت داستان است. این دو عین هم هستند و یک جور عشق و تنفر بینشان در جریان است. اگر عین هم هستند، پس هر دو برای خواستههای خود تلاش میکنند و مقابل دیگری به خاطر هیچ سنتی یا آدابی یا قانونی کوتاه نمیآیند. پس درگیری بینشان الزامی است. در عین حال رفتارهای عاشقانه زیادی هم دیده میشود، چون کدام مادر بزرگی است که عاشق آن نوهای که عین خودش از آب درآمده، نشود. به اضافه این که کل فضای کتاب یک جور بهشتی و بری از شر است. تمام روابط عاشقانه است با خصوصیات متفاوت از هم. انواع صمیمیتها در جریان است، حتی وسط دعواهای خانوادگی و ناموسی.
راستش را بگویم روزی که مادربزرگم مرد، من خیلی هم گریه نکردم و شاید یک «آخیش، راحت شدیم!» هم گفته باشم. ولی در تمام بزرگسالیام، روزی نبوده که یادش نکرده باشم. مثلاً دارم با کسی حرف میزنم، به خودم میآیم میبینم دارم یکی از شعرهای او را در کلامم استفاده میکنم یا یکی از فحشهای آب نکشیدهاش را به اخبار تلویزیون میدهم یا خوابش را میبینم. جوری در خوابهای من حضور دارد که انگار نمرده. البته این یکی را نمیتوانم گردن او بیندازم. من آدم خواببازی هستم. فکرش را بکنید، هفت کوه و هفت دریا سفر کردهام آمدهام اینجا ولی عین جنی توی کوزه همراه من آمده و سر از توی کتابهای من در میآورد.
۳- از آنجا که رمان شما یک رمان اتو فیکشن موفق است، مرز بین رمان و خاطره نویسی کجاست؟ یعنی چطور خاطرات شخصی و خصوصی، به وادی رمان میرسند؟ این اتفاق از لحاظ تکنیکی در کجا میافتد و در کدام عناصر؟
-خاطرم هست اولین بار که مجموعه داستانم را بردم نزد ناشر، ادیتورشان بعد از خواندن کتاب بهم گفت: «داستانهای سورئال جالبی هستند.» خیلی جا خوردم. با تعجب گفتم: «سورئال نیستند.» گفت: «شاید نه همهشان ولی بیشترشان هستند.» گفتم: «مثلاً کدام؟» گفت: «جوراب و دستکشهای بهاره.» گفتم: «اگر از من میخواستید یکی از داستانها را به عنوان اتوبیوگرافی انتخاب کنم، من آن را انتخاب میکردم. چطور به نظرتان سورئال آمد؟ برای من رئال بود.» الان دارم برای همان داستانها که بعضی از آنها مال سی سال پیش هستند، تفسیر و توضیح مینویسم و قصد دارم آنها به صورت یک پادکست ارائه کنم. آنموقع فکر میکردم سادهترین و سرراستترین داستانهای رئال ممکن هستند. آن موقع من هنوز به دنیای درونی خودم بیشتر وصل بودم تا دنیای ادبیات. الان که بعد از سالها میخوانمشان، تعجب میکنم که چطور آنها را نوشتهام و البته چند نقد در مورد داستانها و بازخورد از دوستان هم مرا به این نتیجه رساند که چندان هم سرراست نبودهاند.
این همه را گفتم تا بگویم برای من حتی در زندگی روزمره و عادی، جادو مرتب در جریان است. مثلاً این که ما میتوانیم فکر کنیم. همین الان که دارم جواب سوال شما را تایپ میکنم یک جواب دیگر به طور موازی توی کله من با صدای بلند دارد پخش میشود. این جادو نیست به نظر شما؟ مثلاً توی آشپزخانه مشغول آشپزی هستم. آهنگی تمام میشود و آهنگ دیگری شروع و یک مرتبه حال من دگرگون میشود و انگار یک زندگی متوقف میشود و زندگی دیگری آغاز. ممکن است آدم یکهو غمگین شود یا الکی خوشحال. این جادو نیست؟ آیا این همان خصوصیت ذهن نیست که فیلمهای علمی تخیلی ازش استفاده میکنند و مثلاً با یک ماشین سفر در بعدهای دیگر یا سفر در جهانهای موازی هنرپیشه را از یک زندگی در میآورند و میبرند توی یک زندگی دیگر؟ حتماً شما هم این تجربه را دارید. افکار خارج از کنترل، خوابها و احساساتی که ما را دگرگون می کنند اگر جادو نیستند پس چه هستند؟ اینقدر ادویهی جادو در زندگی واقعی من جاری است که من خودم نمیدانم از لحاظ تکنیکی، کی این عنصر جادو وارد داستان میشود. جادو جور دیگر دیدن همین واقعیت رخوتآور است. چیزی که میدانم این است که فقط در صورتی این عنصر در داستان کار میکند که هم وزن واقعیت، به آن بها بدهیم و هر دو را از یک جنس ببافیم.
۴- من شخصا این نوع ادبیات را در شاخهی «ادبیات اعتراف» میبینم. یعنی رمز گشایی از عناصر داستان، به کنش اعتراف کردن نزدیک است. همچنین بیپروایی نویسنده از ابراز احساسات و خواستههای جنسی و به تصویر درآوردن آن از مولفههای ادبیات اعتراف است. به همین خاطر خلاقیت و شجاعت شما به عنوان نویسنده در هم آمیخته. کار بزرگ و سختی است که من کمتر در نویسندگان ایرانی، مخصوصا در زنان دیدهام. علاقه شما به نوشتن در این ژانر از کجا میآید و آیا تحت تاثیر نویسندهی خاصی در این سبک بودهاید؟
-خیلی ممنون که اینطور به داستانهای من نگاه میکنید. باعث شادمانی من است. اگر قرار است آدم از خودش بگوید، آنچه که از بیرون پیداست که گفتن ندارد. جهانبینی آدمها را آن عکس واضح قاب گرفته، روی طاقچهی آنها نمیسازد. جهانبینی آن ته توی ذهن شروع به شکل گرفتن میکند. آنجا که هیچ کس نیست و ما بیپرده با خودمان فکر میکنیم و اجزای آن فکر را مثل قطعات لگو روی هم سوار میکنیم و نهایتاً چهارچوب فکری خودمان را که بر آن اساس قرار است با زندگی برخورد کنیم، میسازیم. من نمیتوانم دست شما را بگیرم تا آنجا ببرم و بگویم چشمتان را ببندید و یک چیزهایی را نبینید. جهانبینی خصوصیترین بخش زندگی هر انسان است. من نمیتوانم از جان و دل بخواهم که آن را به شما نشان بدهم بدون این که ته جان و دلم دیده شود. به اضافه این که من اگر بخواهم هم بلد نیستم، رسوا نباشم. گاهی خرابکاری به بار میآورد. ولی در مجموع نتیجه رضایتبخشی برایم داشته. این است که یاد نگرفتم عوضش کنم.
۵- عنصر طنز در آثار شما و مخصوصا در این رمان خیلی پررنگ است. اتفاقی که در آثار نویسندگان زن ایرانی، کمتر دیدهایم. طنز پرقدرت در این رمان که از عنواناش شروع میشود، یکی از جذابیتهای مهم اثر است. این طنز دلربا، مانند بی شمار ضربالمثلهای طنازانه که در روایت اثر شماست، آیا از خطهی طالقان میآید؟ این همه ضربالمثل را چطور جمعآوری کردید؟ جملاتی نغز که خود میتوانند موضوع کتاب دیگری باشند.
-بخشی از آن مربوط به شخصیتی است که برای داستان انتخاب کردم. خودش طناز و به قول خودش «گپدان» بود. دیگر این که ضربالمثل و شعر و متلکگویی و لفاظی در فرهنگ طالقان رایج است. اگر لهجه خندهدارشان را حذف کنید و کلمات را به فارسی برگردانید، میبینید که چقدر آراسته و ادبی صحبت میکنند. از خودشان کلمه در میآورند. شاعرانه فحش میدهند. در اسم گذاری محلها و روستاها سلیقه خاصی بخرج میدهند.
مثلاً یک روستایی هست به اسم «روشنابدر» یعنی «در آب روشن». زیبا نیست؟ شبیه به هایکو است. یا «سیف بنه» یعنی بنیانش از سیب است. آدم دلش میخواهد همین الان برود از توی یخچال یک سبب بردارد و گار بزند یا از این به بعد به سیب بگوید سیف. یادم هست یک درختی در روستا اسم سختی داشت که من هرگز با لهجهی آنها، نتوانستم آن را ادا کنم، ولی معنیاش می شد «شب شود نوچه». اسمش دیوانه کننده است. درختی که شب رفتارش تغییر میکند. درخت گردوی بزرگی بود. این اسم شاید به این ربط پیدا کند که شب زیر درخت نباید خوابید و از این حرفها. شاید هم جای قرار گرفتن درخت اینطور بود که شب شاید در نور ماه، طرح سیاه متفاوتی از آن دیده میشد که حال و هوایش با تصویر روز خیلی فرق میکرد.
کتاب را نه سال پیش نوشتم ولی پارسال که قرار شد چاپ بشود، موقع ادیت تازه شروع کردم با پیرمردها و پیرزنهایی که دستم میرسید، حرف زدن و ضربالمثل محلی جمع کردن و آن الفاظ و مثلها را مثل تزئیناتی به گوشه و کنار درخت کریسمس آویختن.
۶- شما در ایران هم نویسنده بودید و مینوشتید، نوشتن در فضایی بدون سانسور و بدون گذشتن از هفت خوان ارشاد، چه تفاوتهایی دارد و نبود سانسور در بروز خلاقیت نویسنده را چطور میبینید؟ چون هستند نویسندگانی که وجود سانسور را موجب خلاقیت میدانند.
-من داستان نویسی را از داستان نویسی شروع نکردم. من سالهای زیادی خوابهایم را مینوشتم که یادم نرود. بعد کمکم شروع کردم به درک کردن سمبولها و معانی خوابهای خودم. گاهی چیزهای حیرت انگیزی در آنها کشف میکردم و در آنها دخل و تصرف میکردم و انگار برای خودم خوابسازی میکردم. گاهی میدیدم بعضی از آنها ارزش این را دارند که تبدیل به یک داستان بشوند و برایشان داستان می نوشتم. بنابراین سالهای زیادی نوشتن برای من یادداشت شخصی بود که نه قرار بود مخاطب داشته باشد، نه سر و کارش به ارشاد بیافتد.
بعد از سالهای زیادی، وقتی من تعدادی از آنها را برای چاپ پیش ناشر بردم، برای اولین بار به موضوع ارشاد و سانسور برخوردم که دیدم بعضی از داستانها اجازه چاپ نگرفتند. قبل از انتشار کتاب هم من به آمریکا آمده بودم و دیگر هرگز اقدامی برای انتشار کتاب در ایران نکردم و سر و کارم به ارشاد نیفتاد.
البته این که نویسندگانی معتقدند سانسور در مواردی باعث شده آنها برای زدن حرفشان خلاقیت به خرج دادهاند و راههای خاصی را رفتهاند، چندان هم بیراه نیست. به هر حال احتیاج، مادر اختراع است. اما اصلاً معنیاش این نیست که سانسور به خلاقیت کمک میکند. سانسور دشمن خلاقیت است. سانسور اساساً دستور کشتن خلاقیت است.
البته سانسور به اشکال مختلف همه جا هست. نوشتن در آمریکا هم چندان آسان نیست. هر چه میخواهی بنویس، کسی جلویت را نمیگیرد ولی نهایتاً بازار فروش به ناشر دستور میدهد که کدام کتاب چاپ بشود یا نشود. یا کتاب به چه سمت و سویی ویرایش وشود و مثلاً حجم کتاب نصف شود که خواننده حوصله خواندن داشته باشد. سبک و موضوع و حتی این که طول داستان چقدر باشد را بازار تعیین میکند نه نویسنده. این تاسفبارتر از اداره سانسوری است که اسمش رویش است. مثلاً کتاب درباره ایران اگر سیاسی نباشد ناشر هیچ تصمینی برای فروش ندارد، پس ریسک نمیکند. آن چیزی که مطمئن باشد پول در میآورد را چاپ میکند. این در عالم بازار کاملاً درست است ولی در عین حال در عالم فرهنگ و هنر تاسف برانگیز هست.
۷- نظر شما در مورد ادبیات مهاجرت یا تبعیدی، مخصوصا در سالهای اخیر و با گسترش صنعت نشر در خارج از ایران چیست؟ آیا این ادبیات توانسته بر ادبیات مجوز دار داخل ایران تاثیر بگذارد؟ و یا در خلق آثاری برتر و همینطور جلب مخاطب موفقتر باشد؟
-تنها مانع بر سر راه خلق آثار برتر سانسور نیست. سانسور یکی از آنهاست. برای جلب مخاطب هم تنها داشتن یک اثر خوب کافی نیست. بازی نشر خیلی پیچیده شده و برای وارد شدن به آن داشتن یک کتاب خوب کافی نیست.
در مورد ادبیات و صنعت نشر کتاب فارسی خارج از ایران باید بگویم خیلی خوشحالم که این دو در کنار هم توانستهاند در سالهای اخیر محصولات فارسی را گسترش بدهند. تعداد نویسنده فارسی زبان چه آنها که به فارسی مینویسند چه انگلیسی، خارج از ایران بسیار زیاد شده که مایه دلگرمی است و از طرفی این یعنی میزان مهاجرت بالا که دل آدم را بدرد میآورد. فکر نمیکنم ادبیات فارسی که خارج از ایران تولید میشود، تاثیری بر تولیدات داخل داشته باشد، چون اشکال کار اینجاست که تولیدات خارج از ایران، بدست خواننده داخلی نمیرسد. بنابراین توی بازی شرکت چندانی ندارد. وجود ناشرهای خارجی به کتابهای ما امکان وجود داشتن میدهند و نه بیشتر. قدرت شرکت در بازار کتاب ایران را به ما نمیدهند. به نظرم آنچه که تاثیر زیادی بر هر دوطرف گذاشته، اینترنت است. اینترنت باعث دسترسیهای زیادی به انواع ادبیات، قانونی یا غیر قانونی شده است. چه داخل چه خارج، برای همه این امکان هست که بدون سانسور بنویسند و روی اینترنت منتشر کنند. قطعاً مثل انتشار با ناشر و ادیتور و تبلیغات و توزیع نیست که البته همه اینها وقتی خارج از ایران باشد، باز هم سد بین مخاطب فارسی زبان داخل ایران و نویسنده و اثرش خارج از ایران همچنان برقرار است. برای همین است که در صددم تمام داستانهایم را بصورت صوتی، با کمی توضیح، بصورت پادکست منتشر کنم. البته به جز آنها که متعهد ناشر هستم.
۸- از تجربه کار با نشر آسمانا بگویید، نشر جدیدی است که از تورنتو، تازه نفس اما با قدرت وارد بازار کتاب شده و امیدها را برای نویسندگانی که نمی خواهند تن به سانسور بدهند، افزایش داده است. نظر شما چیست؟
-اجازه بدهید قبل از این که از انتشارات آسمانا حرفی بزنم کمی در مورد نشر فارسی خارج از ایران بگویم. چند سال پیش فکر کنم ۲۰۱۷ یا ۲۰۱۸، انتشار کتاب به زبان فارسی از خدمات آمازن حدف شد و تمام ناشرانی که از این پلتفرم استفاده میکردند را به دردسر انداخت و توزیع و قیمت کتاب فارسی را تحت تاثیر قرار داد. بعضی ها کاملاً از دور خارج شدند. وقتی امکان انتشار کتاب به قیمت متعارف وجود نداشته باشد، عملاً انتشار کتاب بیمعنی است. کتاب به طور مجازی وجود دارد ولی در دسترس نیست یا آنقدر گران است که انگار وجود ندارد. تازه این که مخاطب اصلی کتاب فارسی در ایران است و دسترسی به این کتاب برای آنها مقدور نیست، بماند که خودش مشکل بزرگی بر سر راه کتاب بیچاره است. ناشرهایی بودند که فقط یک شبح مجازی از کتاب را با قیمت بیشتر از معمول بازار، روی یک وب سایتی میگذاشتند، بدون قدرت تبلیغ و معرفی یا توزیع و به خودشان میگفتند ناشر. یکی از دلایلی که ده سال انتشار کتاب «بالشت پرم شوهر» طول کشید و این که چند کتاب دیگر هم نوشتهام که روی دستم مانده و منتشر نکردهام همین مشکلات بوده. این را وقتی فهمیدم که کتاب «ای یار جانی یار جانی» را سال ۲۰۱۴ منتشر کردم. تازه آنموقع هنوز سرویس فارسی آمازن برقرار بود. بعد از آن دیگر هی نوشتم و گذاشتم توی کشو تا پارسال که با نشر آسمانا آشنا شدم.
آقای مهدی گنجوی صاحب این انتشارات علاقه و حتی یک جورهایی بیشتر از علاقه، ایشان دغدغه ادبیات و شعر و تاریخ دارند و وقتی این اینها فارسی باشند، دغدغه ایشان دو چندان میشود. یک دلیلش حتماً این است که خودشان نویسنده هستند. کار نشر فارسی خارج از ایران کار پردرسر و کم درآمدیست. ایشان کار اصلیاشان تدریس در دانشگاه است. به نظرم میآید کار نشر را صرفا برای دغدغه ادبیات فارسی در پیش گرفتهاند و پرتلاش پیش میبرند. تجربه من با ایشان تا به اینجای کار خیلی صمیمانه و مسئولانه از هر دوطرف بوده. به نظر میآید نشر آسمانا با این که نشر چندان قدیمیای هم نیست، پیشرو و موفق است. در مورد این که آیا نشر کتاب من موفق بوده یا نه، هنوز نمیتوانم چیزی بگویم تا زمانی بگذرد و من آمار و بازخوردی دریافت کنم. هنوز برای قضاوت آن زود است.
لینک تهیه کتاب


