ادوارد مورگان فورستر، داستاننویس و منتقد ادبی برجسته، مثالی مشهور دارد برای توضیح تفاوت میان داستان و پیرنگ؛ مثالی که احتمالاً شنیدهاید.[1] در اولی میگوییم: «شاه مرد، بعد ملکه مرد.»؛ اما در دومی میگوییم: «شاه مرد و بعد ملکه از غصه دق کرد و مرد.» تفاوت در پیوند علّی رخدادهاست؛ در اینکه مرگ دوم صرفاً بعد از مرگ اول اتفاق نمیافتد، بلکه نتیجهی آن است. تا خبر مرگ زودهنگام مرجان ساتراپی را خواندم، یاد همین مثال افتادم. عجب! گویی کسی در زندگی واقعیاش این ایده را اجرا کرده باشد. هنوز مدت زیادی از درگذشت همسرش نگذشته بود که خبر مرگ او هم رسید؛ با همان منطق تراژیک و سببیِ پیرنگی کلاسیک. ساتراپی حتی در رفتنش هم مثالی به دست داد به خیالانگیزیِ جهان انیمیشن زیبایش، پرسپولیس.
اسمش را برخی هنوز بهاشتباه مینویسند «مرجانه». آن حرف e در انتهای ضبط لاتین نامش را گذاشته بودند تا n در زبان فرانسوی خوانده شود. بهگمانم به همین سادگی میشود رد مهاجرت، جابهجایی و زندگیاش میان زبانها را زد؛ وضعیتی که بعدها به یکی از مهمترین مضمونهای آثارش تبدیل شد. او نه کاملاً ایرانیِ داخل ایران بود و نه کاملاً فرانسوی؛ نه بهتمامی متعلق به سرزمین مبدأ و نه بهتمامی پذیرفتهشده در سرزمین مقصد. همین وضعیت میانی، همین تعلیق دائمی میان دو جهان، به بسیاری از آثارش انرژی و اعتبار میبخشید.
به مهمترین فیلمش پرسپولیس زیاد خرده گرفتند؛ اینکه فیلم دارد تنها و تنها نشانگان آشنای زندگی در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی را برای پسند مخاطب غربی قطار میکند: حجاب اجباری، پروپاگاندا، آموزش عمومی یکسویه، فشارهای اجتماعی، محدودیت در روابط جنسی، منع مصرف مشروبات الکلی، کوچکشدن افق دید و آیندهنگری، و کابوس همیشگی طبقهی متوسط سکولار بازمانده از دوران پهلوی. منتقدانش میگفتند اینها همان تصاویری هستند که مخاطب غربی پیشاپیش از ایران انتظار دارد و فیلم هم، همان بستهبندی آشنا را به او تحویل میدهد.
به باور من پرسپولیس بیش از اینهاست، چون ساتراپی در برگردان سینمایی کتاب مصور خودش، نه از طنز و مطایبه کم گذاشته، و نه از ظرافتهای اجرایی. در حقیقت کیفیت ساخت آن با رویکرد آشنای «بزندررو» در بسیاری از آثار مشابه نسبتی ندارد. فیلم از همان ابتدا موفق میشود میان تلخی و شوخطبعی تعادلی شکننده برقرار کند. جهان کودکانهی راوی (با اشارهی ناگزیر به اتوبیوگرافیکبودن متن)، حتی در رویارویی با مرگ، سرکوب و جنگ، هم کاملاً از شور زندگی تهی نمیشود. همین است که فیلم را از یک گزارش صرف سیاسی فراتر میبرد و به تجربهای انسانی بدل میکند.
پایانبندی فیلم نیز از نقاط قوت آن است. هم مسیر پرمخاطرهی پیش روی مرجان را مبهم باقی میگذارد و هم با تصویر مؤکد مادربزرگ، که دیگر دیدارش برای دخترک دلشکسته دست نخواهد داد، به غمنامهای برای ایران سکولار مدرن تبدیل میشود. در عین حال، کار ما همچنان باید این باشد که ببینیم فیلمساز چه چیزی را برجسته میکند و چه چیزی را به حاشیه میراند: آزادترین سالهای این چهلوهفت سال را به بزنگاهی برای ترک همیشگی ایران تبدیل میکند: آغاز دوران موسوم به اصلاحات و ریاست جمهوری هشت سالهی محمد خاتمی. این نکتهای نیست که بتوان بهآسانی از کنارش گذشت. فیلمساز آگاهانه یا ناآگاهانه، حتی در لحظهای که بخشی از جامعه به امکان تغییر امیدوار شده بود، بر ناممکنبودن زیست عادی و حداقلی تأکید میکند. حالا دیگر هم مبارزان آزادی در سیستم پیشین (راستش چپ و راست هم ندارد) مغبون در خود فرو رفتهاند، و هم تازهواردان پی میبرند که راه را اشتباهی آمدهاند.
البته همین اشارات در فیلمی با این کیفیت میتواند محل بحث و گفتوگو باشد؛ نه مانند برخی نمونههای ناکارآمد و متأخر که صرفاً بازتولید مجموعهای از کلیشههای نخنمای تصویریاند؛ از جمله لولیتاخوانی در تهران، ساختهی اران ریکلیس، که بهکلی فاقد ظرافت، پیچیدگی و قدرت سینماییست.
شاید در نگاهی سختگیرانه بتوان گفت انتخاب زبان فرانسوی، برای فیلمی تا این اندازه مبتنی بر اسناد تاریخی ، منطقی نیست، و فیلم رویهمرفته زیادی ناامیدانه از آب درآمده، تا جایی که حتی توصیههای مشفقانهی مادربزرگ حکیم مرجان هم نمیتواند تلخی انباشتهاش را تعدیل کند. نوع هدایت کارگردانی در استفاده از صداهای دانیل داریو، کاترین دونوو و کیارا ماسترویانی، تنالیتهی رنگیِ محزون و اثرگذار، و ضرباهنگ تند فیلم، هم از دم، جلوههایی از بنبست زیستی مرجاناند. گویی فیلمساز از همان ابتدا تصمیم گرفته است امید را در حاشیه نگه دارد.
با این همه شهامت ساتراپی در پرداختن به آسیبهای مهاجرت انکارناپذیر است. بسیاری از آثار متمرکز بر مهاجرت و تبعید، غرب را به منزلهی سرزمین نجات تصویر میکنند؛ اما برای ساتراپی معادله اینچنین نیست. ناکامی در بازگشت به ایران، احساس بیگانگی در اتریش، تنهایی، افسردگی و سردرگمی هویتی، واقعیات زیستهی شخصیت اصلی را شکل میدهند. محاصرهشدن با انتظارات و پرسشهای آزارندهی اعضای خانواده در بازگشت، مداخلات عادتیِ اطرافیان، و در مقابل حس معلقبودن در جهان جدید، همگی المانهاییاند که مرجان جوان را به تبعید خودخواسته ترغیب میکنند.
سکانسی که پدر اعتراف میکند روزی زیر آسمان همین شهر، در پانزدهسالگی، دست مادر مرجان را میگرفته و قدم میزده، برای بسیاری از ما که کابوس جمهوری اسلامی را تجربه کردهایم، شاید عادی به نظر برسد. اما در عین حال نمونهایست از اینکه هنرمند چگونه میتواند تا آستانهی یکسویهنگری پیش برود و همچنان کنترل اثرش را از دست ندهد. فیلم در چنین لحظاتی موفق میشود از مرز شعار فاصله بگیرد و بر گسلهای عاطفهی انسانی نور بتاباند.
اما خب واقعیت این است که پرسپولیس با یک اثر بینقص فاصله دارد. بخشی از این فاصله به همان تأکید مداوم بر رنج شخصی بازمیگردد. فیلمساز مدام بر نداشتهها انگشت میگذارد و کمتر مایل است امکانهای موجود را ببیند؛ مثلاً آزاداندیشی شگفت پدر و مادرش را که هم در بازگشت او از وین، به قولشان پایبند میمانند و سوالپیچش نمیکنند، و هم در فرودگاه و دم سفر بیبازگشتش صراحتاً میگویند آنچه از ایران باقی مانده، هیچ مناسب او نیست، و خوب است بداند که بازگشتی در کار نیست. (پیشگوییِ تراژدیِ نهاییِ مرجان؟!) ساتراپی حتی وقتی از پایان جنگ هشتساله سخن میگوید، تصویری ارائه میدهد که در آن صدام چنان تهران را میکوبیده که انگار میخواسته شهر را از روی زمین محو کند. این نگاه، هرچند ریشه در تجربهی واقعی دارد، گاه به مرز اغراق نزدیک میشود. شاید بخشی از مخالفتهایی که پیرامون فیلم شکل گرفت نیز از همینجا ناشی شده باشد.
راستش فیلمهای دیگر ساتراپی را دوست نداشتم. با وجود ایدههای جذاب و پراکنده در هر کدام (خوراک مرغ و آلو، صداها، رادیواکتیو و پاریس عزیز) برایم فیلمسازی تکفیلمه باقی ماند. گویی تمام نیرو، تجربه و تخیلش در پرسپولیس متمرکز شده بود و بعدیها هرگز نتوانستند به آن سطح از انسجام برسند. مضاف به اینکه فراتر از فیلمسازی و نقاشیهایش که متأسفانه ندیدهام، وجه فعالیت سیاسیاش هم اهمیتی ویژه داشت. در اولین سالگرد خیزش زن، زندگی، آزادی کتابچهای منتشر کرد که از نظر دقت در ارائهی اطلاعات، نگارش و حتی تدوین، ایراد کم نداشت، و نشانههایی متعدد از شتابزدگی و سرهمبندی در آن دیده میشد. اما همین همسویی با مردم ایران، در روزگاری که بسیاری از چهرههای مشهور سکوت پیشه کردند، یا به سازش با قدرت تن دادند، ارزشمند بود.
مرجان ساتراپی هر چه بود و هر چه کرد، در دوران بیشرافتیِ سکهی روز، در زمانهی همسویی تباری از هنرمندنماها با قدرت، و نادیدهگرفتن وقیحانهی رنج میلیونها ایرانی، و عادیسازی معاملهای که حکومت اسلامی با مخالف و معترض میکند، صدایی کمنظیر و کنشگری پیگیر بود. میتوان به برخی مواضعش خرده گرفت یا در ارزش هنری کارهایش تردید داشت؛ اما دشوار است انکار اینکه در سالهایی طولانی، یکی از شناختهشدهترین صداهای ایرانیان دیاسپورا در جهان بود، صدایی که از تبعید و سرکوب گفت و از خاطره و از زخم ناسوری که حالاحالاها موضوع صحبت در فضای ما خواهد بود.
[1] .کتاب جنبههای رمان، برگردان ابراهیم یونسی، نشر نگاه


