شخصیتها و کاراکترهای مشهور تاریخ سینما، هرگز به دلیل بینقص و ایدهآلبودنشان بدل به نمادهای هنر هفتم نشدهاند، بلکه اساساً نقصها، خراشها و زنگارهایشان آنها را تبدیل به موجودات ملموسی کرد که ما دلباختۀ آنها شدیم. فراتر از سینما در اسطورههای کهن نیز چنین است؛ خدای خرد و جنگ و جادو و شعر، اودین، در راهِ سیرابکردن عطشِ دانستنش، چشمش را قربانی کرد. پدر خدایان، زئوس، نیز برای رسیدنس به دانائه، به شکل بارانی از طلا درآمد تا با او رابطه برقرار کند. یل سیستان، رستم، آن هنگام که در بدنش توسط نیزها دریده شده بود و واپسین نفسهایش را در چاه دشمنی برادرش، شغاد، فرو میداد، حسرت آغوش سهراب را میکشید که به دست خودش به قتل رسیده بود. مردمانی که تاریخ بشر را رقم زدند نیز مخلوقاتی بودند چند وجهی؛ نه فرشتگانی بیمانند و نه اهریمنهایی رعبآور. و آدمی موجودی است خطاکار، پس طبیعی است که لغزشهای این ربالنوعهای واقعی و اساطیری، بیش از آنکه آنها را به جایگاهی پست تبعید کند، در نظر ما بالا میبرد. هالیوود اما اغلب اوقات در ساخت فیلمهای زندگینامهای -عمداً یا سهواً- فراموش میکند که در حال بازنمایی زندگی یک انسان است، نه ابرمردی لوث شده به کمال.
در عین حال گویی لازم است به هالیوود و کارگردانان و فیلمنامهنویسانش یادآوری کنیم که ویکیپدیا و ابزارهای هوش مصنوعی سالهاست که اختراع شدهاند و برای ساختن فیلمی بر اساس زندگی پرفراز و نشیب یکی از مهمترین خوانندگان تاریخ به چیزی بیش از بازخوانی بسیار سطحی زندگی او نیاز است، چرا که فاصله مخاطبِ قرن بیستویکمی تا دسترسی به اطلاعات کلی و مبهم از بیوگرافی مایکل جکسون به اندازه چند کلیک، کوتاه شده است و دیگر نیازی به تماشای یک فیلم الکنِ نامنسجم ملالآور دو ساعته نیست؛ البته اگر صادق باشیم «مایکل» از پس انجام همین کار سادۀ ویکیپدیای تصویری بودن هم برنمیآید. فیلم اگر خردمندانه ساخته شده بود، به جای نمایش کلاژهایی بیسروته از کنسرتهای مایکل جکسون، ما را همدم تنهایی و سکوت خوانندۀ «بیلی جین» میکرد.
قدم اول برای ساخت یک فیلم بیوگرافیکال نه مطالعۀ دقیق زندگی سوژه است و نه تحقیق برای کشف لحظاتی بازگو نشده بلکه شجاعت، آن پلۀ نخستین است؛ شجاعتِ به تصویر کشیدن یک کاراکتر تاریخی از دریچۀ نگاه سازنده. اگر کارگردان این شجاعت را در خود پیدا نکند یا اگر هالیوود او را محدود کند به پرداخت فیلمی بر اساس نسخهای روتوششده از آن اسطوره، نتیجه چیزی نیست جز اثری شکستخورده و بیهدف همچون «چاپلین» ریچارد آتنبورو. آتنبورو در آن فیلم چنان مقهور چارلی چاپلین میشود که از این هنرمندِ متعالی انسانزدایی کرده و رابرت داونی جونیور بزککردهای را به جای او جا میزند. این محافظهکاری تا آنجا پیش میرود که لحظۀ کلیدی بستریشدن مادر در بیمارستان روانی و آن دیالوگِ هولناکِ «اگر فقط آن بعدازظهر یک فنجان چای به من داده بودی، حالم خوب میشد.» تقلیل پیدا میکند به سکانسی گذرا و دیالوگهایی تهی که در هیاهوی پوچ فیلم گم میشوند. 34 سال پس از آتنبورو، ساختۀ کارگردان فیلم به یاد ماندنی «روز تمرین»، آنتوان فوکوا، نیز همان مسیر بیسرانجام را در پیش گرفته است.
مایکلِ آنتوان فوکوا را میتوان در چند صفت دمدستی خلاصه کرد: بااستعداد، تنها، آسیبدیده و لطیف. و با این پرداختِ ضعیف بدیهی است که هرگز جعفر جکسون تبدیل به آن افسانۀ پاپ نمیشود. در حقیقت «مایکل» در هیچ زمینهای از سطح فراتر نمیرود و تا آخرین پلان به اندازۀ یک انشای نوشتهشده چند ثانیه قبل از ورود معلم ادبیات، نحیف باقی میماند. این مایکل مصنوع حتی به اندازۀ آن مصاحبۀ مشهور مایکل جکسون با اپرا وینفری -که به وضوح درماندگی و فرسودگی جکسون را میتوان در آن دید- هم ویژگیهای انسانی از خود بروز نمیدهد. فوکوا در این نقطۀ پَست نیز متوقف نمیشود، بلکه دائما میکوشد که تمام بخشهای تاریک زندگی مایکل را کماهمیت جلوه دهد و حتی نادیده بگیرد؛ چنان که وابستگی جدی او به داروهای مسکن پس از حادثۀ آتشسوزی از قصه حذف شده است و اتهامات وارد شده به او را طی سکانسهایی پوچ رد میکند. و آنگاه که شخصیت محوری یک فیلم زندگینامهای، در اصل تیپ است (اگر باشد) و نه شخصیت، پرداختن به باقی مشکلات متعدد فیلم چه سودی دارد؟
«الویس» ساختۀ باز لورمن و «بوهمین راپسودی» ساختۀ برایان سینگر و دکستر فلچر با تمامی کموکاستیهایشان، حداقل در بازسازی قطعات، کنسرتها و اجراهای بهیادماندنی الویس پریسلی و فردی مرکوری موفق ظاهر شدند؛ شگفتا که آنتوان فوکوا از پس کار سادهای چون ساخت یک موزیک ویدئو بر اساس نسخۀ اصلی هم برنمیآید. جلوۀ دهشتباری از تهیبودن فیلم آنجا نمایان میشود که قطعات نمادین مایکل جکسون هم پرداخت حسابشدهای در فیلم ندارند و هر از چندی یکی از آنها به شکلی ناگهانی پخش میشود. پایانبندی البته مسحورکننده است، چرا که سبب میشود برای دقایقی به صفحه سیاه تلویزیون خیره شوید و به دلایل اینکه چگونه میشود فیلمی چنین بیمایه بر اساس سوژهای چنین هیجانانگیز ساخت، بیندیشید. حال آن که این نمایش رقتانگیز، قسمت دومی نیز خواهد داشت!
در نهایت آخرین ساختۀ کارگردان فیلم به یاد ماندنی «روز تمرین»، آنتوان فوکوا، هیچ نیست جز مجموعهای از برشهای بیروح و خام از زندگی مایکل جکسون در سالهای ابتدایی فعالیتش؛ فیلمی که در نه در فرم، نه در فیلمنامه و نه در شخصیتپردازی کاراکترهای اصلی و فرعی، نه در انتخاب بازیگران هیچ نشانی از نبوغ بیپایان سوژهاش و تردستیهای سالهای دور کارگردانش ندارد و بیحاصل است و بیحاصل و بیحاصل. تنها نکتۀ التیامبخش پس از تماشای فیلم آن است که خودِ مایکل جکسون در قید حیات نیست که پس از تماشای «مایکل» زخمی دیگر بر جراحتهای بیشمار روحش اضافه شود.


