ترجمۀ افشین رضاپور
مَکس به اِلن گفت اولش فقط وزن کم کرد، یهکم مریض شد و طبق حرفهای گِرِگ، دنبال هیچ دکتری هم نرفت چون کموبیش با همان روال قبلی داشت کار میکرد تانیا هم گفت ولی سیگار رو کنار نذاشت، که نشان میدهد او ترسیده بود اما با این حال بیش از آنکه خودش بداند، دوست داشت سالم یا سالمتر باشد و اُرسُن گفت یا فقط چند پوند از وزن از دسترفتهاشرو جبران کنه تانیا هم گفت به او گفته چون خودش انتظار داشت از دیوار راست بالا بکشد (مگر مردم همین را نمیگفتند) و در کمال-تعجب دید اصلاً میلی به سیگار ندارد و کیف میکرد که برای اولینبار پس از سالها، ریههایش از حس درد آزادند. استفن دلاش میخواست بداند که اصلاً آیا او دکتر خوبی دارد؟ چون دیوانگی بود که پس از بازگشت از کنفرانس هلینسکی و برداشته شدن فشار از رویش، برای چکآپ نرود حتی اگر آنموقع حالاش خوب بوده باشد و او به فرانک گفت برای چکآپ میرود، هرچند همانطور که پیش یان اعتراف کرده بود، واقعا میترسید اما مگر کسی هم پیدا میشود که نترسد و پیش کوئنتین قسم خورده بود با اینکه ممکن است عجیب بهنظر برسد، تا همین اواخر اصلاً نگران چیزی نبود و فقط در همین ششماهآخر بود که طعم نامطبوع هراس را در دهاناش حس میکرد، چون بیماری سخت چیزی بود که همیشه برای دیگران اتفاق میافتاد و به پائولو گفت توهم است که آدم سیوهشتسال عمر کند و هرگز بیماری جدی نگیرد. یان تایید کرد که او آدمی نبود که بیماریهراسی داشته باشد. البته نمیشد نگران نباشی، همه نگران میشدند ولی هراس بحث دیگری بود چون همان-طور که مکس به کوئنتین گفت، کاری از دست آدم بر نمیآمد جز اینکه منتظر و امیدوار باشد، منتظر و مراقب باشد، مراقب و امیدوار باشد و حتی اگر بیماری آدم ثابت شد، او نباید خودش را ببازد، حالا دیگر درمانهایی وجود داشتند که جلوی مسیر سخت بیماری را میگرفتند، تحقیقات هم مدام پیشرفت میکردند؛ بهنظر میرسید هرکسی با دیگری چندینبار در هفته در تماس است و مدام جویای حالاش میشود. استفن به کِیت گفت، هیچوقت این همه ساعت با تلفن حرف نزدهام، و هر موقع بعد از دریافت دو سه تماس و شنیدن آخرین اخبار از نفس میافتم، بهجای اینکه گوشیرو خاموش کنم و به خودم مهلت بدم، شمارهی دوست یا آشنایی رو میگیرم تا آخرین اخبار رو ردوبدل کنیم. اِلن گفت، من شک دارم بتونم این همه دربارهی این موضوع فکر کنم،کلی انگیزه میخواد که من ندارم، یه عادت وحشتناک دارم، هیجانزده میشم، شبیه حسیه که لندنیها در دوران بمبارون هوایی داشتن. آیلین گفت، تا جایی که میدونم، من خودم در خطر نیستم اما آدم هیچوقت نمیتونه با اطمینان حرف بزنه. فرانک گفت، اینجور مسایل معمولاً ناگهانی اتفاق میافتن. استفن اصرارکنان گفت، ولی فکر نمیکنین اون باید بره سراغ یه دکتر؟ اُرسن گفت، ببینین، نمیشه مردم رو مجبور کرد از خودشون مراقبت کنن، بعدشم چرا بدترین حالترو در نظر میگیرین، شاید فقط کمی مریض احواله، مردم همیشه مریض میشن، مریضیهای سخت میگیرن، چرا فرض رو بر این گذاشتین که اوضاعش خرابه. استفن گفت، ولی من فقط میخوام مطمئن شم که خودش میدونه چه گزینههایی داره، چون خیلی از مردم نمیدونن، بههمینخاطره که سراغ دکتر نمیرن و آزمایش نمیدن، فکر میکنن هیچ کاری نمیشه کرد. به تانیا گفت (طبق حرف گِرِگ)، ولی مگه میشه کاری کرد، منظورم اینه که اگه آدم بره دکتر، چی عایدش شده. گفتن گفته، اگه واقعاً مریض بشم، خودم خیلی زود متوجه میشم.
و طبق صحبتهای دانی، وقتی او در بیمارستان بود روحیهاش بهتر شد. اورسولا گفت، شادتر از چند ماه گذشته شده بود، و طبق گفتهی ایرا، آن خبر بد خیالاش را راحت کرده بود و طبق حرفهای کوئنتین، مثل یک ضربهی غیرمنتظره بود، اما نباید انتظار داشت که او با همهی دوستاناش یکجور حرف زده باشد، چون رابطهاش با ایرا مثل رابطهاش با کوئنتین نبود (این حرف را کوئنتین زد که به دوستیشان افتخار می کرد)، و شاید فکر میکرد کوئنتین با گریهی او از پا در نمیآید، اما ایرا اصرار داشت که این دلیل نمیشود که او با هر کسی یکجور رفتار کرده باشد، و شاید او با دیدن ایرا کمتر شوکه شده بود و داشت تواناش را جمع میکرد که برای زندگی بجنگد، اما وقتی کوئنتین گل به دست رسید ناامیدی او را فرا گرفت، و همانطور که کوئنتین به کِیت گفت، گلها خلقاش را خراب کردند، چون بیمارستان تا کله پر از گل بود، و اصلاً نمیشد گل دیگری توی آن اتاق چپاند، و کِیت لبخندزنان گفت، البته داری اغراق میکنی، همه گل دوست دارن. کوئنتین به تندی گفت، خب، یکی رو پیدا کن که در چنین شرایطی اغراق نکنه. ولی فکر نکن که اغراق کردم.کِیت به نرمی گفت، البته که فکر می-کنم، ولی فقط داشتم سربهسرت میذاشتم، منظورم اینه که نمیخواستم سربهسرت بذارم. کوئنتین که اشک در چشمهایش جمع شده بود، گفت، میدونم، و کِیت او را در آغوش کشید و گفت، خب، هرطورکه دوست داره، امشب که برم گل نمیبرم، و طبق گفتهی مکس، کوئنتین گفت، بیشتر از همه شکلات دوست دارد. کِیت گفت، دیگه چی دوست داره؟ یهچیزی مثل شکلات ولی شکلات نه. کوئنتین دماغاش را پاک کرد و گفت، شیرینبیان. دیگه چی؟ کوئنتین لبخندزنان گفت، دیگه داری اغراق میکنیا. کِیت گفت، باشه، اگه بخوام غیر از شکلات و شیرینبیان یه چیزای دیگهای هم براش ببرم، دیگه چی ببرم؟ کوئنتین گفت، پاستیل.
طبق گفتهی پائولو، او نمیخواست تنها باشد، و در همان هفتهی اول آدمهای زیادی برای دیدناش آمدند، و پرستار جاماییکایی گفت اگر گلی اضافه آمد بیماران دیگری هم در آن طبقهاند که خوشحال میشوند کسی برایشان گل ببرد، و همانطور که کِیت به آیلین گفت مردم هم از ملاقات نمیترسیدند و دیگر مثل قدیمها نبود و آنطور که هیلدا فهمید دیگر بیماران را جدا نمیکردند و در اتاق او هم تابلوی هشدار بیماری واگیردار آویزان نکرده بودند، کاری که تا همین چند سال پیش میکردند. اُرسُن گفت، در واقع اون توی یه اتاق دو تختهست و پیرمردی که در انتهای پرده بستری شده (که استفن گفت چیزی به مرخص شدناش نمانده) اصلاً مریض نیست، و کِیت هم حرف او را گرفت و ادامه داد، واقعاً باید بری ببینیش، از دیدنت خوشحال میشه، دوست داره مردم برن ملاقاتش، تو نمیخوای بری چون میترسی. آیلین گفت، نه نمیترسم، ولی نمیدونم چی بگم، بهنظرم ناراحت باشم که حتماً متوجه میشه، و همین حالش رو بدتر میکنه، پس بهتره اصلاً چنین لطفی بهش نکنم. کِیت دست آیلین را نوازش کرد و گفت، ولی متوجه نمیشه، اینطوری نیست، اینطوری نیست که فکر میکنی، اون آدمی نیست که مردم رو قضاوت کنه یا به انگیزههاشون اهمیت بده، فقط خوشحال میشه رفقاش رو ببینه. آیلین گفت، ولی من هیچوقت در اصل دوست اون نبودم، تو دوستشی، اون همیشه تو رو دوست داشته، خودت گفتی دربارهی نورا باهات حرف زد، میدونم که منو دوست داره، حتی جذبم شده، ولی تو رو قبول داره. ولی، بهقول لسلی، دلیل اینکه آیلین در رفتن خست به خرج میداد این بود که هرگز نمیتوانست او را مال خودش کند، همیشه کسانی آنجا بودند و وقتی میرفتند کسان دیگری میآمدند، آیلین سالها عاشق او بود و دانی گفت، من درک میکنم اگه پای یه دوست زن وسط باشه که اون عاشقشه و مدام باهاش میره تو تخت، آیلین عصبانی میشه، و ویکتور گفت، خدای من، آیلین باید اون رو تو اون سالها که عاشق نورا بود میدید، و عجب زوج رو مخی هم بودن،دو تا فرشتهی بدعنق، محال بود آیلین بتونه چنین نقشی رو بازی کنه.
و وقتی بخشی از دوستان، آنهایی که هر روز میآمدند، توی راهرو در کمین دکتر نشستند، استفن کسی بود که آگاهانهترین سوالها را میپرسید، چون هم داستانهایی را که چندین بار در هفته در تایمز منتشر میشد میخواند (البته گِرگ اعتراف کرد که دیگر داستان نمیخواند چون قابل تحمل نبودند) و هم مقالات نشریات پزشکی را که اینجا در انگلستان و فرانسه منتشر میشد و کسی بود که با یک پزشک برجستهی پاریسی که تحقیقات گسترده و منتشر شدهای در مورد بیماری مورد نظر انجام داده بود، معاشرت داشت، اما دکترش چیزی بیش از این که ذاتالریه کشنده نیست و تبش دارد فروکش میکند، نگفت، البته او هنوز مریض بود اما به آنتیبیوتیکها خوب واکنش نشان میداد، و دکتر گفت قبل از اینکه داروی جدید تجویز کند و دستکم بیستویک روز تزریق وریدی داشته باشد، باید یک دورهی کامل در بیمارستان بماند چون خانم دکتر نسبت به پروتکل جدیدی که روی او داشت پیاده میکرد، خوشبین بود؛ و وقتی ویکتور گفت اگر او آنقدر با خوردن مشکل دارد (به همه گفته بود با زبان خوش ترغیباش میکنند که کمی از غذای بیمارستان بخورد، اما غذا مزهی خوبی نداشت و طعم مسخرهی ناخوشایندی در دهاناش میماند) نمیشود دوستان برایش شکلات بیاورند؟ دکتر فقط لبخند زد و گفت در اینجور موارد روحیهی بیمار عامل مهمیست، واگر شکلات حالاش را بهتر میکند از نظر او اشکالی ندارد، که همانطور که بعداً استفن به دانی گفت او را نگران کرد، چون آنها دلشان میخواست به وعدهها و تابوهای پزشکی پیشرفته ایمان داشته باشند ولی در اینجا به قول آن کسی که مدام در مطبوعات مینوشت، این متخصص تندخوی دلگرمی دهنده با موهای جوگندمی مثل آن پزشک عمومی و امل روستایی حرف میزد که به خانوادهای میگوید چای و عسل یا سوپ مرغ مثل پنیسیلین موثر است و همانطور که مَکس گفت، یعنی آنها فقط ادای درمان کردن در میآوردند، یعنی خودشان هم نمیدانستند چهکار باید بکنند، یا آنطور که خاویر گفت، خودشان هم نمیدانستند چه غلطی دارند میکنند، و هیلدا که داشت آتش را داغتر میکرد گفت، حقیقت، حقیقت واقعی این است که آنها، یعنی دکترها، واقعاً هیچ امیدی ندارند.
لوییز گفت، وای، نه، من نمیتونم تحمل کنم، یه دقیقه صبر کن، باورم نمیشه، مطمئنی، یعنی مطمئنن که همهی آزمایشها رو انجام دادن، تلفن که زنگ میزنه میترسم جواب بدم چون میگم مبادا یکی بگه یکی دیگه مریض شده؛ رابرت با بدخلقی گفت، یعنی واقعاً لوییز تا دیروز خبر نداشت، من که باورم نمیشه، همه دارن دربارهی این موضوع حرف میزنن و امکان نداره کسی به لوییز زنگ نزده باشه؛ و شاید لوییز خبر داره و به دلایلی تظاهر میکنه که خبر نداره، چون، همانطور که یان یادش آمد، مگر لوییز نبود که چند ماه پیش چیزی به گِرگ گفت، و فقط هم به گِرِگ نگفت که او حالاش خوب نیست و وزن کم کرده و نگران است و امیدوار است او به دکتر برود، پس این مسئله اصلاً نباید مایهی تعجباش می شد. بتسی گفت، خب حالا دیگه همه نگران همدیگهن و انگار بهخاطر سبک زندگی ماست، بهخاطر سبک زندگی فعلی ما. و در هر صورت اونا یه زمانی خیلی به هم نزدیک بودن، و مگه لوییز هنوز کلید آپارتمان اونو نداره؟ خودتون میدونید چی میشه که آدم کلید آپارتمانش رو به کسی میده که باهاش قطع کرده، چون یهکم امید داره که طرف راه بیفته و مست یا نشئه اواخر یه شب سلانه سلانه بیاد، اما بیشتر بهخاطر اینه که اگه آدم تنها و در طبقهی آخر آپارتمانی زندگی میکنه که قبلنم یه آپارتمان تجاری بوده، از اون آپارتمانهای لوکس منظورمه،که هیچوقت سرایدار و نگهبان استخدام نمیکنن، و کسی نیست که وقتی کلیدترو گم کردی و پشت در موندی بهش زنگ بزنی، آدم باید عاقلانه رفتار کنه و چند تا کلید اینور اونور شهر بذاره. تانیا پرسید، دیگه کی کلید داره؟ داشتم فکر میکردم یکی ممکنه فردا قبل از اینکه بیاد بیمارستان سر زده بره اونجا و یه چیزای قمیتی براش بیاره چون چند روز پیش ایرا گفت اون از اتاق کسلکنندهی بیمارستان شکایت میکرده که مثل اینه که آدم توی اتاق یه مسافرخونه گیر افتاده باشه و همین باعث شد همه قصههای خندهداری دربارهی مسافرخانههایی که میشناختند بگویند و اورسولا که داستان یک مهمانخانهی لوکس مقرونبهصرفه در سکنکتدی را گفت همه دور تخت او زیر خنده زدند، و او با چشمهایی که از زور تب برق میزد، ساکت نگاهشان کرد و آنطور که ویکتور یادش آمد، تمام مدت داشت آن شکلات لعنتی را میلمباند. ولی طبق گفتهی یان که کلیدهای لوییز کمکاش کرده بود تا سری به خلوتگاه دوران لیسانساش بزند و یادش باشد که چند اثر هنری برای روح دادن به اتاق بیمارستان بیاورد، تمثال بیزانسی روی دیوار بالای تخت نبود و همین یک معما شد و بعد اُرسُن بهخاطر آورد که او بدوناینکه ناراحت بهنظر برسد نقل کرده بود (البته گرگ تردید کرد) آن پسرکی که تازه از شرش خلاص شده بود آن را همراه با چهار جعبهی ماکی ای[1] دزدیده بود، انگار این اشیاء را راحت میشد توی خیابان بهعنوان تلویزیون یا دستگاه استریو فروخت. کِیت آهسته گفت، ولی اون همیشه حسابی دستو دلباز بوده، و با اینکه اشیای زیبا رو دوست داره، بهشون وابسته نیست، برخلاف نظر اُرسُن به اشیاء وابسته نیست،که همانطور که فرانک گفت برای یک کلکسیونر طبیعی نیست، و وقتی کِیت شانه بالا انداخت و اشک از چشمهایش سرازیر شد و اُرسُن پرسید مگر او، اُرسُن، حرف بدی زده، کِیت گفت همهی آنها در مورد او با زمان گذشته حرف میزنند و میگویند چهجور آدمی بود و چه-چیزی باعث میشد دوستاش داشته باشند، انگار او تمام شده بود، کامل شده بود، انگار بخشی از گذشته بود.
رابرت گفت شاید از این همه ملاقاتکننده خسته شده بود و اِلِن طاقت نیاورد و بالاخره گفت، خودش فقط دوبار به ملاقات آمده بود و دنبال دلیل میگشت که جزو حاضران نباشد، اما طبقنظر اورسولا شکی نبود که روحیهی او پایین آمده بود، البته موضوع این نبود که دکترها اخبار دلسردکننده داده بودند، بلکه بهنظر میرسید ترجیح میدهد چند ساعتی در روز تنها باشد؛ و به دانی گفت برای اولینبار در زندگیاش دارد خاطراتاش را یادداشت میکند چون میخواست مراحل واکنش روانی به این چرخش حیرتانگیز حوادث را ثبت کند، کاری به موازات کار دکترها انجام دهد که هر روز صبح بالای سرش میآمدند و درباهی بدنش حرف میزدند، و شاید هم مهم نبود که چه چیزی توی آن نوشته است، و همچنانکه با طنز به کوئنتین گفت، مثل ترس و حیرتی که فراگرفته بودش مبتذل بود، و البته پشیمانیاش از زندگی گذشته، از مسایل پیشوپا افتادهی قابل چشمپوشی، که در لباس اراده برای زندگی بهتر پوشانده شده بود، در پوشش تصمیم برای ارتباط بیشتر با کار و دوستاناش، و مهم نبودن نظر مردم، همراه با تذکر به خودش که در این شرایط ارادهاش برای زندگی از هر چیز دیگری مهمتر است، و اگر واقعا بخواهد زندگی کند و به زندگی اعتماد کند و خودش را به اندازهی کافی دوست داشته باشد (برو عقب تاناتوس،[2] ای شیطان پیر!)، زندگی میکند، یک استثنا میشود؛ اما همچنان که کوئنتین که تلفنی با کِیت حرف میزد میگفت، شاید مسئله این نبود، این بود که با نوشتن خاطرات چیزهایی را روی هم تلنبار میکرد تا یک روز بخواند و زیرکانه از ادعای خود در آینده دفاع کند، در آینده، که در آن دفتر خاطرات تبدیل به یک شئی یا یادگاری میشد، و احتمالاً او دیگر آن را نمیخواند، چون دوست داشت این عذاب را پشت سر بگذارد، اما دفتر خاطرات در کشوی میز بزرگ ماژورلاش میماند، و خودش اواخر یک عصر آفتابی یکشنبه به کوئنتین گفت که صاف توی تخت بیمارستان نشست و درحالیکه لبخند غمانگیزی میزد شکلات یک گوشهی لباش را پوشانده بود، و خودش را در پنتهاوس دید و بهجای این پنجرههای کدرآفتاب اکتبر از میان پنجرههای شفاف می تابید، و دفتر خاطرات، آن دفتر خاطرات ترحمانگیز، صحیح و سالم توی کشو بود.
استفن (وقتی با مکس صحبت میکرد) گفت، عوارض جانبی درمان مهم نیستن، نمیدونم چرا اینقدر نگران عوارض جانبی هستین، همهی درمانای قوی عوارض جانبی خطرناک دارن، اجتناب ناپذیره، هیلدا وسط حرفاش پرید، یعنی میگی درمانی که عوارض نداشته باشه موثر نیست؟ و استفن سرسختانه ادامه داد، بههرحال بهخاطر اینکه درمان عوارض جانبی داره قرار نیست که اون بخشی از این عوارض یا همهی این عوارضرو بگیره. یه فهرست بلندبالا از چیزایی وجود داره که ممکنه مشکل درست کنه، چون دکترا مجبورن خودشونرو از مخمصه رها کنن، بدترین سناریوهارو در نظر میگیرن، ولی قرار نیست این مسایل برای اون اتفاق بیفته، تانیا وسط حرف او پرید که، و برای خیلیهای دیگه. بدترین سناریو، فاجعهایه که آدم تصورشرو نمیکنه، خیلی بیرحمانهست، ایرا به طعنه گفت، به هر چیزی هم نمیگن عوارض جانبی، حتی خود ما هم عوارض جانبی هستیم، فرانک گفت، ولی عوارض جانبی بد نیستیم، اون دوست داره که رفقاش دوروبرش باشن، و ما هم داریم به همدیگه کمک میکنیم؛ خاویر درحالیکه به فکر فرو رفته بود گفت، چون مریضی اون همهی مارو مثل چسب بههم چسبونده، و هرچقدرم که قبلاً از سر حسادت و دلخوری با هم تلخ وعجیبغریب رفتار میکردیم، وقتی چنین اتفاقی میافته (آسمون زمین میاد، آسمون زمین میاد!) آدم میفهمه که چی مهمه. میگویند چیکن لیتل گفت، موافقم. کوئنتین به مکس گفت، ولی فکر نمیکنی که نزدیکی ما به اون و وقت گذاشتن و سر زدن بهش راهیه که سعی میکنیم خودمونرو جدی و برای همیشه سالم نشون بدیم، کسانی نشون بدیم که مریض نیستن، که قرار نیست مریض بشن، انگار اتفاقی که برای اون افتاده برای ما نمیافته، درحالیکه در واقعیت احتمالش هست که تا چند وقت دیگه یکی از ما جای اونرو بگیره، و این احتمالاً همون احساسیه که اون داشت وقتی یکی از کسانی بود که توی بهار به ملاقات زَک رفت (شماها زک رو نمیشناسین، درسته؟)، و به گفتهی کلاریس، بیوهی زَک، اون خیلی نمیرفت که سر بزنه، میگفت ازبیمارستان بدش میاد، احساسم نمی-کرد که داره به زَک لطف میکنه، و زَک تو چهرهش می دید که چقدر ناراحته. اِلین گفت، اوه، پس یکی از اونا بود، یه ترسو، مثل من.
و بعد از این که او را از بیمارستان به خانه فرستادند و کوئنتین داوطلب شد به خانهی او نقلمکان کند، برایش غذا میپخت و پیغامهای تلفنی را میگرفت و مادر او را در جریان حالاش قرار میداد، البته بیشتر مانع میشد که او با هواپیما به نیویورک بیاید و غم و اندوهاش را روی سر پسرش آوار کند و با مراقبتهای طاقتفرسایش روال خانه را بههم بزند، او توانست در روزهایی که اصرار نمیکرد برای غذا یا دیدن فیلم بیرون برود یکیدوساعت در دفترش کار کند که خستهاش میکرد. بهنظر کِیت او خوشبین بهنظر میرسید، اشتهایش خوب بود و اُرسن گفت حرفی که زد نشان میداد با توصیهی استفن موافق است که باید تناسبانداماش را حفظ کند، بله درست است، بوکسور بود، اما اگر بوکسور هم نبود این کسی نبود که بود، و (همانطور که مکس به دانی گفت) استفن بیاینکه انتظار جواب داشته باشد از او پرسید برای یک مبارزهی بزرگ آماده است، و او گفت البته، و استفن اضافه کرد شرایط میتوانست بسیار بدتر باشد، ممکن بود دو سال این بیماری رو بگیری، ولی حالا دانشمندای زیادی دارن روی این بیماری کار میکنن، تیم امریکایی و فرانسوی، همه دارن تلاش میکنن تا جایزهی نوبل ببرن، و تنها کاری که تو باید بکنی اینه که یکیدوسال دیگه دووم بیاری و بعد یه درمان خوب پیدا میشه، یه درمان واقعی. استفن گفت که او گفت، بله، زمانبندی من درسته. و بتسی که دهسال رژیم ماکروبیوتیک گرفته بود سروکلهاش با یک متخصص ژاپنی پیدا شد که از او خواست رژیم ماکروبیوتیک را تجربه کند اما دانی گفت شکر خدا، او امتناع کرد ولی پذیرفت که درمانگر ویکتور را ببیند که یک متخصص درمان با تجسم بود، گرچه بهقول هیلدا، آدم چهچیزی را میتوانست تجسم کند وقتی مسئلهی تجسم بیماری این بود که آن را بهعنوان چیزی با یک نمای کلی یا مرزبندی ببینی، اینجا را ببینی تا آنجا را، یک چیز محدود ببینی، چیزی که تو میزباناش هستی درحالیکه میتوانستی بیماری را دعوت نکنی، گرگ گفت، ولی نکتهی اصلی این بود که دیدیم اون به سمت رژیم ماکروبیوتیک نرفت، شاید این رژیم برای بِتسیتپله بیضرر بوده باشه ولی برای اون ویرانگر می-شد، چون با اون همه سیگار و مواد شیمیایی ضد اشتهایی که طی سالها وارد بدنش کرده همیشه لاغر مردنی بوده؛ و استفن گفت حالا دیگه وقتش نیست که دنبال درست کردن رفتار اون باشیم، و افزودنیهای شیمیایی و آلایندههای دیگهرو که همهمون با بیخیالی البتهنه خیلی با بی خیالی وارد بدنمون میکردیم حذف کنیم، ما با بیخیالی دلی از عزا درمیآوردیم و فعلاً سالمیم و سالمم میمونیم. ایرا گفت، البته تا اینجای کار سالمیم. اورسولا با حسرت گفت، من فقط خوشحال میشم ببینم گوشت و سیب-زمینی میخوره. گرگ اضافه کرد، و اسپاگتی و سس صدف. ایوان که از لندن با هواپیما آمده بود تا برای آخر هفته او را ببیند گفت، املت پر کلسترول با موزارلای دودی. فرانک گفت، کیک شکلاتی. اورسولا گفت، شاید کیک شکلاتی خوب نباشه. تا همینجاشم کلی شکلات خورده.
و وقتی، نه درست همانموقع، بلکه سههفتهیبعد قرار شد تحت پروتکل داروی جدید قرار بگیرد که البته نتیجهی کلی لابی-گری پشت صحنه با دکترها بود، طبق حرفهای دانی او کمتر دربارهی بیمار بودناش حرف میزد که بهنظر کِیت علامت خوبی بود، علامت اینکه او خودش را قربانی نمیدانست و احساس نمیکرد بیماری دارد بلکه با بیماری زندگی میکرد (که از آن حرفهای همیشه تکراری بود، نه؟)، یان گفت، یه روال مناسب، یهجور زندگی مشترک با بیماری که منظورش این بود که بیماری موقت است و میتواند تمام شود و هیلدا گفت، اما چطور تموم بشه؟ و یان گفت وقتی میگی مناسب یاد بیمارستان میافتم. استفن اصرارکنان گفت دلگرمکننده بود که از اول، دستکم از زمانی که او سرانجام ترغیب شد که به دکترش زنگ بزند، دوست داشت اسم بیماری را بگوید، خیلی ساده اسماش را به زبان بیاورد، انگار اسم آن بیماری کلمهای-ست مثل پسر یا گالری یا سیگار یا پول یا دستاورد، و پائولو وسط حرفاش پرید که البته دستاورد بزرگی نیست، چون همان-طورکه استفن ادامه داد، آوردن نام بیماری نشانهی سلامتیست، نشانهی اینکه شخص پذیرفته است که کیست، موجودی میرا، حساس، کسی که معاف نیست، استثناء نیست، نشانهی این است که آدم مشتاق است، واقعا مشتاق است بهخاطر زندگیاش بجنگد. تانیا اضافه کرد، و ما هم باید اسم بیماریرو بگیم و نباید در صداقت از اون عقب بیفتیم، یا اجازه بدیم چنین احساسی بکنه، تلاش برای صداقت صورت گرفته، تموم شده و اون میتونه سراغ باقی چیزها بره. وسلی جواب داد، آدم بهتره همیشه آماده باشه که کمکش کنه. ایوان گفت، اون یهجورایی خوششانسه که توی مغازهی نیویورک حواسش به بیماریش بود و همین امشب از لندن با هواپیما برگشت، وسلی گفت، البته که خوششانسه، هیچکس ازش دوری نمیکنه، ایوان ادامه داد، هیچکس نمیترسه بغلش کنه یا آهسته دهنشرو ببوسه، طبقمعمول در لندن ما یکیدوسال از شما عقبتریم، کسانیکه من میشناسم، که حتی از دور هم در معرض خطر نیستن، وحشت میکنن، ولی من تحتتاثیر آرامش و منطق شما قرار گرفتم؛ کوئنتین پرسید، بهنظر تو ما آرامش داریم، ولی باید بگم، میگن گفته، من وحشت کردهم. کتاب خوندن برام خیلی سخته (گرگ گفت، و میدونی چقدر خوندن براش مهمه، پائولو گفت، آره خوندن براش مثل تلویزیونه) فکر کردن برام خیلی سخته، ولی اعصابمرو از دست نمیدم. لوییز به ایوان گفت، ولی من اعصابمرو از دست دادهم. ایوان جواب داد، ولی تو میتونی یهکاری براش کنی، این عالیه، چقدر دوست داشتم بیشتر بتونم بمونم، اینم کموبیش قشنگه، و نتیجه گرفت، مدام دارم فکر میکنم، با این اتوپیای دوستی که دورش درست کردین (کِیت گفت، اتوپیای ناموفق) بیماری دیگه وجود نداره، دیگه نیست. تانیا گفت، آره، فکر نمیکنی الان اینجارو خونهی خودمون میدونیم، اون و بیماریش هم پیشمونن. چون این بیماری خیالی خیلی بدتر از واقعیت خود اونه که ما همه دوستش داریم، و همهمون هم به سبک و روال خودمون این بیماریرو داریم. یان گفت، از وقتی اون بیماریرو گرفته، راز این بیماری برای من فاش شده، دیگه مثل قبل از وقتیکه اون بیمار بشه، از این بیماری نمیترسم، وحشت ندارم، اون موقعها آدم یه چیزایی دربارهی آشناهای دور میشنید و بعد از بیماریشونم دیگه نمیدیدشون. کوئنتین گفت، ولی حالا دیگه این بیماری باعث نمیشه آدم از چشم مردم بیفته، و اِلِن طرف یان درآمد و جواب داد، مسئله این نیست، و احتمالاً حرفت غلطه، پزشک زنان من میگه همه در معرض خطر ابتلا هستن، هرکی زندگی جنسی داره در خطره، چون رابطهی جنسی زنجیریه که مارو به خیلیهای دیگه وصل میکنه، به کسانیکه نمیشناسیمشون، وحالا بزرگترین زنجیر هستی تبدیل به زنجیر مرگ شده. کوئنتین اصرارکنان گفت، تو مشمول این قضیه نمیشی، مسئله برای تو مثل مسئلهی من یا لوییز یا فرانک یا پائولو یا مَکس نیست، من هر روز بیشتر وحشت میکنم، و دلیلم براش دارم. هیلدا گفت، من به این فکر نمیکنم که در خطرم یا نه، قبلاً که میشنیدم کسی این بیماریرو داره، میترسیدم، از چیزیکه میدیدم میترسیدم، از احساسی که پیدا می-کردم میترسیدم، ولی روز اولی که اومدم بیمارستان خیالم راحت شد. دیگه اون احساس و ترس سابقرو ندارم؛ بهنظر نمی-رسه که اون فرقی با من داشته باشه. کوئنتین گفت، نداره.
طبق گفتهی لوییز، او مدام دربارهی کسانیکه مدام ملاقاتاش میکردند حرف میزد، که بتسی گفت، طبیعیه، بهنظرم حتی حساب تعداد کسانیرو که اومدهن هم نگهداشته. و در میان کسانی که میآمدند یا تلفنی حالاش را میپرسیدند، همان حلقهی داخلی دوستان، همان کسانی که بیشتر از بقیه قضیه را فهمیده بودند، رقابت بیشتری وجود داشت، و همانطور که بتسی پیش یان اعتراف کرد، اعصاب او را بههم میریخت؛ همیشه دور تخت کلی جوک زشت دربارهی بیماران بدحال میگن تا بیشتر به چشم بیان، و با اینکه همهی ما سرشار از فضلیت وفاداری به اون هستیم (یان گفت، از طرف خودت حرف بزن) تا جایی-که هر روز و تقریباً هر روز یهوقتی براش دستوپا میکنیم،777 و با اینکه بهقول خاویر بعضی از ما راهمونو کشیدیم و رفتیم، آیا ما هم مثل خودش دستکم از این شرایط بیرون نمیایم، یان گفت، یعنی میایم. ما با هم رقابت میکنیم که موقع ملاقات یه نشونه از طرف اون ببینیم که نشون بده داره لذت خاصی میبره، همه داریم تلاش میکنیم که حلقهی برنجی لطف و توجه اونرو بهدست بیاریم، میخوایم از همه بیشتر ما رو بخواد، نزدیکترین و عزیزترینش باشیم، که قطعاً یه آدم بدون زن و بچه و شریک عاطفی بهش نیاز داره، بتسی حرف او را ادامه داد، سلسلهمراتبی که کسی جرات نمیکنه زیر سوال ببره، بنابراین ما خونوادهای هستیم که اون تشکیل داده، بدون اینکه بخواد، بدون القاب و سلسلهمراتب رسمی (کوئنتین با عصبانیت گفت، ما، ما)؛ و این خیلی روشنه، گرچه از بین بقیه بعضی از ما، یعنی لوییز و کوئنتین و تانیا و پائولو عشاق قبلیش بودیم و همهمون کموبیش دوستانش هستیم، ویکتور گفت، کدوم یک از مارو ترجیح میده (کوئنتین از کوره در رفت، حالا شد کدوم یک از ما)، چون گاهی فکر میکنم مشتاقانه منتظره آیلین رو ببینه، که فقط سهبار اومده بهش سر زده، دوبار توی بیمارستان و یهبار وقتی خونه بود، دوست داره اونرو ببینه تا شما و منرو؛ اما طبق حرفهای تانیا، او وقتی دید آلین به ملاقاتاش نمیآید سخت ناامید شد، درحالیکه براساس حرفهای خاویر، دلاش نشکست بلکه تن به واقعیت داد و پذیرفت که که آیلین حق دارد سری به او نزند. لوییز گفت، ولی خوشحاله که دوستاش دوروبرشن؛ میگه وقتی دوستاش نیستن خوابش میگیره و (به قول کوئنتین) میخوابه، و تا کسی میرسه سرحال میشه، مهمه که اصلا احساس تنهایی نکنه. ویکتور گفت، ولی یه نفر هست که خبری ازش نیست و اون احتمالاً دوست داره بیشتر از همه دربارهی اون شخص بشنوه؛ ولی اون دختر غیبش نزد، حتی بعد از این که با هم بههم زدن، کیت گفت، و میدونه که اون دختر دقیقاً الان کجا زندگی میکنه، گفت شب کریسمس گذشته بهش زنگ زده، و دختره گفته خوشحالم که صداترو میشنوم و کریسمس مبارک، و به قول اُرسُن اون ویران شد، و طبق حرف-های اِلن، جوش آورد و از اون ختره متنفر شد (وسلی گفت، مگه انتظار دیگهای داشتین، دختره از پا دراومد)، ولی کِیت گفت، حالا چی میشد وسط یه شب پر از بیخوابی به نورا زنگ نمیزد، و کوئنتین گفت، مگه زمانش فرقی میکنه، نه، بهنظر من که فرقی نداره، بهنظر من نمیخواست اون بدونه.
و وقتی حالاش بهتر شد و چند پوندی را که در بیمارستان از دست داده بود بهدست آورد، گرچه یخچال پر از جوانهی گندم ارگانیک و شیر بدون چربی بود (استفن با تاسف گفت، نگران سطح کلسترولاش است)، و به کوئنتین گفت که حالا خودش از پس همه چیز برمیآید، و برآمد، از کسانی که به ملاقاتاش میرفتند میپرسید قیافهاش چطور است، و همه میگفتند عالیست، خیلی بهتر از چند هفتهی پیش، که با چیزی که همه در آن دوران به او گفته بودند جور درنمیآمد؛ بعد فهمیدن اینکه قیافهاش چطور است سخت و سختتر شد، و پاسخ صادقانه به چنین سوالی وقتی بین خودشان میخواستند صادق باشند، هم به خاطر صداقت (آنطور که دانی فکر میکرد) و هم برای اینکه برای بدترین رویدادها آماده شوند، چون مدتها بود که قیافهاش همین بود، لااقل مدتها بهنظر میرسید که انگار هیچ فرقی نکرده، یعنی قبلاً چه قیافهای داشت، اما بیشتر از دو سه ماه نبود و مگر همیشه آن کلمات رنگپریده و شکننده را به کار نبرده بودند؟ و یکروز سهشنبه اِلن که لوییز را مقابل در ساختمان دید، وقتی با آسانسور بالا میرفتند گفت حالش واقعاً چطوره؟ لوییز با لحن تندی گفت، ولی خودت که داری میبینی حالش چطوره، خوبه، کاملا سالم و سرحاله، و اِلن فهمید که لوییز فکر نمیکند که او کاملاً سالم و سرحال است بلکه حالش بدتر نشده، و حدساش درست بود، ولی خب آیا اینطور حرف زدن بیرحمانه نبود. کوئنتین گفت، از نظر من حرف ملایمی زده، ولی میدونم منظورت چیه، یادمه یهبار با فرانک صحبت میکردم، یه نفر که داوطلب شده بود پنج ساعت در هفته در مرکز بحران کار اداری انجام بده (اِلن گفت، میشناسمش)، و فرانک مدام باهاش حرف می زد، یه سال پیش گرفتار این بیماری شد و بیماریش هم پیشرفت کرد، مدام پشت تلفن پیش فرانک از بیتفاوتی دکترها شکایت میکرد و فحششون میداد، و فرانک هم بهش میگفت دلیلی برای ناراحتی وجود نداره و معنی حرفشم این بود که اگه خودش جای اون بود اینقدر غیرمنطقی رفتار نمیکرد و من که اصلا نمیتونستم خودمرو کنترل کنم و با تحقیر حرف نزنم گفتم، ولی فرانک، فرانک، اون هزارجور دلیل برای نارحتی داره، داره میمیره، و فرانک، طبق حرفهای کوئنتین، گفت، اوه، اصلا دوست ندارم اینجوری به قضیه نگاه کنم.
و این مربوط به زمانیست که او هنوز در خانه بود و دورهی نقاهتاش را میگذراند و تحت درمانهای هفتگی قرار گرفته بود، شکایت میکرد که هنوز قادر نیست کار زیادی انجام دهد، اما، طبق حرفهای کوئنتین، بیشتر اوقات بیرون تخت، فعالیت میکرد و چند روز در هفته به دفترش میرفت، تا اینکه اخبار بدی در رابطه با دو آشنای دور، یکی در هیوستن و دیگری در پاریس، رسید، اخباری که کوئنتین نگذاشت به گوش او برسد چون میگفت فقط افسردهاش میکند، اما استفن معتقد بود دروغ گفتن به او اشتباه است و برایش بسیار مهم است که با حقیقت زندگی کند؛ که این یکی از اولین پیروزیهای اوست، که او آدم رکوراستیست، که او حتی در مورد بیماری هم شوخی میکند، اما اِلن گفت خوب نیست که احساس کنه دنیا به آخر رسیده، خیلیها بیماری میگیرن، شاید وقتی مرگ با این بیماری طبیعیه، سرنوشت معمولی هم این باشه که بخشی از اراده برای زندگیرو از بین ببره. هیلدا گفت شخصاً اون دو نفر رو در هیوستن و پاریس نمیشناختم، اما یکیرو پاریس می-شناختم، یه پیانیست که در مورد موسیقی قرن بیستم چک و لهستان تخصص داشت، کارهاش رو دارم، آدم ارزشمندیه، و، وقتی کِیت به او زل زد، با حالتی تدافعی ادامه داد، من میدونم که همهی زندگیها به یک اندازه مقدسن، ولی این فقط یه فکر بود، یه فکر دیگه، میخوام بگم تمام این آدمای ارزشمندی که هشتادسالگی رو نمیبینن، کسی جایگزینشون نمیشه، و برای فرهنگ یهضایعهی بزرگه. وسلی گفت، ولی قرار نیست تا ابد اینجوری باشه، نمیشه، قطعاً اونا یهچیزی پیدا میکنن (استفن غرغر کرد، اونا، اونا)، گرگ گفت، ولی تا حالا فکر کردی اگه بعضیها نمیرن، منظورم اینه که اگه اونا بتونن زنده نگه-شون دارن (کِیت غرغر کرد، اونا، انا)، زندههاشون ناقل بیماری میشن، و این یعنی، اگه وجدان داشته باشی، هرگز نمی تونی عشقبازی کنی، کامل عشقبازی کنی، اونجوری که- ایرا گفت، عامدانه- همیشه میکردی. فرانک گفت، ولی از مردن بهتره. و طبق حرفهای کوئنتین وقتی او به خودش اجازه داد که امیدوار باشد، در تمام حرفهایش دربارهی آینده، هرگز نگفت اگر نمیرد، اگر شانس بیاورد و اولین نسل جانبهدربردگان از بیماری باشد، کِیت تایید کرد، هرگز نگفت که هر چی بوده گذشته، به سبک زندگیای که تا الان داشته اشارهای نکرد، اما براساس حرفهای ایرا، به آن فکر کرده بود، پایان کله-خری، پایان حماقت، پایان اعتماد به زندگی، پایان بدیهی فرض کردن زندگی و با آن ساموراییوار برخورد کردن، دید آماده است که این چیزها را با پررویی و بیاعتنایی دور بریزد. و کِیت درحالیکه آه میکشید یاد مشاجرهای افتاد که اصرار میکرد با او داشته، حدود دو سال پیش وقتی روی کناپهای پوشیده از فرش ماشینی خاکستری در طبقهی بالای دیسکوی پیامبر کز کرده بود و دود ماریجوانا را فرو میداد و منتظر بود که نوبتشان برسد و به صحنهی رقص هجوم ببرند با تردید حرف زده بود، چن احمقانه بهنظرمیرسید که به شاهزادهی عیاشی بگویی، خب، سخت نگیر، دلاش هم نمیخواست نقش خواهر بزرگتر را بازی کند، و هیلدا تایید کرد که این نقشی بود که او گردن خیلی از زنها میانداخت، حواست هست عزیزم، خودت میدونی منظورم چیه. کِیت ادامه داد، و اون جواب میداد، نه، نه حواسم نیست، گوش من، نمیتونم، اصلاً نمیتونم، سکس برای من خیلی مهمه، همیشه بوده (بهگفتهی ویکتور، بعد از اینکه نورا ترکاش کرد اینطور حرف میزد) و اگه انجامش بدم، خب، انجامش میدم. گرگ گفت، ولی الان دیگه اینجوری حرف نمیزنه، درسته؛ بتسی گفت، حالا حتماً احساس حماقت میکنه، مثل کسیکه به سیگار کشیدن ادامه میده و میگه نمیتونم سیگاررو بذارم کنار، ولی وقتی پای عکس اشعهی ایکس میاد وسط تمام عشاق نیکوتین میذارنش کنار. فرانک گفت، ولی سکس مثل سیگار نیست، درسته، لوییز با عصبانیت گفت، آخه فایدهاش چیه که همهاش بگیم بیاحتیاطی کرده، مسئلهی وحشتناک اینهکه آدم یهبار بدشانسی میاره، اگه سه سال پیش هم دست از سکس کشیده بود باز بیماریرو گرفته بود، چون یکی از ویژگیهای ترسناک این بیماری اینه که نمیدونی کی مبتلا شدی، شاید ده سال پیش بوده، چون این بیماری سالهاست که وجود داره، خیلی قبل از اینکه تشخیصش بدن؛ ببین چه اسمی داره. آدم از کجا بدونه از کِی (مکس گفت، من خیلی دربارهاش فکر میکنم) و از کجا بدونه (استفن وسط حرفاش پرید، می-دونم چی میخوای بگی) چند نفر قراره مبتلا بشن.
میگویند هروقت کسی از او میپرسید حالت چطور است که تقریباً همیشه اولین سوالی بود که از او میپرسیدند، میگفت خوبم. یا: یهترم، شما چطورین؟ اما چیزهای دیگری هم میگفت.به قول ویکتور، میگویند گفته، با خودم جفتکچارکش بازی می-کنم.و: میگویند به کِیت گفته، باید یهراهی باشه که از این شرایط یهچیز مثبت بکشی بیرون. پائولو گفت، چقدر امریکایی. بتسی گفت، من یه ضربالمثل قدیمی امریکایی بلدم: وقتی یهدونه لیمو داری، لیموناد درست کن. یان گفت او بهش گفته، تنها چیزی که مطمئنم تحمل نمیکنم اینهکه از ریختوقیافه بیفتم، اما استفن با عجله گفت این بیماری دیگر کسی را از قیافه نمی-اندازد، ویژگیهایش دارد تغییر میکند، و در گفتوگو با اِلن کلماتی مثل سد خونی مغزی را سریع گفت؛ یان گفت، من هیچ-وقت فکر نمیکردم اونجا یه سد وجود داشته باشه. اِلن گفت، ولی نباید چیزی از مَکس بدونه، چون واقعاً افسرده میشه، لطفاً بهش نگین، کوئنتین با ترشرویی گفت، باید بدونه، و اگه بفهمه بهش نگفتیم خیلی عصبانی میشه. اِلن گفت، ولی برای این کار وقت هست، وقتی ماسک اکسیژن مَکسرو برداشتن بهش میگیم؛ فرانک گفت، ولی آدم باورش نمیشه، حال مَکس خوب بود، اصلاً مریض نبود، بعد یهویی با یه تب صدوپنجدرجه بیدار شد، نمیتونست نفس بکشه، استفن گفت، ولی این بیماری همیشه همینجوری شروع میشه، بدون هشدار، این بیماری اشکال گوناگون نداره.و بعد از یه هفته، اون از کوئنتین پرسید مکس کجاست، به روایت کوئنتین دربارهی خوشگذرونی در باهاما شک نکرد ولی بعد تعداد کسانیکه همیشه به ملاقاتش میاومدن کم شد، بخشی بهخاطر اینکه دشمنیهای قدیمی که با اولین بستری شدن و برگشتن اون به خونه کنار گذاشته شده بودند دوباره سر باز کردن، و جرقهی خصومت بین لوییز و فرانک شعلهور شد، گرچه کِیت هر کاری از دستش برمیاومد کرد تا بینشون میانجیگری بکنه، بخشی هم بهخاطر اینکه اون خودش کاری کرده بود که پیوند عشقی که رو دوستان دووبرش جمع کرده بود، سست بکنه، یهجور برخورد میکرد که انگار بود و نبودشون فرقی نداره، انگار خیلی طبیعیه که این همه آدم انقدر وقت و توجه براش بذارن، دو سه روز یهبار به ملاقاتش بیان، و پشت تلفن بیوقفه دربارهاش حرف بزنن؛ اما، طبق حرفهای پائولو، مسئله این نبود که او آدم نمکنشناسیست، مسئله این بود که ملاقات داشت برایش یک کار عادی میشد. برایش تبدیل به یکجور وضعیت عادی شده بود، یک جور مهمانی، اول در بیمارستان و حالا از وقتی که به خانه آمده بود و بهسختی روی پاهایش میایستاد، رابرت گفت، واضحه که من در لیست بازیگران درجه دوام؛ اما کِیت گفت، حرف مفته، هیچ لیستی وجود نداره؛ و ویکتور گفت، چرا وجود داره، ولی اون این لیسترو درست نکرده، کوئنتین درست کرده. اون میخواد مارو ببینه، ما کمکش میکنیم، باید همون کاریرو بکنبم که میخواد، دیروز سر راه دستشویی افتاد زمین، نباید دربارهی مَکس چیزی بهش بگیم (اما بهقول دانی، خودش از قبل میدونه)، اوضاع داره بدتر میشه.
میگویند گفته، وقتی تو خونه بودم میترسیدم بخوابم، هر شب که خوابم میگرفت همین حسرو داشتم، انگار دارم توی یه چاه تاریک میافتم، خوابیدن برام مثل تسلیم شدن به مرگ بود، هر شب با چراغ روشن میخوابیدم؛ لی اینجا توی بیمارستان، کمتر میترسم. و یکروز صبح به کوئنتین گفت، ترس به درونم هجوم میاره، پارهپارهام میکنه، به ایرا گفت، فشارم میده، میچلوندم و تفالهام میمونه. ترس به هر چیزی رنگ خودشرو میده، هر چیزیرو با خودش به اوج میرسونه. به کوئنتین گفت، نمی دونم چهجوری بگم، احساس میکنم خیلی سرمستم. مصیبت هم یه اوج معرکهست.777گاهی چنان حالم خوبه و احساس قدرت میکنم که توی پوست خودم نمیگنجم. یعنی دارم دیوونه میشم؟ آیا بهخاطر توجه و مهر و محبتیه که از دیگران میگیرم، مثل یه بچه که تو رویاهاش میخواد دوست داشته بشه؟ تاثیر داروهاست؟ با کمرویی گفت، میدونم ممکنه احمقانه بهنظر بیاد ولی گاهی فکر میکنم تجربهی فوقالعادهایه؛ اما طعم بد دهان هم بود، فشار به سر و پشت گردن، لثههای قرمز خونی، تنفس دردناک، و رنگپریدگیاش، رنگاش مثل شکلات سفید شده بود. کِیت و استفن (که کوئنتین به آنها زنگ زده بود) جزو کسانی بودند که وقتی شنیدند او دوباره به بیمارستان برگشته گریه کردند، و اِلن، ویکتور، آیلین و لوییز (که کِیت با آنها تماس گرفته بود) و خاویر و اورسولا (که با تلفن استفن خبردار شده بودند). هیلدا گریه نکرد و گفت تازه فهمیده عمهی هفتادوپنجسالهاش از این بیماری مرده و آن را پنج سال پیش از طریق تزریق خون در پی یک جراحی گرفته، فرانک و دانی و بتسی هم گریه نکردند، اما به قول تانیا، به این معنی نبود که متاثر نشدند و وحشت نکردند، و کوئنتین فکر کرد احتمالاً آنها به این زودی به بیمارستان نمیآیند و فقط کادو میفرستند؛ اتاقاش اینبار خصوصی و پر بود از گل و گیاه و کتاب و فیلم ویدیو. امواج خروشان خشم کمتر سرکوبشدهی هفتههای گذشتهاش در خانه اینبار در برابر ملاقاتهای عادی هر روزه در بیمارستان فروکش کرده بود، گرچه دو سه نفری از این که کوئنتین مسئول دفتر ملاقات شده بود، دلخور بودند (لوییز یادآوی کرد، ولی خود کونتین بود که این ایدهرو داشت)؛ حالا برای تضمین جریان مداوم ملاقاتکنندگان، ترجیحاً هر بار دو نفر (این مسئله که قانون همهی بیمارستانها بود در اینجا اجرا نشد، دستکم نه در این طبقه؛ کسی نمیدانست که از روی لطف و مهربانیست یا ناکارآمدی) اول باید به کوئنتین زنگ میزدند تا وقت بگیرند، دیگر هیچکس بدون هماهنگی نمیتوانست به ملاقات برود. و کسی هم مانع مادر او نشد که هواپیما بگیرد و در هتلی نزدیک بیمارستان اقامت کند. کوئنتین گفت، ولی انگار کمتر از حد انتظار به حضورش اهمیت میده؛ اِلن گفت، این ماییم که اهمیت میدیم، فکر میکنی زیاد بمونه. همونطور که دانی گفت، بهتره در مورد ملاقات در بیمارستان بههم سخت نگیریم، بهتر از خونهست، اونجا همه مراقبن که هیچوقت باهاش تنها نباشن؛ کِیت گفت، ما دوبهدو میایم اینجا، هیچکس دربارهی اینکه چه نقشی داریم شک نداره، اینکه چطور باید رفتار کنیم، با شادی دورش جمع شیم، حواسشرو پرت کنیم، کمتوقع و شاد و شنگول باشیم، مهمه که شاد باشیم، چون به قول شاعر در تمامی این دلهره شادیام هست. (لوییز گفت،چشمهاش، چشمهای براقش) وسلی به خاویر گفت چشمهاش مرده و کدر بهنظر میرسید، بتسی گفت، ولی چهرهاش گرم و پرنشاط بود.کِیت گفت، هر چی که هست، هرگز چشمهاش رو اینطور ندیده بودم؛ و استفن گفت، میترسم وقتی خیلی جدی نگاش میکنم چشمهام منو لو بده، ویکتور گفت، شایدم با یهجور بیقیدی تصنعی نگاش میکنی. و برعکس وقتی خونه بود، صبحها هر ساعتی که به ملاقاتش میرفتن ریششرو تراشیده و موهای فرفریش همیشه شونه شده بود؛ ولی شکایت میکرد که از آخرین باری که اینجا بوده پرستارها تغییر کردهن، و اون از این تغییر خوشش نمیاومد، دوست داشت همه مثل سابق باشن. اتاق حالا پر بود از بعضی اشیاء او (اِلن گفت عجیبه که بهجای خرت-وپرتها بگیم اشیاء)، و تانیا نقاشیها و نامهای از پسر پریش شانزدهسالهاش آورده بود که از وقتی برایش کامپیوتر خریده بود داشت مینوشت؛ و دانی شامپاین و چند بادکنک هلیومی آورد و پای تختاش بست؛ وقتی از چرت بیدار شد و دید دانی و کِیت کنار تختاش به او لبخند میزنند گفت، بگین ببینم چه خبره. دانی که حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود گفت، با حسرت گفت برام یه داستان بگو؛ کِیت گفت، داستان خود تویی. و خاویر یک مجسمهی چوبی گواتمالیایی سن سباستین مربوط به قرن هیجده آورد که چشمهای غمگین و دهان باز داشت و وقتی تانیا گفت، این دیگه چیه، خاویر گفت، ادای احترام به اروس پایان-یافته، من اهل جاییام که در اون سباستین بهخاطر محافظت در برابر بیماری مسری قابل احترامه. تیر نماد بیماری مسریه؟ نماد بیماری مسریه. چیزی که مردم بهیاد میارن تن یک جوان زیباست که به درخت بسته و با تیر شکافته شده (تانیا وسط حرفاش پرید، که همیشه اون ازش بیخبره)، خاویر ادامه داد، مردم فراموش میکنن که داستان ادامه داره، اینکه وقتی زنان مسیحی برای دفن شهید اومدن دیدن اون هنوز زنده است و تیمارش کردن و حالش خوب شد. و طبق گفتهی استفن، او گفت، من نمیدونستم که سباستین نمرده. کِیت تلفنی به استفن گفت، جاذبهی مرگ انکارناپذیره، مگه نه. این باعث میشه من از خودم خجالت بکشم .هیلدا گفت، داریم یاد میگیریم چطور بمیریم، آیلین گفت، من آماده نیستم که یاد بگیرم؛ و لوییز، که مستقیم از آن یکی بیمارستان آمده بود، بیمارستانی که در آن مَکس هنوز در آیسییو بستری بود، تانیا را که داشت از آسانسور طبقهی دهم بیرون میآمد دید، و همچنانکه با هم از راهروی روشن و اتاقهای در باز میگذشتند، و از بیمارانی که لوله در بینی و ناراحت از نور آبی تلویزیون در تختهایشان فرورفته بودند چشم برمیگرفتند، تانیا به لوییز گفت، اصلاً نمیتونم تحمل کنم که کسی در حال مردن باشه و بعد تلویزیون روشن باشه.
اِلن گفت،اون حالا یه بیتفاوتی عجیب و نگرانکننده داره که من رو ناراحت میکنه، حتی اگه این موضوع با اون بودنرو راحتتر کنه. گاهی او نق نقو میشد. میگویند گفته، نمیتونم تحمل کنم که هر روز صبح بیان خونمرو بگیرن،با این همه خون چکار میکنن؛ یان پرسید، ولی خشمش کجا بود.آدم دوست داشت باهاش باشه، مدام میپرسید حالت چطوره، در چه حالی. آیلن گفت، الان دیگه خیلی نازنینه. تانیا گفت، خیلی دوستداشتنیه (پائولو غرغر کرد، دوستداشتنی، دوستداشتنی.) طبق اطلاعات خوبی که استفن داد، اول او خیلی مریض بود، اما تجدید قوا کرد، این دفعه دیگر نگرانی در مورد این که حالاش بهبود یابد بیمورد بود، و دکترش گفته بود اگر همه چیز خوب پیش برود تا ده روز دیگر از بیمارستان مرخص خواهد شد، و مادرش را هم ترغیب کرد بود که با هواپیما از میسیسیپی برگردد،، و کوئنتین هم داشت پنت هاوساش را برایش آماده میکرد،و او هنوز دفتر خاطراتش را داشت اما ان را به کسی نشان نمیداد،گرچه تانیا،که اولین کسی بود که اواخر یک صبح زمستانی سر رسید و او را در حال چرتزدن زدید، طبق حرفهای گرگ، نگاهی به دفتر انداخت و وحشتزده شد، نه بهخاطر چیزی که خوانده بود بلکه به خاطر تغییری که در دستخط او بهوجود آمده بود: در صفحات اخر خرچنگ قورباغه و ناخوانا شده و بعضی از خطوط به سمت حاشیهی کاغذ کشیده شده بودند، اورسولا به کوئنتین گفت، داشتم فکر میکردم تفاوت بین یه داستان با یه نقاشی یا عکس اینه که در داستان میتونی بنویسی او هنوز زنده است. اما در نقاشی یا عکس «هنوز»رو نمی-تونی نشون بدی. فقط میتونی نشون بدی زنده است. استفن گفت، اون هنوز زنده است.
[1].Maki e لاک کاری ژاپنی
[2].Thanatosخدای مرگ در اساطیر یونان


