در روزگاری که جامعه ایران میان انبوهی از بحرانهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دستوپا میزند، شاید مهمترین پرسش این نباشد که «چه کسی باید جامعه را نجات دهد؟» بلکه این باشد که «چه کسی مسئول جامعه است؟» این دقیقاً همان نقطهای است که اندیشه کورنلیوس کاستوریادیس اهمیت پیدا میکند. او برخلاف بسیاری از متفکران قرن بیستم، نه به نجاتبخش تاریخی ایمان داشت، نه به قهرمان سیاسی، نه به جبر تاریخ و نه به وعدههای طبقهای خاص. از نظر او، جامعه تنها زمانی میتواند آزاد شود که انسانهای آن خودمختار شوند.
خودمختاری در اندیشه کاستوریادیس صرفاً استقلال فردی یا آزادی انتخاب نیست. خودمختاری یعنی توانایی انسان برای آنکه ارزشها، قوانین، سنتها و نهادهایی را که زندگی او را شکل میدهند، دائماً مورد پرسش قرار دهد. هیچ ارزشی مقدس نیست، هیچ قانونی ازلی نیست و هیچ نهادی نباید از نقد مصون بماند. جامعه خودمختار جامعهای است که آگاه است خود، خالق نهادهای خویش است و بنابراین میتواند آنها را دگرگون کند.
از همین رو، آموزش یا «پایدایا» نزد کاستوریادیس صرفاً انتقال دانش، حفظ کردن اطلاعات یا تربیت نیروی کار نیست. آموزش فرآیند ساختن انسان خودمختار است؛ انسانی که بتواند بیندیشد، انتخاب کند، مسئولیت بپذیرد و در تعیین سرنوشت جمعی مشارکت داشته باشد. او میگوید آموزش یعنی آگاه شدن از این حقیقت که سرنوشت دولتشهر، وابسته به اندیشه، رفتار و تصمیمهای تکتک شهروندان است. شهروند کسی نیست که تنها مالیات بدهد یا رأی دهد؛ شهروند کسی است که خود را در برابر آینده جامعه مسئول بداند.
اگر این تعریف را معیار قرار دهیم، پرسش مهم این است که نظام آموزشی امروز ایران تا چه اندازه در حال پرورش انسان خودمختار است؟ آیا مدرسه، دانشگاه و حتی رسانه، انسانهایی تربیت میکنند که بتوانند پرسشگر باشند یا بیشتر به دنبال تولید انسانهای مطیع، حافظهمحور و تکرارکنندهاند؟ بخش بزرگی از آموزش رسمی هنوز موفقیت را در انباشت محفوظات، کسب مدرک و عبور از آزمونها میبیند، نه در پرورش قدرت نقد، گفتوگو و مشارکت. نتیجه چنین الگویی، شهروندانی است که اغلب برای مسائل عمومی، منتظر تصمیم دیگران میمانند.
کاستوریادیس این وضعیت را نفی خودمختاری میداند. جامعهای که همه چیز را به دولت، رهبر، روشنفکر، حزب یا حتی تاریخ واگذار میکند، جامعهای خودمختار نیست. او با همین منطق، هم مارکسیسم جبرگرایانه را نقد میکند و هم هر اندیشهای را که آزادی را به آیندهای موهوم حواله میدهد. به باور او، راهحل نه در «عملکرد تاریخی عقل» است و نه در «رسالت تاریخی پرولتاریا». مسئولیت تغییر، بر دوش تکتک افراد جامعه است.
جامعه ایران نیز سالهاست میان دو انتظار متناقض گرفتار شده است؛ از یک سو انتظار از حکومت برای حل همه مشکلات و از سوی دیگر انتظار از یک منجی سیاسی، یک چهره مشهور یا یک اتفاق تاریخی. این فرهنگ انتظار، به تدریج حس مسئولیت عمومی را فرسوده میکند. وقتی همه چشم به دیگری دارند، هیچکس خود را مسئول نمیداند. کاستوریادیس دقیقاً با همین منطق مخالفت میکند. از نگاه او، آزادی از جایی آغاز میشود که انسان بپذیرد خود نیز بخشی از مسئله و بخشی از راهحل است.
یکی از مهمترین مفاهیم اندیشه او، تمایز میان سه عرصه زندگی اجتماعی است: «اویکوس» یا حوزه خصوصی، «آگورا» یا فضای عمومی گفتوگو، و «اکلزیا» یا عرصه تصمیمگیری سیاسی. شرط نخست جامعه خودمختار آن است که فضای عمومی، واقعاً عمومی باشد؛ یعنی اکلزیا از انحصار گروهی خاص خارج شود و امکان مشارکت شهروندان در تصمیمگیریهای عمومی فراهم گردد. دموکراسی برای کاستوریادیس صرفاً صندوق رأی نیست؛ دموکراسی یعنی شهروندان بتوانند درباره قوانین، نهادها و سرنوشت جامعه گفتوگو و تصمیمگیری کنند.
در جامعه امروز ایران، شاید بیش از هر چیز، ضعف نهادهای میانجی و کوچک شدن عرصه گفتوگوی عمومی احساس میشود. از سوی دیگر، شبکههای اجتماعی اگرچه امکان سخن گفتن را افزایش دادهاند، اما الزاماً به گفتوگوی عقلانی و مسئولانه منجر نشدهاند. جامعهای که بیشتر فریاد میزند تا گفتوگو کند، هنوز به خودمختاری نزدیک نشده است. خودمختاری فقط حق سخن گفتن نیست؛ مسئولیت شنیدن، استدلال کردن و پذیرفتن امکان خطای خویش نیز هست.
از منظر کاستوریادیس، فلسفه نیز تنها زمانی فلسفه است که اندیشهای خودمختار داشته باشد. فلسفهای که از پرسش بترسد یا حقیقتی را فراتر از نقد بداند، دیگر فلسفه نیست. همین سخن را میتوان درباره دانشگاه، رسانه، هنر و حتی روزنامهنگاری نیز گفت.
هرجا پرسشگری جای خود را به تکرار بدهد، خودمختاری تضعیف میشود و جامعه به سمت دگرمختاری حرکت میکند؛ یعنی وضعیتی که انسانها قواعد زندگی خود را ساخته دیگران میپندارند و خود را صرفاً مجری آنها میدانند.
کاستوریادیس برخلاف بسیاری از آرمانگرایان، در پی ساختن جامعهای آرمانی و دستنیافتنی نبود. او وعده ناکجاآباد نمیداد. جامعه خودمختار از نظر او جامعهای کامل نیست، بلکه جامعهای است که همواره توانایی اصلاح خود را حفظ میکند. جامعهای که میداند هیچ نظم اجتماعی پایان تاریخ نیست و هیچ نهادی نباید از امکان بازنگری محروم باشد.
شاید مهمترین درس کاستوریادیس برای ایران امروز، همین باشد که توسعه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، پیش از آنکه به تغییر ساختارها وابسته باشد، به تغییر نوع شهروندی وابسته است. بدون پرورش انسانهای خودمختار، هیچ اصلاح نهادی پایدار نخواهد بود. آموزش، اگر نتواند انسان مسئول، پرسشگر و مشارکتجو تربیت کند، صرفاً به کارخانه تولید مدرک تبدیل خواهد شد.
امروز بیش از هر زمان دیگری، جامعه ایران به پایدایا نیاز دارد؛ نه آموزشی که فقط مهارت شغلی بیاموزد، بلکه آموزشی که مسئولیت مدنی، قدرت نقد، فرهنگ گفتوگو و شجاعت اندیشیدن را پرورش دهد. زیرا از نگاه کاستوریادیس، آینده هیچ جامعهای را تاریخ، ایدئولوژی یا نخبگان به تنهایی نمیسازند؛ آینده را شهروندانی میسازند که جرئت کردهاند خود بیندیشند، خود انتخاب کنند و مسئولیت سرنوشت مشترک خویش را بپذیرند. این همان معنای عمیق خودمختاری است؛ آزادیای که نه هدیه داده میشود و نه به ارث میرسد، بلکه هر روز با مشارکت آگاهانه شهروندان خلق و بازآفریده میشود.
(با نگاهی به مقاله رامین جهانبگلو در کتاب بین گذشته و آینده)


