خانه باد (House of the wind) در بخش افقهای هشتاد و سومین دوره جشنواره ونیز به نمایش درآمد؛ فیلمی متفاوت از آگوست برنار کوئمو یانگو که داستان تنهاییهای یک پیرزن در کامرون را روایت میکند.
فیلم با سادگی آغاز میشود و با همان سادگی پیش میرود تا ما با یک پیرزن تنهای دوستداشتنی همراه شویم، با یک بازی فوقالعاده از بازیگرش (ٓژوزت وانیا) که مشکلترین و درونیترین احساساتش را با ما در میان میگذارد و فیلم در انتها به ما میگوید که این زن حالا از دنیا رفته است.
ژوزت زنی است ساده که فرزندانش در نقاط مختلف دنیا زندگی می کنند و تنها از طریق اینترنت هرازگاه با او حرف میزنند، اما او در آرزوی بازگشت آنهاست و در حال ساخت خانهای برای آنها. او همه آبرو و داراییاش را صرف ساختن این خانه میکند اما تماشاگر از ابتدا میتواند حدس بزند که این خانه خالی خواهد ماند، اما اتفاقات فیلم دلیل دیگری برای خالی ماندن این خانه ارائه میکند که شاید تلخ تر است از تصور تماشاگر.
این میان دیدار ژوزت با سارا دختر جوانی که با خانوادهاش مشکل دارد و می خواهد با یک مرد فرانسوی زندگی کند، لحظات جذابی را خلق میکند، جایی که سارا جای فرزندان او را میگیرد. فیلم به تشریح این رابطه می پردازد و جهان دو زن را به هم پیوند میزند، اما همه چیز آن طور که باید و شاید پیش نمیرود و رابطه به گسستی میرسد که تفاوت دو نسل را آشکار میکند: نوع نگاه صاف و ساده ژوزت به زندگی در برابر نگاه پیچیده نسل جدید که دروغ گفتن را آسان میسازد. ژوزت به هنگام گفتن حقیقت به مرد فرانسوی، شاید بخشی از درون خودخواه خودش را آشکار میکند، اما در عین حال – به مانند صحنه دزدیدن پول توسط دختر و مخالفت ژوزت- میخواهد رو راست بودن و پرهیز از دروغ را به دختر یاد بدهد، دختری که حالا به چشم فرزند به او نگاه میکند و میخواهد به هر قیمتی- وجه خودخواهانه او- پیش خودش نگه دارد.

دوربین غالباً درگیر ماجرا نمی شود و با فاصله به نظاره میایستد. فیلم ریتم یکدستی دارد که بر مبنای دوربین بافاصله شکل میگیرد و پیش میرود. لحظات عاطفی به رغم آن که بار سنگینی دارند، قرار نیست به شکل معمول و با تأکید روایت شوند، برعکس فیلم به تماشاگرش اجازه میدهد که با فاصله با لحظات احساسی روبرو شود. این به معنی جدا ایستادن تماشاگر از شخصیتها نیست، برعکس به تماشاگر امکان میدهد که شخصیت و موقعیتی واقعی را به شکلی ملموس حس کند. از جمله این صحنهها، باید به صحنه فرودگاه در انتها اشاره کرد: ماما به فرودگاه میرود برای استقبال- چیزی که آرزویش را داشت- اما واقعیت را از صحنه قبلتر میدانیم که چون پتک بر سر او- و بر سر ما- فرود آمده. دوربین اما تقلا نمیکند. آرام میگیرد و موسیقی به اندازه و درست، موقعیت احساسی و تلخ صحنه را تشریح میکند. همین نگاه است که فیلم را متمایز میکند. تأثیر گرفته از سینمای ایران و تا حدی سینمای کلاسیک ژاپن، با فیلمی روبرو هستیم که وجوه انسانی شخصیتش را به نمایش وجوه بومی و محلی و توریستی ترجیح میدهد و می خواهد تصویری انسانی از شخصیت اصلیاش ارائه دهد و به همین جهت نه فقر مسأله اصلی است و نه جامعه کامرون، هر چه هست تنها احساسات یک مادر پیر تنهاست که میتواند در هر جا و مکانی مشابهاش رخ دهد- که هر روز هم رخ میدهد.
از کلیدهای جهت بالا و پایین برای تغییر اندازه پنل متاباکس استفاده نمایید.


