Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

    باده ناخورده | در سینمای عباس کیارستمی

    از فرش قرمز تا اتاق داوری | ایرانی‌ها در قلب تصمیم‌گیری سینمای جهان

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      باده ناخورده | در سینمای عباس کیارستمی

      ۲۵ تیر , ۱۴۰۵

      فیلم‌های بزرگ سینمای ایران در چهل سالگی | ۳- اجاره‌نشین‌ها (داریوش مهرجویی)

      ۲۳ تیر , ۱۴۰۵

      فیلم‌های بزرگ سینمای ایران در چهل سالگی | ۲- خانۀ دوست کجاست (عباس کیارستمی، ۱۳۶۵) و میراث فیلمساز برای سینمای ایران و جهان

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۵

      نوستالژی دایاسپورای ایرانی در فیلم «خورشت مرغ آلو» مرجان ساتراپی

      ۶ تیر , ۱۴۰۵

      سینمای هنری اروپا در اوج | گزارشی از جشنواره‌ی کن ۲۰۲۶

      ۶ خرداد , ۱۴۰۵

      مرور فیلم‌های بخش مسابقه جشنواره کن: یک دور کامل

      ۴ خرداد , ۱۴۰۵

      روایتی از مقاومت در برابر فاشیسم | نگاهی به فیلم «زمین و آزادی» ساختۀ کن لوچ

      ۳۱ اردیبهشت , ۱۴۰۵

      می‌میرم پس هستم | نگاهی به فیلم «دو بار زیستن و سه بار مردن» ساختۀ کریم لک‌زاده

      ۳۰ اردیبهشت , ۱۴۰۵

      شهر از پنجره؛ درباره‌ی فیلم یک روز به‌خصوص از اتوره اسکولا

      ۲۲ تیر , ۱۴۰۵

      مرگ دوبارۀ مایکل | یادداشتی بر فیلم «مایکل» به کارگردانی آنتوان فوکوا

      ۲۰ تیر , ۱۴۰۵

      روابط مدرن؛ سوژۀ خلق وحشت! | یادداشتی بر فیلم شیفتگی (Obsession) به کارگردانی کری بارکر

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۵

      شهر، پرسه، تخیل؛ تأملی بر «عشق در بعدازظهر»

      ۸ تیر , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      خوشحالم که کنار مردم ایستادم | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: زهرا شفیعی دهاقانی

      ۲۲ آبان , ۱۴۰۴

      گل‌سنگ؛ وقتی پایان، آغاز را می‌کشد

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۵

      آن پااندازان روزگار؛ تأملی بر سریال «بدنام»

      ۱۴ تیر , ۱۴۰۵

      «بی‌عاطفه»؛ کارخانه‌ای برای تولید مردانی که تنها بهانه و  راز زندگی‌شان زن است

      ۷ تیر , ۱۴۰۵

      رحیم شاگرد نجار یا مانکن گوچی و بربری | نگاهی به چهار قسمت اول سریال «بامداد خمار»، ساخته‌ی نرگس آبیار

      ۱۸ آبان , ۱۴۰۴

      سینما در دوراهی انسان و ماشین

      ۳ تیر , ۱۴۰۵

      زندگی دیگران بیست سال بعد، هنوز صدای نفس‌ها شنیده می‌شود

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۵

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آسو پا به سنگ؛ روایتی از مقاومت، حذف و تبعید در پرتره‌ای از یک زن فوتبالی

      ۵ تیر , ۱۴۰۵

      «درس‌های تاریکی»، نگاه آخرالزمانی ورنر هرتسوگ به جنگ خلیج فارس

      ۳۱ خرداد , ۱۴۰۵

      دمکراسی قابل صدور نیست |  نگاهی به فیلم مستند «جنگ علیه دمکراسی» جان پیلجر

      ۲۰ خرداد , ۱۴۰۵

      مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

      ۴ دی , ۱۴۰۴

      از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

      ۲۷ تیر , ۱۴۰۵

      باده ناخورده | در سینمای عباس کیارستمی

      ۲۵ تیر , ۱۴۰۵

      از فرش قرمز تا اتاق داوری | ایرانی‌ها در قلب تصمیم‌گیری سینمای جهان

      ۲۴ تیر , ۱۴۰۵

      فیلم‌های بزرگ سینمای ایران در چهل سالگی | ۳- اجاره‌نشین‌ها (داریوش مهرجویی)

      ۲۳ تیر , ۱۴۰۵

      باده ناخورده | در سینمای عباس کیارستمی

      ۲۵ تیر , ۱۴۰۵

      از فرش قرمز تا اتاق داوری | ایرانی‌ها در قلب تصمیم‌گیری سینمای جهان

      ۲۴ تیر , ۱۴۰۵

      فیلم‌های بزرگ سینمای ایران در چهل سالگی | ۳- اجاره‌نشین‌ها (داریوش مهرجویی)

      ۲۳ تیر , ۱۴۰۵

      شهر از پنجره؛ درباره‌ی فیلم یک روز به‌خصوص از اتوره اسکولا

      ۲۲ تیر , ۱۴۰۵
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      یادداشتی بر رمان «مای نِیم ایز لیلا» نوشته‌ی بی‌تا ملکوتی

      ۱۹ تیر , ۱۴۰۵

      شهرنوش پارسی‌پور و سبک رئالیسم جادویی عرفانی

      ۱۸ تیر , ۱۴۰۵

      عروس‌های پستی | دربارهٔ رمان «مای نیم ایز لیلا»، نوشتهٔ بی‌تا ملکوتی

      ۴ تیر , ۱۴۰۵

      بوطیقای فقدان و فانتوم هویت: تبعید و بازآفرینی فرم در رمان عقرب‌کشی، ‌نوشته‌ی شهریار مندنی‌پور

      ۱۶ خرداد , ۱۴۰۵

      ایران و ایرانی از چشم روزنامه‌نگاران آمریکایی

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۵

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به رمان «رؤیای چین» نوشته‌ی ما جی‌ین

      ۹ خرداد , ۱۴۰۴

      از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

      ۲۷ تیر , ۱۴۰۵

      سبک زندگی فعلی ما

      ۳۰ خرداد , ۱۴۰۵

      سازه‌ها و حافظه‌ی جمعی | روایتی در حاشیه‌ی انفجار پل B1

      ۲۵ خرداد , ۱۴۰۵

      شهر از پشت‌بام | روایتی از تغییر اتمسفر و زندگی شهری در زمان جنگ

      ۷ خرداد , ۱۴۰۵

      ایران و ایرانی از چشم روزنامه‌نگاران آمریکایی

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۵

      جادویی از جنس واقعیت، حقیقتی از جنس تخیل

      ۲۰ اسفند , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

      ۲۷ تیر , ۱۴۰۵

      یادداشتی بر رمان «مای نِیم ایز لیلا» نوشته‌ی بی‌تا ملکوتی

      ۱۹ تیر , ۱۴۰۵

      شهرنوش پارسی‌پور و سبک رئالیسم جادویی عرفانی

      ۱۸ تیر , ۱۴۰۵

      ایران و ایرانی از چشم روزنامه‌نگاران آمریکایی

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۵
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      خروج از دوزخ به میانجی عریان کردن روح | دربارۀ نمایش «آیا چشم پس از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؟» به نویسندگی و کارگردانی علی فرزان

      ۲۳ مهر , ۱۴۰۴

      بازیابی بدن محتضر پدر از طریق آیین قربانی‌کردن | درباره نمایش «مادر» به نویسندگی و کارگردانی حسین اناری

      ۵ شهریور , ۱۴۰۴

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      دیوید هاکنی، هنرمند پیشگام بریتانیایی که با نقاشی‌های استخرها و پرتره‌هایش شهرت جهانی یافت، در ۸۸ سالگی درگذشت

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۵

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      ادوارد بورا؛ فراموشی درد با نقاشی 

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۴

      دیوید هاکنی، هنرمند پیشگام بریتانیایی که با نقاشی‌های استخرها و پرتره‌هایش شهرت جهانی یافت، در ۸۸ سالگی درگذشت

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۵

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      پینا باوش؛ ۴۷ سال بعد

      ۲۲ فروردین , ۱۴۰۵

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴
    • معماری

      درامی برای تعمق: چگونه گائودی در ساگرادا فامیلیا به نور و رنگ شکل داد | بخش پایانی

      ۲۳ تیر , ۱۴۰۵

      درامی برای تعمق: چگونه گائودی در ساگرادا فامیلیا به نور و رنگ شکل داد | بخش اول

      ۹ تیر , ۱۴۰۵

      سازه‌ها و حافظه‌ی جمعی | روایتی در حاشیه‌ی انفجار پل B1

      ۲۵ خرداد , ۱۴۰۵

      معمار در نقش نویسنده: بازتعریف حرفه‌ی معماری خارج از محدوده‌ی ساختمان‌ها | بخش سوم

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۵

      معمار در نقش نویسنده: بازتعریف حرفه‌ی معماری خارج از محدوده‌ی ساختمان‌ها | بخش دوم

      ۱۸ خرداد , ۱۴۰۵
    • اندیشه

      شهر، پرسه، تخیل؛ تأملی بر «عشق در بعدازظهر»

      ۸ تیر , ۱۴۰۵

      جام جهانی ۲۰۲۶؛ آزمایشی که شبیه قبلی­‌ها نیست

      ۲۶ خرداد , ۱۴۰۵

      تحلیلی بر تروما در حکومت­‌های تمامیت­‌خواه با نگاهی به سرزمین­ گوجه­‌های سبز اثر هرتا مولر

      ۲۴ خرداد , ۱۴۰۵

      دیوید هاکنی، هنرمند پیشگام بریتانیایی که با نقاشی‌های استخرها و پرتره‌هایش شهرت جهانی یافت، در ۸۸ سالگی درگذشت

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۵

      جنگ و تاثیرات مرگبار آن بر محیط زیست ایران

      ۸ فروردین , ۱۴۰۵
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      مرز میان «آرمان‌گرایی شخصی» و «تعدی به زیست‌جهان دیگری»

      ۱۳ خرداد , ۱۴۰۵

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    ادبیات داستان

    از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

    افشین رضاپورافشین رضاپور۲۷ تیر , ۱۴۰۵
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    ریموند کارور
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

    روی مهتابی مجموعه‌ی بازپروری فرانک مارتین نشسته‌ایم. جِی‌پی در اصل یک دائم‌الخمر است مثل بقیه‌ی ما در این مجموعه و البته یک دودکش‌پاک‌کن؛ تجربه‌ای از این‌ مکان ندارد و می‌ترسد. من یک‌بار دیگر هم این‌جا بوده‌ام. چه می‌شود گفت؟! برگشتم. اسم اصلی جِی‌پی، جوپنی است اما می‌گوید جِی‌پی صدایش کنیم. حدوداً سی ساله است و جوان‌تر از من ولی نه خیلی. برایم تعریف می‌کند که چطور تصمیم گرفت مسیر کاری‌اش را در پیش بگیرد و هنگام صحبت، دوست دارد از دست‌هایش استفاده کند؛ ولی دست‌هایش می‌لرزند. منظورم این است که آرام نمی‌گیرند. می‌گوید: «قبلاً هیچ‌وقت این اتفاق برام نیفتاده». لرز دست‌هایش را می‌گوید. می‌گویم با او همدردم. می‌گویم لرزش دست‌ها به تدریج کم‌تر می‌شود ولی زمان می‌برد.

    فقط دو سه روز از آمدن‌مان گذشته است و هنوز درگیر اعتیادیم. دست‌های جِی‌پی می‌لرزند و گاهی عصبی- شاید عصبی نباشد اما بالاخره چیزی هست- روی شانه‌ی من تکان می‌خورد. گاهی هم کنار گردن‌ام است. تا این اتفاق می‌افتد، دهان‌ام خشک می‌شود؛ بعد باید جان بکنم تا بتوانم چیزی ببلعم. می‌دانم که چیزی قرار است اتفاق بیفتد و می‌خواهم مانع شوم. می‌خواهم خودم را از آن پنهان کنم، این کار را می خواهم بکنم. فقط چشم‌هایم را ببندم و بگذارم بگذرد، بگذارم برود سراغ نفر بعدی، جِی‌پی می‌تواند یک دقیقه منتظر بماند.

    دیروز صبح شاهد یک تشنج بودم. مردی که کوچولو صدایش می‌زنند؛ یک آدم گنده‌ی چاق، برق‌کاری اهل سانتاروزا. می‌گفتند حدود دو هفته است که این‌جاست و خرش از پل گذشته. تا یکی دو روز دیگر به خانه می‌رود و شب سال‌نو را همراه با زن‌اش جلوی تلویزیون می‌گذراند. در شب سال‌نو، کوچولو تصمیم می‌گیرد شکلات داغ و بیسکوییت بخورد. دیروز صبح که برای صبحانه پایین آمد، حال‌اش خوب به‌نظر می‌رسید؛ مثل اردک، کواک کواک می‌کرد و به یکی نشان می‌داد که چطور اردک‌ها را سمت خودش می‌کشد. گفت: «موچ. موچ» و دو اردک از زمین برداشت. موی کوچولو مرطوب و صاف و براق بود و از کنار، به عقب شانه‌اش کرده بود. تازه از زیر دوش بیرون آمده و چانه‌اش را هم با تیغ بریده بود اما که چی؟! هر کسی در بازپروری فرانک‌مارتین، خراشی روی چانه‌اش دارد. اتفاقی است که برای همه می‌افتد. کوچولو بالای میز نشست وماجرایی را تعریف کرد که در یکی از دوره‌های مشروب خوری‌اش اتفاق افتاده بود. آدم‌های دور میز درحالی‌که تخم‌مرغ‌هایشان را با ولع می‌خوردند، سر تکان می‌دادند و می‌خندیدند. کوچولو چیزی می‌گفت، نیش‌اش باز می‌شد، بعد دور میز را نگاه می‌کرد تا ببیند بقیه خوششان آمده یا نه. همه‌ی ما کارهایی به همان اندازه بد و احمقانه انجام داده بودیم، به‌همین‌دلیل می‌خندیدیم. کوچولو تخم‌مرغ‌های توی بشقاب‌اش هم می‌زد و با عسل و بیسکوییت می‌خورد. من پشت میز نشسته بودم اما گرسنه‌ام نبود. فنجانی قهوه داشتم. بعد یک‌دفعه کوچولو غیب‌اش زد؛ با سروصدا از روی صندلی‌اش افتاده بود. با چشم‌های بسته، طاقباز افتاده بود و پاشنه‌هایش به کف لینولئوم می‌کوبید. جماعت فریادزنان فرانک‌مارتین را صدا کردند ولی او خودش آن‌جا بود. دو سه نفر کف زمین کنار کوچولو نشستند.یکی‌شان انگشت‌هایش را توی دهان کوچولو فرو کرد و کوشید زبان‌اش را نگه‌دارد. فرانک‌مارتین فریاد زد: «همه بکشن عقب!» بعد متوجه شدم که چند نفری روی کوچولو خم شده‌ایم، فقط نگاه‌اش می‌کنیم و نمی‌توانیم چشم از او برداریم. فرانک‌مارتین گفت: «بذارین هوا بهش برسه!» بعد به دفترش دوید و به آمبولانس زنگ زد.

    تونی دوباره پیش ماست. برگشته جای اول‌اش. امروز صبح فرانک‌مارتین با وانت استیشن‌اش به بیمارستان رفت تا او را برگرداند. کوچولو دیر آمد و به تخم‌مرغ صبحانه‌اش نرسید اما فنجانی قهوه به اتاق غذاخوری برد و پشت میز نشست. یکی در آشپزخانه برایش تست درست کرد ولی کوچولو نخورد؛ فقط نشست و به فنجان‌اش خیره شد. گاهی هم فنجان‌اش را پس و پیش می‌کرد.

    دوست دارم از او بپرسم پیش از این که آن اتفاق بیفتد، متوجه نشانه‌ای شده بود؟ می‌خواهم بدانم آیا قلب‌اش ضربانی را جا انداخت یا تندتر زد؟ پلک‌اش پرید؟ نمی‌خواهم حرفی بزنم؛ به‌هرحال به‌نظر نمی‌رسد مشتاق حرف زدن باشد اما آن اتفاقی را که برای او افتاد، من هرگز فراموش نخواهم کرد. کوچولو روی زمین ولو شده بود و به پاشنه‌های خودش لگد می‌زد. بنابراین هر وقت جایی از بدنم می‌پرد، نفس عمیقی می‌کشم و منتظرم به پشت روی زمین بیفتم و یکی انگشتان‌اش را توی دهانم فرو کند.

    جِی‌پی روی مهتای توی صندلی‌اش نشسته و دست‌هایش را بین ران‌هایش گذاشته است. من سیگار می‌کشم و خاکسترش را توی سطل زغال‌سنگ می‌ریزم. جِی‌پی وراجی می‌کند و من گوش می‌کنم. ساعت یازده صبح است -یک‌ساعت‌ونیم به ناهار مانده. با وجود این‌که هیچ‌یک گرسنه نیستیم، منتظریم تا وارد اتاق غذاخوری شویم و پشت میز  بنشینیم. شاید تا آن‌موقع گرسنه شدیم.

    ولی جِی‌پی از چه حرف می زند؟ دارد تعریف می‌کند که چطور در دوازده‌سالگی در چاهی نزدیک مزرعه‌ای که در آن بزرگ شده بود، افتاد. شانس آورده بود که چاه خشک بود. دور و برش را نگاه می کند و سر تکان می‌دهد: «شایدم بدشانسی بود!» تعریف می‌کند که چطور اواخر عصر بعد از آن‌که فهمیدند کجاست، پدرش با طنابی او را از چاه بیرون کشید. آن پایین، جِی‌پی شلوارش را خیس کرده بود. توی آن چاه همه‌جور ترس و هراسی را دیده بود، فریاد کمک کشیده بود، منتظر مانده بود و دوباره فریاد زده بود. آن‌قدر که صدایش گرفته بود اما به من گفت که ماندن در آن چاه، تاثیری ماندگار رویش گذاشت؛ نشسته بود و به دهانه‌ی چاه نگاه کرده بود. آن بالا می‌توانست حلقه‌ی آسمان آبی را ببیند. هر از گاهی ابر سفیدی عبور می‌کرد. دسته‌ای پرنده گذشتند و جِی‌پی فکر کرد که بال زدن‌شان جنجال عجیبی به‌پا کرد. چیزهای دیگری هم شنید؛ صدای خش‌خش ریزی از بالای چاه و می‌ترسید چیزی توی موهایش بی‌افتد. به حشرات فکر می‌کرد. صدای باد را ازدهانه‌ی چاه شنید و آن هم رویش تاثیر گذاشت. به‌هرحال ته چاه زندگی‌اش کاملاً عوض شد اما نه چیزی روی سرش افتاد و نه چیزی آن حلقه‌ی کوچک آبی را پوشاند. بعد پدرش با طناب آمد و طولی نکشید که جِی‌پی به جهانی بازگشت که در آن زندگی می‌کرد.

    می‌گویم: «ادامه بده! بعدش چی شد؟»

    در هجده‌ نوزده سالگی، مدرسه را به پایان رساند و دیگر هیچ کاری نمانده بود که بخواهد در زندگی انجام دهد. یک روز عصر توی شهر راه افتاد تا دوستی را ببیند. این دوست در خانه‌ای زندگی می‌کرد که شومینه داشت. جِی‌پی و دوست‌اش گپ‌زنان، آبجو می‌نوشیدند و به چند صفحه‌ی موسیقی گوش کردند؛ بعد یکی زنگ در را می‌زند. دوست‌اش برای باز کردن در می‌رود. یک زن جوان دودکش پاک‌کن با وسایل‌اش پشت در ایستاده. کلاه سیلندر به سر دارد و جی‌پی با دیدن‌اش غافلگیر می‌شود. زن جوان به دوست جِی‌پی می‌گوید که قرار بوده بیاید دودکش را تمیز کند. دوست جِی‌پی از سر راه کنار می‌رود و تعظیم می‌کند. زن جوان تحویل‌اش نمی‌گیرد؛ پتویی را جلوی شومینه پهن می‌کند و وسایل‌اش را روی آن می‌گذارد. شلوار، پیراهن، کفش و جوراب مشکی پوشیده. البته حالا دیگر کلاه‌اش را برداشته است. جِی‌پی می‌گوید نگاه کردن به او عقل از سرش می‌پراند. زن جوان مشغول می‌شود و دودکش را تمیز می‌کند و در این بین، جِی‌پی و دوست‌اش آبجو می‌نوشند و به موسیقی گوش می‌کنند. اما به او و کاری که انجام می‌دهد، نگاه می‌کنند. گه‌گاه جِی‌پی و دوست‌اش به‌هم نگاه می‌کنند و نیش‌شان باز می‌شود یا به‌هم چشمک می‌زنند. تا بالاتنه‌ی زن توی دودکش ناپدید می‌شود، ابرو بالا می اندازند. جِی‌پی گفت خوش‌قیافه هم بود. هم‌سن و سال او بود.

    کارش را که تمام کرد، وسایل‌اش را توی پتو پیچید. از دوست جِی‌پی چکی را گرفت که پدر و مادرش در وجه زن کشیده بودند و بعد از دوست جِی‌پی می‌پرسد دوست دارد او را ببوسد؟ می‌گوید: «برات خوش‌شانسی میاره!» و برای او خوش‌شانسی می‌آورد. دوست جِی‌پی چشم‌هایش را می‌چرخاند؛ کمی دیگر لودگی می‌کند و زن درحالی‌که احتمالاً دوست جِی‌پی سرخ شده، گونه‌ی او را می‌بوسد. در این لحظه جِی‌پی تصمیمی گرفت؛ آبجویش را زمین گذاشت. از روی کاناپه بلند شد. وقتی زن می‌خواست از در برود بیرون، به سمت او رفت.

    جِی‌پی به او گفت: «منم می‌بوسی؟!» دختر چشم به او دوخت. جِی‌پی می‌گوید صدای تاپ‌تاپ قلب خودش را می‌شنید. معلوم شد که اسم زن جوان، راکسی‌ست.

    راکسی می‌گوید: «معلومه که می‌بوسم! تا دلت بخواد بوس دارم!» و بوسه‌ی قشنگی روی لب‌های او نشاند و برگشت که برود.

    در یک چشم به‌هم زدن، جِی‌پی دنبال او راه افتاد و به مهتابی رفت؛ در توری مهتابی را برایش باز کرد. با او از پله‌ها پایین رفت و تا راه ماشین‌رو که راکسی وانت کابین‌دارش را آن‌جا پارک کرده بود، رفت. دست خودش نبود. هیچ چیز دیگری در دنیا برایش ارزش نداشت. می‌دانست کسی را ملاقات کرده که رعشه در پاهایش انداخته. لب‌هایش از بوسه‌ی راکسی داغ شده بود و از این چیزها. در یک دقیقه جِی‌پی کنترل‌اش را بر همه چیز از دست داده بود. پر از حسی شده بود که او را به سمتی می‌کشید.

    در عقب وانت کابین‌دار را برای او باز و کمک‌اش کرد تا وسایل‌اش را توی وانت بگذارد. راکسی گفت: «ممنونم»؛ بعد او بی‌اختیار حرف دل‌اش را به راکسی زد -گفت که دل‌اش می خواهد دوباره او را ببیند. گاهی با او به سینما می‌آمد؟ او هم فهمیده بود که با زندگی‌اش می‌خواهد چه‌کار کند. می‌خواست همان کاری را انجام دهد که راکسی می‌کرد. می‌خواست دودکش‌پاک‌کن شود اما آن موقع این را به راکسی نگفت.

    جِی‌پی می‌گوید راکسی دست روی باسن‌اش گذاشت و او را برانداز کرد؛ بعد یک کارت ویزیت روی صندلی جلوی وانت پیدا کرد. آن را به او داد: «امشب بعد از ساعت ده به این شماره زنگ بزن! اون ساعت پیامگیر خاموشه. می‌تونیم با هم حرف بزنیم. الان باید برم». کلاه سیلندر را سرش گذاشت و بعد برش داشت. دوباره به جِی‌پی نگاه کرد. حتماً از چیزی که دیده بود، خوشش آمده بود چون این بار خندید. جِی‌پی به او گفت که لکه‌ای نزدیک دهان‌اش است. بعد راکسی سوار وانت‌اش شد، بوق زد و رفت.

    می‌گویم: «بعدش چی؟ تعریفت‌رو قطع نکن جِی‌پی!» علاقمند شده بودم اما اگر هم می‌گفت که یک روز تصمیم گرفت نعل اسب پرت کند، باز هم گوش می‌کردم.

    دیشب باران بارید. ابرها مقابل تپه‌های رو‌به‌روی دره جمع شده‌اند. جِی‌پی گلویی صاف می‌کند و به تپه‌ها و ابرها نگاه می‌کند؛ با انگشت به چانه‌اش می‌زند. بعد حرف‌اش را ادامه می‌دهد.

    داستان ریموند کارور

    راکسی با او قرار می‌گذارد و بیرون می‌روند. کم‌کم جِی‌پی به او می‌گوید که بگذارد همکارش شوند اما راکسی با پدر و برادرش کار می‌کند و آن‌ها فقط به اندازه‌ی خودشان کار گیر می‌آورند و جایی برای یک نفر دیگر نیست. تازه، این یارو جِی‌پی اصلا کیه؟! جِی‌پی چی؟! پدر و برادر راکسی به او هشدار دادند که مراقب باشد.

    خلاصه او و جِی‌پی چند فیلم با هم دیدند. در دو‌ سه برنامه‌ی رقص شرکت کردند اما معاشقه‌شان بیشتر زمان پاک کردن دودکش‌ها بود. جِی‌پی می‌گوید قبل از این‌که متوجه بشی، اونا از ازدواج حرف می‌زنن. کمی بعد همین کار را می‌کنند، ازدواج. پدرزن جدید جِی‌پی او را تمام و کمال  شریک خود می‌کند. یکی دوسال بعد، راکسی بچه‌دار می‌شود و دودکش‌پاک‌کنی را کنار می‌گذارد. به‌هرحال دیگر کار نمی‌کند. کمی بعد، بچه‌ی دومش را می‌آورد. حالا دیگر جِی‌پی بیست‌وشش‌هفت‌ساله است. خانه‌ای می خرد. می‌گوید از زندگی  راضی بود. می‌گوید: «از اوضاع راضی بودم. هرچی می‌خواستم، داشتم. زن و بچه‌هام‌رو دوست داشتم و همون‌طور که دلم می‌خواست زندگی می‌کردم» ولی به دلایلی -کسی چه می‌داند چرا ما فلان کار را می‌کنیم؟- تمایل‌اش به مشروب زیاد می‌شود. مدت زیادی آبجو می‌نوشد؛ فقط آبجو. فرقی نمی‌کند چه آبجویی. می‌گوید می‌توانست بیست‌وچهارساعت آبجو بنوشد. شب‌ها هم تلویزیون نگاه می‌کرد و آبجو می‌نوشید. البته گاهی مشروب سنگین هم می‌خورد ولی فقط گه‌گاه که بیرون می‌رفتند یا وقتی کسی به خانه‌اش می‌آمد. بعد زمانی می‌رسد که خودش هم نمی‌داند چرا به جای آبجو، سراغ جین و سودا می‌رود. بعد از شام که مقابل تلویزیون می‌نشست، باز هم جین و سودا می‌نوشید. همیشه یک لیوان جین و سودا در دست‌اش بود. می‌گوید از طعم آن خوشش می‌آمد. بعد از اتمام کار، می‌ماند تا بنوشد و بعد به خانه می‌رفت و باز هم می‌نوشید؛ بعد به‌مرور سر شام حاضر نشد یا حاضر می‌شد ولی میل‌اش نمی‌کشید و چیزی نمی‌خورد. در بار تا خرخره تنقلات خورده بود. گاهی از در وارد می‌شد و بی‌هیچ دلیلی سبد غذایش را توی اتاق نشیمن پرت می‌کرد. وقتی راکسی سرش داد می‌زد، برمی‌گشت و دوباره می‌رفت. نوبت نوشیدن‌اش را به اوایل عصر منتقل کرد که قرار بود هنوز کار کند. می‌گوید صبح‌اش را با دو سه گیلاس نوشیدنی شروع می‌کرد. یک جرعه هم پیش از این‌که دندان‌هایش را بشوید می‌نوشید؛ بعد قهوه‌اش را می‌خورد، فلاسک ودکا را توی سبد غذایش می‌گذاشت و می‌رفت سر کار.

    جِی‌پی دست از صحبت می‌کشد. لال‌مانی می‌گیرد. چه خبر شده؟! دارم گوش می‌کنم. یک دلیل‌اش این است که کمک‌ام می‌کند آرام باشم. مرا از شرایطی که دارم دور می‌کند. یک دقیقه بعد می‌گویم: «چی شد پس؟! ادامه بده جِی‌پی!» او با انگشت به چانه‌اش می‌زند ولی خیلی زود دوباره حرف‌اش را ادامه می‌دهد.

    حالا دیگر جِی‌پی و راکسی با هم دعواهای آن‌چنانی می‌کنند. منظورم این است که تو سر‌وکله‌ی هم می‌زنند. جِی‌پی می‌گوید یک‌بار راکسی با مشت به صورت‌اش کوبید و دماغ‌اش را شکست. می‌گوید: «ببین! این‌جا!» خطی را روی پل بینی‌اش نشانم می‌دهد. «این دماغ شکسته» لطف‌اش را جبران می‌کند.

    او هم می‌زند و شانه‌ی راکسی از جا در می‌رود. یک بار دیگر لب‌اش را پاره می‌کند. در حضور بچه‌ها یک‌دیگر را می‌زنند. اوضاع از دست‌شان خارج شد اما او به نوشیدن ادامه داد. نمی‌توانست ننوشد. چیزی هم مانعش نمی‌شد که ننوشد؛ حتی وقتی پدر و برادر راکسی تهدید کردند که تا حد مرگ کتک‌اش می‌زنند، باز فایده نداشت. به راکسی گفتند بچه‌ها را بردارد و برود اما راکسی گفت این مشکل به خودش مربوط است. خودش این بلا را سر خودش آورده بود و خودش حل‌اش می‌کرد.

    حالا دوباره جِی‌پی ساکت می‌شود. شانه‌هایش را جمع می‌کند و توی صندلی‌اش فرو می‌رود؛ به ماشینی نگاه می‌کند که بین این‌جا و تپه‌ها توی جاده حرکت می‌کند.

    می‌گویم: «دوست دارم بقیه‌اش رو بشنوم! بهتره ادامه بدی!»

    می‌گوید: «چی بگم؟!» شانه بالا می‌اندازد.

    می‌گویم: «مشکلی نیست» و منظورم این است که بهتر است ادامه دهد. «ادامه بده جِی‌پی!»

    جِی‌پی می‌گوید یکی از راهکارهای راکسی برای حل مشکل، این بود که دوست‌پسر پیدا کند. جِی‌پی دوست داشت بداند با آن همه کار خانه و مشغله‌ی بچه‌ها، چطور وقت پیدا می‌کرد.

    با تعجب نگاه‌اش می‌کنم. مرد گنده! می‌گویم: «اگه بخوای دوست‌پسر داشته باشی، وقت‌اش رو هم پیدا می‌کنی! وقت پیدا کردن که کاری نداره!»

    جِی‌پی سر تکان می‌دهد: «آره، به‌نظرم درست می‌گی».

    به‌هرحال جِی‌پی – ماجرای آن دوست‌پسر را- فهمید و دیوانه شد. موفق می‌شود انگشتر عروسی را از انگشت راکسی درآورد و بعد آن را با انبردست، هزار تکه می‌کند. یک سرگرمی خوب و بی‌دردسر. حسابی کتک‌کاری می‌کنند. صبح روز بعد جی‌پی هنگام رفتن سر کار به جرم رانندگی در حال مستی بازداشت می‌شود. گواهینامه‌اش را می‌گیرند. دیگر نمی‌توند با وانت برود سر کار. می‌گوید بهتر! هفته‌ی قبل هم از روی پشت‌بام افتاد بود و انگشت شست‌اش شکسته بود. می‌گوید تا کی وقت‌اش برسد که گردن خرد خودش را بشکند.

    به مرکز بازپروری فرانک‌مارتین آمده بود تا ترک کند و ببیند چطور می‌تواند در مسیر سابق زندگی‌اش بیفتد اما برعکس من، به‌زور نیامده بود. مسئله این نبود که راه فرار نداشتیم؛ هر وقت دل‌مان می‌خواست، می‌توانستیم این‌جا را ترک کنیم اما توصیه می‌کردند که دست‌کم یک هفته بمانیم و به قول خودشان توصیه‌ی اکید بر دو هفته یا یک ماه بود.

    همان‌طور که گفتم، من بار دوم است که به بازپروری فرانک‌مارتین می‌آیم. وقتی داشتم چک پیش‌پرداخت اقامت یک هفته‌ای را امضا می‌کردم، فرانک‌مارتین گفت: «تعطیلات همیشه بد می‌گذره! شاید بهتر باشه این دفعه یه‌کم بیشتر بمونی. به دو هفته فکر کن! می‌تونی دو هفته بمونی؟ بهش فکر کن. الان لازم نیست تصمیم بگیری». شصت‌اش را روی چک گذاشت و من اسم‌ام را نوشتم و امضا کردم؛ بعد دوست‌دخترم را تا دم در جلویی بدرقه و از او خداحافظی کردم. گفت: « خداحافظ!» و از در پرید بیرون و وارد هشتی شد. اواخر عصر است. باران می‌بارد. از در به سمت پنجره می‌روم. پرده را کنار می‌زنم و او را تماشا می‌کنم که رانندگی می‌کند و می‌رود. مست است اما من هم مستم و کاری برای انجام دادن ندارم. به سمت صندلی کهنه‌ی بزرگی می‌روم که نزدیک رادیاتور است و می‌نشینم. چند نفر سر از روی تلویزیون برمی‌دارند؛ بعد آرام سرشان را برمی‌گردانند و دوباره برنامه‌شان را تماشا می‌کنند. من همان‌جا می‌نشینم. ‌گاهی سر بلند می‌کنم و به اتفاقی که روی صفحه‌ی تلویزیون می‌افتد، نگاه می‌کنم.

    اواخر همان عصر ناگهان در جلویی با سر و صدا باز شد و دو تا آدم گنده -برادر و پدر زن جی‌پی- که دو طرف او را گرفته بودند، وارد شدند. من بعداً فهمیدم ماجرا از چه قرار بوده است. جِی‌پی را به آن طرف اتاق بردند. پیرمرده اسم و مشخصات او را ثبت کرد و چکی به فرانک‌مارتین داد؛ بعد کمک کردند که جِی‌پی از پله ها بالا برود. به‌نظرم او را روی تخت گذاشتند. طولی نکشید که پیرمرده و آن یکی پایین آمدند و به سمت در جلویی رفتند. مثل برق غیب‌شان زد؛ انگار حتی صبر نکردند نفسی تازه کنند. من سرزنش‌شان نکردم. گور پدرشان. نمی‌دانم اگر جای آن‌ها بودم، چه‌کار می‌کردم.

    یک روز و نیم بعد من و جِیِ‌پی هم‌دیگر را در مهتابی جلویی می‌بینیم. دست می‌دهیم و درباره‌ی هوا حرف می‌زنیم. جِی‌پی می‌لرزد .می‌نشینیم و پاهایمان را روی نرده‌ها می‌گذاریم. طوری به صندلی‌هایمان تکیه می‌دهیم که انگار تازه از آن‌جا بیرون زده‌ایم و داریم استراحت می کنیم، انگار داریم آماده می‌شویم که درباره‌ی سگ‌های شکاریمان حرف بزنیم؛ در این لحظه است که جِی‌پی داستان‌اش را شروع می‌کند.

    بیرون سرد است اما نه خیلی زیاد. هوا کمی ابری است. لحظه‌ای فرانک‌مارتین بیرون می‌آید تا سیگار برگ‌اش را تمام کند. پلیور پوشیده و دکمه‌اش را تا سیب آدم‌اش بسته. فرانک‌ماتین کوتاه و چهار شانه است. سر کوچک و موی فر جوگندمی دارد. سرش با باقی بدن‌اش تناسب ندارد. فرانک‌مارتین سیگار را توی دهان‌اش می‌گذارد و دست بر سینه می‌ایستد. سیگار را در دهان می‌چرخاند و به دره نگاه می‌کند؛ مثل یک مشت‌زن حرفه‌ای آن‌جا ایستاده، مثل کسی که می‌داند چند امتیاز گرفته است.

    جِی‌پی دوباره ساکت می‌شود. درواقع به سختی نفس می‌کشد. سیگارم را توی سطل زغال پرت می‌کنم و نگاه تندی به جِی‌پی می‌اندازم که بیشتر در صندلی‌اش فرو می‌رود. یقه‌اش را بالا می‌کشد. نمی‌دانم چه خبر است. فرانک‌مارتین دست‌اش را از روی سینه برمی‌دارد و پکی به سیگار برگ‌اش می‌زند. دود را آهسته از دهان‌اش بیرون می‌دهد؛ بعد سرش را بالا می‌گیرد و تپه‌ها را نگاه می‌کند و می‌گوید: «جک لندن خونه‌ی بزرگی اون‌ور این تپه داشت. درست همون‌جا پشت اون تپه‌ی سبزی که می‌بینین ولی الکل جونش‌رو گرفت! این یه درسه! از همه‌ی ما هم آدم بهتری بود ولی اونم نتونست از پس مشروب بربیاد!» به پس‌مانده‌ی سیگار برگ‌اش نگاه می‌کند. تمام شده. آن را توی سطل پرت می‌کند: «اگه خواستین این‌جا چیزی بخونین، آوای وحش رو بخونین. کسی دیگه هم‌چین کتابی نمی‌تونه بنویسه! ولی اگه دوران جک لندن ما این‌جا بودیم، می‌تونستیم بهش کمک کنیم؛ البته به‌شرطی‌که اجازه می‌داد! به‌شرطی‌که کمک می‌خواست! متوجهید چی می‌گم؟! درست همین‌جور که ما داریم به شما کمک می‌کنیم! به‌شرطی‌که کمک بخواین و به حرفمون گوش بدین! موعظه تموم شد!» دوباره می‌گوید: «ولی یادتون نره! به‌شرطی‌که!» بعد شلوارش را بالا و پلیورش را پایین می‌کشد. می‌گوید: «می‌رم داخل. موقع ناهار می‌بینمتون!»

    از کجا زنگ می‌زنم ریموند کارور

    جِی‌پی می‌گوید: «وقتی میاد این‌جا حس می‌کنم یه حشره‌ام! طوری رفتار می‌کنه که احساس می‌کنم یه حشره‌ام که راحت می‌تونه پا بذاره روش!» سرش را تکان می‌دهد و بعد می‌گوید: «جک لندن! عجب اسمی! کاش یه هم‌چین اسمی داشتم به جای اسم خودم!»

    اولین بار که به این‌جا آمدم، فرانک مارتین از «به شرط این که»‌اش حرف زد. آن موقع زنم مرا به این‌جا آورد؛ هنوز با هم زندگی می‌کردیم و در تلاش بودیم مشکلات را سر و سامان دهیم. مرا به این‌جا آورد، یکی دو ساعت ماند و خصوصی با فرانک مارتین صحبت کرد. بعد رفت. روز بعد، فرانک مارتین من را کناری کشید و گفت: «ما می‌تونیم کمکت کنیم؛ به‌شرط‌ این‌که کمک بخوای و به حرف‌هامون گوش بدی!» اما نمی‌دانستم که می‌توانستند کمک‌ام کنند یا نه. بخشی از من کمک می‌خواست اما بخش دیگری هم بود. در مجموع شرط بزرگی بود.

    این بار شش ماه بعد از اولین اقامت‌ام در این مرکز بازپروری، این دوست دخترم بود که مرا با ماشین به این‌جا آورد. ماشین مرا می‌راند. زیر باران سنگین، رانندگی می‌کرد. در تمام طول مسیر شامپاین خوردیم. وقتی ماشین را در راه ماشین‌رو نگه‌داشت، هر دو مست بودیم. می‌خواست مرا پیاده کند، دور بزند و به خانه برگردد. کمی کار داشت که باید انجام می‌داد؛ مثلا باید روز بعد سر کار می‌رفت. منشی بود. کار خوبی در یک شرکت قطعات الکترونیکی داشت. یک پسر نوجوان پر‌روی بددهن هم داشت. از او خواستم مسافرخانه‌ای در شهر بگیرد، شب را آن‌جا بماند و بعد به خانه برود. نمی‌دانم اتاق گرفت یا نه؛ از چند روز پیش که مرا از پله‌های جلویی ساختمان بالا برد و وارد دفتر فرانک مارتین شدیم و گفت: «حدس بزنید کی این‌جاست!»، خبری از او نشنیده‌ام.

    ولی از دستش عصبانی نشدم. پس از این که زن‌ام خواست خانه را ترک کنم و او گفت می‌توانم پیش‌اش بمانم، اصلاً نمی‌دانست خود را درگیر چه موضوعی می‌کند. دلم برایش می‌سوخت چون  یک روز قبل از کریسمس، جواب آزمایش پاپ‌اسمیرش از آزمایشگاه آمد و اصلا خبر خوشحال‌کننده نبود؛ باید می‌رفت ملاقات پزشک‌اش. خیلی هم فوری باید این کار را انجام می‌داد. همان خبر برای هر دوی ما کافی بود تا نوشیدن مشروب را شروع کنیم؛ بنابراین حالی کردیم و مست شدیم. روز کریسمس هنوز مست بودیم. باید می‌رفتیم رستوران چون حوصله‌ی غذا درست کردن نداشت. ما و آن پسرنوجوان تخس بددهن‌اش چند تا از کادوها را باز کردیم و بعد به استیک‌فروشی نزدیک آپارتمان‌اش رفتیم. من گرسنه نبودم. کمی سوپ و نان گرم خوردم. همراه سوپ، یک بطر شراب نوشیدم. او هم کمی نوشید؛ بعد شروع کردیم بلادی‌مری خوردن. تا دو سه روز بعد چیزی غیر از بادام هندی نخوردم اما کلی بوربون نوشیدم. صبح روز بیست‌وهشتم به او گفتم: «عزیزم! به‌نظرم بهتره جمع کنم برم. بهتره برگردم به بازپروری فرانک مارتین. نیاز دارم دوباره برم اون‌جا. می‌شه منو برسونی؟»

    سعی کرد برای پسرش توضح دهد که آن بعدازظهر و شب‌اش خانه نخواهد بود و او باید خودش شام‌اش را آماده کند؛ اما درست در همان لحظه‌ای که داشتیم از در بیرون می‌رفتیم، آن بچه‌ی شرور سرمان جیغ‌وداد کرد: «به این می‌گین عشق؟! گور پدر جفتتون! امیدوارم برین و هیچ‌وقت برنگردین! امیدوارم بمیرین!» تصورش را بکنید که چه‌جور بچه‌ای بود!

    قبل از ترک شهر، از او خواستم کنار یک لیکورفروشی نگه ‌دارد و سه بطری شامپاین خریدم. شامپاین باکیفیت- پایپر. جای دیگری هم نگه‌داشتیم که لیوان پلاستیکی بخریم؛ بعد هم یک ظرف جوجه‌ی سوخاری. توی رگبار به سمت بازپروری فرانک مارتین راه افتادیم و شامپاین خوردیم و به موسیقی رادیو گوش کردیم. او رانندگی کرد. من با رادیو ور می‌رفتم و شامپاین می‌ریختم. سعی کردیم شبیه یک مهمانی کوچک بشود ولی دل‌مان هم گرفته بود. جوجه سوخاری داشتیم ولی اصلا لب نزدیم.

    به‌نظرم صحیح و سالم به خانه رسید. فکر می‌کنم اگر برنگشته بود، حتماً خبردار می‌شدم اما دیگر باهم تماسی نداشتیم. شاید حالا خبری داشته باشد.اما شاید او هم چیزی نشنیده. شاید همه‌اش اشتباه بود. شاید آزمون کس دیگری بود اما ماشین من دست اوست و بعضی وسایل‌ام هم در خانه‌اش جا مانده. می‌دانم که دوباره هم‌دیگر را خواهیم دید.

    دنگ‌دنگ یک زنگ قدیمی مزرعه را به صدا درمی‌آورند که بگویند وقت غذاست. جِی‌پی و من مثل باباپیری‌ها، آهسته از روی صندلی‌ بلند می‌شویم و می‌رویم داخل. روی بالکن هم هوا دارد به‌شدت سرد می‌شود. هم‌چنان که حرف می‌زنیم، بخاری را که از دهان‌مان بیرون می‌زند، می‌بینیم.

    صبح روز بعد از سال نو، سعی می‌کنم به همسرم زنگ بزنم. کسی جواب نمی‌دهد. اشکالی ندارد؛ ولی حتی اگر اشکالی هم داشت، چه‌کار می‌توانستم بکنم؟! آخرین بار که تلفنی حرف زدیم، هفته‌ی گذشته، سر هم دادوفریاد کردیم. من دو سه اسم رویش گذاشتم. گفت: «کس مغز!» و گوشی را سر جایش گذاشت.

    اما حالا می‌خواستم با او حرف بزنم. یکی باید برایم کاری می‌کرد. وسایلم هم در خانه‌اش بود.

    یکی از کسانی که این‌جاست، فردی‌ست که زیاد سفر می‌کند؛ به اروپا و خاورمیانه می‌رود. خودش می‌گوید به‌خاطر تجارت و می‌گوید مشروب‌خواری را کنترل کرده و نمی‌داند چرا از بازپروری فرانک مارتین سر در آورده؛ اما یادش نیست کِی به این‌جا آمد. به این مسئله می‌خندد، به این‌که یادش نیست. می‌گوید: «هرکسی ممکنه فراموشی بگیره. این‌که چیزی‌رو ثابت نمی‌کنه». دائم‌الخمر -خودش آن را می‌گوید و ما گوش می‌کنیم. می‌گوید: «این اتهام بزرگیه! چنین حرفی می‌تونه آینده‌ی یه آدم خوب‌رو خراب کنه!» بعد می‌گوید اگر فقط ویسکی با آب بخورد و از یخ استفاده نکند، «قاطی نمی کند» -اصطلاح خودش- و فراموشی نمی‌گیرد. از من می‌پرسد: «تو مصر کی‌رو می‌شناسی؟ من دو سه نفر می‌شناسم».

    برای شام شب عید، فرانک مارتین با استیک و سیب‌زمینی‌پوره پذیرایی می‌کند. سالاد سبزیجات. اشتهایم برگشته است. سالاد می‌خورم. بشقاب‌ام را تمام می‌کنم و باز هم جا دارم. به بشقاب کوچولو نگاه می‌کنم؛ عجیب است که دست به بشقاب‌اش نزده. استیک‌اش دست‌نخورده مانده و دارد سرد می‌شود. کوچولو همان کوچولوی همیشگی نیست. حرامزاده‌ی بدبخت، برنامه‌ریزی کرده بود که امشب خانه باشد. می‌خواست با ربدوشامبر و دمپایی جلو تلویزیون بنشیند و دست توی دست‌های زن‌اش بگذارد؛ حالا می‌ترسد این‌جا را ترک کند. درک می‌کنم. اولین حمله‌ی تشنچ یعنی این‌که حمله‌های بعدی هم در راه است. از وقتی تشنچ کرده، دیگر داستان‌های احمقانه درباره‌ی خودش تعریف نمی‌کند. سکوت کرده و در خودش فرو رفته است. طولی نمی‌کشد که از او می‌پرسم می‌توانم استیک‌اش را بخورم و او بشقاب‌اش را سمت من هل می‌دهد.

    اجازه می‌دهند تا وقتی زنگ سال نو در میدان تایمز به صدا در می‌آید، تلویزیون را روشن نگه‌داریم. بعضی از ما هنوز بیداریم و پای تلویزیون نشسته‌ایم و داریم جمعیت روی صفحه را نگاه می‌کنیم که فرانک مارتین وارد می‌شود تا کیک‌اش را نشان‌مان دهد. روی نوک کیک نوشته‌ای با حروف صورتی درج شده: «سال نو مبارک- صدسال به این سال‌ها»

    کسی که به اروپا و خاومیانه می‌رود، می‌گوید: «کیک می‌خوایم چی‌کار؟! شامپاینت کو؟!» و می‌خندد.

    همه به اتاق غذاخوری می‌رویم. فرانک مارتین کیک را می‌آورد. من کنار جِی‌پی می‌نشینم. جِی‌پی دو تکه کیک می‌خورد و کوکاکولا می‌نوشد. من یک تکه می‌خورم و تکه‌ی دیگر را لای دستمال کاغذی می‌پیچم برای بعد.

    جِی‌پی سیگاری می‌گیراند -دست‌هایش حالا دیگر نمی‌لرزند- و به من می‌گوید که همسرش امروز صبح برای ملاقات می‌آید. اولین روز سال نو.

    می‌گویم: «عالیه!» و سر می‌جنبانم. خامه را از روی انگشتانم می‌مکم: «خبر خوبیه جِی‌پی!»

    «باهم آشناتون می‌کنم»

    «بی‌صبرانه منتظرم!»

    به‌هم شب‌به‌خیر و سال نو مبارک می‌گوییم. خوب بخوابی. دستمالی روی انگشتانم می‌گذارم. دست می‌دهیم.

    یک‌بار دیگر سراغ تلفن سکه‌ای می‌روم، یک سکه‌ی ده سنتی داخل‌اش می‌اندازم و به همسرم زنگ می‌زنم به حساب او اما این‌بار هم کسی جواب نمی‌دهد. به این فکر می‌کنم که با دوست‌دخترم تماس بگیرم و بعد از شماره‌گیری، متوجه می‌شوم که دلم نمی‌خواهد با او حرف بزنم؛ احتمالاً در خانه است و از تلویزیون همان برنامه‌ای را نگاه می‌کند که من در حال تماشا هستم شاید هم اصلا نگاه نمی‌کند. ممکن است بیرون باشد. چرا که نه؟ به‌‌هرحال دوست ندارم صدایش را بشنوم. امیدوارم حال‌اش خوب باشد اما دلم نمی‌خواهد اگر مشکلی دارد، چیزی بشنوم. فعلا نه. به‌هرحال امشب با او صحبت نمی‌کنم.

    بعد از صبحانه، من و جِی‌پی قهوه‌مان را به بالای مهتابی می‌بریم و منتظر همسرش می‌مانیم. آسمان صاف اما هوا آن‌قدر سرد است که بلوز و کاپشن پوشیده‌ایم.

    جِی‌پی می‌گوید: «بهم گفت بچه‌هارو بیارم؟ گفتم بذاره بمونن خونه. فکرش رو بکن؟!خدایا! من اصلاً دلم نمی‌خواد بچه‌هام بیان این‌جا!»

    سطل زغال شده زیرسیگاری ما. به دره‌ای نگاه می‌کنیم که جک لندن در آن زندگی می‌کرد. باز هم قهوه می‌نوشیم و در این لحظه ماشینی توی جاده می‌پیچد و به سمت راه ماشین‌رو می‌آید. جِی‌پی می‌گوید: «خودشه!» فنجان‌ را زیر صندلی‌اش می‌گذارد، بلند می‌شود، از پله‌ها پایین می‌رود و به سمت راه ماشین‌رو حرکت می‌کند.

    زنی را می‌بینم که ماشین را نگه می‌دارد و ترمزدستی را می‌کشد. جِی‌پی را می‌بینم که در ماشین را باز می‌کند. زن را تماشا می‌کنم که از ماشین بیرون می‌آید و یک‌دیگر را بغل می‌کنند. هم‌دیگر را محکم در آغوش می‌کشند. سرم را می‌چرخانم؛ بعد دوباره برمی‌گردم و نگاه می‌کنم. جِی‌پی بازوی زن را می‌گیرد و از پله‌ها بالا می‌آیند. این زن توی دودکش‌ها خزیده است. این زن یک‌بار دماغ یک مرد را شکسته. دو بچه به دنیا آورده و کلی دردسر درست کرده اما عاشق مردی‌ست که بازویش را گرفته. از روی صندلی بلند می‌شوم.

    جِی‌پی به همسرش می‌گوید: «این دوستمه! اینم راکسی!»

    راکسی دست من را می‌گیرد. زنی‌ست بلند قد و زیبا با کلاه بافتنی آبی. کت و پلیور ضخیم سفید و شلوار پارچه‌ای تیره پوشیده است. یاد حرف‌های جِی‌پی در مورد دوست‌پسر و سیم‌چین می‌افتم؛  به دست‌های او نگاه می‌کنم. حلقه در انگشت‌اش نیست. حتماً تکه‌هایش جایی پخش‌وپلاست. دست‌هایش پهن و بند انگشت‌هایش درشت است. این زن اگر مجبور باشد، مشت می‌زند!

    می‌گویم: «تعریف شمارو زیاد شنیده‌م. جِ‌پی گفت چطوری آشنا شدید. دودکش و باقی مسایل!»

    می‌گوید: «آره.دودکش!» چشم از من برمی‌دارد و بعد دوباره نگاه‌ام می‌کند؛ سر می‌جنباند. نگران این است که با جِی‌پی تنها نماند که درک می کنم. می‌گوید: «احتمالاً خیلی چیزارو هم براتون نگفته! شرط می‌بندم خیلی چیزارو نگفته!» و زیر خنده می‌‌زند؛ بعد -دیگر صبرش سرآمده- دست دور کمر جِی‌پی می‌اندازد و گونه‌ی او را می‌بوسد. به سمت در می‌روند. سر می‌چرخاند و می‌گوید: «از دیدنتون خوشحال شدم! راستی بهتون گفته که بهترین دودکش‌پاک‌کن دنیاست؟!» دست‌اش را از دور کمر جِی‌پی پایین می‌آورد و روی باسن او می‌گذارد.

    جِی‌پی می‌گوید: «دیگه بیا بریم راکسی!» دست‌اش را به دستگیره‌ی در گرفته است.

    می‌گویم: «گفت هرچی بلده از شما یاد گرفته»

    راکسی می‌گوید: «کاملاً درست گفته!» دوباره می‌خندد ولی انگار دارد به چیز دیگری فکر می‌کند. جِی‌پی دستگیره را می‌چرخاند. راکسی دست‌اش را روی دست او می‌گذارد: «جو! نمی‌شه واسه ناهار بریم شهر؟! نمیشه ببرمت یه‌ جایی؟!»

    جِی‌پی گلویش را صاف می‌کند: «هنوز یه هفته نشده!» دست‌اش را از روی دستگیره برمی‌دارد و انگشت‌هایش را به چانه‌اش می‌زند: «به‌نظرم بدشون نمیاد یه‌کم دیگه این‌جا بمونم. می‌تونیم بریم داخل و قهوه بخوریم».

    راکسی می‌گوید: « خوبه!» یک‌بار دیگر نگاه‌اش به من می‌افتد: «چقدر خوب که جو این‌جا یه دوست پیدا کرده! از دیدنتون خوشحال شدم!»

    می‌روند داخل ساختمان. می‌دانم کار احمقانه‌ای‌ست اما اهمیت نمی‌دهم؛ می‌گویم: «راکسی!» توی درگاه می‌ایستند و نگاه‌ام می‌کنند. می‌گویم: «به یه‌کم شانس نیاز دارم. شوخی نمی‌کنم! خودم با یه بوس می‌تونستم خوش‌شانسی درست کنم!»

    جِی‌پی سرش را پایین می‌اندازد. با این‌که در باز است، هنوز دستگیره را در دست دارد. دستگیره را به عقب و جلو می‌چرخاند. خجالت می‌کشد. من هم خجالت می‌کشم اما هم‌چنان به راکسی نگاه می‌کنم. او نمی‌داند چه واکنشی نشان دهد. می‌خندد: «من دیگه دودکش‌پاک‌کن نیستم! چند ساله! مگه جو بهتون نگفته؟! عجب! باشه! می‌بوسمتون! باشه! برای خوش‌شانسی!»

    به سمت من می‌آید، شانه‌ام را می‌گیرد -من آدم گنده‌منده‌ای هستم- و بوسه‌اش را روی لب‌هایم می‌کارد. می‌گوید: «چطور بود؟!»

    می‌گویم: «خیلی خوب بود!»

    می‌گوید: «قابلی نداشت!» هنوز شانه‌های گنده‌ام را در دست دارد. مستقیم توی چشم‌هایم نگاه می‌کند. می‌گوید: «موفق باشی» و بعد مرا رها می‌کند.

    جِی‌پی می‌گوید: «بعداً می‌بینمت دوست من!» در را باز می‌کند و به داخل ساختمان می‌روند.

    روی پله‌های مقابل می‌نشینم و سیگاری می‌گیرانم. به حرکت دست‌هایم نگاه می‌کنم و کبریت را فوت می‌کنم. لرز گرفته‌ام؛ امروز صبح شروع شد. امرز صبح دل‌ام مشروب می‌خواست. ناامیدکننده است البته چیزی به جیِ‌پی نگفتم. سعی می‌کنم به چیز دیگری فکر کنم و فوراً نتیجه می‌دهد؛ به دودکش‌پاک‌کن‌ها فکر می‌کنم -‌تمام کارهایی که از جِی‌پی شنیدم- و بدون ‌این‌که دست خودم باشد، به خانه‌ای فکر می‌کنم که من و همسرم بعد از ازدواج در آن زندگی کردیم. آن خانه دودکش نداشت -نه نداشت- بنابراین نمی‌دانم چه چیزی باعث شد حالا یاد آن بیفتم؛ خانه را به یاد می‌آورم و این‌که چه‌طور دو سه هفته بعد از اقامت‌مان در آن‌جا، یک روز صبح صدایی از بیرون شنیدم و از خواب بیدار شدم؛ صبح یکشنبه بود و آن‌قدر زود که هنوز اتاق‌‌خواب تاریک بود اما از پنجره‌ نور ملایمی می‌تابید. گوش‌ام را تیز کردم؛ می‌شنیدم که چیزی را به دیوار خانه می‌کشند. از تخت بیرون زدم و به سمت پنجره رفتم.

    همسرم توی تخت می‌نشیند و با تکانی، موهایش را از روی صورت‌اش پس می‌زند و می‌گوید: «خدای من!» بعد می‌زند زیر خنده: «آقای ونچورینیه! صاحبخونه! یادم رفت بهت بگم. گفت امروز میاد که خونه‌رو رنگ کنه. صبح زود. قبل از این‌که هوا خیلی گرم بشه. پاک یادم رفته بود» و کمی دیگر می‌خند: «بیا تو تخت عزیزم! صاحبخونه‌اس.»

    می‌گویم: «الان میام»؛ پرده را کنار می‌زنم. بیرون، پیرمردی با لباس کار کنار پلکان‌اش ایستاده است. خورشید تازه دارد روی کوه‌ها طلوع می‌کند. من و پیرمرد یک‌دیگر را برانداز می‌کنیم. بله، درست است، صاحبخانه است -پیرمردی با لباس کار اما برایش خیلی بزرگ است. صورت‌اش هم به اصلاح نیاز دارد. یک کلاه بیس‌بال هم گذاشته تا سر کچل‌اش را بپوشاند. با خودم می‌گویم، لعنتی! تا‌به‌حال چنین پیرمرد عجیب‌و‌غریبی ندیده‌ام و در همان لحظه موجی از شادی وجودم را فرا می‌گیرد که جای او نیستم -که این چیزی که هستم، هستم و توی این تخت با همسرم خوابیده‌ام. شست‌اش را رو به آفتاب تکان می‌دهد؛ تظاهر می‌کند که دارد پیشانی‌اش را پاک می‌کند. پیرمرد خرفت ناگهان نیش‌اش را باز می‌کند. آن موقع است که می‌فهمم برهنه‌ام. اول به خودم نگاه می‌کنم بعد به او و شانه بالا می‌اندازم. لبخند می‌زنم. انتظاردارد چه‌کار کنم؟!

     همسرم می‌خندد: «وا بده بابا! برگرد تو تخت! زود باش! همین الان! برگرد تو تخت!»

    پرده را رها می‌کنم اما هم‌چنان همان‌جا کنار پنجره می‌ایستم؛ می‌بینم که صاحبخانه سر تکان می‌دهد و انگار با خودش می‌گوید: «برو پسر جان! برگرد تو تختت! درکت می‌کنم!» انگار شنیده بود که همسرم مرا صدا زد. نوک کلاه لبه‌دارش را می‌کشد؛ بعد کارش را شروع می‌کند، سطل‌اش را بر می‌دارد و از پلکان بالا می‌رود.

    حالا به پله‌ی پشتی تکیه می‌دهم و پا روی پا می‌اندازم. شاید اواخر همین امروز عصر، دوباره به همسرم زنگ بزنم. بعد هم با دوست‌دخترم تماس می‌گیرم ببینم در چه حال است اما دوست ندارم پسر بددهن‌اش تلفن را بردارد. امیدوارم وقتی زنگ می‌زنم، رفته باشد جایی که همیشه وقتی خانه نیست می‌رود. سعی می‌کنم به یاد بیاورم که اصلاً کتابی از جک لندن خوانده‌ام؟ یادم نمی‌آید اما داستانی را از او در دبیرستان خواندم. اسم‌اش “افروختن آتش” بود؛ یک نفر در یاکون دارد یخ می‌زند. تصورش را بکنید -اگر نتواند آتش روشن کند، یخ می‌زند و می‌میرد. به کمک آتش می‌تواند جوراب و لباس‌هایش را خشک و خودش را گرم کند. آتش را روشن می‌کند اما بعد ناگهان اتفاقی یک شاخه‌ی پر از برف، روی آن می‌افتد! آتش خاموش می‌شود. در همین موقع دما هم کاهش پیدا می‌کند. شب هم فرا می‌رسد.

    چند سکه از جیب‌ام درمی‌آورم؛ اول به همسرم زنگ می‌زنم. اگر گوشی را بردارد، سال نو را به او تبریک خواهم گفت ولی در همین حد. از مشکلات‌مان حرفی نمی‌زنم. صدایم را بلند نمی‌کنم حتی اگر او شروع کند، باز هم فریاد نمی‌کشم. از من خواهد پرسید از کجا زنگ می‌زنم و مجبورم به او بگویم. از تصمیمیات سال نو چیزی نخواهم گفت. محال است که این جریان را به شوخی بگذرانم؛ بعد از این‌که با او صحبت کردم، با دوست دخترم تماس می‌گیرم. شاید اول به او زنگ زدم. باید امیدوار باشم پسرش گوشی را برندارد. تا تلفن را بردارد، می‌گویم: «سلام عزیزم!منم.»


    ترجمۀ افشین رضاپور

    (از مجموعه‌‌ی بهترین داستان‌های امریکایی قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)

    داستان داستان کوتاه
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلیباده ناخورده | در سینمای عباس کیارستمی
    افشین رضاپور

    مطالب مرتبط

    یادداشتی بر رمان «مای نِیم ایز لیلا» نوشته‌ی بی‌تا ملکوتی

    بهنام یوسف‌پور

    شهرنوش پارسی‌پور و سبک رئالیسم جادویی عرفانی

    بی‌تا ملکوتی

    ایران و ایرانی از چشم روزنامه‌نگاران آمریکایی

    بی‌تا ملکوتی
    نظرتان را به اشتراک بگذارید
    Leave A Reply Cancel Reply

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    از کجا زنگ می‌زنم | داستان کوتاه از ریموند کارور

    باده ناخورده | در سینمای عباس کیارستمی

    از فرش قرمز تا اتاق داوری | ایرانی‌ها در قلب تصمیم‌گیری سینمای جهان

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.