این جستار کوتاه، جست و جویی است در فلسفه هستیگرایی در فیلم «کپی برابر اصل» ( ۲۰۱۰) ساخته عباس کیارستمی، کارگردان بهنام ایرانی. هستیگرایی یا اگزیستانسیالیسم فلسفهای است بر پایه آزادی فردی و خویشکاری انسان در شناخت زندگی و یافتن معنای زندگی. هستی گرایی اگرچه امروز با کارهای اندیشمندانی چون ژان پل سارتر و سیمون دوبوار شناخته میشود از دیرباز در فرهنگ و فلسفه ایرانی جایگاهی درخور داشته و به گونهای در شعر و شناخت بزرگانی چون حافظ شیرازی و خیام نیشابوری بازنمود داشته است. در این نوشته، برای فهم هستیگرایی در فیلم «کپی برابر اصل» از نمودِ فضاهای جمعی مانند کافه و رستوران، و شیوه پیوند شخصیتها از راه هم کلامی، همسفره شدن، و هم نشینی برای خوردن و نوشیدن بهره گرفتهام.
برای روشن شدن نقش خوراک در نمودِ هستی گراییِ فیلمهای کیارستمی بگذارید نخست به عنوان برخی از آنها نگاهی بیندازیم: فیلم کوتاه «نان و کوچه» اولین کار سینمایی این کارگردان بود. بازنماییِ نان –که خوراک اصلی سفره ایرانی است – و به نوعی، آوردن نان یا در معنای استعاری نانآوری، روند داستان و آغاز رشد شخصیتی یک کودک را به نمایش میگذارد. نان سنگک در دست پسر بچه تقریبا در تمام نماها نشان داده میشود. این فیلم کوتاه تلاش کودک برای رساندن نان به سفره و گذر از خطرِ وجود یک سگ ولگرد را نشان میدهد. نان به سلامت به خانه می رسد اما نانآور در حال خوردن نان نشان داده نمیشود. در فیلم «زیر درختان زیتون» (۱۹۹۴) کیارستمی ما را به دیدن داستان عاشقانهی کمدی-واری در زیر درختان زیبای زیتون دعوت میکند. درختان زیتون، با وقار و زیبایی و سبزیشان پس از یک زلزله خانمان برانداز نماد راستین ادامه زندگی و سبزی هستند. طعم گس زیتون با دیدن عشق یک طرفه حسین به طاهره در ذهن بینندگان فیلم متبادر میشود. اما میوه زیتون نه نشان داده میٔشود و نه هیچ یک از شخصیتها زیتون میخورند. حتی استکان چایی که طاهره برای حسین میآورد نوشیده نمیشود. در «زیر درختان زیتون» نیروی عشق و شوق زندگی بیش از نیروی مرگآفرینِ زلزله بازنمایی میشود تا آزادی انسانها را در گزینش زندگی در برابر سوگِ جان باختگان نشان بدهد. اما کامروایی، سرخوشی و شادی شخصیتهای داستان تنها در نمای باز و لانگ شات (نمای دور) پایان فیلم متصور میشود و در نمای نزدیک و ملموس نشان داده نمی شود. در«طعم گیلاس» (۱۹۹۹) ، گیلاس و توت نه نشان داده و نه چشیده میشوند، اما به شیوهای قویتر و انتزاعی به فیلم معنا میبخشند. یک شخصیت فرعیِ داستان، شخصیت اصلی (آقای بدیعی) را با یادآوری طعم توت و گیلاس که طعم زندگی است از خودکشی و گرفتن جان خود برحذر میدارد. پایانِ باز فیلم نشان نمیدهد که آیا بدیعی با وعده چشیدن این میوههای دلپذیر دست از خودکشی میشوید یا نه. اما طعم خوش گیلاس برای آقای کارگردان ربودن نخل طلای کن بود. در بیشتر فیلمهای کیارستمی باز هم خوراک به شیوه انتزاعی و زیر پوستی نمود مییابد. خوردن یا نخوردن، نشستن بر سر یک سفره یا رها کردن سفره و جست و جوی مدام شخصیتها برای یک ایدهآلِ دست نیافتنی به جای لذت از یک خوراکِ دورهمی، دو راهیهای معمول در فیلمهای کیارستمی هستند. این نقش و نمود با آنچه در فیلمهای خوراک-محور تجاری و همه پسند میبینیم بسیار متفاوت است. خوراک در فیلمهای کیارستمی نقشی فلسفی، اگزیستانسیالیستی و هستی گرایانه دارد.
«کپی برابر اصل» اولین و تنها فیلم اروپایی کیارستمی است، فضایی خارج از فرهنگ زیسته کارگردان. شاید بیننده توقع داشت که کارگردانِ خارجی از نمایش خوراک محلی توسکانی در ایتالیا برای تعریف جغرافیای داستانی استفاده کند. اگرچه شخصیتها در فضای رستوران و کافه دیده میشوند، خوراک به صورت مشخص تصویر برداری و بازنمایی نشده است. با اینحال به گمان من نمود خوراک و فضای عمومی غذاخوریها به روایت داستانی کمک میکنند و نقش مهمی در نمود هستی گرایی و معنا بخشی به رابطه میان شخصیتهای اصلی زن و مرد داستان دارند. خوردن یا نخوردن غذا، و نِشَستن یا ننشستن شخصیتها دور سفره بستری میشود برای نشان دادن گزینشهای شخصیتهای داستانی و نوع پیوند میان آنها. بگذارید با یک تحلیل متنی این موضوع را بازتر کنم:
سکانس ساندویچ فروشی: در پیاتزا دلا سینیورا ، زن (یک زن فرانسوی و صاحب یک عتیقه فروشی در فلورانس که در فیلم برایش نامی در نظر گرفته نشده) همراه فرزندش با دلخوری به یک ساندویچ فروشی میرود. بحث مادر و پسر ادامه مییابد. همدیگر را میرنجانند. مادر برای پایان دادن به شِکوِههای پسر برایش همبرگر و سیبزمینی سرخ کرده سفارش میدهد. فست فود خوراک متداول همه نوجوانان است و رنگ و بوی توسکانی و ایتالیا را ندارد. خرید ساندویچ پسر را راضی نمیکند. با مادر کلنجار میرود و او را به نظر داشتن به مردی که در سکانس پیشین از کتابش رونمایی میکرد متهم می کند. زن خسته از سرو کله زدن با فرزند از رستوران بیرون میرود تا با غریبهای همکلام شود و سیگاری آتش بزند. پسر در تنهایی، دلزده غذا میخورد. محیط رستوران به جدایی و اختلافات مادر و پسر دامن میزند. زن که به خاطر پسر از برنامه رونمایی کتاب «کپی برابر اصل» دست شُسته بود در ایجاد رابطه و راضی نگه داشتن پسرش شکست میخورد.
سکانس کافه: زن با جیمز (یک پژوهشگر تاریخ هنرِ انگلیسی که برای رونمای کتابش به فلورانس آمده) به یک کافه در منطقه توسکانی میروند. جیمز زبان ایتالیایی نمیداند به همین دلیل زن به صاحب قهوهخانه یک کاپوچینو برای خودش و یک قهوه لانگو برای جیمز سفارش میدهد. مینشینند و به گفتگویشان درباره ارزش هنر اصیل و هنر نسخهبرداری شده ادامه میدهند. جیمز تلاش دارد به زن بقبولاند که ارزش هنر کپی شده به اندازه هنر اصیل است. او حتی باور دارد که نسخهی کارهای بزرگ هنری ارزش کار اولیه/اوریجینال را بهتر به نمایش میگذارد. زن قهوهاش را آرام و جرعه جرعه مینوشد. اما جیمز بیشتر درگیر بحث است و از نوشیدن قهوه باز میماند. جیمز میگوید که ایده ارزش هنر کپی شده پنج سال پیش به ذهنش رسید آنگاه که از فلورانس دیدن میکرد. آنجا از پنجره هتل هر روز یک مادر و پسر را میدید که با هم از پیاتزا دلا سینوریا رد میشدند. زن، ناشکیبا و بدخلق جلو جلو راه می رفت و پسر بدون عجله پشت سرش روان. یک روز میبیند که پسر با شگفتی به مجسمه نسخه برداری شدهی داوود در میدان نگاه میکند، طوری که انگار دارد به یک اثر هنری اصیل/اوریجینال نگاه میکند. زن اشتباه پسر را تصحیح نمیکند. شاید برای جیمز تصویر مادر و پسر ایده کپی یک اثر بزرگ (شاید تصویر مدونا و عیسی مسیح) در کنار کپی یک اثر بزرگ دیگر (مجسمه داوود میکل آنژ) هستند. زن که میداند جیمز به کدام مادر و پسر اشاره میکند دست از قهوه نوشیدن میکشد. چشمهایش پر اشک میشود و میگوید در آن روزها حالش اصلا خوب نبوده. بعد تلفن جیمز زنگ میزند. به بیرون کافه میرود. وقتی برمیگردد زن و جیمز حالا در یک چرخش کُمیک، از نقش دو غریبه به نقش زن و شوهر (پیشین یا کنونی) در آمدهاند. آنها مانند همسران دلمرده و ناخشنود از هم گلایه میکنند. بحث بالا میگیرد. جیمز قهوه سرد شده را نمینوشد . فرصت تجربه لحظههای خوش در کافه از دست میرود.
سکانس رستوران: این سکانس شاید مهم ترین سکانس فیلم است. زن و جیمز هم چنان از هم دلخورند. جیمز گرسنه شده و به یک رستوران در کنار پیاتزای با صفایی اشاره میکند. دست روی شانه زن میگذارد و به رستوران میروند. شراب سفارش میدهند. گارسون شرابی باز میکند. زن به دستشویی میرود تا گوشوارهی زیبایی به گوش بیاویزد، رژ لب بزند، موهایش را بیاراید و اینگونه با مرد آشتی کند. وقتی برمیگردد مرد بد خلق و عصبانی است چون شراب بوی چوب پنبه میدهد. زن کمی از شراب مینوشد و میگوید شرابش آنقدرها هم بد نیست. مرد مخالفت میکند و با عصبانیتِ بیشتر، گیلاس زن را لبریز از شراب میکند و میگوید «پس همهاش را بنوش!» پس از آن زن، عروس و دامادی را که قبلا در یک موزه دیده بودند میبیند و شروع به خوش و بش از پشت شیشه رستوران میکند. مرد از دست زن ناراحتتر می شود و کلافه و بدخلق و گرسنه از رستوران بیرون میاید. زن سازشجویانه اما ناخشنود از رستوران بیرون میاید. دو تکه نان در دست دارد و یک تکهاش را به مرد میدهد. بادهی ناخورده در رستوران به جا میماند و یک فرصت دیگر برای خوشی و شادخواری از بین میرود.
نمایش خوراک، و خوردن یا نخوردن در فضای کافه و رستوران در «کپی برابر اصل» نمود آن طعمهای نابی است که مزه مزه نمیشوند، و لحظههای از دست رفتنیِ زندگی که زیسته نمیشود. فضا و حال و هوای این کافهها و رستورانها در خیابانهای قدیمی با معماری سدههای میانی و رنسانس و میدانهای قشنگ بینظیر است. اما شخصیتهای داستان خواسته و ناخواسته، گاهِ همنشینی و همنوشی یک جام باده یا یک فنجان قهوه را از خود دریغ میکنند. ایجاد فضای اگزیستانسیالیستی داستان در فیلم با تنش، دلهره، و اضطرابِ دائم شخصیتهای کیارستمی همراه است. سوژه اصالت هنر که مورد بحث زن و جیمز است موضوع اصالتِ اگزیستانسیالیستی/ یا وجودی انسانها را هم میتواند به ذهن بیننده بیاورد. جیمز و زن در سکانس پایانی این فیلم در اتاق هتل سرانجام با پرسشی بزرگ درباره اصالت وجودی خود دست و پنجه نرم میکنند. آنها چگونه از این رابطه می خواهند به زندگیشان معنا ببخشند؟ در با هم بودن یا از هم گذشتن؟ آیا جیمز به خواهش ناگفته زن برای پیوند تنانگی (شاید پیوند دوباره) پاسخ مثبت میدهد؟ آیا دم غنیمت شمرده میشود یا تلخیها باز کام مرد را تلختر میکند؟ باده ناخورده این فیلم برای من نقطه کلیدی و چرخش بنیادین داستان بود. جیمز در طول این فیلم نقش خودخواستهی آموزگار هنری- فلسفی زن را بازی کرد. اما به گمان من آموزگار زندگی، گذر از تلخیها و غنیمت شمردن دَم، زن داستان است نه استاد تاریخ هنر جیمز میلر. کیارستمی با نقش آفرینی جیمز میلر که شباهتهای غیر قابل کتمانی با خودش دارد در یک چرخش داستانی نقش و نگاه خودش را به نقد میکشد و در پایان زن را که نخست زنی ساده لوح و سطحی به نظر می رسید، شخصیتِ محوری داستان قرار می دهد. زن اگر چه در ارتباط گرفتن با فرزند ناکام میماند اما با به وجود آوردن فرصت شادی، شادخواری و خوشباشی با جیمز ارزش لحظه را در برابر ارزش وسعت تاریخ و هنر در معنای عام به ما نشان میدهد. ما انسانها گمان می بریم که هزار باده ناخورده همچنان برای ما در رگ تاکِ زندگی است. فرصت شادیهای کوچک را برای به دست آوردن موقعیتها و آرزوهای بزرگ تر از دست میدهیم. فلسفه میبافیم اما از درک فلسفه ساده زندگی و پیوند با دیگران باز میمانیم. جیمز در مقام استاد هنر شعار میدهد که ارزش یک نسخه بدل از نسخه اصیل هنری کمتر نیست. زن در عمل صاحب یک گالری اشیا هنری بدل است و توان عشق ورزیدن و رویا بافی را از دست نداده. برای او نامی گزیده نشده. شاید او نسخهای است از تمامی زنان اصیل و عاشق و رویا پرور! کنش او در روند داستان یادآور این اندرز خیام بزرگ است که:
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزهروی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
رباعی ۱۲۳ خیام نیشابوری


