جان پيلجر، ژورناليست و مستندساز استراليايی که در سال ۲۰۲۳ درگذشت، به خاطر گزارشهای تصويری مستندش از مناطق بحرانی جهان در دورههای مختلف، از جنگ ويتنام گرفته تا جنگ عراق، نامی شناخته شده در عرصه رسانهای بود. روزنامه نگار و مستندسازی که جايزه بهترين ژورناليست جهان را دريافت کرد.
پيلجر، وظيفه يک ژورناليست واقعی را محافظت از حافظه عمومی میدانست و همانند ميلان کوندرا اعتقاد داشت مبارزه مردم عليه قدرت، مبارزه حافظه عليه فراموشی است. به همين منظور او سعی کرد با فيلمهايش، حافظه تاريخی مردم را که به اعتقاد او به وسيله رسانههای گروهی تضعيف شده و صدمه ديده، دوباره ترميم کند. اما سوالی که همیشه درباره او مطرح بود اين بود که او که خود جزئی از اين جهان رسانهای بود و در دل همين سيستم کار میکرد چگونه از پس چنين کاری برمیآمد.
«جنگ علیه دمکراسی» (The War on Democracy)، عنوان فيلم مستند بلندی است که جان پيلجر درباره قاره آمريکای لاتين و ۵۰ سال دخالت آمريکا در اوضاع سياسی کشورهای مختلف اين قاره که به نام دمکراسی و آزادی صورت گرفت، ساخت؛ فيلمی در باره بیعدالتی و سوءاستفاده از قدرت سياسی تحت پوشش فریبنده دمکراسی برای مردم این کشورها.
پيلجر در اين فيلم نشان میدهد که چگونه ايالات متحده با طراحی کودتاها، بحرانها و شورشهای ساختگی عليه دولتها و جنبشهای دمکراتيک و آزادیخواه قاره آمریکای لاتین، مثل شيلی، گواتمالا، ال سالوادور و ونزوئلا، به سرکوب بیرحمانه آنها دست زد و پس از سرنگونی حکومتهای ملی و مستقل این کشورها، دولتهای وابسته و دستنشاندۀ خود و ديکتاتورهايی چون اگوستو پينوشه را به جای آنها به قدرت رسانده است. در اين فيلم، پيلجر با نگاهی واقعگرایانه؛ به زاغهنشينان و مردم فقير ونزوئلا، بوليوی و شيلی اين فرصت را میدهد که بدون ترس و سانسور در برابر دوربين او از وضعیت خود بگویند. در واقع پيلجر با اين کار نشان میدهد که اين فقط دانشگاهيان و کارشناسان و تحلیلگران سياسی رسانهها نيستند که میتوانند در باره سياست و وضعیت یک جامعه حرف بزنند بلکه صدای مردم عادی نيز اگر شنيده شود چه بسا رساتر و گوياتر از صداهای نخبگان باشد.

پيلجر با تحليل کودتای ناموفق سيا در ونزوئلا، کودتای سازمان يافته عليه آلنده در شيلی و مقاومت مردم در بوليوی عليه رژيم دستنشانده اين کشور، نشان میدهد که چگونه جامعهای که مدعی تمدن و دمکراسی و حقوق بشر است برای حفظ منافع خود حاضر است دست به وحشيانهترين اعمال نظامی بزند و هزاران نفر از مردم عادی را قربانی کند. پيلجر در مستند دیگرش دربارۀ جنگ عراق نيز نشان داد که چگونه پانصد هزار کودک عراقی بر اثر بمباران هوايی آمريکا کشته شدند.
جرج دبلیو بوش در يکی از سخنرانیهايش درباره جنگ عراق؛ ۲۱ بار از واژههای دمکراسی و آزادی استفاده کرد و فيلم «جنگ علیه دمکراسی» نشان میدهد که منظور واقعی بوش از آزادی و دمکراسی چه بود. طبیعتاً موضوع اين فيلم؛ موضوع تازهای نيست و تا کنون صدها فيلم مستند به ویژه بهوسیلۀ فيلمسازان آمريکای لاتين مثل ميگوئل ليتين در اينباره ساخته شده اما چند چيز این فیلم مستندِ جان پيلجر را از نمونههای مشابه اين ژانر متمايز میکند.
نخست اینکه شيوۀ مستندسازی پيلجر اين است که معمولاً خود در فيلمهايش به عنوان راوی شرکت دارد. رويدادها را دائم تفسير کرده و با افراد به گفتگو مینشيند. با اینکه تصوير او را دائم روی پرده نمیبينيم ولی صدای او دارد به صورت وويس اوور بر روی تصاوير فيلم شنيده میشود. از اين نظر شيوه او بسيار شبيه مستندسازی مايکل مور و نيک برومفيلد است اما تفاوت روش پيلجر با مور در اين است که کلام او طنز تلخ و ويرانگر مور را ندارد. از نظر شخصیتی نيز پيلجر، برخلاف کاراکتر شوخ، سرزنده و بانشاط مور، آدمی است تا حد زیادی خشک، جدی و عصا قورت داده. تفاوت اساسی بين پيلجر و مور از اينجا میآيد که آنها متعلق به دونسل متفاوت مستندسازند. پيلجر از دهه شصت؛ مستند سياسی ساخته و بيش از پنجاه فيلم مستند در کارنامه خود دارد اما مور از اواخر دهه هشتاد شروع به کار کرد و با حضور خود به عنوان يک کاراکتر اصلی در فيلم و نمايش مشکلات ساختن فيلم مستند، از تلاش برای گرفتن اجازه فيلمبرداری از مقامات گرفته تا متقاعد کردن آدمها برای گفتگو، شيوههای بيانی فيلم مستند را ارتقا بخشيده است.

از دید بیل نیکولز، نظریهپرداز فیلم مستند، آثار مستند مایکل مور معمولاً در یک دستهٔ واحد قرار نمیگیرند، بلکه ترکیبی از چند شیوه (mode) متفاوتاند که شامل شیوۀ مشارکتی (Participatory Mode)، شیوۀ اجرایی (Performative Mode) و شیوۀ توضیحی (Expository Mode) است. نیکولز شیوهٔ مشارکتی را زمانی به کار میبرد که مستندساز مستقیماً وارد روایت میشود، با سوژهها گفتگو میکند و حضورش در فیلم کاملاً محسوس است. مایکل مور دقیقاً همین کار را انجام میدهد؛ خودش جلوی دوربین میآید، مصاحبه میکند، و حتی در روند اتفاقات دخالت میکند. در شیوۀ اجرایی، تجربهٔ شخصی، دیدگاه فردی و لحن احساسی فیلمساز اهمیت زیادی دارد. مور اغلب از زاویه دید شخصی و با لحن طنز، طعنه و حتی خشم روایت میکند، بنابراین این بعد هم در کارش پررنگ است. مورهمچنین در مستندهایش از شیوۀ روایتگری مستقیم (voice-over)، مونتاژ هدفمند و ارائهٔ استدلال برای متقاعد کردن مخاطب استفاده میکند که ویژگی شیوهٔ توضیحی است. اما بر اساس طبقهبندی نیکولز؛ مستندهای جان پیلجر عمدتاً در دسته مستندهای توضیحی قرار میگیرند، البته با رگههایی از شیوۀ مشاهدهای (observational). او برخلاف مایکل مور؛ بسیار کمتر از شیوهٔ مشارکتی یا اجرایی استفاده میکند. پیلجر، نمونهٔ کلاسیک شیوۀ توضیحی است که ویژگیهای آن عبارتند از نریشن قوی و هدایتگر (اغلب با صدای خود پیلجر)، ساختار استدلالی و سیاسی، استفاده از آرشیو، مصاحبه و تصویر برای اثبات یک ادعا، و مخاطب قراردادن مستقیم مخاطب با هدف اقناع او.
پیلجر در برخی از مستندهایش، اجازه میدهد تصاویر و موقعیتها بدون دخالت مستقیم فیلمساز پیش بروند (مثلاً صحنههای میدانی از مناطق جنگی یا فقر). اما این صحنهها معمولاً در خدمت یک استدلال کلی هستند، نه یک مشاهدهٔ خنثی. با این حال برخلاف مایکل مور، پیلجر خودش کمتر بهعنوان شخصیت وارد ماجرا میشود. او در فیلم هایش حضور دارد، اما بیشتر بهعنوان راوی/گزارشگر، نه یک کنشگر نمایشی. فيلمهای پيلجر با اينکه همانند مستندهای مايکل مور برای سينما ساخته شده اما برخلاف فيلمهای مايکل مور، ساختاری کاملاً تلويزيونی دارد و در قالب مستندهای گزارشی بیبیسی و آیتیوی مثل پانوراما ساخته شده است.
برخی نگاه و رويکرد پيلجر را جانبدارانه دانسته و معتقدند که وی به عنوان يک ژورناليست، بیطرفی سياسی را رعايت نکرده که به اعتقاد من انتقادی بیمورد است. اصلاً چرا فيلمساز مستند حتماً بايد نگاه بیطرفانهای به سوژه داشته باشد. شايد گزارشگر بیبیسی يا آیتیوی ملزم به رعايت سياستهای به ظاهر بیطرفانه رسانهای که با آن کار میکنند باشند (که این هم ادعایی غیرواقعی و توخالی است) اما يک مستندساز و خبرنگار مستقل و با وجدان وقتی میبيند که قدرتی سياسی با استفاده از ابزارها و شگردهای مختلف درصدد تحريفِ يک حقيقتِ تاريخی يا فريب اذهان عمومی است چگونه میتواند بیطرف باشد و در مقابل دروغ و رياکاری سیاستمداران واکنش نشان ندهد؟
فيلم «جنگ علیه دمکراسی»؛ به تماشاگر اين فرصت را میدهد تا ماهيت واقعی دمکراسی صادراتی و بسته بندی شده جرج بوش و جنگ اعلام شده او عليه تروریسم را درک کند. در آغاز فيلم، جرج بوش میگويد: “آمريکا، سيستم حکومتی مورد نظر ما را به کسانی که آن را نمیخواهند، تحميل نمیکند. بلکه به جای آن کمک میکند تا آنها آزادی و صدای خود را پيدا کنند.” اما جان پيلجر در فيلم نود دقيقهایاش نشان میدهد که حرف بوش، ادعايی کاملاً دروغ است و آمريکا هميشه برخلاف نظر و رای ملتها و ارادۀ آزاد آنها، حکومتهای مورد نظر خود را که منافعاش را تامين کنند، بر آنها تحميل کرده است.
«جنگ علیه دمکراسی» (به گفته پيلجر در آغاز فيلم)، درباره مبارزۀ مردم برای رهايی از شرِ بردهداری مدرن است. در صحنهای از فيلم، پيلجر رو به دوربين میگويد: “جرج بوش قول داده که جهان را از شر شيطان نجات میدهد و ماموريت بزرگ او اين است که جوامع آزاد را در قارههای مختلف بنا کند. اما برای درک ماهيت اين دروغ حماسی، بايد تاريخ را بشناسيم، آن هم تاريخی که پنهان و سرکوب شده است، تاريخی که توضيح میدهد چرا ما غربيان در باره جنايتهای ديگران خيلی میدانيم اما از جنايتهای خود غافليم.”
از ۱۹۴۵ تا امروز، ايالات متحده آمریکا؛ ۵۰ حکومت را که اغلب آنها دمکراتيک بودهاند و با رای مردم آن کشورها بر سر کار آمده بودند، در ۳۰ کشور جهان سرنگون کرده است از جمله در آرژانتين، برزيل، بوليوی، شيلی، کوبا، ال سالوادور، ونزوئلا و ایران (حکومت ملی مصدق) و به جای آنها حکومتهای دست نشانده و ديکتاتوری خود را بر سر کار آورده است. بخش مهمی از فيلم پیلجر، به ونزوئلا اختصاص دارد که در آن پيلجر با هوگو چاوز، رئيس جمهور چپگرای اين کشور به گفتگو مینشيند و نظر او را درباره دمکراسی، بهداشت، آموزش، رفاه اجتماعی و مبارزه با فقر در اين کشور جويا میشود.او، هوگو چاوز را صدای مردم زاغهنشين کاراکاس معرفی میکند. پايتخت کشوری که روی چاههای نفت خوابيده و سومين کشور بزرگ صادرکننده نفت در جهان است اما فقر و اختلاف طبقاتی در آن بيداد میکند. فيلم، ويلاها و خانههای اعيانی زيبا در شرق کاراکاس را نشان میدهد که متعلق به اقشار مرفه جامعه است. يعنی کسانی که با سياستهای ملی و گرايشهای سوسياليستی چاوز در مورد فقرزدايی و پايان دادن به سلطه سرمايهداران ونزوئلايی بر جريان صدور نفت ارزان به غرب مخالفاند.
داگلاس مک کينن، وزير دفاع سابق اين کشور، چاوز را تهديدی برای منافع ملی میداند و رسانههای مخالف از او چهرهای نفرت انگيز و شيطانی ساختهاند. چاوز وجود فقر در کشور را تائيد کرده و میگويد: “من هميشه گفتهام که ما نمیخواهيم ثروتمند باشيم”. او از روش زندگی آمريکايی و ايدهآلهای آن انتقاد کرده و میگويد که “هدف ما اين است که با عزت و افتخار زندگی کنيم”.
پيلجر سراغ گروههای مختلف جامعۀ ونزوئلا (از زاغهنشينان تا کاخنشينان) میرود و با آنها در باره سياستهای چاوز گفتگو میکند. مردم فقير ونزوئلا، در چاوز، چهره يک قهرمان و مصلح اجتماعی را میبينند که برای آنها بهداشت و درمان مجانی، آموزش و تحصيل رايگان و محو بیسوادی را به ارمغان آورده است. آنها میگويند قبل از چاوز آنها حس نمی کردهاند که به جامعه ونزوئلا تعلق دارند. اما در مقابل سرمايهداران را میبينيم که به عنوان يک حرکت اعتراضی در صدد ترک کشورند و میگويند با وجود چاوز، آينده خوبی برای کشور نمیبينند. اما پيلجر در تفسير خود میگويد آنچه اين طبقه سرمايهدار از دست داده، تنها کنترلشان بر اقتصاد عظيم نفتی است.

به دنبال آن پيلجر نشان میدهد که چگونه مخالفان چاوز به کمک سيا، کودتايی را در سال ۲۰۰۲ عليه چاوز سازماندهی میکنند اما اين کودتا با دخالت طرفداران چاوز درهم میشکند. پيلجر برای افشای ماهيتِ حرکتِ دروغينِ مخالفان چاوز از تمهيد جالبی استفاده میکند. ابتدا صحنههايی آرشيوی از درگيریهای خيابانی بين طرفداران و مخالفان چاوز نشان داده میشود و بعد طرفداران چاوز را میبينيم که روی پل ايستادهاند و به سوی مخالفان چاوز که در زير پل قرار دارند شليک میکنند. اما پيلجر نماهای ديگری از اين شورش در اختيار دارد که از زاويه ديگری گرفته شده است و نشان میدهد که مردم روی پل، از خود در برابر تک تيراندازها و پليسهای مخالف چاوز محافظت میکردند نه اينکه به مخالفان چاوز شليک کنند. يعنی رسانههای مخالف چاوز و نظاميان طرفدار آمريکا طوری صحنهسازی کردند که مدعیشوند چاوز به قتل عام مردم دست زده و بايد استعفا دهد. از سوی ديگر خبرنگار سیانان در کاراکاس به پيلجر میگويد که ژنرالها به او و خبرنگاران ديگر گفته بودند که کشتار زيادی خواهد بود در حالی که هنوز کشتاری در کار نبود.
پيلجر، با استفاده از برخی مدارک سازمان سيا نشان میدهد که آمريکا به چاوز در باره کودتا از قبل هشدار داده بود. در فیلم، مخالفان چاوز را میبينيم که او را شيطان و ضدِ مسيح خوانده که درصدد ایجاد یک کوبای ديگراست و اينکه میخواهد به کاستروی ديگری تبديل شود که اين ادعا اگرچه کاملاً دور از حقيقت نيست ولی واقعيتهای ونزوئلا نشان میدهد که شرايط حاکم بر اين کشور تفاوت زيادی با کوبای کاسترو دارد. به گفتۀ پیلجر؛ برخلاف کوبا؛ سيستم کاپيتاليستی در ونزوئلا تعطيل نشده و رسانههای گروهی از آزادی کامل برخوردارند. زن مورخی به نام مارگريتا لوپز میگويد هيچ سانسوری در ونزوئلا وجود ندارد و حرفهايی را که تلويزيونهای خصوصی مخالف چاوز عليه او و کابينهاش میزنند در هيچ جای ديگرجهان نمیتوان شنيد. پيلجر در اثبات ادعای اين مورخ، تصوير يک گوينده تلويزيونی محلی را نشان میدهد که میگويد هوگو چاوز دارد از يک فاشيست به يک نازی تبديل میشود.
يکی از صحنههای جالب فيلم؛ گفتگوی پیلجر با دوئن کلريج، مامور سابق سيا در آمريکای لاتين است. در اين گفتگو، مامور سيا با وقاحت تمام از سياستها و عملکرد سيا در آمريکای لاتين و جنايتهای پينوشه دفاع میکند و معتقد است که گاهی برای ايجاد تغيير بايد دست به کارهای زشت و ناپسند زد. مهمترين مشکل پيلجر در اين فيلم اين است که از شخصيت چاوز يک قهرمان میسازد و او را نماينده جنبشهای رهايیبخش در آمريکای لاتين معرفی میکند. واقعیت این است که سیاستهای ملیگرایانه و پوپولیستیِ هوگو چاوز یا نیکولاس مادورو در ونزوئلا، هرچند در مقاطعی به کاهش فقر کمک کردند، اما در بلندمدت نتوانستند راهحلی باثبات برای رفع فقر، بیعدالتی و فساد سیاسی ایجاد کنند و حتی باعث تشدید بحرانهای این کشور شدند. اما آنچه که روشن است اين است که سیاست های استعماری و جنگ طلبانه آمریکا تجت لوای دمکراسی، نه تنها در کشورهای آمريکای لاتين با بن بست مواجه شده بلکه در خاورميانه نيز شکست خورده و باعث تقویت روحیه ناسیونالیستی و مقاومت مردمی شده است. آمريکا برای پیشبرد اهداف استعماری و سیاست به اصطلاح آزادیخواهانهاش در آمريکای لاتين و خاورميانه، چارهای جز جنگ و توسل به خشونت و کشتار مردم بیگناه و نیروهای ملی و ضد استعماری ندارد.


