در جهان ذهنی مرجان ساتراپی، مرگ هرگز پایان روایت نیست. مردگان از طریق خاطره، تصویر و زبان بازمیگردند. گویی داستانگویی همان کاری را میکند که عشق انجام میدهد: زنده کردن هر آنچه که از دسترفته به حیات جهان هستی. این همان میراث اوست که حالا بعد از مرگ خودخواستهاش، برای ما مردمان جهان باقی مانده. خاطرات، تصاویر و زبان روایی او و عشقی که هم از طریق آثارش و هم از طریق مرگاش جاودانه شده است. در آثار مرجان ساتراپی، مرگ، پایان زندگی نیست، بلکه یکی از شیوههای شناخت عشق است. شخصیتهای او اغلب در جهانی زندگی میکنند که مرگ حضوری دائمی دارد؛ از اعدام و جنگ در کتاب مصور «پرسپولیس» گرفته تا خودکشی، بیماری و فقدان در دیگر کتاب مصور او به نام «خورشت آلو با مرغ». با این حال، جهان ساتراپی هرگز جهانی صرفاً تراژیک نیست. عشق و مرگ در آثار او به شکلی عجیب به یکدیگر تنیده شدهاند، گویی انسان، تنها در مواجهه با فناپذیری است که ارزش عشق را درک میکند.
در «پرسپولیس»، که اثری اتوبیوگرافیک و برگرفته از زندگی شخصی نویسنده است، مرگ بخشی از زندگی روزمره به حساب میآید. کودکی «مرجان»، راوی، در میان شرایط بحرانی مثل اعدام، جنگ و بمباران سپری میشود. اما آنچه اثر را متمایز میکند، نحوه همزیستی عشق با این زندگی پر از خشونت است. عشق بین پدر و مادر، عشق بین مرجان با خانوادهاش، رابطه عمیق او با مادربزرگاش و دوستیهایی که شکل میگیرد، همگی در بستری است که مرگ در آن حضوری سایهوار دارد. در نتیجه، عشق در آثار ساتراپی نه احساسی و رمانتیک، بلکه شکلی از مقاومت در برابر مرگ است.
دیگر عنصر قوی آثار خانم ساتراپی، طنز قوی اوست. طنز شیرین و در عیم حال تلخ او، عنصر مرگ را از جدی بودن خالی میکند و آن را بخشی از زندگی نشان میدهد. این طنز نه برای کمرنگ کردن وجه تراژدیک مردن، بلکه برای قابل تحمل کردن آن است. در چنین جهانی، خندیدن خود نوعی عشق به زندگی محسوب میشود. خانم ساتراپی به ما نشان میدهد که انسانها حتی در تاریکترین و سیاهترین لحظات زنگیشان نیز قادر به عشق ورزیدن، شوخی کردن و ادامه دادن هستند.
نکته مهم دیگر، حضور «غیاب» در آثار اوست. بسیاری از شخصیتهای مهم ساتراپی از طریق فقدان تعریف میشوند. افراد پس از مرگ یا جدایی، بیش از زمان حضورشان در زندگی راوی تأثیر میگذارند. عشق در اینجا نه به حضور بلکه به حافظه وابسته است. برای همین است که مردگان بعد از مرگ نیز همچنان در زندگی زندگان ادامه پیدا میکنند. در رمان مصور «خورشت آلو با مرغ»، مرجان ساتراپی هشت روز از آخرین روزهای زندگی «ناصرعلیخان»، نوازنده را به تصویر میکشد که در انتظار مرگ خود است. او در تمام این هشت روز، به عشق از دست رفتهی خود فکر میکند. «ایرانه» خانم زیبا و در حسرت زندگی مشترک با این عشق قدیمی که او را مجنون وار به بستر مرگ کشانده است. مرجان ساتراپی خود فیلمی سینمایی بر اساس این کتاب ساخته است که در آن «گلشیفته فراهانی» نقش ایرانه خانم را بازی میکند. در این فیلم میبینیم که عشق هرگز امکان به وصال رسیدن ندارد. در آثار او روابط عشقی محکوم به شکستند، اگر چه خود در زندگی شخصیاش به وصال رسید و سه دهه با محبوباش زندگی کرد اما در نهایت در فقدان محبوب، مرگ را برگزید. او چون ناصرعلی خان در رنج دوری معشوق، هفت شهر عشق را گشت و در نهایت به فنا رسید.
در حقیقت مرگ و عشق دو قطب اصلی جهان فکری مرجان ساتراپی هستند. مرگ به عشق معنا میدهد و عشق مرگ را قابل تحمل میکند. در آثار او، انسان به دلیل فناپذیر بودن، عاشق میشود و به دلیل عشق ورزیدن، میتواند با مرگ کنار بیاید. شاید به همین دلیل است که در میان آن همه مصايبی چون جنگ، دوری، تبعید و فقدان، که بر سر شخصیتها ریخته، آثار او همواره پر از موسیقی و رقص، پر از خنده و عشق، پر از ابراز احساسات، پر از شوقهای کودکانه است و زندگی ادامه دارد.
زیگموند فروید، روانشناس شهیر اتریشی، در سالهای پایانی زندگی خود، نظریهای را عنوان کرد که مثل خیلی دیگر از نظرات او، به یکی از تأثیرگذارترین مفاهیم روانکاوی تبدیل شد: کشمکش دائمی میان «اروس» و «تاناتوس». اروس، نیروی عشق، زندگی، آفرینش و پیوند است؛ در حالی که تاناتوس، غریزه مرگ، ویرانی، فروپاشی و بازگشت به سکون را رهبری میکند. در حقیقت زندگی انسان، صحنهی نبرد دائمی میان این دو نیروست. از این منظر، میتوان آثار مرجان ساتراپی را روایتی تصویری از همین نبرد فرض کرد. در جهان او، هم مرگ حضور دارد و هم میل به زندگی. و نکتهی مهم اینکه اگر چه شخصیتهای مرجان ساتراپی در نهایت با مرگ روبرو میشوند اما پر از شور زندگیاند. آنها میرقصند، عاشق میشوند، میخندند، کتاب میخوانند و داستان تعریف میکنند. انگار اروس در حال یک جنگ دائمی با تاناتوس است. در «پرسپولیس»، صحنههای مرگ کم نیست اما آنچه در ذهن باقی میماند، لحظاتی از عشق و زندگی است. این لحظات همان تجلی اروس هستند؛ نیرویی که اجازه نمیدهد انسان در برابر خشونت، بشکند. در آثار مرجان ساتراپی، تبعید نیز نوعی تاناتوس نمادین است. ترک وطن به معنای مرگ نه تمام هویت اما دست کم بخشی از آن است. شخص تبعیدی از سرزمین، زبان و گذشتهی خود جدا میشود. اما درست در همین نقطه، اروس وارد عمل میشود. نوشتن، روایت کردن و بازسازی خاطرات به روشی برای احیای زندگی تبدیل میشوند. خودِ عمل روایت در آثار او شکلی از مقاومت در برابر فراموشی و مرگ است. فروید طنز را یکی از مکانیسمهای دفاعی روان میدانست. مرجان ساتراپی نیز بارها از طنز برای مواجهه با تراژدی استفاده میکند. در جهان او، خندیدن در دل مصیبت، صرفاً یک واکنش نیست؛ بلکه شکلی از پیروزی اروس بر تاناتوس است. طنز اجازه میدهد انسان در برابر مرگ، کرامت و آزادی درونی خود را حفظ کند. به لحاظ بصری نیز میتوان این نظریهی فروید را در کمیک استریپهای خانم ساتراپی دید. کشمکش سیاه و سفید که یادآور دوگانگی زندگی و مرگاند.
مرجان ساتراپی هم دانشگاهی من در دههی هفتاد شمسی بود. شاید دو یا سه سال بالاتر از من در دانشکدهی هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران. من تئاتر میخواندم و او گرافیک. او شخصیتی پرشر و شور و هنرمندانه داشت. زندگی برایش بیشتر معنای آفریدن و خلق کردن بود تا اینکه بخواهد به تاناتوس مجال عرض اندام دهد. در زندگی و آثار او همیشه آخرین کلمه متعلق به اروس بوده و خواهد بود. متعلق به عشق، خاطره، داستانگویی، میل به خلاقیت و میل به ادامه دادن.


