آیا این امر که آرتیست ریدر، همان جوانی که روزی در اروپا و آمریکا در نقش یک محصل دبیرستانی، زندگانی سرخوشِ سکس، دراگ و راک اند رول را تجربه میکرد، اینک همچون هزاران جوان دیگر آب و رنگ و سپس جایگاه پیشین خود را از دست داده و ناگهان از خط مقدم جبههی جنگ سر درآورده، نتیجهی مستقیم انقلاب ایران و جنگ خونین ایران و عراق نبود؟ بیشک چنین بود!
چرخش من شتابزده و شهابگون بود؛ سفری از عسل تا خاکستر. همپای انقلاب ایران، از آمریکا بازگشتم. پشت سرم کوههای راکی کلورادو، بزرگ راههای بیکران آمریکا بود، نوای کنسرتهایی چون پینک فلوید و بوی بنزین در خیابانهای دنور، جایی که زیر پایم پونتیاک فایربِِرد غرش میکرد. اما در ایران انقلاب زده، چیزی جز جنگ و پادگان نصیبم نشد.
دو ماه در پادگان بیرجند، زیر بار تمرینهای مضحک نظامی و شعارهای خشک و بیروح، «سرباز» شدم. بعد مرا به لشکر بیست و یک حمزه فرستادند، همان لشکری که سربازان، با طنز تلخ، آن را لشکر «بیست و یک نئشه» صدا میزدند. از آنجا هم بی وقفه اعزام شدم به خط مقدم جبهه، در محور آبادان ـ ماهشهر.
به گردان ۱۴۴ اعزام شدم، تحت فرماندهی سرگرد شاهین راد. مردی که شجاعت و جسارتش زبانزد بود؛ میگفتند در دوران شاه، کلاهسبز و چترباز بوده، یک کماندوی بیهمتا. برای ما سربازان، اما، او فقط فرماندهای بود که در میان نیروهایش خوف و امید ایجاد میکرد.
در همان روزها گردان ما وارد عملیاتی شد که بعدها در تاریخ جنگ به نام «نبرد حماسی آبادان» شناخته شد: گردانی کوچک که در برابر لشکری عظیم از ارتش عراق ایستاد و سد پیشروی دشمن شد. جزئیات آن حماسه را سرگرد شاهین راد بعدها در کتاب «نبرد آبادان» نوشت، اما در میان سطرهای رسمی او جایی برای ما نبود؛ برای عرقهایی که بر پیشانیمان مینشست، برای دود و بوی باروتی که در ریههایمان جا خوش کرده بود، برای ترسهایی که با شوخیهای بیرمق پنهانش میکردیم تا شب را صبح کنیم.
من، در میانهی آن هیاهو، شبها در سنگر بنگ میکشیدم و روی کاغذهای مچاله شده چیزی شبیه شعر مینوشتم؛ بیشتر هذیان بود تا شعر. اما همان سطرهای ناهماهنگ، همان خطوط لرزان با خودکاری نیمه خشک، کم کم تبدیل میشدند به وصیت نامهی پنهان من. در یکیشان نوشته بودم:
اگر در این جنگ کشته شدم
مرا سربازی نخوانید
که در بیابانهای سوختهی جنوب
به خاک افتاد
مرا به یاد آورید
به سان جوانی
که در کنسرت پینک فلوید در دنور
زیر باران نور و صدا و دود
با همهی جانش جوینت کشید و فریاد زد
«آهای تو! کسی اونجا هست؟
اگه صدامو میشنوی فقط سر تکون بده.
کسی خونه هست؟»
گردان ۱۴۴ با ماموریتی تازه راهی میدان شد: عقب راندن دشمن از شرق کارون، درهم شکستن محاصرهی آبادان، پیشروی به سمت غرب و پاکسازی کامل خاک ایران از نیروهای متجاوز. قرار بود در شمال جاده ماهشهر-آبادان مستقر شویم، اما به محض استقرار، دشمن با شناسایی موقعیت ما، آتش سنگینی گشود.
هر روز، اخبار شهادت دو تا سه نفر و زخمی شدن پنج تا شش نفر در اردوگاه به گوش میرسید. خستگی و فرسودگی روحی به جایی رسیده بود که روزی نبود سربازی برای فرار از جبهه دست به خودزنی نزند؛ با تفنگش نقاطی از بدنش را هدف قرار میداد که آسیبی جدی نبیند، اما همین قدر کافی بود تا برای درمان به بیمارستانهای شهر منتقل شود.
در سومین شب، باران شدیدی شروع به باریدن کرد. به دلیل خصوصیت خاک رُسی منطقه، که گِلی چسبنده ایجاد میکرد، وضعیت نیروهای گردان به هم ریخته بود. سنگرها هنوز تکمیل نشده بودند و بارندگی از غروب تا صبح ادامه داشت. لباسها، تجهیزات و وسایل شخصی کاملا خیس شده بودند و تردد خودروها نیز غیرممکن بود.
سربازان، در اعتراض به وضعیت موجود، بیرون از سنگرهای نیمهتمام خود جمع شده بودند. برخی آشکارا اعلام میکردند که دیگر تاب ماندن ندارند و فرماندهی گردان را متهم میکردند که قصد دارد آنها را در این وضعیت اسفناک به کشتن دهد. فرمانده، که خود نیز دست کمی از وضعیت سربازان نداشت و از آب گرفتگی منطقه کلافه بود، سعی در آرام کردن اوضاع داشت.
او با لحنی پدرانه گفت: «باران قطع شده و هوا آفتابی خواهد شد. لباسها و تجهیزات خیس خشک میشوند و وسایل سنگرسازی بیشتر میرسد تا سنگرها کامل شوند. این موقعیت جنگ است و اجرای ماموریت حق تقدم دارد؛ هیچ چیزی نمیتواند ما را در جنگیدن تردید دهد. شهدای زیادی دادهایم، پس انتقام خونشان بر عهده شماست.»
نگاههای سربازان طوری بود که نشان میداد به حرفهای فرمانده توجهی ندارند و تصمیم دارند از موقعیت پیش آمده استفاده کنند و به گونهای به پشت جبهه برگردند. همین موقع چشم فرمانده به من و دوستم، سربازی به نام نادر افتاد. با صدایی لرزان و پر خشم گفت: «شما دوتا دو بار فرار کردهاید و برگشتهاید، حالا هم همین اعتراضها از طرف شماست. با بهانه جویی میخواهید از منطقه بروید و دیگران را تحریک میکنید!»
سرگرد شاهین راد بدون لحظهای تامل ادامه داد: «طبق قانون جنگ، باید دو بار اعدام شوید.» کلت را از کمرش کشید و دو تیر جلوی پایمان شلیک کرد. قلبهایمان مثل طبل میکوبید، پاهایمان سست شده بود؛ عقب عقب رفتیم، در گل لیز خوردیم و روی زمین افتادیم، سراپا گلی و لرزان از ترس.
ناگهان معاون فرمانده گروهان سوم، مسئول تدارکات، به صحنه رسید. فرمانده ناگهان ما را رها کرد و به سمت او برگشت. با صدای خشمگین فریاد زد: «بیکفایت! نالایق! چرا وسایل سنگر را تأمین نکردی؟ اگر مشکلی داشتی چرا به من نگفتی؟»
معاون که در مقابل این حمله ناگهانی و تهاجمی قرار گرفته بود، گیج شد، مِنمِن کرد و عقب رفت تا جایی که روی زمین نقش بر زمین شد. ما و بقیه سربازان که شاهد این صحنه بودیم با نفسهای بریده، آنجا را ترک کردیم و به سرعت به سنگرهای خود برگشتیم.
البته، ماجرا آنطور که فرماندهی گردان مدعی بود، نبود؛ ما تنها یک بار جیم شدیم آن هم برای چند روز که دل را زدیم به دریا و سر از اهواز در آوردیم. در مسافرخانهای محقر بساط عیشمان را پهن کردیم و غرق در دود و دم شدیم. شبها، رود کارون با نوای دلانگیزش میزبان عشق و حالمان بود و غذاهای جنوبی، با عطر و طعم بینظیرشان، لذت آن لحظات را صد چندان میکرد.
اما این رویای شیرین دوامی نداشت؛ دژبانی اهواز، سایهی سنگینش را بر سرمان افکند و دستگیرمان کرد. یک شب فراموشنشدنی را در زندان پادگان اهواز سپری کردیم، شبی که با «تورنا بازی» گره خورده بود. برای فرار از ضربات بیرحمانهی تورنا، ترفندی زیرکانه به کار بردم: پشت دستم را به نشانهی سید بودن بالا میگرفتم، با این حرکت، حاکم مجبور به فرستادن صلوات میشد و من از مجازات معاف میشدم. رفیقم، با وجود اینکه خودش آن شب طعم تورنا را چشیده بود، از این صحنه و زرنگی من غرق در خنده و شعف میشد.
و حالا، هر چه میگذرد، آن لحظات در ذهنم زنده میشوند: از خیابانهای هیجانانگیز دنور و کنسرتهای راک گرفته، تا گِل و باروت و سنگرهای آبادان ـ ماهشهر، هر خاطره، از خنده و شیطنتهایمان در اهواز تا ترس و تعلیق در میدان جنگ.. شاید امروز دیگر آن جوان سرخوش عشق آمریکایی نیستم، اما هیچگاه آن آزادی، آن شور و آن شهامت و آزادگی امریکایی را فراموش نکردهام؛ حتی در دل سختترین روزهای جبهه. و شاید همین خاطراتاند که به من یاد میدهند، زندگی، همیشه ترکیبی است از عسل و خاکستر.


