ترجمۀ افشین رضاپور
(از مجموعهی بهترین داستانهای امریکایی قرن بیستم به کوشش جان آپدایک)
کاسه حرف نداشت. شاید همان چیزی نبود که اگر داخل قفسهی کاسهها میدیدی، انتخاب می-کردی؛ از آن اشیایی هم نبود که در یک نمایشگاه صنایعدستی تمام نظرت را جلب کند اما حضوری واقعی داشت. تحسین آدم را مثل هالویی که به مسخره بودن خودش شک ندارد، برمیانگیخت و یک سگ احمق هم اغلب همرا با کاسه از این خانه به آن خانه برده میشد.
آندریا دلال بنگاه معاملات ملکی بود و وقتی فکر میکرد که بعضی از خریداران احتمالی عاشق سگاند، سگاش را همراه خود میبرد و کاسه را در خانهای که آمادهی فروش بود، قرار میداد. برای ماندو ظرف آبی توی آشپزخانه میگذاشت و قورباغهی پلاستیکی جیرجیروی او را از توی کیفاش در میآورد و روی کف خانه میانداخت. سگ انگار که در خانه باشد، با خوشحالی جستوخیز می-کرد و به اسباببازی محبوباش ضربه میزد. کاسه معمولاً روی عسلی قرار میگرفت، گرچه این اواخر آندریا آن را روی قفسهی چوب کاج پتوها، روی یک میز لاک الکل خورده به نمایش گذاشته بود. یکبار آن را روی یک میز چوب گیلاس قرار داد؛ زیر نقاشی طبیعت بیجان بونارد و کاسه خودش طبیعت بیجان شد.
حتماً هر کسی که درگیر خرید یا فروش خانه بوده، با حقههای دلالها برای خاص جلوه دادن خانه آشناست: آتش شومینه در اوایل شب، گلهای نسرین توی تنگ روی پیشخوان آشپزخانه که معمولاً فضایی آنجا پیدا نمیکنی که گلی بگذاری؛ شاید عطر کمرنگی از بهار ناشی از بخار قطره عطری که از یک حباب چراغ رومیزی بلند میشود.
آندریا با خودش میگفت فوقالعاده بودن کاسه بهخاطر ظرافت و شاخص بودن آن است – پارادوکس یک کاسه. لعاباش کرم رنگ بود و بیاینکه نور برایش اهمیت داشته باشد، میدرخشید. سه چهار دانه رنگ روی آن بود -جرقههای هندسی کوچک- که بعضی از آنها ته رنگی نقرهای داشتند؛ مثل سلولهای زیر میکروسکوپ، رازآلود بودند و نمیشد به آنها بیتوجه بود چون میدرخشیدند، در یک ثانیه برق میزدند و دوباره شکل خودشان را پیدا میکردند. چیزی در رنگ و پراکندگی قرارگرفتنشان بود که حس حرکت را القا میکرد.
آنهایی که ظرف و ظروف روستایی دوست داشتند، همیشه دربارهی کاسه نظر میدادند؛ بعد معلوم شد کسانیکه سبک بیدرمایر را میپسندند، آن را هم به همان اندازه دوست دارند ولی کاسه اصلاً یک شی تجملی نبود، حتی توی چشم هم نمیزد که مردم شک کنند عامدانه در آن مکان قرار داده شده است. تا وارد اتاق میشدند، اول به ارتفاع سقف توجه میکردند و بعد که چشم از سقف برمیداشتند یا پس از دیدن شکست نور روی یک دیوار رنگ پریده، متوجه کاسه میشدند؛ بعد فوراً به سراغ آن میرفتند و نظر میدادند اما همیشه وقتی سعی میکردند چیزی بگویند، به تتهپته میافتادند. شاید دلیلاش این بود که برای یک امر جدی به آن خانه رفته بودند و قصدشان دیدن یک شی نبود.
یکبار زنی که بدون پیشنهاد خرید خانهای را دیده بود، به آندریا زنگ زد. گفت: «اون کاسه… میشه از صاحبخونه بپرسید اون کاسهی زیبا رو از کجا خریده؟!» آندریا تظاهر کرد که نمیداند زن از چه حرف میزند. یه کاسه، یهجا تو خونه؟! آها، روی میز زیر پنجره! حتماً از صاحبخانه میپرسید. گذاشت یکی دو روز بگذرد و بعد به زن زنگ زد و گفت صاحبان خانه گفتهاند که کاسه، هدیه بوده و نمیدانند از کجا خریداری شده است.
وقتی آندریا کاسه را از این خانه به آن خانه نمیبرد، آن را توی خانهی خودش روی میز جلو مبلی میگذاشت. توی کاغذ نمیپیچیدش (گرچه موقع حملونقل، کاغذپیچاش میکرد و در کارتن می-گذاشت)، آن را روی میز قرار میداد چون دوست داشت نگاهاش کند؛ آنقدر بزرگ بود که اگر کسی از بغل میز به آن میزد یا ماندو موقع بازی محکم به آن میخورد، آسیبپذیر و شکستنی نباشد. از شوهرش خواسته بود کلیدهای خانه را توی آن پرت نکند. قرار بود کاسه خالی بماند.
وقتی شوهرش اولینبار متوجه کاسه شد، داخل آن را نگاه کرد و لبخند کوتاهی زد. همیشه تاکید میکرد که آندریا چیزهایی را که دوست دارد، بخرد. در سالهای گذشته هر دو در جبران سالهای تنگدستی دوران لیسانس، چیزهای زیادی خریده بودند؛ حالا بعد از آن سالها، مدتی بود که راحت بودند و لذت تملک چیزهای جدید، کم شده بود. شوهرش گفته بود: «کاسهی قشنگیه» و بدون -اینکه بردارد و بررسیاش کند، راهش را کشیده و رفته بود. آندریا نیز همانقدر به دوربین لایکای جدید او بیعلاقه بود.
مطمئن بود که کاسه برایش خوششانسی میآورد؛ تا آن را در خانهای میگذاشت، مشتری پیشنهاد خرید میداد. گاهی صاحبخانه که آندریا از او میخواست زمان بازدید مشتری، خانه نباشد و جایی برود، اصلاً خبردار نمیشد که کاسه را در خانهاش گذاشتهاند. یکبار -نمیدانست چهطور- آن را جا گذاشت. نگران از اینکه مبادا اتفاقی برای کاسه بیفتد، با عجله به خانه برگشت و وقتی زن صاحب-خانه در را باز کرد، نفسی از سر آسودگی کشید. گفت: «اون کاسه» و توضیح داد -کاسهای خریده بود و برای اینکه نشکند، آن را روی قفسه گذاشته بود تا خانه را به خریدار احتمالی نشان دهد و… دلاش میخواست سریع از کنار آن زن سگرمه در هم کشیده، بگذرد و کاسه را بردارد. صاحبخانه راه باز کرد و آندریا دواندوان رفت و کاسه را برداشت و زن با حالت عجیبی نگاهاش کرد. دو سه ثانیه پیش از این که کاسه را بردارد، فهمید که صاحبخانه حتماً دیده که کاسه در جای مناسبی قرار گرفته و نور به بخش آبی آن میتابد. پارچ صاحبخانه را دورتر گذاشته و کاسه فضای غالب را در اختیار گرفته بود. در راه برگشت به خانه با خودش فکر میکرد که چهطور کاسه را در خانهی طرف جا گذاشته است! مثل این بود که دوستی را در یک سفر تفریحی، ترک کرده باشی-راه بیفتی و بروی. گاهی در روزنامه داستانهایی در مورد خانوادههایی میخواند که بچهشان را فراموش کرده و با ماشینشان به شهر دیگری رفتهاند. آندریا یک مایل بیشتر نرفته بود که یادش افتاد کاسه را جا گذاشته است.
آن سال با فروش خانه، پول خوبی به جیب زد. حرف دهان به دهان گشت و آنقدر مشتری سراغاش آمد که دیگر روز و شب نداشت. این فکر احمقانه در سرش بود که ای کاش کاسه جان داشت و میتوانست از آن تشکر کند. گاهی دوست داشت دربارهی کاسه با شوهرش حرف بزند. او کارگزار بورس بود و گاهی به مردم میگفت شانس آورده با زنی ازدواج کرده که حس زیباییشناسی خوبی دارد و درعینحال میتواند در جهان واقعی هم کارآمد باشد. آنها خیلی شبیه هم بودند، واقعاً شبیه -در این مورد توافق داشتند- هر دو آدمهای ساکتی بودند؛ آدمهای فکوری که در قضاوتهای اخلاقی، عجله نمیکردند اما وقتی قرار بود به نتیجه برسند، سرکش میشدند. هر دو جزییات را دوست داشتند اما وقتی طنزها و تضادها آندریا را مجذوب میکرد، او بیقرارتر میشد و زمانی که مسایل وجوه گوناگونی به خود میگرفتند و مبهم میشدند، بیاعتنایی میکرد اما هر دو این را می-دانستند؛ از آن موضوعاتی بود که وقتی توی ماشین تنها بودند و از مهمانی یا تعطیلات آخر هفتهای با دوستان، به خانه برمیگشتند، در موردش صحبت میکردند اما آندریا هیچوقت با او دربارهی کاسه حرف نمیزد. وقتی پای میز شام اخبار روز را با هم رد و بدل میکردند یا وقتی شب در تخت دراز میکشیدند و به صدای استریو گوش میکردند و خوابآلود و بریدهبریده حرف میزدند، آندریا اغلب وسوسه میشد که حرف دلاش را بزند و بگوید آن کاسهی توی اتاق نشیمن، همان کاسهی کرمی، عامل موفقیتاش است اما نمیزد؛ نمیتوانست توضیح دهد. گاهی صبحها به شوهرش نگاه و احساس گناه میکرد که این همه سال، چنین رازی داشته است.
آیا مسئله این نبود که او پیوند عمیقتری با کاسه داشت -یکجور رابطه مثلاً؟ فکرش را اصلاح کرد: چهطور میتوانست چنین چیزی را تصور کند درحالیکه او انسان بود و آن شی، یک کاسه؟! مضحک بود! فقط ببین چهطور مردم با هم زندگی میکنن و همدیگهرو دوست دارن… ولی آیا همیشه مسئله روشن بود؟ همیشه یک رابطه بود؟ این افکار گیجاش میکردند اما از ذهناش بیرون نمیرفتند. حالا چیزی در دروناش بود، یک چیز واقعی که نمیتوانست در موردش صحبت کند.
کاسه یک راز بود حتی برای خودش. عذابآور بود چون ماجرایش با کاسه با حس همیشگی خوشبختی یکطرفه، پیوند خورده بود. اگر میتوانست کاری برای کاسه انجام دهد، ماجرا برایش سادهتر میشد ولی این چیزها فقط در افسانههای پریان اتفاق میافتاد. کاسه فقط یک کاسه بود؛ حتی یک لحظه هم چنین چیزی را باور نمیکرد. فقط میدانست که عاشق آن کاسه است.
در گذشته، گاهی با شوهرش از چیزهای جدیدی که میخواست بخرد یا بفروشد، صحبت کرده بود -از راهکارهای هوشمندانه برای ترغیب کسانی که آمادهی فروش چیزی بودند، گفته بود. حالا دیگر این کار را نمیکرد چون همهی راهکارهایش به کاسه مربوط میشد. با کاسه مهربانتر رفتار میکرد و آن را فقط مال خودش میدانست. کاسه را فقط وقتی در خانهای میگذاشت که کسی آنجا نبود و وقتی هم خانه را ترک میکرد، کاسه را با خود میبرد. بهجایاینکه فقط یک پارچ یا بشقاب بردارد، همهی اشیای روی میز را برمیداشت. باید خودش را مجبور میکرد که مراقب باشد چون اصلاً به آنها اهمیت نمی داد؛ فقط میخواست جلو چشم نباشند.
نمیدانست این وضعیت کی تمام میشود. برای یک عاشق، هیچ سناریوی دقیقی وجود نداشت که در آن همهچیز تمام شود. اضطراب یک عامل کلیدی شد. مهم نبود اگر عاشق در آغوش شخص دیگری بیفتد یا برایش یادداشتی بگذارد و به شهر دیگری برود؛ هراس او از امکان ناپدید شدن بود. این چیزی بود که اهمیت داشت.
شبها بیدار میشد و به کاسه نگاه میکرد. تصورش را هم نمیکرد که زمانی آن را بکشند. بدون اضطراب، آن را میشست و خشک میکرد و اغلب بدون هراس، از روی میز جلو مبلی به روی میز گوشهی فندقی رنگ یا هر جای دیگری منتقلاش میکرد. واضح بود او کسی نبود که بخواهد بلایی سر کاسه بیاورد؛ فقط او بود که کاسه را جابهجا میکرد و آن را با احتیاط روی سطوح مختلف می-گذاشت. بعید بود کس دیگری آن را بشکند. یک کاسه یک رسانای ضعیف الکتریسیته بود: رعدوبرق کاری به آن نمیکرد اما فکر آسیب دیدن کاسه از ذهناش خارج نمیشد. بدون کاسه نمیتوانست سر کند -نمیدانست زندگیاش بدون آن کاسه به کجا میرسد. .مدام با این ترس زندگی میکرد که بلایی سر آن بیاید و چرا نیاید؟ بازدیدکنندگان گلهایشان را جای نامناسبی میگذاشتند و میشد آنها را فریب داد تا فکر کنند گوشههای تاریک خانه، نورگیرند -در چنین جهانی که پر از حقه بود، چرا بلایی سر کاسه نیاید؟!
اولینبار کاسه را چند سال پیش دیده بود، در یک نمایشگاه صنایعدستی که دزدکی با عاشقاش به آنجا رفته بودند. عاشقش به او اصرار کرده بود کاسه را بخرد. به او گفته بود به چیز بیشتری احتیاج ندارد ولی جذب کاسه شده بود و آنها دور و بر کاسه پرسه زده بودند؛ بعد به غرفهی بعدی رفت و عاشقاش پشت سرش آمد و درحالیکه او داشت به یک پیکرهی چوبی انگشت میکشید، به تیغهی شانهی او زد. او گفت: «میگی بخرمش؟!» عاشقاش گفت: « نه! برات خریدمش!» قبلاً هم چیزهایی برای او خریده بود -چیزهایی که اول خیلی از آنها خوشاش آمده بود- حلقهی مشکی-فیروزهای بچهها که اندازهی انگشت کوچکاش بود. جعبهی چوبی دراز و باریکی که طراحی زیبایی داشت و او گیرههای کاغذ را در آن نگه میداشت. یک پلیور لطیف خاکستری با جیب پاکتی؛ این را برایش خرید تا وقتی نبود که دستاش را بگیرد، خودش دست خودش را بگیرد -دستهایش را در جیب درازی که جلو پلیور دوخته شده بود، در هم قفل کند اما بهمرور بیش از دیگر کادوهای او، به این کاسه وابسته شد. کوشید فکر آن را از سرش بیرون کند. چیزهای دیگری داشت که زیباتر یا قیمتیتر بودند. آن کاسه چیزی نبود که زیباییاش چشمگیر باشد؛ آن روز خیلیها از کنارش گذشته و فقط یکی دو نفر آن را دیده بودند.
عاشقاش گفته بود که او دیر میفهمد چهچیزی را دوست دارد. از او پرسیده بود چرا زندگیاش را آنطور ادامه میدهد؟ چرا با دو چهره زندگی میکند؟ قدم اول را او به سمت آندریا برداشته بود. وقتی آندریا نخواست بنابر خواست او زندگیاش را عوض کند و به سمت او برود، عاشقاش پرسید چهچیزی باعث میشود فکر کند میتواند دو جور زندگی داشته باشد؟! و بعد آخرین حرکت را کرد و گذاشت و رفت؛ این تصمیم را گرفت تا ارادهی او را بشکند و دیدگاههای سرسختانهی او را در مورد احترام گذاشتن به تعهدات گذشته، نابود کند.
زمان گذشت. اغلب شبها تنها در اتاق نشیمن به کاسه نگاه میکرد که سالم و بیحرکت، بیاینکه نوری بر آن بتابد، روی میز قرار داشت. آنطور که بود، حرف نداشت: جهان دو نیم شده، عمیق، صاف و خالی. نزدیک لبهاش حتی در نور کم، چشم جذب یک برق کوچک آبی میشد، نقطهای که در افق از میان میرفت.


