از عرض خیابان فاطمی رد میشوم و به سمت شرق روی برمیگردانم. در انتهای محور خیابان، دماوند را میبینم که در دوردستها نشسته است. این صحنه در ناخودآگاهم مرا به بنایی وصل میکند در همان نزدیکی، در مجاورت پارک لاله؛ بنایی که از عمق حافظهام، نبضش را مدام حس میکنم.
برای ساکنِ شهرِ کویریِ سالهای دور که خانهی خود را با بادگیرها تجهیز میکرد، احتمالاً دیدن هلالهای برآمده از افق که خط آسمان شهرش را شکل میدادند بخشی از روزمرگی بوده. اما اینجا و این زمان، برای پایتختنشین قرن بیستویکم که در میان هرجومرج مکعبهای کوتاه و بلند سیمانی و شیشهای زندگی میکند، مواجه شدن با افق بازی در سطح شهر که هلالهایی از آن بیرون زده، تجربهی غریبیست. هلالهایی که بخشی از یک معماریاند؛ معماریای که پیکرهاش در سطحی پوشیده از چمن جای گرفته و در کنار پراکندگی تندیسهای انتزاعی اطرافش، جهانی را میسازد که انگار متعلق به دنیای دیگری است: موزهی هنرهای معاصر تهران، اثر کامران دیبا. (افتتاح: ۱۳۵۶)
من به واسطهی همسایگیام با این معماری، بارها با او معاشرت کردهام و درونش قدم زدهام. میدانم که زیر مرکزیت آن چهار سر بادگیرشکل، هستهی قدرتمندیست که میدانی نامرئی میسازد و فضای اطرافش را تحت تاثیر قرار میدهد.
این بار اما نه از درِ ورودی شیشهای اتوماتیکِ همتراز با پیادهروی شهر -که بازدیدکننده را به درون هدایت میکند- بلکه در ذهنم، از میان آن چهار سر، وارد میشوم و در کنار جانپناه وُید مرکزی فرود میآیم.
ستونهای بتنی مقابل چشمانم قد برافراشتهاند، راست قامت و با صلابت. پایههایشان در اطراف حوضی مستطیلشکل، در عمق زمینی سنگی فرورفته است و امتدادشان رو به بالا، در نور، رفتهرفته محو میشود. رمپی مارپیچ، ستونها و حوض را در میان حلقههایش احاطه کرده است. در حوض آب نیست؛ بهجای آن، مایعی سیاه است که چون مرمر صیقلی مینماید و لکهای از نور روی سطحش شناور است.
از همنشینی این عناصر، حسی اساطیری وجودم را فرا میگیرد. زمان گم میشود. تصور میکنم این ستونهای نافذ، در ابتدا، اشعههای نوری بودند که نیروهای آسمانی برای محافظت از حوض آب به زمین فرستادند. اما طی طلسمی، ناگهان سرد و خاموش شدند و جهان رونده و زندهای که در اطرافشان موج میزد هم، در همین خاموشی و صلبیت حبس شد. بعدها، نور توانست تنها از چند شکاف به درون این جهان خاکستری رخنه کند.
رمپ مارپیچ که چون ماری دور حوض چنبره زده، مرا درون خود میپیچاند و به عمق زمین، کنار حوض میبرد. کمی کنار حوض میایستم و پلاکی را که رویش نصب شده است میخوانم: «ماده و فکر»، اثر هاراگوچی.
در نزدیکی حوض موزهی هنرهای معاصر، دیواری است که توجه مرا جلب میکند؛ دیواری که یک بیضی از میان آن کم شده و بخشی از فضاهای پشتش را نشان میدهد. کنجکاویام تحریک میشود و نیروی محرکهی تنانهام را به کار میاندازد. با عبور از مرزی که این دیوار ساخته، وارد اتاقی مستطیلشکل میشوم که فضا در آن بسط یافته است. انتهای اتاق، درگاهی است که از ادامهدار بودن مسیر خبر میدهد. حسی در درونم تقویت میشود: آغاز یک سفر.
در ادامه، فضاها مدام در قالب اتاقها/گالریها و دهلیزها منبسط و منقبض میشوند؛ دهلیزهایی که گاه مستقیماند و گاه پیچ میخورند. نامعلومی مقصد، همچنان حس کنجکاویام را زنده نگه میدارد و پیوستگی تجربهی بودنم را در زمان حال حفظ میکند.
در این مسیر، دیوارها گاه انحنا میگیرند و گاه شکاف برمیدارند، و یا قابهایی در میانشان خالی شده است که ذهن و حس بیناییام را به چالش میکشند و ارتباطم را با معماری در طول این سفر حفظ میکنند. همزمان، سکوتی فعال در فضا جاریست. قدمهایم بر روی کفپوشهای نسبتاً نرم فرود میآیند و جدارههای خارجی بارومانند بنا، از این سکوت در برابر هجوم صداهای شهر محافظت میکنند.
به نظر میآید هویت اصلی بنا، هندسهی تودرتوی آن است که تنها بهواسطهی حرکت در فضا ادراک میشود. پسزمینهی این حرکت، سطوحی یکدست از طیف خاکستری است که نقش خود را در لایههای زیرین بازی میکنند و در خدمت کاربری موزه یعنی نمایش آثار قرار دارند. خنثی بودن این رنگها سبب میشود حس بینایی کمتر تحریک شود و در عوض، برای مشاهدهی آثار تیز باقی بماند. همزمان، با تمرکزِ بهدست آمده، چشم خیال گشوده میشود و در کنار این سفر تنانه، تجربهی سفری ذهنی و درونی هم جریان مییابد.
اگر در موزهی هنرهای معاصر نمایشگاهی برپا باشد، دیدن آثار، مسبب مکثهایی در جریان حرکتیام میشوند؛ همچون پونزهایی که مسیرم را علامتگذاری میکنند. مکثهایی که طولانی نیستند و در حد مکث باقی میمانند. تنها در هشتی مرکزیست که توقف میکنم؛ جایی در میانهی راه که به حیاط مرکزی دسترسی میدهد. محوری را تشخیص میدهم که مرکز هشتی را به مرکز حیاط میرساند و ادامه مییابد. در امتداد این محور میایستم چهار سر بادگیرمانند در افق دیدم قرار دارند. از تعلیق سفر کاسته میشود و تصویری از موقعیت مکانیام به دست میآورم. هم زمان درمییابم که سفر هنوز تمام نشده؛ دهلیزی که به هشتی میخورد، این را خبر میدهد.
نیمهی دوم سفر از همان جنس، با غافلگیریهایی ادامه مییابد: قابهایی که درون دیوارها خالی میشدند، این بار فضاهایی از شهر را پیش چشمانم نمایان میکنند و در بخشی از مسیر، شیشههایی افقی و کشیده، نگاهم را از حیاط مرکزی عبور میدهند و به بخشهایی از نیمهی اول راه گره میزنند. اوج این غافلگیریها زمانی است که هنگام قدم زدن در دهلیز، مسیر پیچ میخورد و مرا به یکی دیگر از اتاقگالریها وارد میکند. اما در برابرم نمایی ظاهر میشود که آشناست: در انتهای دیدم ایستادهاند، ستونها. با همان ظاهر بتنیِ سرد و با صلابت، محاطشده در ویدِ دوار مرکزی. اینجا جایی است که میفهمم دهلیزها با شیبی نامحسوس اما طولانی، مرا از عمق زمین به بالا آوردهاند. از اتاق به سمت فضای کمربندی دور وید میروم و از لبهی آن به پایین نگاه میکنم؛ عکس خود را در حوض سیاه میبینم و نقطهی شروع و پایان سفرم بر هم همگذاری میشود.
روبهرویم حیاط مرکزیست که چون گرهای حرکتی، نقطهی آغاز، پایان و میانه را به هم میدوزد. کمی آنطرفتر، از پشت سطح شیشهایِ جایگرفته در دیوارهای بتنی، پارک لاله برایم دست تکان میدهد.
این مرتبه هم سفری دیگر را تجربه کردم. اما این سفرها هر بار برایم جذاباند و تکراری نمیشوند. انگار این معماری، علاوه بر فضای افسانهای و اساطیریاش، خاصیتی پیدا کرده که همچون اسطورهها در زمان تسری مییابد و با هر بار خوانش، در ذهن من و منها و به تبع آن در فرهنگ و هنر و تاریخ ما بازتولید میشود.
در این سفرها، همراهی همسفرانی نیز برایم لذتبخش بوده است که هرکدامشان در حال ساخت داستان و خاطرهی شخصی خود با موزه و در موزه بودند. در یکی از این سفرها، پیرمردی کولهپشتیبهدوش را دیدم که مقابل تابلوی پیکاسو ایستاده بود و بهواسطهی آن، جوانیاش را که پنجاه سال پیش در افتتاحیهی موزهی هنرهای معاصر مقابل همان تابلو ایستاده بود، احضار میکرد، کودکی که در گوشه و کنار موزه میدوید و لبخندزنان به پدرش میگفت: «تو اینجا هی گم میشی و پیدا میشی.» و دانشجویان جوانی که روبهروی مجسمههای پرویز تناولی، جاکومتی، هنری مور و رنه ماگریت مینشستند و از آنها کروکی میکشیدند. این معماری همهی ما، داستانها و خاطراتمان را بههم زنجیر میکند. حافظهی جمعیمان ساخته میشود و به تدریج در زمان وسعت میگیرد.
درب شیشهای روبهرویم باز میشود و به پیادهروی خیابان امیرآباد میروم. مسیر آمدهام را بازمیگردم، به تندیسهای اطراف موزهی هنرهای معاصر و درختان پارک لاله لبخند میزنم و هنگام عبور از عرض خیابان فاطمی، دماوند را میبینم که در دوردستها نظاره میشود و از دوردستها شهر را نظاره میکند.


