ناصر تقوایی را بیشتر با آثار سینماییاش میشناسند. از «آرامش در حضور دیگران» تا «ناخدا خورشید» که اقتباسی موفق است از «داشتن و نداشتن» ارنست همینگوی و سریال معروف «دائیجان ناپلئون» که اقتباسی است از رمانی به همین نام نوشتهی ایرج پزشکزاد. اما ناصر تقوایی یک کار ادبی هم دارد: مجموعهداستانی به نام «تابستان همانسال» که حاوی هشت داستان کوتاه است. آوازهی سینمایی تقوایی و همچنین سانسور شدید جمهوری اسلامی، باعث شده که این مجموعهداستان کمتر از کارهای سینمایی او دیده شود.
تقوایی کارش را با ادبیات شروع کرد. او در دانشگاه تهران ادبیات خواند و در سال ۱۳۴۲ در مجلهی آرش، به سردبیری سیروس طاهباز، اولین داستان خودش را منتشر کرد؛ مجلهای که بسیاری از نامآوران ادبیات معاصر ایران، مثل ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی، غلامحسین ساعدی و دیگران در آن مینوشتند.. صفدر تقیزاده –که تنها مجموعهداستان ناصر تقوایی به او تقدیم شده- دربارهی اولین تجربههای نویسندگی ناصر تقواییِ جوان اینطور میگوید:
«یکیدو روز بعد که منتظر او بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیهچرده و میانهبالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد بهنشانهی احترام، خاموش میکند. نوزدهبیستساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستانها را باهم خواندیم و دوسه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریفهای من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکیدو داستان او را به تهران فرستادم و داستانها در مجلهی «آرش» آن زمان چاپ شد.»
تقوایی مجموعهی «تابستان همانسال» را در سال ۱۳۴۸ منتشر کرد. مکان این داستانها جنوب ایران است و از نظر سبک روایت و انتخاب زبان، بسیار به داستانهای کوتاه ارنست همینگوی نزدیک است. اصغر عبداللهی دربارهی شخصیتهای این مجموعهداستان میگوید:
«روز در بارانداز هستند، عصر در میخانهها و شب در فاحشهخانه. آنها رِندی نمیکنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت میگذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.»
بعدها بود که تقوایی با پیوستن به کارگاه فیلم ابراهیم گلستان، بهصورت حرفهای به سینما و ساخت مستند روی آورد و دیگر داستانی ننوشت. در این یادداشت نگاهی خواهیم داشت به داستان «بین دو دور» که از همین مجموعهداستان انتخاب شده است.
، ناصر تقوایی آشکارا در داستاننویسی، تحت تأثیر ارنست همینگوی و نظریهی کوه یخ او بود. نظریهی کوه یخ همینگوی میگوید که در داستان فقط نوک کوه یخ دیده میشود و متن داستان را شکل میدهد. قسمت اعظم کوه یخ زیر آب پنهان است. خواننده باید فعالانه در ساختن معنای اثر شرکت کند و کل کوه یخ را بفهمد. داستان «بین دو دور» تقوایی هم همین کیفیت را دارد. کل داستان شاید فقط کمی بیشتر از یک ساعت باشد و فقط در یک صحنه اتفاق میافتد: میخانهی گاراکین. وقتی راوییعنی عاشور، وارد میخانه میشود، هنوز ساعت دوازده نشده است زیرا در اواسط داستان ساعت دوازده ضربه میزند و در اواخرش فقط یک ضربه. اما تقوایی با همین تکنیک کوه یخ توانسته جهان شخصیتهایش را «نشان دهد». مصدر «نشان دادن» در جملهی قبلی اهمیت فوقالعادهای دارد. نوک این کوه یخ درواقع همین یک ساعت و خردهای است: عاشور وارد میخانه میشود. “خورشیدو” پشت به در و هوای بارانی و طوفانی نشسته است و عرق میخورد. او قرار است بیستوهفت نفر را با خودش قاچاقی به کویت ببرد تا احتمالاً آنجا کار کنند. او منتظر است که شخصیت «پیرمرد» بیاید و درمورد مسافرها به او اطلاعاتی دهد. پیرمرد وارد میشود و میگوید خیلی از مسافرها با دیدن هوای طوفانی ترسیدهاند و نمیخواهند قاچاقی به کویت بروند. خورشیدو عصبانی میشود و میخواهد هرطور شده اینبار بازی را «نبازد». در نهایت میفهمیم که خود پیرمرد که خودش را دوست و دستیار خورشیدو نشان داده، با آنها نخواهد آمد و از دریای طوفانی میترسد. احتمالاً خود او بوده که مسافرهای دیگر را دلسرد کرده است. در نهایت خورشیدو از میخانه بیرون میزند. او باخت را قبول نکرده و میخواهد هرطور شده بزند به دل دریای طوفانی و برود.
راوی داستان، جز دادن اطلاعات کمی دربارۀ پیشینهی شخصیت اصلی داستان یعنی خورشیدو، چیز دیگری «نمیگوید» و صرفاً با بازنمایی کنشها و دیالوگها، شخصیتها را «نشان میدهد» که این موضوع حاکی از تأثیر علاقهی تقوایی به سینما است. او پیشنهی شخصیت خورشیدو را اینطور میسازد:
«دستهایش بزرگ بود و لیوان لای مشتش گم بود. آنوقتها مشتزن بود و من همینجوری از پای رینگ میشناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت میزد و مشتزن خوبی نبود گرچه توی دعوا خوب میزد. هیچوقت نشده بود مسابقهی مهمی را ببرد یا قهرمان کشور بشود. آرزو به دل بچهها مانده بود یکبار هم که شده از پای رینگ روی دوش او را به همهی عرقفروشیها ببرند.»
راوی داستان نیز عصبانیت و خشم نهفته در شخصیت خورشیدو را اینطور نمایش میدهد:
«پیرمرد پشتش را نگرفت یا صدای ساعت نگذاشت. سینهی دیوار روبهرو بود. اول خیلی صدا کرد و تند و بعد چندتای بلند و کند، هربار منتظر بودی تمام شده باشد و میشنیدی که تمام نشده بود. دوازدهمی را درست نشنیدم بند. خفه شد توی مشت خورشیدو و فریاد گاراگین: “نرهخر مَس کرده.”
“بختش بلند بود که خورشیدو نشنید.»
اما در همین روایت عینی باید به تشبیههای راوی دقت کرد. تشبیهها و وجهشبه این تشبیهها میتواند خواننده را به تفسیر داستان برساند. در ادامهی همین مشتِ خورشیدو به شیشه که صدای ساعت را قطع کرده است، راوی میگوید:
«دیده بودم چهطور مشتش را سنگین و لخت کوبیده بود. شیشه نشکست. آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشتزن بازندهای بود که زنگ آخر دور همهی نیروهای ذخیرهی تنش را تلپی به دستکش حریف میکوبد.»
انگار خورشیدو میخواهد این بار، انتقام تمام باختهایش را بگیرد. عنوان داستان هم بهخوبی خواننده را بهسمت معنای اثر راهنمایی میکند: «بین دو دور».
دور اول همان شکست در مسابقات مشتزنی است که خورشیدو برای «باشگاه کارگران» بازی میکرده. او هیچوقت نتوانسته این باشگاه را به قهرمانی برساند. هیچوقت زورش به حریفش نرسیده و در آخر دوران مشتزنیاش، بهقول راوی، فهمیده که مشتزنی با دعوا توی کوچه و خیابان فرق دارد. داستان حالتی برزخی دارد؛ بین دو دور است. جایی است که داستان رخ میدهد. دور دوم اما مسابقهایست سهمگینتر: مسابقهای با دریای طوفانی و طبیعت. حریفی که مخاطب را بهیاد حریفهای تراژدیهای یونان باستان میاندازد؛ یعنی سرنوشت. کُشتی گرفتن با طبیعت سهمگین همان نمونهی مدرنشدهی کُشتی گرفتن با سرنوشت است.
درست است که «تابستان همانسال» هشت داستان کوتاه بههمپیوسته است، اما اگر فقط همین داستان را درنظر بگیریم، انگار نتیجهی دور دوم مسابقات از پیش مشخص است. هیچ قهرمان تراژیکی هرگز نمیتواند بر سرنوشت غلبه کند.
مجموعهداستان «تابستان همانسال» یکی از بهترین مجموعهداستانهای مدرن فارسی است که امروز، بهخاطر تیغ سانسور جمهوری اسلامی، امکان چاپِ بامجوز را ندارد. اما انگار سانسور فقط به خود نویسنده و از لحاظ مالی میتواند ضربه بزند چرا که اهالی ادبیات، از خوانندههای معمولی تا هنرجوهای داستاننویسی نوآموز، فایلهای پیدیاف اسکنشده و جزوههای پرینتشده و نسخههای افست «تابستان همانسال» را در دست دارند و آن را میخوانند.


