پوست ما زیر آفتاب تند میسوخت، همچون تنِ زمین زیر پاهایمان. در وسعتِ افقیِ بیانتهای بیابان راه میرفتیم، اما احساس میکردیم درونِ خلائی معلقیم؛ انگار وجودمان در یک تودهی فضایی حل شده بود.
راهنما گفت: «چیزی نمونده، میرسیم کمکم.» در این ناکجایی، به کجا قرار بود برسیم؟ مقصد در این موقعیت برایم خالی از معنا شده بود؛ اصلاً نشانی نبود که قابلِ آدرسدهی باشد، تنها جهتهای جغرافیایی به راهنما کمک میکرد که به راهمان ادامه دهیم.
چیزی از دور نمایان شد که بر روی زمین ایستاده بود، شبیه موجودی زنده. هرچه نزدیکتر میشدیم، شکلِ واقعیاش خواناتر میشد: تکدرختی میانِ افقِ آسمان و زمین که تنها عنصرِ عمودیِ این پهنهی وسیع و یکدست بود.
کنارِ تکدرخت، احساس کردم محیط به زبانِ فهمم درآمد؛ بودنم به زمین متصل شد و ذهنم را جمع کرد. به یاد جملهای از کافکا افتادم: «با اینکه درختان سطحِ اتکای کمی دارند اما انگار با زمین پیوندِ ناگسستنی برقرار کردهاند.»
لمسِ تنهی درخت آغوشی بود که کالبدِ وجودم را به یادم آورد. زیر سایهی برگهای پهنش نشستیم، به تنهاش تکیه دادیم و خستگیمان را در سایهی اندکش جا گذاشتیم.
راهنما گفت: «اینجا قبلاً نخلستون بود. روغن ریختند که نخلها از بین برن و حالا فقط این یه نفر نخله که باقی مونده.»
تصورِ تکثیرِ آن تکدرخت در خیالاتم شروع به دویدن کرد؛ اینکه سایهبانِ برگهایشان به هم میرسید، دوخته میشد و سرپناهی برای ما و این زمینِ آفتابسوخته مهیا میشد. اما از انبوهِ نخلها حالا همین یک درخت مانده بود، ایستاده؛ شبیه ستونی جامانده از شبستانی که دیگر نیست.
برایم نخلستان با شبستان همتراز میشد؛ شبستانهایی که در نظرم، گذشتگان با الهام از مکانهایی شبیه نخلستان که حاصلِ تجمعِ بزرگی از درختاناند به ساحت معماری آوردند. چراکه درختان کنار هم، همان ستونهایی هستند که پهنهی تختِ زمین را بُعد و عمق میبخشند؛ با تعدد و تکثرشان تودهی عظیمِ یکدستِ فضایی را تقسیم و به مقیاسِ انسانی نزدیکتر میکنند.
در شبستان، هر ستون، همچون عمودِ چادرهای نامرئیایست که در محدودهی شعاعِ خود زونی میسازد؛ مانند هر درخت در جنگل. این زونهای کنار هم که در یک فضای عمومیِ وسیع پخش شدهاند، هرکدام خلوت و صمیمیتی نسبی برای گروههای کوچک یا حتی تکنفره ایجاد میکنند؛ فضایی برای استراحت، عبادت، آموزش، بازیِ کودکان.
اینگونه شبستان، چون شبکهای از ریزفضاهای بینابینی، همزمان که یک مکان اجتماعی را برای انسانها میسازد، به نیازِ خلوتگزینی انسان که باشلار در کتاب «بوطیقای فضا» به تفصیل از آن حرف زده، پاسخی نسبی میدهد.
عمودیت برای انسان نشانی از زندهبودن و موجودیت داشتن است، چراکه انسان جهانِ اطرافش را با الگوهای رفتاریِ زیستیِ خودش تطبیق میدهد تا بتواند با آن ارتباط بگیرد و آن را کشف کند؛ و مرگ قابلیتِ ایستادن را از انسان و موجوداتِ زنده میگیرد.
شاید به همین دلیل وجودِ عناصرِ عمودی در زمینه، فضا را سرپا میکند و حسِ زندگی و پویایی در نتیجهی همبازیشدن با نیروهای افقیِ زمینه در فضا به وجود میآید (چنانکه رودولف آرنهایم به این موضوع میپردازد.)
تکرارِ ستونهای آینهوار در شبستان که فضا را به صورت پروخالی و مثبتومنفی درمیآورد، موجبِ شکلگیریِ ضربآهنگ در سطحِ بزرگی میشود، و هنگامی این کیفیتِ فضایی ارتقای بیشتری مییابد که با ورود نور به فضا، سایهها زمان را تجسم میبخشند.
و اینگونه، دوبعدیبودنِ سطحِ افقی با وجود ستونها به سهبعد، و با ایجاد سایههای بلند و کوتاهشونده در طولِ شبانهروز به چهار بُعد تبدیل میشود.
سکانسبندیهای دیداری و حرکتی توجه را به خود جلب میکنند و حافظهی مکانیِ غنیتری میسازند. به این ترتیب برای انسان تجربههایی از زیستن در یک مکان وسیع ممکن میشود که از گیر افتادن در مخمصهی یکنواختی مصون میماند.
فضاهای خالی که میان ستونها فاصله میاندازد نیز نقش مهمی در کیفیتسازی فضایی دارد؛ فضاهایی که در هنر ژاپنی «ما / MA» گفته شده. این فاصلهها عمودیتِ کالبدی و دیداری را ناپیوسته میکنند و این ناپیوستگی سبب میشود شبستانها در ذهن فضایی عمودی تلقی شوند، برخلاف بدنهی دهلیزِ بازارهای سنتیِ ایرانی که اگرچه عناصر عمودی کم ندارد، اما پیوستگی بدنه باعث میشود فضا افقی خوانده شود.
خیالانگیزی و رمزآمیزیِ فضای شبستانها، اگرچه از مجموعِ عناصری که در این خوانش بررسی شد شکل گرفته است، اما چنانکه در مکتبِ گشتالت آمده است: «یک کلیت بیش از مجموعِ اجزای آن است.»


