«اخلاق از استدلال مشتق نمیشود، بلکه ناشی از احساسات است». این جملهی معروفی از «دیوید هیوم» فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدم است. دیوید هیوم از نخستین فیلسوفانی است که بنیان معرفت اخلاقی را متزلزل کرد. از نگاه او، عقل قادر به استخراج یا اثبات قوانین اخلاقی نیست. او اولین فیلسوفی است که نسبت به دانش اخلاقی شک کرد. چرا که معتقد بود اخلاقیات را نمیتوان قضاوت و یا داوری کرد. این شک او به اخلاقیات پایهی نظری بسیاری از فیلسوفان بعد از خود شد. از این منظر قصد دارم نگاهی کنم به فیلم «یک تصادف ساده» به کارگردانی جعفر پناهی.
فیلم یک تصادف ساده با سکانسی از داخل ماشین شروع میشود. مردی با چهرهی شناخته شدهی طرفداران حکومت اسلامی، پشت فرمان نشسته، همسرش کنار او و دختر کوچکاش در صندلی پشت، همراهش هستند. صدای یک موسیقی شاد به گوش میرسد و دختر بچه در حال رقصیدن است. همزمان تصادفی رخ میدهد و مرد که بعدها می فهمیم نامش اقبال یا «پا قشنگه» است، با سگی تصادف کرده و سگ را کشته است. فضای شاد داخل خودرو تبدیل به غمزدگی دختر بچه میشود اما مادر که باردار نیز هست رو به دخترش میگوید: «چیزی نبود، فقط یک تصادف ساده بود» اما این تصادف به ظاهر ساده، سرآغاز ماجرایی پیچیده میشود. بر اثر این تصادف خودرو که دچار مشکل شده، مقابل کارگاهی میایستد. مقابل کارگاهی که وحید، یکی از قربانیان اقبال در آن جا کار میکند. وحید مرد جوانی است که سلامتی جسم و روان خود را در زندان و زیر دست بازجوی بیرحم خود از دست داده است. او که بازجوی خود را هرگز ندیده، تنها از صدای پای او تشخیص میدهد که این مرد باید بازجویش باشد.صدای پاهایی که یکیاش مصنوعی است و در موقع راه رفتن صدایی متفاوت از آدم سالم دو پا تولید میکند. وحید تنها میداند که بازجویش یک پای خود را در جنگ سوریه از دست داده و همین را بهانهای برای اذیت و آزار بیشتر زندانیان کرده است. وحید، مرد را دنبال میکند تا خانهاش. و آن قدر کشیک میدهد تا او را تنها پیدا کند و با ضربتی بیهوشاش کرده و با همان ماشین ونی که میخواهد سیمونی خواهرش را ببرد، اقبال را بندازد توی صندوق پشت ون و ببردش وسط بیابانی تا سربه نیستاش کند.
تا اینجا به نظر میاید که هیچ گرهی دراماتیکی ایجاد نشده اما در فیلم «یک تصادف ساده» درام داستان از جایی شروع میشود که اقبال بعد از بهوش آمدن، هویت نسبت داده شده به خود را انکار کرده و میگوید پایش بر اثر تصادف قطع شده است. آن جاست که شک به جان وحید میافتد. نکند واقعا «پا قشنگه» نباشد؟ همان جایی که نقطهی آغاز روایت اصلی و لایهی زیرین متن است: «شک»
و این شک و دودلی در تمام فیلم ادامه دارد. شک سالار، از دیگر زندانیان زیر دست بازجو «پا قشنگه» برای کمک به وحید در شناسایی مرد بازجو، شک شیوا دختر عکاسی که اتفاقا برای عروسی دوست دیگری که او هم زندانی این بازجو بوده، برای شناسایی مرد بازجو و همراهی با وحید، شک تک تک زندانیان تحت بازجویی مرد داخل صندوق، برای کشتن او، شک برای برداشتن تلفن همراه مرد بیهوش داخل صندوق، شک به اینکه آیا گریه دختر بچه واقعا برای مادر درحال زایماناش است یا دامی است برای گرفتن این گروه از زندانیان سیاسی سابق، شک حمید برای اینکه آیا به همسر باردار اقبال کمک کنند و به بیمارستان ببرندش یانه، شک گلی برای ادامه دادن با وحید و شیوا برای مطمئن شدن به اینکه این مرد همان بازجوی آنهاست یا نه، و در نهایت شک به اینکه آیا انتقام از بازجو درست است؟ اخلاقی است؟ آیا کشتناش عادلانه است؟ یا باید رهایش کرد؟ و اینکه آیا اخلاق با واقعیت موجود مرزی دارد یا نه؟
اینجا همان جایی است که میشود بازگشت به جملهی معروف هیوم و نتیجه گرفت که ارزشهای اخلاقی بر اساس احساسات تعیین میشوند. احساساتی که برگرفته از تاریخ، فرهنگ، میزان دانش، جهانبینی و اعتقادات آن فرد و یا جامعه هستند و نه بر اساس منطق و استدلال و به همان نسبت ممکن است به واقعیت موجود بیرونی، همخوانی نداشته باشند. هر کدام از شخصیتهای فیلم یک تصادف ساده، در نهایت بیشتر از روی احساس آن لحظهشان با وقایق روبرو میشوند و با همان احساساتشان در نهایت به این نتیجه میرسند که چرخهی خشونت باید جایی تمام شود. و این همان نتیجهی اخلاقی فیلم نیز هست. خشونت، خشونت را بازآفرینی میکند و باید یک جایی ایثارجواب بدهد. باید بخشش و گذشت، باعث تغییر در «اقبال پا قشنگه» بشود تا او هم این چرخهی پر از خون و چرک و سیاهی را تمام کند. اما آیا این اتفاق میافتد؟ پناهی در برابر این پرسش نیز موضعاش شک و دودلی است. فیلم با سکانسی تمام میشود که وحید در حال جمع کردن سیسمونی خواهرش است اما از پست سر، باز صدای پاهایی میآید که یکیاش مصنوعی است. اقبال آمده سراغاش. اما به چه قصدی؟ و این جایی است که فیلم به پایان میرسد. پایان بازی که انگار جعفر پناهی و نویسندگان فیلمنامهاش هم جوابی برای آن ندارند. در مقابل هر دو جواب نه و آری، یک شک و دودلی بزرگ و یک علامت سئوال پررنگ است. آیا بازجویی مثل اقبال که از هر شکنجه جسمی و روانی در مورد زندانیان سیاسی دریغ نداشته و بارها گفته برای آرمانهای نظام، راحت آدم میکشد، میتواند با شنیدن این جمله که همان زندانیان به همسر او کمک کردند تا سالم پسرش را به دنیا بیاورد، تغییر کند؟ مهربانتر شود؟ و یا با حقارت و خواریای که تحمل کرده، خونخوارترشده است و حالا آمده تا تلافی کند؟ جعفر پناهی جواب این پرسشها را به ذهن مخاطب واگذار میکند. پرسشهایی که قطعا برای خیلیها آزار دهنده و حتی هولناک است.
فیلم از همان ابتدا البته برای من هولناک بود. من هم با آن صدای قدمهای یک پای مصنوعی آشنا بودم اما از جهت عکس آن. پدرم در کودکی یک پایش را از دست داده بود و من از همان ابدای تولد این صدا در گوشم بوده اما به راستی و مهربانی و پاکی. صدای پای پدرم برای من صدای پای آغوش بود و امنیت. صدای پایی بود که میتوانستم به آن اعتماد کنم. اما در اینجا صدای پای مردی بود که شنیدناش مصادف است با ضربه، کتک، توهین و تحقیر. مصادف است با آزار جنسی و جنسیتی. مصادف است با تجاوز به روح و بدن. و این اولین گروتسک آزار دهندهای بود که در ذهنام شکل گرفت.
اگر بخواهم یک سکانس گروتسکی دیگر مثال بزنم که مرا یاد فیلمهای آکی کوریسماکی انداخت، سکانسی است که همسر باردار اقبال را روی همان صندوقی در پشت ون میخوابانند که شوهرش را بیهوش کرده و در حقیقت به گروگان گرفتهاند. زن روی شوهرش خوابیده با یک مرز چوبی که در صندوقی است که شکل تابوت است و میتوانست تابوت بازجو باشد. اما روی همان تابوت شوهر، زن را به بیمارستان میرسانند تا زنده بماند و پسر بازجو را به دنیا بیاورد. اینکه اصلا این گروه از شکنجه شدگان اقبال، به کمک همسر باردارش بروند، خود میتواند گروتسک دیگری بر این طنز تلخ و سیاه باشد که انگار گاهی چارهای نیست جز خوب بودن و خوبی کردن، آن هم در مقابل مردی که تمام هست و نیست قربانیاناش را تباه کرده است.
فیلم یک تصادف ساده، نه تنها توانست برای دومین بار در تاریخ سینمای ایران، نخل طلای فستیوال کن را برای پناهی و البته مردم ایران به ارمغان بیاورد، بلکه توانسته نامزد بهترین فیلم درام، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان در جایزهی مهم و معتبر گلدن گلاب شود. و این مقدمهایست بر این حدس و گمان که این فیلم حتما در میان نامزدهای جوایز اسکار خواهد بود. فیلم یک تصادف ساده تا کنون نقدهای مثبت و تحسین بسیاری را در سطح جهانی برانگیخته است، عجب آنکه نقدهای منفی از سوی منتقدین وطنی کم نبوده که آن هم نوعی گروتسک از نوع فرامتنی این فیلم است. به نظر میآید منتقدین داخلی خود را محقتر و باسوادتر از منتقدین و احیانا هزاران رای دهندهای میدانند که به این فیلم رای مثبت داده و احتمالا در آینده خواهند داد.
حتی اگر فیلم پناهی را یک بیانیهی اعتراضی سیاسی بدانیم که خودش هم منکر آن نیست، جدا از چند صحنه که بازیها غلو شده و دیالوگها اغراق آمیز به نظر میآیند، فیلم ساختار سینمایی تاثیرگذار و زبان بصری قابل قبولی دارد و شجاعتی در فرم و محتوا که برای بسیاری از همان منتقدان، رویایی بیش نیست. تنها کافی است این نکته را به خودمان یادآوری کنیم که این فیلم در ایران نوشته و فیلمبرداری شده است.


