فیلم «گردآورنده» یا «کلکسیونر» (The Collector) یک درام روانشناختی دلهرهآور با محوریت کاراکتری تنها و منزوی با گرهها و بغضهای درونی است که عشق و همکلامی را به اجبار طلب میکند. مردی که در روندی تدریجی سویههای تاریک خود را به نمایش گذاشته و عشق را به مسلخ میبرد.
ویلیام وایلر، کارگردان آمریکایی- آلمانی مشهور هالیوودی است که در دوران طلایی این صنعت فیلمسازی با آثارش خوش درخشید و رکوردار نامزدی در جوایز اسکار با ۱۲ بار نامزدی شد که از میان آنها، سه جایزه را به دست آورد.
کارگردانی که از سال ۱۹۲۶ با ساخت فیلمهای صامت کار خود را آغاز کرد و در طول ۴۶ سال فیلمهای مشهوری همچون «بلندی های بادگیر» (۱۹۳۹) و «تعطیلات رُمی» (۱۹۵۳) را ساخت که در جوایز اسکار و جشنوارههای معتبر جهانی جوایز و نامزدیهایی متعددی به همراه داشتند.
نکته جالب اینکه ویلیام وایلر سال ۱۳۵۳ برای بزرگداشت خود و نمایش ۱۱ عنوان از فیلمهایش در سومین دوره جشنواره بین المللی فیلم تهران به ایران سفر کرد و مورد استقبال مخاطبان سینمایی و علاقمندان آثارش قرار گرفت.
سه جایزه اسکار کارگردانی برای فیلمهای «خانم مینی ور» (۱۹۴۳)، «بهترین سالهای زندگی ما» (۱۹۴۷) و «بن هور» (۱۹۶۰)، سه نامزدی در جشنواره کن و دریافت نخل طلا برای «ترغیب دوستانه» (۱۹۵۷)، سه نامزدی در جوایز بفتا و دریافت جایزه بهترین فیلم برای «بهترین سالهای زندگی ما» و «بن هور»، ۵ نامزدی در جوایز گلدن گلوب و دریافت جایزه بهترین کارگردانی برای «بن هور» از جمله موفقیتهای آثار او هستند.
وایلر سال ۱۹۶۵ فیلم «گردآورنده» را بر اساس رمانی از جان فاولز ساخت. رمانی که به عنوان اولین اثر این نویسنده انگلیسی سال ۱۹۶۴ منتشر و بسیار پرفروش شد و آغازی بود بر مسیر نویسندگی او که تا سال ۲۰۰۵ (پیش از مرگش) ادامه یافت.
جان کوهن، استنلی من و تری ساترن، فیلمنامهنویسانی هستند که این اقتباس چالشبرانگیز (به جهت محبوبیت اثر) را انجام دادند که با کارگردانی ویلیام وایلر، فیلمبرداری رابرت کراسکر و رابرت لی سرتیس (فیلمبرداران اسکاری)، آهنگسازی موریس ژار (آهنگساز اسکاری) ساخته و نامزد سه جایزه اسکار بهترین فیلمنامه، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول زن برای سامانتا اِگار شد.
چهار نامزدی در جوایز گلدن گلوب و دریافت جایزه بهترین بازیگر زن (اِگار)، سه نامزدی در جشنواره کن و دریافت جوایز بهترین بازیگر زن (اِگار) و بهترین بازیگر مرد برای ترنس استامپ از مهمترین جوایز این فیلم محسوب میشوند.
فیلم رنگی «گردآورنده» با نریشن یک راوی مرد، فِردی کلِگ (استامپ) آغاز میشود که داستان خود را در روندی تدریجی با اطلاعاتدهی گام به گام روایت میکند. داستانی که با تعقیب یک دختر جوان زیبا؛ میراندا گرِی (اِگار) در خیابان، دانشگاه، رستوران و … آغاز شده و به ربودن او توسط کلگ میانجامد.
از این پس با حضور این دو کاراکتر در یک خانه ویلایی خارج شهر سر و کار داریم که جنس متفاوتی از همراهی را برای مخاطب تدارک دیده است. با حضور فیزیکی یک راوی که هرچند نریشن او ما را به این همراهی واداشته، اما از چرایی اقدام او به چنین کاری بیخبریم و اتفاقاً در جایگاه دختر همان پرسشها را از مرد داریم؛ درحالیکه هیچ اطلاعاتی درباره میراندا جز اینکه نقاش است، نداریم.
این همراهی وقتی چالشبرانگیزتر میشود که درام برخلاف انتظارات متداول ما از موقعیت گروگان و گروگان گیری، بر محور خشونت، تجاوز، قتل، خون و خونریزی پیش نمیرود بلکه قرار است شاهدی باشیم برای قرارداد این همجواری اجباری یک ماهه با تکیه بر عشقی که فِردی انتظار دارد دختر بعد از شناخت نسبت به او پیدا کند (میتوانی عاشق من باشی؟!)
همین خوانش متمایز، ابعاد روانشناسانه فیلم، درام محوری و کاراکترها را برجسته کرده و مخاطب را به کیفیتی متفاوت از همراهی فرا میخواند که قرار است این دو کاراکتر، گذشته و حال آنها را به واسطه کنش و واکنشهایشان در زمان حال معنا کند.
خوانشی روانشناختی که با تمرکز بر کاراکتر فِردی، تنها فلاشبک فیلم را با تصاویر سیاه و سفید رقم میزند که او را به عنوان کارمند منزوی بانک که در معرض تمسخر دوستان و همکاران قرار دارد، نهادینه میکند و… خبر برنده شدن در شرطبندی که به نظر میآید جرقه تغییر سبک زندگی او با تکیه بر همین نهادِ تحقیرشده باشد.
در چنین شرایطی است که گرهها و عقدههای درونی کاراکتر خودنمایی میکند و فِردی به جای هزینه کردن این پول بادآورده در گردش و تفریح و سفر و خوشگذرانی و… (پرسش میراندا) پول را صرف به دست آوردن دختری میکند که سالها به او توجه داشته اما هیچوقت دیده نشده است.
در یک پرانتز کوچک (میتوان مشابه این موقعیت دراماتیک را در فیلمی متفاوت از سینمای ایران مورد توجه قرار داد که به خوانشی متمایز از تبعات عشق یکطرفه منجر میشود. در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» همین دیده نشدن عاشق از سوی معشوق، در یک پروسه طولانی از کودکی تا بزرگسالی، از دوران مدرسه تا دانشگاه و… بازنمایی شده و در نهایت جهانهای موازی دو شخصیت با معجزه شیدایی به تلاقی میرسند که سازنده عاشقانه بیتکرار سینمای ایران است.)
اما در «گردآورنده» این موقعیت به واکاوی کاراکتر فِردی و بسط چرایی توقع نابجای او برای تعامل اجباری با میراندا میانجامد. دو انسان با جهانهای موازی و دور از هم که در موقعیت ملتهب صیاد و صید، شکارچی و شکار هم حرفی مشترک برای ارتباط برقرار کردن و حتی نیاز جسمی/ جنسی مشترکی برای برآورده شدن نمییابند.
این همان بنبستی است که ذهن بیمار فِردی به آن نیاندیشیده و اجبار را کلید رسیدن به عشق و کلام مشترک میداند؛ درحالیکه میراندا از هنگام تماشای کلکسیون/ مجموعه پروانههای خشک شده فِردی حدس میزند چه فرجامی انتظارش را میکشد (برای منهم همین نقشه را داری؟!) و به تدریج امید خود را برای رهایی از دست میدهد.
به این ترتیب است که خوانش روانشناختی اثر به تدریج برجسته شده و مخاطب را گام به گام همراه با فِردی و میراندا به عمق مهیب فاجعه پیش رو و آنچه (چه بسا ناخواسته) انتظارشان را میکشد، هدایت میکند.
در چنین شرایطی است که کارکرد سکانس تعلیقی و تنشزای سرریز شدن آب از حمام طبقه بالا همزمان با حضور همسایه فضول و پرحرف در طبقه پایین خانه، دوچندان میشود. بخصوص با میزانسن و قاببندی هوشمندانهای این سکانس که همزمان دو سمت تصویر را به دو رویداد ملتهب اختصاص داده که میتواند روند درام و سرنوشت کاراکترها را دچار تغییر و تحول کند.
مهمتر اینکه این سکانس قرار است به شکلی پیشگویانه بیسرانجام ماندن همه راههای نجات کوچک و بزرگ برای رهایی میراندا و تلاش واهی او برای فرار و خلاصی را در راستای جهانبینی فیلم معنایی محتوم ببخشد.
بخصوص وقتی قرار است پایان فیلم به واسطه پیوند با تکرار ماجرای زن ربایی و طلب عشق و دوست داشتن اجباری، فِردی را تبدیل به یک قاتل زنجیرهای روانپریش با کلکسیونی از زنان قربانی کند که هر یک در تابوتی زیر درختی در باغ آرمیدهاند یا همچون همان کلکسیون پروانهها مصلوب شدهاند!
*قطعهای از شعر «پنجره» از دفتر (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) سروده فروغ فرخزاد:
من از میان ریشههای گیاهان گوشتخوار میآیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانهایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند…


