ترجمۀ افشین رضاپور
در سال ۴۰۰ پ.م، دیوار بزرگ چین تاجوتخت امپراتور یوآن را از شر دشمنان حفظ کرد و اکنون در زمان صلح، زمین از باران سرسبز بود و آمادهی درو و رعیت نه خیلی شاد بود نه خیلی غمگین.
سپیدهدم اولین روز اولین هفتهی دومین ماه سال جدید، امپراتور داشت چای مینوشید و خود را در برابر نسیم گرم، باد میزد که خدمتکاری فریادزنان از میان کاشیهای سرخ و آبی باغ دوید: «اوه! امپراتور! امپراتور! معجزه!»
امپراتور گفت: «آره هوا امروز عالیه!»
خدمتکار با شتاب تعظیم کرد و گفت: «خیر! خیر! یه معجزه!»
«و این چای طعم خوبی داره و بیشک این یه معجزهس!»
«خیر! خیر! عالیجناب.»
«پس بذار حدس بزنم؛ خورشید طلوع کرده و روز جدیدی پیش روی ماست یا دریا آبیه و این فعلا بهترین معجزههاست!»
«عالیجناب یه مرد داره پرواز میکنه!»
امپراتور دست از باد زدن خود کشید: «چی؟»
«خودم دیدمش! یه مرد با دو تا بال داشت پرواز میکرد! شنیدم کسی از آسمان فریاد زد و وقتی بالارو نگاه کردم، یه اژدهایی تو آسمان بود و یه مرد تو دهنش؛ یه اژدهایی از کاغذ و خیزران به رنگ خورشید و چمن!»
امپراتور گفت: «اول صبحه و احتمالاً تازه از خواب بیدار شدی!»
«اول صبحه ولی من با چشمهای خودم دیدمش! خودتون بیاید و ببینید!»
امپراتور گفت: «بیا اینجا پیش من بشین و یه کم چای بنوش. اگه راست گفته باشی، دیدن مردی که پرواز میکنه خیلی عجیبه! تو باید وقت داشته باشی بهش فکر کنی. منم باید وقت داشته باشم برای دیدنش آماده بشم!»
چای نوشیدند. بالاخره خدمتکار گفت: «زود باشید امپراتور وگرنه میره!»
امپراتور غرق در فکر بلند شد: «حالا بریم نشونم بده که چی دیدی.»
به باغی رفتند و بعد به چمنزار سرسبزی روی یک پل کوچک؛ از لابهلای درختستان عبورکردند و سرانجام از تپهی کوتاهی بالا کشیدند.
خدمتکار گفت: «اونجاست! اونجاست!»
امپراتور به آسمان نگاه کرد؛ در آسمان مردی را دید که با صدای بلند فریاد و قهقهه میزد؛ با نی و کاغذ شبرنگ، بالها و دم زیبای زرد رنگی ساخته و به خود بسته بود و همچون بزرگترین پرنده در میان پرندگان، همچون اژدهایی جدید در سرزمین اژدهایان باستانی، پرواز میکرد.
آن مرد در باد خنک صبحگاهی فریاد میزد: «من پرواز میکنم! من پرواز میکنم.»
خدمتکار برایش دست تکان داد: «آره! آره!»
امپراتور حرکتی نکرد؛ در عوض به دیوار بزرگ چین نظر دوخت که اکنون خارج از مه در دوردست-ها و میان تپههای سبز شکل میگرفت. مار سنگی غولپیکری با شکوه فراوان دور آن سرزمین حلقه زده بود. دیوار شگفتانگیزی که بارهای بار آنها را در برابر خیل دشمنان محافظت کرده و سالهای بیشمار صلح را پایدار نگاه داشته بود. شهر را دید که در کنار رودخانه و جاده و تپهای آرمیده بود و رفتهرفته بیدار میشد.
به خدمتکارش گفت: «بگو ببینم کس دیگهای هم این مرد رو دیده؟»
خدمتکار درحالیکه رو به آسمان دست تکان میداد و لبخند میزد، گفت: « فقط من دیدهام عالیجناب!»
امپراتور کمی دیگر آسمان را نگاه کرد و گفت: «بگو بیاد پایین پیش من!»
خدمتکار دستاش را دور دهان حلقه کرد و فریاد زد: «آهای! بیا پایین، بیا پایین! امپراتور میخواد تو رو ببینه!»
وقتیکه مرد پرنده در باد صبحگاهی پایین میآمد، امپراتور نگاهی به دور و بر انداخت؛ کشاورزی را دید که اول صبح از کشتزارش آسمان را میپایید و جای او را بهخاطر سپرد.
مرد پرنده در میان خشخش کاغذ و قژقژ نیهای خیزران فرود آمد و مفتخر و با لباسهای بیقوارهاش، نزد امپراتور رفت و مقابل پیرمرد تعظیم کرد.
امپراتور پرسید: «تو چهکار کردی؟»
مرد پاسخ داد: «در آسمان پرواز کردم عالیجناب.»
امپراتور دوباره پرسید: «چهکار کردی؟»
مرد پرنده فریاد زد: «من که بهتون گفتم!»
امپراتور دست لاغرش را پیش برد تا کاغذ زیبا و دم پرندهگون ماشین را لمس کند. بوی باد خنک صبحگاهی را میداد.
«تو هیچی نگفتی!»
«قشنگ نیست عالیجناب؟»
«چرا خیلی قشنگه!»
مرد لبخند میزد: «این تنها ماشین پرندهی دنیاست. مخترعش خودم هستم.»
«فقط یکی توی دنیا؟»
«قسم میخورم که فقط همینه.»
«کس دیگهای هم خبر داره؟»
«هیچکس حتی زنم که فکر میکرد آفتاب به سرم تابیده و دیوونم کرده! فکر میکرد بادبادک درست می-کنم. من نیمهشب بلند شدم و پیاده به پرتگاههای دوردست رفتم و وقتی نسیم صبح وزید و خورشید طلوع کرد، همهی شهامتمو جمع کردم عالی-جناب! از روی صخره پریدم و پرواز کردم! اما زنم چیزی نمی-دونه.»
امپراتور گفت: «در مورد زنت بعداً تصمیم میگیریم. همراه من بیا.»
به قصر بزرگ برگشتند. اکنون خورشید وسط آسمان میدرخشید و بوی علفهای تازه بلند شده بود. امپراتور، خدمتکار و مرد پرنده در باغ بزرگ ایستادند.
امپراتور دستها را بههم زد: ««آهای نگهبانها!»
نگهبانها دوان دوان آمدند.
«این مرد رو بگیرید.»
نگهبانها مرد پرنده را گرفتند.
امپراتور گفت: «جلاد رو صدا کنید.»
مرد پرنده بهتزده گفت: «یعنی چی! مگه من چهکار کردم» و به گریه افتاد؛ طوریکه ماشین زیبای کاغذی میلرزید.
امپراتور گفت: «مردی اینجاست که ماشین مخصوصی ساخته و تازه از ما میپرسه که چهکار کرده! خودش هم نمیدونه چهکار کرده. برای اون فقط اختراع مهمه بیاینکه بدونه چرا و برای چی؟ حتی نمیدونه که با این ماشین چهکارهایی میشه کرد!»
جلاد با یک تبر تیز نقرهای دواندوان آمد و با بازوهای عضلانی بلند و برهنهاش آماده ایستاد؛ صورت-اش را با ماسک سفیدی پوشانده بود.
امپراتور گفت: «یه لحظه!» و به طرف میزی چرخید که ماشینی رویش قرار داشت و خودش آن را ساخته بود. کلید طلایی کوچکی را از گردنش باز کرد؛ به ماشین کوچک و ظریف زد، رو به بالا چرخاند و به راهاش انداخت.
ماشین، باغی بود از فلز و جواهر. همینکه روشن میشد، پرندهها لابهلای درختان کوچک فلزی آواز میخواندند. گرگها به جنگلهای مینیاتوری قدم میگذاشتند و آدمهای کوچک درحالیکه با بادبزنهای مینیاتوری خود را باد میزدند، به آواز پرندگان کوچک زمردین گوش میسپردند، چشمههای کوچک پرسروصدا را مینگریستند و از سایه به آفتاب میرفتند، از آفتاب به سایه.
امپراتور گفت: «قشنگ نیست؟ اگه از من میپرسیدی که چهکار کردم، جواب خوبی بهت میدادم. من آواز پرندهها رو ساختم. خش-خش جنگلها رو ساختم و مردمیرو که در این جنگلها قدم میزنن و از برگها و سایهها و نغمهها لذت میبرن. این کاریه که من کردم.»
مرد پرنده زانوزنان و اشکریزان، لابهکنان گفت: «ولی امپراتور منم همون کارو کردم! منم زیبایی رو پیدا کردم؛ در باد صبحگاهی پرواز کردم. باغها و خونههای خوابآلود رو دیدم. از ورای تپهها و اون بالا، دریا رو دیدم و بو کشیدم و مثل پرندهها پریدم. اوه! نمیتونم بگم چهقدر اون بالا توی آسمون قشنگه! بادی که به آدم میخوره! بادی که مثل یه پر، مثل یه بادبزن به آدم میوزه و بوی اول صبح آسمون! چقدر آدم خودشو آزاد حس میکنه! این قشنگه امپراتور! این قشنگه!»
امپراتور غمگینانه گفت: «آره میدونم، همهش درسته. وقتی پرواز میکردی، دلم فقط پیش تو بود و مدام از خودم میپرسیدم یعنی چهطوریه؟ آدم چه احساسی داره؟ آبگیرا از اون بالا چه شکلی میشن؟ کاخها و خدمتکارهام چی؟ شکل مورچهها؟ و شهرهای دوری که هنوز از خواب بیدار نشدن، چهجوری بهنظر میان؟»
«پس منو عفو کنید.»
امپراتور غمگینتر از همیشه گفت: «اما وقتهایی هست که اگه یه نفر ذرهای زیبایی رو داشته باشه، دیگری تمام زیبایی رو از دست میده. من از تو نمیترسم، ترسم از مرد دیگهایه.»
«کدوم مرد؟»
«مردی که با دیدن تو، از کاغذ شبرنگ و چوب خیزران چیزی شبیه این بسازه. مردی که صورت و قلبی شیطانی داره و اون موقعست که زیبایی نابود میشه. من از این مرد میترسم.»
«آخه برای چی؟»
امپراتور گفت: «از کجا میدونی یه روزی یه چنین مردی با وسیلهای از کاغذ و نی پرواز نکنه و سنگ بزرگی روی دیوار بزرگ چین نیندازه؟»
هیچکس حرکتی نکرد و کلمهای نگفت.
امپراتور گفت: «گردنشو بزن.»
جلاد تبر نقرهایاش را چرخاند.
امپراتور گفت: «بادبادک و جنازهی مخترعش رو بسوزونید و خاکسترشون رو با هم دفن کنید!» خدمتکارها پی دستور رفتند.
امپراتور رو به خدمتکار مخصوصاش که مرد پرنده را دیده بود، چرخید و گفت: «جلوی زبونت رو بگیر! همش یه خواب بود، غمانگیزترین و زیباترین خوابها! به اون کشاورز هم که از توی زمینش آسمون رو نگاه میکرد بگو به نفعشه فکر کنه تمومش خیالات بوده. اگه فقط یه کلمه درز کنه، بلافاصله هردوی شما کشته میشید.»
«شما بخشندهاید امپراتور!»
پیرمرد گفت: «نه بخشنده نیستم.»
آن سوی دیوار باغ، نگهبانها ماشین زیبای کاغذی را که بوی باد صبحگاهی میداد، آتش میزدند و دود سیاهی به آسمان میرفت.
«نه. فقط خیلی گیج و وحشتزدهام…»
و نگهبانها را دید که گودال کوچکی میکنند تا خاکسترها را دفن کنند.
«زندگی یه مرد در برابر میلیونها نفر چه ارزشی داره؟باید با این فکر خودم رو تسکین بدم.»
کلید را از زنجیر گردناش باز کرد و یکبار دیگر باغچهی زیبای مینیاتوری را به راه انداخت؛ به زمینهای اطراف دیوار بزرگ، شهر آرام، کشتزارهای سبز و رودخانهها و جویبارها نگاه کرد و آه کشید. باغ کوچک، قطعات ظریف و نادیدنیاش را به صدا در آورد و به حرکت افتاد. آدمهای کوچک در جنگلها به گردش پرداختند. روباههای کوچک با پوستهای زیبا و درخشان در سبزهزارهای نورگرفته جست وخیز کردند و در میان درختان، نغمهی ریز مرغان پیچید و پرندگانی به رنگ زرد و آبی روشن در آسمان کوچک به پرواز، پرواز، پرواز درآمدند…
امپراتور چشمهایش را بست و گفت: «وای! پرندههارو ببین! پرندههارو ببین!»


