«آهستگی راهی است برای دیدن جزئیات» – رابرت ویلسون
«رابرت ویلسون» از مهمترین هنرمندان پیشرو و آوانگارد تئاتر تجربی قرن معاصر، خود استاد دیدن جزئیات و اجرای جزئیات در آثارش بود. و آهستگی یکی عناصر کلیدی راه یافتن به دنیای پیچیده و چند لایهی ذهنی هنرمندی خلاق و فراتر از زمان خودش چون رابرت ویلسون، کارگردان چند وجهی آمریکایی بود که اخیرا در ۸۳ سالگی درگذشت.
زمانی که من در دههی هفتاد خورشیدی در دانشگاه تئاتر میخواندم، درک ما از سبکها و اجراهای قدیمی و یا نو و روز جهان تئاتر محدود بود به کتابهای درسی آن دوره که پر از سانسور بود وعکسهای گاهی سیاه شده و همچنین صحبتهای اساتیدمان سر کلاس و نهایتا جستجوی خودمان در کتابخانههای عمومی و شخصی برای یافتن بیشتر و احیانا درک بهتر از مجموعهای از دروس نظری که به ما در دانشگاه ارايه میشد که نهایتا مربوط میشد به قرون گذشته تا دههی هفتاد میلادی. ما تقریبا از تئاتر روز جهان چیزی نمیدانستیم مگر استادی از خارج آمده باشد و از تئاتر دورهی ما خبری، عکسی و یا مطلبی داشته باشد که بتواند سر کلاس هم ارائه دهد. دروس عملی هم بود و دیدن نمایشهای روی صحنه در تهران که در آن روزگار خلاصه میشد به تئاتر شهر، تالار وحدت، تالار سنگلچ و سالن مولوی. در آن زمان تازه موبایل آمده بود و دست تک و توکی میدیدیم و فقط اسم اینترنت به گوشمان خورده بود. از گوگل و یوتیوب و سایتهای مختلف خبری نبود تا راحت توی خانهات بنشینی و با لپ تاپ خانگی به کلی اطلاعات جدید و به روز دسترسی داشته باشی. به هزاران ساعت ویدئو از اجراهای مختلف از آدمهای مختلف در دهههای اخیر. به کلی آرشیو عکس و مقاله و مطلب و کتاب و اطلاعاتی تئاتری که در آن زمان حتی تصور کردن به آن هم، برای ما محال به نظر میرسید.
اما یکی از استادهایمان گفته بود که رابرت ویلسون، کارگردان تئاتر تجربی آمریکا در جشنهای هنر شیراز به ایران آمده و در شیراز اجرا داشته است و عکسهایی از آن اجرا نه در دانشگاه که در محفلی خصوصی به ما چند دانشجوی کنجکاوتر نشان داده بود. رابرت ویلسون در تابستان سال ۵۶ و در آخرین دوره از جشنهای هنر شیراز که متمرکز بر اجرای نمایش بوده، با نمایشی به نام «پیش درآمدی بر کوهستان کا» شرکت داشته است. ویلسون جوان که در آن زمان تنها ۳۱ سال داشته است، بلندترین نمایش محیطی را به شیراز آورده بود. این نمایش به مدت هفت شبانهروز در هفت تپه اجرا شده است. مخاطبین میتوانستند در میان فضاهای نمایش راه رفته و نمایش مورد علاقهی خود را دنبال کنند. یک تجربهی عجیب و نو از بازی گرفتن زمان و مکان با بازیهای فیالبداهه و با داستانی که خط روایی ندارد و به دنبال اینست که مخاطب را به درک جدیدی از زمان، مکان و مفاهیم برساند. اسب تروا، ماهی، موشک، دایناسور، نهنگ، کشتی نوح و ساختمانی به شکل آکروپلیس، زنی که فقط به جلو و عقب راه میرود، مردی یا آسیب ذهنی که با کلمات بیمعنیای صحبت میکند و آوازی که خوانده میشود، بدون آنکه کسی معنایش را بفهمد، از عناصر این تئاتر تجربی بودند. همچنین مشارکت مخاطبین از کلیدهای اصلی ورود به دنیای این نمایش به شمار میرفت. خود آقای ویلسون در مورد این نمایش هفت شبانه روزی گفته بود: «من میخواستم تئاتری را خلق کنم که تماشاگر در طول شبانهروز، یعنی هرموقع از شب که نتوانست بخوابد یا هر موقع از روز که میخواهد یک فنجان قهوه بخورد، بتواند به دیدن آن بیاید.» بیژن صفاری، نقاش و معمار برجسته و مدیر بخش تئاتر جشنهای هنر شیراز این نمایش را چون خلسهای آرام مانند خواب توصیف کرده است: «مردی میرود، زنی به آرامی حرکت میکند، زنی با کندی بیشتری حرکت میکند، ساعت ششونیم صبح، آفتاب خستگی شب را از بدن ما بیرون میبرد. ما در طول شب بیدار ماندیم و خواب دیدیم.» در این نمایش پر بازیگر، بیست بازیگر ایرانی نیز در کنار حدود سی بازیگر آمریکایی نمایش، حضور داشتند.
رابرت ویلسون در طول زندگی هنری پربار خود بیش از پنجاه نمایش به روی صحنههای آمریکا و دیگر نقاط جهان برده است. او به فضای اجرای نمایش بسیار اهمیت میداد و معتقد بود که مخاطب باید از فضاسازی، رنگها، نورپردازی، طراحی صحنه، طراحی حرکات بازیگران و نوع ایفای نقش آنها بیشتر لذت ببرد تا داستان نمایش. به همین خاطر روایت در آثار او کمرنگ هستند و اغلب داستان خطی مشخصی ندارند و گاهی چند داستان را همزمان روایت میکنند. نور یکی از مولفههای مهم اجراهای ویلسون بوده است. او معتقد بود که نور در صحنه به اندازهی متن و یا موسیقی سخن میگوید. نور برای ویلسون مادهای بود همپایهی معماری، نه صرفاً وسیلهای برای روشنایی. رابرت ویلسون میگفت: «در تمرینها، تغییر نور را همزمان با حرکت بازیگر و صدا هماهنگ کنید.» همچنین در آثار او زمان به معنای متعارفاش معنی ندارد و تصاویر به همان اندازه معنا دارند که کلمات. او معتقد بود باید زمان را آهسته کرد تا مخاطب جزئیات مد نظر او را از دست ندهد. یعنی حرکتها را با سرعتی کمتر از حالت طبیعی طراحی میکرد تا تماشاگر جزئیات را ببیند. همچنین سکوت و مکث را بخشی از ریتم صحنه میدانست، نه خلأ. برای همین بازیگران او با طراحی خاصی روی صحنه راه میرفتند و یا میدویدند و یا میرقصیدند. حرکاتی که از زندگی واقعی نمیآمد بلکه از ذهن خلاق او نشات میگرفت. نمونهای از سبک هدایت بازیگران در آثار رابرت ویلسون را میتوان در برخی از تئاترهای تجربی معاصر ایران نیز دید. مثلا در برخی از اجراهای رضا ثروتی در دههی نود شمسی در ایران.
رابرت ویلسون قاب صحنه را چون یک عکس و یا یک نقاشی میدید. به همین خاطر عناصر دیداری آثار او مهمتر از داستان و روایت در کارهای او هستند. او اعتقاد داشت که باید از روایت خطی فاصله گرفت و به ترکیب عناصر بصری، شنیداری و حرکتی تکیه کرد. در اثار ویلسون متن میتواند قطعهقطعه و شاعرانه باشد، اما نه الزاماً داستانی کامل و با آغاز و پایان. داستان در آثار او تکهتکه و غیر خطی هستند. به همین خاطر آثار او جنس شعر هستند و به شعر بسیار نزدیک. او صحنه را همچون یک کولاژ زنده میدید که هر عنصر معنایی مستقل دارد. او میخواست تماشاگر را نه فقط به فهمیدن داستان که به دیدن و شنیدن فراخواند و به لمس فضای شاعرانهای که خلق میکرد. یعنی هدف او خلق تجربهای حسیـتصویری بود که بعد از اجرا هم در ذهن باقی بماند، همانطور که شنیدن یک شعر در ذهن شنونده.
رابرت ویلسون، در سال ۱۹۴۱ در واکوی تگزاس به دنیا آمد. کودکی سختی را از سر گذراند. مادرش که در پرورشگاه بزرگ شده بود، دچار بیماری روحی و روانی بود و بعد از مرگ پدرش که وکیلی موفق بود، کودکان خود را برای کار به مزارع فرستاد. او از همان سالهای کودکی رابطهی خوبی با خانواده نداشت. او که همجنسگرا بود و مشکل لکنت زبان داشت، بیشتر در انزوا به کشیدن نقاشی پناه میبرد. ویلسون در ۱۷ سالگی توسط یک مربی رقص، و با رقص و حرکت توانست لکنت زبان خود را درمان کند و به همین دلیل خود مربی هنر کودکان استثنایی شد. او در سال ۱۹۷۰ مدرسهای بنیان نهاد که با تمرکز بر رهایی و خلاقیت جمعی، فعالیت داشت. او همچنین پسر سیاه پوست ناشنوایی که قادر به حرف زدن نیز نبود را به فرزندخواندگی پذیرفت. کار با کودکان استثنایی در شکلگیری و پروسهی خلق آثار هنری رابرت ویلسون تاثیر به سزایی داشته است. مخصوصا در مورد نگاه او به مقولهی زمان و علاقهاش به آهستگی که یکی از عناصر مهم اجراهای اوست. او زمان را در اجراهایش آهسته کرده و یا حتی در جاهایی به سکون وامیدارد.
ویلسون در دانشگاه تگزاس در رشتهی بازرگانی درس خواند اما در سال ۱۹۶۲ برای دنبال کردن هنر ترک تحصیل کرد. او در سال ۱۹۶۶ مدرک طراحی داخلی خود را از مؤسسه ی معروف پرَت در بروکلین نیویورک گرفت و سپس گروه تئاتر تجربی مدرسهی پرندگان «بایرد هافمن» را در محلهی سوهوی منهتن نیویورک بنیان گذاشت. او تا اواخر دهههی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به عنوان یکی از چهرههای شاخص صحنهی اجرای آوانگارد شناخته شد و آثاری پیشگام مانند نگاه ناشنوا (۱۹۷۰)، نامهای برای ملکه ویکتوریا (۱۹۷۴–۷۵) و اپرای حماسی انیشتین روی ساحل (۱۹۷۶) را در همکاری با آهنگساز مشهور فیلیپ گلس خلق کرد. ویلسون در سال ۱۹۹۲، یک مرکز مخابرات قدیمی در «واتر میل»، لانگ آیلند ایالت نیویورک خرید و مرکز «واترمیل» را بنیان گذاشت. یک آزمایشگاه هنری میانرشتهای که همچنان به پرورش خلاقیت و همکاری هنرمندان ادامه میدهد. ویلسون در طول دوران حرفهای خود، با طیف وسیعی از هنرمندان همکاری کرد. از فیلیپ گلس تا تام ویتس، ویلیام اس. بوروز و لیدی گاگا… او در عرصهی اپرا، پرفورمنس، هنرهای تجسمی و ویدئو نیز فعالیتی چشمگیر داشت.
رابرت ویلسون حدودا دو هفته پیش، در ۳۱ ژوییه ۲۰۲۵، بعد از طی یک مدت کوتاه بیماری در خانهاش در نیویورک درگذشت.
من همیشه آرزو داشتم، یکی از اجراهای او را از نزدیک ببینم. این اتفاق، معجزهوار در سال ۲۰۱۵ افتاد. او در آن سال اجرای «۱۹۱۴» را به شهر پراگ آورده بود. شهری که زندگی میکردم. اگرچه که فاصله من از صحنه زیاد بود، اما جادوی اجرای او را انگار از فاصلهی ده سانتیمتری از چشمها و گوشهایم حس می کردم. جشن باشکوهی از ترکیب نور و رنگ و رقص و موسیقی و معماری و ویدئوآرت و شعر و بازیگرانی که هر کدام خود ترکیبی از چند هنر بودند. این اجرا برگفته از رمان مشهور چکی به نام «سرباز خوب شوایک» نوشتهی «یاروشلاو هاشک»، از معروفترین آثار ضد جنگ ادبیات معاصر جهان و ترکیب خلاقانهی آن با نمایش ضدجنگ و طنزآمیز «کارل کراوس»، نوشتهی نمایشنامه نویس اتریشی،«آخرین روزهای بشریت» است. جادوگر تئاتر مدرن، رابرت ویلسون، همهی اینها را به کابارهای سرشار از تصاویر صحنهای، موسیقی و طنزی غافلگیرکننده بدل کرده بود. تمثیلی نه تنها از سال ۱۹۱۴ که شروع جنگ جهانی اول بوده است بلکه، پیش از هر چیز، از زندگی امروز ما، آنهم صد سال پس از آغاز آن جنگ هولناک که شروعی فاجعهبار از قرن بیستم را رقم زده بود. شوایک مدام در موقعیتهای مضحک گرفتار میشود، قوانین نظامی را به شکلی مسخره اجرا میکند و با سادگیِ ظاهریاش، پوچی و بیمعنایی جنگ و بوروکراسی نظامی را آشکار میسازد. او نماد فردی است که با حماقت ساختگی و البته طنز، بیعدالتیها و تناقضهای نظام را برملا میکند. و چه کسی باهوشتر و خلاقتر از ویلسون در به نمایش گذاشتن بیعدالتیها، نابرابریها و فاجعهی جنگ در قالب طنز و موسیقی و رقص و حرکت.
بعد از اتمام آن اجرا بود که فهمیدم رابرت ویلسون نه تنها نمایشنامهنویس و کارگردان پیشرو و بزرگی است بلکه هنرمندی است بینارشتهای که تئاتر و اپرای مدرن بیشک مدیون اوست. تئاتر تجربی جهان حالا سوگوار پدری است که نابغهای بود عاشق صحنه، شعر و حقیقت.


