عارف، مردی برای تمام فصول
روز ۲۹ اسفند سال ۱۴۰۴، تنها ساعتی از سال تحویل غریبانهی ما در غربت و عزا و بهت و ماتم هولوکاست ایرانی و نگرانی از آینده جنگ و وطن نگذشته بود که خبری تیر خلاص زد به بخشی از خاطرات خوش من در کودکی. کودکی که در آغاز کشف جهان پیراموناش، انقلاب ۵۷ مثل بمب در وسط خانهاش ترکیده بود و خانه را که باید امنترین مکان برای یک کودک باشد، تبدیل به جهنمی از دعواها و بحثها و صدای شلیک گلوله از بیرون و صدای نکرهی الله اکبر مرد همسایه و بوی تهوع آور لاستیک سوخته کرده بود. عارف دیگر در این دنیا نفس نمیکشد.
عارف در تمام لحظات کودکی من حضور داشت. در تمام جشن تولدها و مهمانیهای خانوادگی کوچک و بزرگ ما. در خانهی مادربزرگ و داییها و خالهام. در خانهی دوستان خانوادگی و دوستان مدرسه. و من چقدر با آهنگ «کوچولو»یش رقصیده بودم و یا با آهنگهای فیلم «سلطان قلبها» که همیشه خودم را در قالب لیلا فروهر کودک فیلم تصور میکردم و جلوی تلویزیون میرقصیدم. انقدر فیلم ویاچاس را گذاشته بودم توی دستگاه ویدئو و فیلم را از اول تا آخر نگاه کرده بودم که روی نوار فیلم کلی خط افتاده بود، اما من ول کن ماجرا نبودم و در تخیلاتم به دنیال مرد پولدار و مشهوری میگشتم که میآید و ماشین بزرگ آخرین مدل دارد و مرا با خودش به دیدن تمام دنیا میبرد. عارف مرد محبوب کودکیهایم بود. مردی با یک چهرهی کاملا سینمایی اما مهربان. با صدایی به معنی واقعی مخملی و آرامشبخش و شخصیتی که از آن متانت و با کلاسی شره میکرد، بدون آنکه ذرهای آلوده به غرور و خودنمایی باشد. در این بیست سالی که خارج از ایران هستم، همیشه دلم میخواست به کنسرتاش بروم اما هرگز پیش نیامد.
عارف عارف کیا، که مادرش اهل باکو و دندانپزشک و مادربزرگش خوانندهی اپرا بود، از کودکی آواز میخواند و کوک خواندن را از طریق گوش دادن به موسیقیهای کلاسیک و فولکلور آذری یاد گرفته بود. شاید به همین دلیل بود که خیلی زود توانست به جایگاهی کمنظیر در موسیقی پاپ ایران و محبوبیتی در حد و اندازههای ویگن، در میان مردم برسد. او بعد از انقلاب، شش ماه هم در ایران ماند اما به دلیل احساس خطر از بازداشت و حتی کشته شدن، ابتدا به لندن و بعد به امریکا مهاجرت کرد. عارف محبوب، حتی تا همین اواخر، با آنکه ۸۴ سال داشت، اما فعال و پویا بود و در آخرین مصاحبههایش از امیدی میگفت که برای بازگشتن به ایران در دلش جوانه زده بود. اما بیماری سرطان به این ستارهی قلبها مهلت نداد تا به آرزوی دیرینهاش دست یابد، اگرچه او در تمامی ترانههای درخشانش و در آن صدای مخملی جادوییاش در حافظهی تاریخی ایرانیان زنده است و تا ایران ماناست، جاری و جاوید خواهد ماند. عارف خوانندهای بود که ایرانیان در هر نسلی، در هر عروسی و عزا، در هر تولد و مرگ، در هر عاشق شدن و به اوج رفتن و در هر سقوط و به حضیض خواری افتادن با ترانههایش خاطره ساختند و بعد از مرگش هم خواهند ساخت.
بهرام بیضایی و ناصر تقوایی، سال سیاه سینمای مستقل ایران
فیلمسازان مستقل، همیشه برایم قابل احترام، تحسین و حتی ستایش بودهاند. سال ۱۴۰۴ یکی از سیاهترین سالها برای سینمای مستقل و مولف ایران بود. اگرچه این سیاهی از سالها قبلترش شروع شده بود. از سال ۱۳۸۱ و ۱۳۸۲ که دو پروژهی سینمایی ناصر تقوایی ناتمام ماندند. مخصوصا فیلم «چای تلخ» که فیلمنامهاش را خوانده بودم و داستانی درخشان از یک عشق را در دل جنگ ایران و عراق روایت میکرد. از سالی که دیگر بعد از فیلم «کاغذ بیخط» فیلمی نساخت و در جشنوارهی فرمایشی فجر هم شرکت نکرد و بعد از اعلام جایزهی ویژهی هیات داوران، نه در مراسم حاضر بود و نه سیمرغ بلورین را گرفت و نه حوالهی نوبتی خرید پراید و گفت: «نه پولی برای خرید ماشین دارم و نه جایی در خانهی کوچکم، برای بهترین و بزرگترین جایزهها، مخصوصا اگر ویژه هم باشد.»
ناصر تقوایی از سال ۱۳۸۰ تا سال مهر ۱۴۰۴ که چشم از جهان فروبست، یعنی ۲۴ سال آزگار، هیچ فیلمی نساخت. بیشتر اوقات خانه نشین بود و تنها مینوشت، آثاری که جز فیلمنامهی «کوچک خان جنگلی» هیچ کدام منتشر نشدند و در کمد این فیلمساز مهم سینمای مستقل ایران خاک خوردند. فقدانی بیشتر برای هنر، ادبیات وسینمای معاصر ایران.
چنین حسرتی در مورد بهرام بیضایی، دیگر فیلمساز مستقل سینمای ایران در روز پنجم دیماه ۱۴۰۴ تکرار شد. فیلمسازی که نه چپ بود و نه راست و به هیچ جریان سیاسی تعلق نداشت الا جریان فکری و چهارچوبهای نظری و جهانبینی منحصربه فرد و یگانهی خودش. بهرام بیضایی با آن چشمان آبی متفاوتاش، متفاوتترین فیلمهای سینمای مستقل ایران را ساخت. از رگبار تا سگکشی، از مرگ یزدگرد تا مسافران، از چریکهی تارا تا باشو غریبهی کوچک.
بهرام بیضایی، خود نیز شخصیتی متفاوت داشت. در خانوادهای بهایی به دنیا آمد، از دانشگاه انصراف داد. از سنین جوانی شروع به نوشتن نمایشنامه، فیلمنامه، برخوانی، داستان کودکان و مقالات پژوهشی و تحقیقاتی کرد. او که تنها دیپلم داشت، از چندین و چند دکترا و استاد دانشگاه بیشتر میدانست و بیشتر آموختههایش را در قالب دهها کتاب در اختیار علاقمندان به هنر سینما و تئاتر قرار داد. بهرام بیضایی تا پیش از انقلاب استاد دانشگاه بود اما بعد از انقلاب به علت «بهایی زاده بودن»، از کار در دانشگاه محروم شده و به سختی و با وجود سانسور و موانع مختلف ۸ فیلم ساخت و در نهایت در سال ۱۳۸۹ ابتدا به اروپا و بعد به دعوت بخش ایرانشناسی دانشگاه استنفورد به کالیفرنیا مهاجرت کرد و تا پایان عمر گرانبهایش در آنجا ماند. شاید بتوان گفت بهرام بیضایی این بخت را داشت که بعد از مهاجرت به آمریکا، چندین نمایشنامه از خود را به روی صحنه ببرد و چندین نمایشنامه و فیلمنامه را بدون مجوز و سانسور و سلاخی ارشاد، منتشر کند و شاگردان بیشتری را در شمال کالیفرنیا تربیت کند. اگرچه اکثریت دوستداران آثار بیضایی نتوانستند از نزدیک شاهد آثار صحنهای او باشند اما فیلم آن اجراها در اینترنت در دسترس قرار گرفته و کتابهایش نیز موجودند. بهرام بیضایی تا شب آخر زندگی پر سعادتاش کار میکرد و در نهایت، او نیز به دلیل بیماری سرطان در روز تولدش پنجم دی ماه درگذشت و در همان سرزمینی که به او امکان کار و خلق و آفریدن داده بود، به دست خاک و باد و آب و آتش سپرده شد.
ناصر تقوایی در ۸۴ سالگی و بهرام بیضایی در ۸۷ سالگی چشم از جهان فروبستند.
شیوا ارسطویی، زیباییای که ربوده شد
سال ۱۴۰۴ من اما از همان بهارش و از ماه اردیبهشتاش به تلخی شروع شد. شیوا ارسطویی که تنها ۶۴ سال داشت، خود به زندگیاش پایان داده بود. من سالها با او خاطره ساخته بودم که بیشترش خوش بود و از جنس قلم و داستان و ادبیات. هنوز دانشجوی رشتهی نمایشنامه نویسی بودم که با شیوا ارسطویی آشنا شدم. همان اولین ملاقات، مجذوب چهرهی زیبا و شخصیت طنازش شدم. گقت کلاس مکتبهای ادبی دارد ومن که داستان کوتاه نویسی را با آقای جمال میرصادقی و چهار واحد داستان نویسی در دانشگاه هنر و معماری شروع کرده بودم، رفتم کلاسهای مکتبهای ادبی شیوا ارسطویی که در یک سوئیت کوچک هر سهشنبه عصر در شهرک غرب برگزار میشد. شیوا نه تنها باسواد بود که معلمی بود با حضور ذهنی مثال زدنی و رک و روراست. که البته من همیشه رک بودن را میپسندیدم و خصیصهی مورد علاقهام بود. اگر داستان بدی مینوشتی، مستقیم زل میزد توی چشمهات و بدون رودربایستی میگفت بد است. مزخرف است. و دلایلش را هم میگفت. هرگز ندیدم نویسندهای را الکی بزرگ کند و یا از روی حب و بغض بکوبد. این کلاسها برمیگردد به سال ۱۳۷۶ خورشیدی. حیف که از همان زمانها که خیلی جوان بود و خیلی زیبا و خیلی دلربا، پر از پیچیدگیهای روانی و روحی بود و بسیار زودرنج و بسیار حساس و همین حسها و حساسیتهای بیحد و مرزش او را در از همان سالها درگیر فکر خودکشی کرده بود. شیوا ارسطویی نوشتن را با رضا براهنی و عزاله علیزاده شروع کرده بود و همیشه میگفت عزاله آنقدر زیبا و خلاق بود که همان دو خصلت بلای جانش شد و خودش را حلقآویز کرد. برای غزاله زیبایی ربوده شده قابل تحمل نبود و برای شیوا ازسطویی هم.
یونس نراکمه، مرد محجوب نقد ادبی و داستان کوتاه
یونس تراکمه را هم در جلسات داستانخوانی خانهی شیوا دیده بودم. شیوا معمولا نویسندگان دیگر را دعوت میکرد تا برای ما نویسندگان تازهکار، داستان کوتاه و یا بخشی از رمان خود را بخوانند. آقای تراکمهی عزیز و محترم هم یکی از آن نویسندگانی بود که دعوت شیوا را پذیرفته بود. در همان جلسه او را مردی محترم، ساده، با قلمی توانا یافتم و اگرچه در تمام این بیست سال، کلمات او را تنها از پشت پنجرههای شبکههای اجتماعی خوانده بودم، اما همچنان از قلم شیرین و صمیمیاش لذت میبرم. نویسندهای از یاران حلقهی «جنگ اصفهان» که در کنار هوشنگ گلشیری و احمد میرعلایی نوعی از ادبیات مدرن را پایهگذاری و آبیاری کردند. ادبیاتی که فرم را بر ایدئولوژی ترجیح میداد. یونس تراکمه اگرچه نویسندهای کم کار نبود اما آثار انگشت شماری را به دست انتشار سپرد. او معتقد بود که داستانهایش در خانه خاک بخورند، بهتر است تا زیر تیغ سانسور بروند. او همچنین به ادبیات دیاسپورا ایمان داشت و در مصاحبهای گفته بود: «جایی در این جهان نویسندهای دارد برای ادبیات ایران یک شاهکار خلق میکند و روزی از همین راههای نو به دست ما خواهد رسید.» هر دو فرزند او بهار و اردوان، در جریان اعتراضات «جنبش سبز» در سال ۱۳۸۸ بازداشت شده و مدتی در زندان بودند. اتفاقی که برای آقای محجوب نقد و پژوهش و داستان کوتاه ادبیات ایران، ناگوار بود. او در ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ در ۷۸ سالگی درگذشت.
هادی مرزبان، وفادار همیشگی اکبر رادی
برای تئاتر بروهای حرفهای، هادی مرزبان با آثار اکبر رادی تعریف میشود. کارگردان تئاتری که فعالیت حرفهای خود را در حیطهی کارگردانی صحنهی نمایش از بعد از انقلاب شروع کرد و از همان سالهای ابتدایی به سراغ آثار اکبر رادی رفت و تا همین دو سال پیش که همچنان فعال بود، این وفاداری به نمایشنامههای نمایشنامهنویس محبوباش، اکبر رادی را ادامه داد. او در هر دهه، بر روی صحنه بردن برخی از نمایشنامههای آقای رادی را تکرار میکرد و در مجموع ده اثر از این نمایشنامه نویس فقید ایرانی را به روی صحنه برد. او کلا به نمایشنامه نویسان ایرانی علاقهی ویژهای داشت و آثاری از بهرام بیضایی، علی نصیریان، محمد رحمانیان و امیر دژاکام را نیز در طی پنج دهه کار، به روی صحنه برد. آقای مرزبان دین بزرگی به گردن مخاطب جدی تئاتر ایران دارد، در شناختن نمایشنامهنویسان مهم ایرانی. او در آذرماه ۱۴۰۴ به علت بیماری، در ۸۱ سالگی، همسرش فرزانه کابلی از رقصندگان رقصهای محلی و سنتی ایران در قبل از انقلاب و بازیگر توانای تئاتر و همچنین دوستدارانش را تنها گذاشت.
سال خاموشی بازیگران قدر و خوانندهی «ایران ایران ایران،
رگبار مسلسلها»
سال ۱۴۰۴، سال وداع با چند تن از بازیگران توانای سینمای ایران بود. عنایت بخشی، بازیگر پیشکسوت سریال و سینمای قبل و بعد از انقلاب که بیشتر در نقشهای منفی ظاهر میشد و اکثر مواقع چه درخشان بود و در چندین نقش اثری ماندگار در ذهن مخاطب بر جای گذاشت، نقشهایی چون پدر یک پای فیلم «پرواز در قفس»، ساختهی حبیب کاووش و یا راننده مفلوک کامیون فیلم «مسافران» شاهکار بهرام بیضایی. همایون ارشادی، آرشیتکتی که توسط عباس کیارستمی فقید برای ایفای نقش در فیلم «طعم گیلاس» کشف شد و بعد از آن در سینمای و تلویزیون ایران در نقش مرد روشنفکر بازنده، خودش را تثبیت کرد و حتی تواناییهای بیشتری از خودش نشان داد، چنانکه در بیش از هفتاد فیلم و سریال بازی کرد. رضا رویگری بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون که ابتدا با خواندن سرود «ایران ایران ایران» در زمان انقلاب به شهرت رسید و با بازی در فیلمهای اجاره نشینها و بوتیک به بازیگری مطرح تبدیل شد. او در ده سال گدشته به علت سکته مغزی، خانه نشین شده و به علت فقر در کهریزک بستری شده بود.
محمد کاسبی، جمال اجمالی، شیرین یزدان بخش و سعید پیردوست از دیگران بازیگرانی بودند که در سال ۱۴۰۴، درگذشتند.
سال تلخ موسیقی فولکلور گیلان
موسیقی ایران نیز دو چهرهی مشهور خود را از دست داد. ناصر مسعودی از بزرگان و مشاهیر موسیقی فولکلور خطهی گیلان و حمید هیراد، خواننده موسیقی پاپ
ناصر مسعودی که از خوانندگان قدیمی موسیقی شمال ایران بوده است، بعد از انقلاب تا سالها امکان فعالیت نداشت اما بعد از خواندن روی موسیقی سریال «کوچک جنگلی» در دههی شصت، دوباره توانست امکان فعالیت داشته باشد. آقای مسعودی در طول نود سال عمر گرانبهای خود، صدها ترانهی محلی و غیرمحلی خوانده است و صدای گرم و لهجهی شیرین گیلگی او، از گنجینههای فرهنگ و هنر گیلان و ایران زمین است. دوستداران گیلانی او حتما فکر میکنند که شاید ناصر مسعودی بزرگ، سعادت داشت که رفت و سوختن بازار زیبای رشت را به دست نیروهای امنیتی و قتلعام مردم این شهر و دیگر شهرهای گیلان و مازندران را ندید که اگر دیده بود، تاب توان این همه عزا را نداشت.
حمید هیراد ترانه سرا و خوانندهی موسیقی پاپ نیز در آخرین روزهای اسفند ۹۴ در حالیکه تنها ۳۴ سال داشت، به علت بیماری سرطان درگذشت. او که کار خوانندگی را با گروه «پازل بند» در سال ۱۳۹۵ آغاز کرده بود، خیلی زود به شهرت رسید، اگرچه شهرت او با شایعهی سرقت ادبی از دیگر شاعران و همینطور لبخوانی در کنسرتهای زنده، خدشهدار شد اما در نهایت بعد از سالها مبارزه با بیماری سرطان، دوستداران خود را تنها گذاشت.


