بلا تار شبیه هیچ فیلمساز دیگری نبود، از این رو که چه در فرم و چه در نگاه، دنیای خاص خودش را بنا کرد و بی توجه به هیاهوی اطراف، ساده و بیطمطراق زندگی و رفتار کرد و فیلم ساخت و از جایی – بعد از اسب تورین، وصیتنامه باشکوهش در سال ۲۰۱۱- گفت که دیگر فیلم نخواهد ساخت: «در این سی و پنج سال فیلمسازی هر چه را که میخواستم گفتهام و کارم تمام شده. بسته حاضر و آماده است؛ میتوانی برش داری یا نه. دیگر نمیخواهم فیلم بلند کار کنم چون زبان فیلمهایم از فیلمی به فیلم دیگر توسعه یافته و عمیق و عمیقتر شده و در نهایت کامل شده. حالا دیگر تمام شده و دلیلی برای تکرار چیزی وجود ندارد.» (در گفت و گو با محمد عبدی)
تار به گفته خودش به نظاره جهان نشست؛ به نظاره آدمهای اطراف، به دقیق شدن در صورت انسان و شنا کردن در بحر اندیشه و معنای زندگی. او هم به مانند تمام فیلسوفان بزرگ پاسخی برای پرسشهایش نیافت و از این رو تلخ و تلختر شد. اما برای روایت این تلخی، زبان خاص خود را پیدا کرد، زبانی که طبیعتاً در فیلمهای اولیه هنوز کامل نبود و به تمرینی برای رسیدن به زبان متعالی در آثار متأخرترش بدل شد تا سرانجام در شاهکارهایی چون تانگوی شیطان و اسب تورین به اوج برسد.
تار در روایتش عجلهای ندارد و قطع را مانعی برای نفوذ به درون شخصیتاش میداند. از این رو با دوربیناش به نظاره شخصیتاش مینشیند و با نماهای طولانی سیاه و سفید واقعیت متفاوتی را از زندگی روزمره ثبت میکند که در عین واقعی بودن، مهر و امضای بصری فیلمسازی را بر خود دارد که با تماشای هر سکانسی از فیلمش به راحتی میتوان حدس زد که سازندهاش کسی نیست جز بلا تار.
در این راه او از ترکیبی از بازیگران حرفهای و غیرحرفهای سود میجوید که تمامی آنها بازیهایی حیرتانگیز را ثبت میکنند. جادوی تار در این است که حتی از یک نابازیگر بهترین بازی ممکن را میگیرد و همه آنها در جهان خاص خود او، به شدت قابل باورند و قابل لمس. تار به بازیگرانش اجازه میدهد که در جلوی دوربین زندگی کنند، خودشان باشند و یک موقعیت تازه را با جان و دل لمس کنند. در نتیجه حتی یک بازیگر نقش بسیار فرعی- مثلاً زنی نشسته در کافه – از بسیاری از بازیگران شناخته شده هالیوود بهتر بازی میکند.
دوربین تار هم به نظاره صورت شخصیتها مینشیند و هم درونشان را آشکار میکند. تکلیف تار با مخاطب معتاد به هالیوود از همان دقیقه اول روشن است و فیلمساز به ما میگوید که نیازی به این نوع مخاطب ندارد. او جهان خاص خود را – که به غایت با مفهوم زمان پیوند دارد- در زمانی متفاوت با آنچه که در دانشکدههای سینمایی تدریس میکنند پیش میبرد و از ما میخواهد تمام پیشفرضهای خود را کنار بگذاریم و با او در زبانی کاملاً متفاوت شریک شویم.
از طرفی تار هیچ امیدی در زندگی و احوال بشر نمیبیند. وصیتنامهای عظیمتر و دیدنیتر از اسب تورین برای جهان بلا تار نمیتوان تصور کرد؛ جایی که به بهانه داستان معروف نیچه و اسب، زاویه دیگری از ویرانی بشر را تصویر میکند، جایی که همان درشکهچی داستان نیچه حالا در وضعیتی آخرالزمانی با دخترش شش روز خلقت را به شکل دیگری تجربه میکند. اما در نگاه تلخ و تیره تار، در پایان شش روز، بهجای رسیدن به نور و روشنایی، به تاریکی و مرگ میرسد. به یک معنی آغاز خلقت برای بلا تار مساوی است با پایان جهان. او در واقع روند این شش روز خلقت را برعکس میکند. تار نقش خودش را به همسایه این مرد و دخترش محول میکند، و در فیلمی که دیالوگ بسیار اندکی دارد (اولین دیالوگ فیلم در دقیقه بیست و یکم گفته میشود که تنها یک جمله کوتاه است)، این مرد همسایه (خود تار) در یک مونولوگ پنج دقیقهای بدون وقفه، درباره هستی، انسان و خدا حرف میزند و در واقع تمام زندگی بشر و تاریخ آن را با نومیدی و بدبینی تکاندهندهای نقد میکند و به سخره میکشد؛ جایی که این شخصیت امید به هر نوع تغییر را هم رد میکند و به تقدیری تیره و ترسناک برای بشر باور دارد، تا آنجا که دخالت خداوند را نه مرهم، بلکه فزونی بخش رنج مردمان میداند.


