اگر بخواهیم دیکتاتور را واکاوی و تحلیل کنیم قبل از هر چیز باید جنبۀ نارسیسیستیک او را واکاوی کنیم؛ نارسیسیست چه کسیست و به چه نوع افرادی اطلاق میشود؟
برایِ به دست آوردنِ تحلیل درست و جامع، ناچاریم به آراء ملانی کلاین[2] (روانکاوِ برجسته و شهیرِ پسا فرویدی) رجوع کنیم.
طبق نظریۀ کلاین نوزاد وقتی از رحم مادر جدا میشود مکانِ امنی که تمامیِ نیازهایش را برطرف میکرد از دست میدهد و پا به دنیایِ جدیدی میگذارد؛ در این دنیای جدید همچنان هیچ تصوری از دیگری ندارد و مادر را ادامه خود میداند و پستانِ مادر را جزئی از خود. پستانِ مادر تا زمانی که نیاز گرسنگی نوزاد را برآورده کند پستان خوب محسوب میشود و پستانی که در رفعِ گرسنگی نوزاد تأخیر ایجاد میکند پستان بد در نظر گر فته میشود. این دوگانگیِ پستان را «دوپارهسازی[3]» میگویند. نوزاد برایِ ادامۀ بقای خود ناچار است محیط خود را به امن و ناامن تقسیم کند چون در این مقطع از زندگی تواناییِ درک وقفه در تأمینِ نیازهایِ خود را ندارد چون مادری وجود ندارد و هرآنچه هست نوزاد-مادر است.
کلاین برایِ تشریح و کاربستِ این مفهوم دو موضع را معرفی کرد؛ اولین موضع را «پارانوید-اسکیزوید[4]» نام نهاد.
از آن جهت اسکیزوید چون کودک مجبور است دنیا را به خوب و بد تقسیم کند و از آن جهت پارانوید چون کودک مجبور است بدی را در بیرون از خود جستجو کند؛ تحملِ بدِ بیرونی خیلی آسانتر از تحملِ بدِ درونی است. به همین دلیل در موضع «پارانوید-اسکیزوید» کودک تواناییِ درک دیگریِ مستقل را ندارد و موضوع[5] بیرونی (مادر) را به عنوان ابزاری در خدمتش تلقی میکند و برایش کارکردِ پارت آبجکت دارد. مادر زمانی مهم است که فلان نیازِ کودک را برطرف کند و در نقش تأمینگرِ انواعِ نیازهایِ کودک عمل کند اگر این نیازها برآورده شوند همه چیز خوب است و به عنوانِ مادرِ خوب پذیرفته میشود اگر برآورده نشود در جایگاهِ مادرِ بد قرار میگیرد و از اینرو، دیگری (مادر) به هیچ عنوان هویت مستقل ندارد.
با توجه به این مسئله اگر مادر نسبتن خوب باشد تجارب خوب بر تجارب بد غلبه مییابد و ایگویِ کودک مجال مییابد تا باور کند موضوع آرمانی بر موضوعِ آزارگر مقدمتر است و ظرفیت مهرورزی در ساختارِ[6] اولیۀ کودک به مرور شکل میگیرد و بهینه میشود و کودک میتواند به مرحلۀ دیگر رشد که «موضع افسردهوار[7]» نام دارد گام نهد. در مقابل اگر مادر بد باشد که مبحث اصلیِ ما بر آن استوار است، کودک در مرحلۀ «پارانوید-اسکیزوید» فیکس میشود، در اینصورت کودک، دیگری را فقط در قالب موضوعی میبیند که بدون هیچ احساسی نسبت به آن موضوع، فقط باید در خدمت کودک باشد و دیگری در نظر کودک فاقد هویت مستقل و احساسهای متفاوت و در نهایت شخصیتی جدا از کودک که باید به آن ارج نهاده شود ، تبدیل میشود و چون ساختارِ اولیۀ او بر چنین پایهای تشکیل شده است در بزرگسالی نیز هرآنچه که در راستایِ برآورده شدنِ امیال و خواستههایش باشد، خوب تلقی میشود و هر آنچه بر خلاف میل او باشد و دنیایِ فانتزیکش را اغنا نکند بد تلقی خواهد شد و قدرت پردازش و تأویل احساساتِ دیگران را نخواهد داشت لاجرم ظرفیت و توان همدلی را نیز نخواهد داشت؛ چون در کودکی چنین ظرفیتی در ساختار روانیِ او شکل نگرفته است؛ دیگری در نقش پارت آبجکتهای مختلف باید در خدمت رفع نیازهای او باشند و چون چنین چیزی در واقعیت، محالِ ممکن است مجبور است از طریق راههایِ جانبی اعم از اعمال قدرت و یا توسل به جبر و قهر، دنیایِ فانتزیکِ خود را در واقیعیت نیز ادامه دهد و تا میتواند از افراد پیرامونش برایِ تغذیۀ حقارتِ درونیِ خود بهره ببرد. اگر بخواهیم فرد نارسیسیست را در یک کلام توصیف کنیم باید واژۀ «حقیر» را به او نسبت دهیم چون فرصتی نداشتند تا ایگویِ خود را منسجم کنند و به شدت از درون فاقد عزت نفس میباشند و برایِ همین است که با سواستفاده و تغذیه از دیگران خود را سر پا نگه میدارند.
![فیلم «کورۀ جسدسوزی ۱۹۶۹[8]» ساختۀ «یورای هرتز»](https://i0.wp.com/phoenixjournal.org/wp-content/uploads/2026/02/IMG_20260220_185644_670.jpg?resize=749%2C409&ssl=1)
حال با مثالی از دنیایِ سینما مبحثِ خود را ادامه میدهیم. یکی از بارزترین و نابترین بازنماییِ شخصیتِ سایکوتیک و نارسیسیستیک در سینما مربوط به فیلم «کورۀ جسدسوزی ۱۹۶۹[8]» ساختۀ «یورای هرتز» است. شخصیت اصلیِ فیلم «کارل کوپفرکینگل[9]» به ظاهر یک آدم معمولی است که به کارِ جسدسوزی مشغول است اما در لایههای عمیقتر او ما با فردی سایکوتیک و فاشیست روبرو هستیم که همچنان به عقاید پیشوا (هیتلر) باور دارد و حتی گامی فراتر مینهد و عقاید بودیسم را به آن اضافه میکند تا با سوزاندنِ انسانها آنها را مورد آمرزش قرار دهد و برای زندگی بعدیشان تطهیر کند. سالنِ کورۀ جسدسوزی را به معبدِ خود تبدیل میکند و چنان بر ایدئولوژی خود مصمم است که زن و بچه خود را نیز میکشد؛ همۀ انسانهایِ اطرافِ او فقط وسیلهای (پارت آبجکت) برای تحقق اهدافش میباشد و اهداف خودش نیز فقط در راستایِ تحقق ایدئولوژیِ فاشیستیِ پیشوا تعریف شده است. اگر بخواهیم چراییِ اعمالِ «کارل کوپفرکینگل» را تحلیل کنیم مجبوریم به نظریۀ مهمی از فروید استناد کنیم.
فروید در کتابِ «روانشناسی جمع و تحلیلِ ایگو[10]» نظریۀ بسیار درخشانی را مطرح میکند. انسانها وقتی در جمع یا گروهی قرار میگیرند رهبرِ آن گروه را با سوپر ایگویِ خود جایگزین میکنند؛ بر اساسِ همین نظریه تمامیِ تفکر و دیدگاه ایدئولوژیکِ رهبر و ارادۀ او هر چه که باشد با سوپرایگویِ فرد فرد آن گروه جایگزین میشود. سوپرایگویِ هر فردی بر اساسِ الگوهایِ ساختاری خانواده و قوانین اجتماعی شکل میگیرد و در اخلاقیات و عذاب وجدان و همدلی انسانها دخالت مستقیم دارد و در واقع به خاطر زیست انسانها در کنار هم در ساختارِ روان انسان تشکیل شده است؛ حال اگر این امرِ مهم، بالکل از آدمی گرفته شود و با یک فرد سایکوتیک و نارسیسیست جایگزین شود میتوان حدس زد که چه فاجعهای در آن اجتماع میتواند رخ دهد.
[1] . Juraj Herz
[2] . Melanie Klein
[3] . Splitting
[4] . The Paranoid-schizoid Position
[5] .Object
[6] .Prototype
[7] . The Depressive Position
[8] . The Cremator 1969
[9] . Karel Kopfrkingl
[10] . Group Psychology and the Analysis of the Ego


![تحلیل دیکتاتور از منظرِ روانکاوی با احتسابِ فیلمی از «یورای هرتز» نارسیسیست فیلم «کورۀ جسدسوزی ۱۹۶۹[8]» ساختۀ «یورای هرتز»](https://i0.wp.com/phoenixjournal.org/wp-content/uploads/2026/02/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA.jpg?fit=768%2C423&ssl=1)