ترجمۀ افشین رضاپور
خیابانی با چراغهای راهنمایی که بهنوبت، روشن و خاموش میشوند؛ با عوض شدن چراغها، ترافیک گویی با ضربهای به حرکت درمیآید و میایستد. اول خیابان از آدمها خالی و سپس هجومی از هر دو طرف آغاز میگردد. ستونهای مستحکم ترافیک همچون تانکها حمله میکنند و بعد به سرعت از خط خارج میشوند.
در این موقع صبح، زنان و مردان جوان، سر کارند و خیابانها مملو از پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگهاییست که مشغول خریدند؛ آدمهایی جدی و مضطرب در لباسهای موقر. دیدارهایشان کوتاه است بهاندازهی چند جملهی کوتاه و مهم درباره موضوعات بسیار جدی: بچهها و قیمتها. بچهها همه کوچکاند و زیر سن مدرسه و لابهلای موج کند و تیرهی خریدکنندگان، زیگزاگ میروند. دوستان خود را میبینند؛ دنبال هم میروند و تجربیات گوناگونشان را بهنمایش میگذارند: لیلی میکنند، دور تیر چراغ برق، میچرخند، روی اتصال بین جدولها قدم میزنند و پسپس میروند.
سگها نیز در پایینترین سطح، حواسشان به یکدیگر است: با احتیاط سرک میکشند، میگردند، مینگرند، میجویند، ثبت می-کنند و کمین کرده از درگاهها بیرون میخزند، مجذوب یک تیر چراغ برق میشوند و کوچکترین توجهی به پاها ندارند. آنها در آخرین لحظه پس میکشند؛ دماغ ناآشنایی را که ناگهان از پشت یک کیف پر از سیبزمینی بیرون زده، میبینند؛ با دُم راست کرده میایستند و هر ماهیچه با این سؤال کشیده میشود: دوست یا دشمن! و با بهیادآوردن مهمترین ضرورتهای شخصی، دیوانهوار به سمت پایین خیابانها خیز برمیدارند.
رابط بین این سه سطح، یکی از والدین مسئول و با محبت است. آنها با عجله دست فرزندانشان را میقاپند و بهسویی میکشند و اشاراتشان بهصراحت میگوید که اینجا، مناسب پرسه زدن نیست. بچهها با تحکم، سگها را پند میدهند یا قلادهشان را میکشند تا از آشنایان خطرناک، دورشان دارند.
پسرک چهارسالهای با کاپشن سفید و قرمز، دست در تکهبند قلادهی تولهسگ سیاه و دورگهای، کنار پیادهرو میایستد. توله-سگ، پاها و سر درازی دارد که برای بدن کوچکاش بسیار سنگین مینماید. همینکه سر بلند میکند تا طناباش را گاز بگیرد، دو پسر و دختر کمی کوچکتر از صاحب سگ، کالسکهای را رها می-کنند تا به او بپردازند. او با تملق بسیار، گردناش را میپیچاند و با مهربانی، چشماناش را رو به بالا میچرخاند و بعد پاهای جلویش را پرتاب میکند و مثل شیرهای ارتش سلطنتی میپرد. بچهها قلقلکاش میدهند. او تظاهر به گاز گرفتن می-کند. بچهها جیغ میکشند و صاحب سگ، نگران اما مهربان و مغرور، نگاهشان میکند. تولهسگ، مشتاقتر و هیجانزدهتر میشود؛ بازی درخشانتری را آغاز میکند و روی دُم خود میافتد، بند را میبرد و بعد دوباره پیچ و تابخوران بلند میشود و رو به عقب به سمت خیابان میدود که خوشبختانه خالی است.
پسری که کاپشن به تن دارد، جست میزند تا انتهای بند را بگیرد. تولهسگ جستوخیزکنان دور میشود. چراغها عوض میشوند. ترافیک هجوم میآورد. کامیون و اتومبیلی با هم بوق میزنند. پسرک میخواهد تولهسگ را به سوی پیادهروی مقابل هدایت کند اما به کناری میجهد. کودک تند و تیز میچرخد تا مانعاش شود و این کار او را از مجاورت چراغ راهنما به جلوی ترافیک، پس میاندازد. ماشین اسپورتی که نامش بهدلیل سرعت زیاد در همهی آگهیها درج شده، به سرعت از راه میرسد؛ از پشت به پسرک میزند، بلندش میکند، درهماش میپیچد و روی گلگیر میاندازد. هیچ صدایی از پسرک در نمیآید. انگار ناگهان بقچهی کوچکی از لباسهای رنگی، میان صف محاصرهکنندگان افتاده است. ترمزها و چرخها شیهه میکشند. ماشین مقابل جدول به لرزه در میآید، میایستد، بقچه به پایین میلغزد و درست مثل یک لباس نرم و خالی در هم میپیچد و روی خیابان میافتد؛ بلافاصله مردم جمع میشوند. پلیسی سوت میزند و دکتر جوانی شاید هم یک دانشجوی پزشکی، زانو میزند تا پسرک را معاینه کند. او مرده است.
آن دور و بر، همه فقیرند. اتومبیل گرانقیمت است و جمعیت، دشمن؛ بهخصوص زنها خشمگیناند. کلفت پر زوری با بازوهای برهنهی سرخ شده از کار، فریادزنان از پشت جمعیت، موضوعی را در مورد قاتلان میگوید: «نذارین در برن!» کلاه حصیری مردانه را طوری روی موهای خاکستریاش گذاشته که مهارتاش را در زندگی نشان دهد.
راننده از خطری که تهدیدش میکند، آگاه است؛ با هر فریاد تازهای، مضطربانه دور و برش را نگاه میکند. صورت گرد و گوشتالویش از عرق میدرخشد و دستهایش با کت و کلاه زرق و برقدارش ور میروند. اول کلاهش را بر میدارد. گویی میاندیشد که اینکار در حضور مرده شایستهتر است؛ بعد وقتی پلیس سؤالپیچش میکند، آن را دوباره به سر میگذارد تا نشان دهد هیچ دلیلی ندارد تا در برابر قانون، فروتن باشد.
پلیس که جوان بلندقامتیست با شانههای گرد و صورت سفید، صورتی سرشار از حس فرصتطلبی یک فرد مسئول دارد و آرام و با دقت در دفترچهاش، چیزی مینویسد؛ شاید هم فرم مخصوصی را پر میکند. سرانجام رو بهجمعیت میچرخد و شاهدان را فرا میخواند ولی پیداست کسی حادثه را به چشم ندیده است و سؤالاش گویی زنها را خشمگینتر میکند. آنها از این همه مقدمهچینی بهستوه آمدهاند و قصاص فوری را فریاد میزنند.
مرد جوان، وحشتزده میشود و انگشتان لرزاناش، دکمههای کتاش را باز و بسته میکنند. گیج و گنگ سعی در پنهان کردن آن دارد و از اینکه فکر کنند به فرار میاندیشد، هراسان است؛ به حلقهی زنها نگاه میکند. آنها غر میزنند و جیغ میکشند. میخواهد به آنها بفهماند که حادثه، غیرقابل اجتناب بوده است ولی حتی کلمهای هم قابل قبول نیست و ترساش، ژست عذرخواهانه و دستهای ناآرامش، جمعیت را خشمگینتر میکند. با چند فشار تازه موج جمعیت جلو میآید و او را در بر میگیرد. جوان در مقابل پلیس که بازواناش را با حالتی آمرانه و حمایتگرانه باز میکند، مچاله میشود ولی حتی پلیس هم علی-رغم اینکار، فشاری از عقب دریافت میکند که نزدیک است کلاهش را بیاندازد. موج فشار دیگری از میان جمعیت میگذرد و کسی از پشت حلقه فریاد میزند: «راهو باز کنید!» حلقه باز میشود و زن پریدهرنگ ریزنقشی تقریباً چهلپنجاه ساله با فشاری بهکلاهاش، به جلو رانده میشود؛ با حالت پیروزمندانهاش بهسادگی میگوید: «بفرمایین! این مشاجراتو تموم میکنه!» فریادها لحظهای خاموش میشود و کلام پرشتاب و فوری مرد جوان، بیرون میریزند: «ولی تقصیر من نبود، اون فقط…»
زن ریزنقش رنگ پریده در مقابل جمعیت حرف او را قطع میکند: «درسته!»
سکوت مطلق، حکمفرما میشود. پلیس کلاهاش را روی سر مرتب می-کند؛ ابهت خود را باز مییابد و با دفترچهی آماده، رو به زن میچرخد: «چی فرمودین خانم؟!»
زن ریزجثه با صدای بلند و نازکی میگوید: «تقصیر اون نبود! تقصیر هیچکس نبود!»
«شما با چشم خودتون دیدین، نه؟»
زن سر تکان میدهد: «نه! من توی مغازه بودم، نمیتونستم چیزی ببینم!»
«پس از کجا میدونین تقصیر کسی نبود؟»
«اون بچه، پسر من بود.»
همه با بهت و تعجب نگاه میکنند؛ انگار به زبان چینی حرف زده ولی او آنقدرها مشوش نیست. برای اولینبار بدن خاکآلود کودک را نگاه میکند و حتی بلندتر میگوید: «نه! تقصیر هیچ-کس نبود!»
پلیس و راننده چنان به او خیره میشوند که انگار دیوانه است اما زن به راه میافتد. میفهمند که چرا نمیخواهد کسی را سرزنش کند؛ بیش از این قادر به تحمل تلخکامی نیست.


