نخل طلای هفتادونهمین فستیوال فیلم کن به فیلم «فیورد» جدیدترین ساختهی کریستیان مونجیو رسید. کارگردان اهل رومانی که پیش از این در سال ۲۰۰۷ با فیلم «چهار ماه و سه هفته و دو روز» نه تنها توانسته بود اولین نخل طلای خود را بگیرد، بلکه جهان را تکان داده بود. جهانی که زندگی در یک کشور کمونیستی تحت سلطهی دیکتاتور چائوشسکو را از منظر دختری که میخواهد سقط جنین کند، ندیده بود.
بعد از شنیدن خبر، پرتاب شدم به همان سال. سالی که دیدن فیلم «چهار ماه و سه هفته و دو روز»، شده بود مهمترین اتفاق زندگیم. دیدن آن خیابانهای خلوت، خانههای تاریک قدیمی، ماشینهای قراضه، دیوارهای رنگ و رو رفته و مبلهای سوراخی که هنوز استفاده میشوند، تنها قسمت کوچکی از فضای هولناکی بود که کارگردان جوان رومانیایی داشت می زد تو صورت آدمهایی که نمیدانستند زیستن در چنین فضایی، محدود به کمبودها و نورهای کمسو و دیوارهای طبله کرده و مردم فقیر و فلاکت زده، نیست. بلکه زیستن در سرزمینی است که صاحب قدرت، خود را حاکم بر فکر و زبان و بدن مردمانش میداند.
فیلم «چهار ماه و سه هفته و دو روز» داستان دو دوست جوان دانشجوی دختر در اواخر حکومت کمونیستی در رومانی است. در یک خوابگاه دانشجویی در دهههشتاد میلادی. یکی از دخترها ناخواسته باردار شده اما می خواهد جنین خود را سقط کند، در حالیکه در رومانی آن زمان، سقط جنین ممنوع است و انجام چنین کاری هم برای آن زن و هم برای دکتری که انجام دهد، مجازات سنگینی چون حبسهای طولانی مدت در پی دارد. شخصیت اصلی فیلم، «اوتیلیا» نام دارد. دختری آرام، مسئول و اهل خطر کردن. دوستش «گابیتا»، باردار شده و از اینکه چطور باید از شر جنین خلاص شود، دچار وحشت و فروپاشی روانی است. فیلم تنها یک روز از زندگی این دو دوست را نشان میدهد، روزی پرتنش و بحرانی از زندگی آن دو. اوتیلیا باید پول تهیه کند، با مردی که کار سقط جنین را انجام میدهد، دیدار کرده و با او قرار بگذارد و هتلی پیدا کند که بشود در یکی از اتاقهایش، کار سقط جنین به صورت زیرزمینی و مخفیانه انجام شود. او در کل فیلم در حال دویدن از این طرف به آن طرف، تاکسی گرفتن، سوار ترانوا شدن، از پلههای ساختمانهای بالا و پایین رفتن و حتی رفتن به دیدار خانوادهی دوست پسرش است. و مخاطب در تمام طول دیدن فیلم با وحشت و اضطراب، تلاش صادقانهی این دختر جوان رومانیایی را دنبال میکند. اگر راز آنها برملا شود، چه بر سرشان میآید؟ اگر به دست پلیس بیفتند؟ اگر شخصی که برای سقط جنین آمده، کارش را درست انجام ندهد؟ اگر مسئولین هتل از ماجرا بو ببرند؟ اگر گابیتا دچار خونریزی شود؟ اگر مجبور شوند به بیمارستان مراجعه کنند؟ اگر دوست جوان زیبایش، زیر چنین عمل غیر بهداشتی و غیر عملی بمیرد؟ اوتیلیا تمام مدت درگیر پرسشهایی است که جواب قطعی برای آنها ندارد، مخاطب نیز.
آقای «ببه» که معلوم نیست یک دکتر واقعی است یا شخصی که تنها این کار را به خاطر درآمد بالایش یاد گرفته، به هتل میآید. ملافهها عوض میشوند. ببه گابیتا را معاینه میکند و متوجه میشود که جنین بالای چهار ماه سن دارد و سقطش میتواند حطر مرگ برای گابیتا داشته باشد. ببه به شدت عصبانی میشود و سر دخترها داد میزند که او را فریب دادهاند. این در حالی است که اوتیلیا هم از سن واقعی جنین اطلاعی نداشته است. ببه خودش تبدیل به دیکتاتوری کوچک میشود و شروع به تهدید و تحقیر دو دختر جوان میکند و فشار روانی بر آن دو و مخاطب فیلم مضاعف میشود. در نهایت وسایلاش را میچیند و جنین را از بدن گابیتا خارج میکند. هر ابزاری که روی میز میچیند، هولناکی ماجرا را دو چندان میکند. در یکی از تکان دهنده ترین سکانسها که بعد از گذشت نوزده سال هنوز لحظه به لحظه در ذهن من حک شده است، سکانسی است که اوتیلیا باید جنینی که کاملا شکل یک نوزاد را دارد، گم و گور کند تا دستشان رو نشود. او در کوچههای تاریک میدود تا سطل آشغالی را پیدا کند که احتمال پیدا شدن جنین، کمترین باشد. در این سکانس، همراه با اوتیلیای جوان از پلههای هتل با سرعت پایین میرویم، از در پشتی هتل با ترسی جنونوار خارج شده و در کوچهها به دنیال سطل آشغال میگردیم با ضربان قلبی که از ترس گرفتار شدن در چنگ پلیس، به هزارتا رسیده است.
اما سکانس پایانی فیلم، سکانسی است که از تنش فاصله گرفته و آرام است و به همان اندازه سیاه. دو دختر اینبار در آرامش و سکوت و سکون، در رستورانی مقابل همان هتل محل جرم، نشستهاند. در حالیکه گرسنگی و ضعف دارد هر دو را از پای درمیآورد و تنها یک جمله بین آنها رد و بدل میشود: «نباید از این اتفاق دیگر حرفی بزنیم.»
فیلم سرد و کم نور و بدور از اغراقهای رمانتیک است. حتی موسیقی ندارد. کسی در آن گریه نمیکند. آدمها بیشتر ساکتاند و مکانها در غباری از سکون و متروک بودن، پوشیده شدهاند. همه چیز تا بن دندان واقعی است و نشان دهندهی واقعیتی که شاید برای مخاطب ایرانی تا حدی آشنا باشد. زیستن زیر سایهی یک دیکتاتور ظالم و بیرحم که جز تداوم حکومت خودش، به هیچ چیز فکر نمیکند. این فیلم به زیبایی و دردناکی نشان میدهد چگونه یک سیستم سیاسی، میتواند حتی خصوصیترین بخش زندگی انسان را به کابوس تبدیل کند. فیلمی که تنها در مورد انجام زیرزمینی یک عمل سقط جنین نیست. فیلمی است در مورد اینکه چطور میشود زیر سلطهی نظامی توتالیتر، با ترسی همیشگی زندگی کرد. ترس از بازداشت، ترس از زندان و ترس از مرگ. اینکه چطور یک حکومتی با سواستفاده از قدرت خود، بر بدنها و فکرها و زبانها نظارت میکند. اینکه مردمان و به خصوص زنان در چنین کشورهایی چقدر تنها هستند و چقدر قانون در اکثر موارد بر ضد آنهاست. اینها تمام مواردی است که مخاطب ایرانی نه تنها با آنها روبرو بوده، بلکه با گوشت و پوست و استخواناش آن را زیسته است. فرسودگی و خفگیای که از سمت حکومت به مردم تحمیل شده، حق شهروندی را از آنها گرفته و آنها را به جای شهروند، گروگان میخواهد در زندانی به وسعت یک کشور.
کریستیان مونجیو، کارگردان صاحب سبکی است با سبکی خاص. سبکی شامل دوربینهای ثابت، سکانس پلانهای بلند، نورهای طبیعی، بازیهای بدون اغراق و سرد و مینیمال و استفادهی وافر از سکوت. سکوتی که زمان واقعی داخل فیلم را، چند برابر واقعیتر به مخاطب منتقل کرده و کاری میکند که مخاطب تنش، بحران و خفگی را کاملا حس کند. او فیلم جدید خود را برای اولین بار به زبان انگلیسی ساخته و بازیگران اصلی آن، نروژی و آمریکایی-رومانیایی هستند. در فیلم جدید او به نام «فیورد»، مونجیو به سراغ یک خانوادهی مذهبی رومانیایی میرود که به روستایی در نروژ مهاجرت کردهاند. جایی که سیستم و قانون، با آنچه که زوج مذهبی فیلم میاندیشند، خیلی متقاوت است. فیورد به دریاچههایی گفته میشود که بین دو کوه واقع شدهاند و در نروژ به وفور یافت میشوند.
کرستیان مونجیو که ۵۸ ساله است، به گروه فیلمسازانی معتبری پیوسته است که در طول فعالیت سینمایی خود، دو بار نخل طلای کن را به خانه بردهاند. فیلمسازان بزرگی چون پیتر هانکه، فرانسیس فوردکاپولا، امیر کاستاریکا، بیل آگست و شوههای ایمامورا.


