جشنوارهی فیلم کن و ماراتن نفسگیر دیدن روزی چهار یا پنج فیلم در آن مزایایی دارد و معایبی. تصویری کلی و عمومی از حال و روز عمومی سینما در سال جاری به دست میدهد، ترندهای روز و سوگیریِ سینماگران در پرداختن به مسائل روز را زیر ذرهبین میبرد، و حتی مواضع اجتماعی و سیاسی را هم در ابعادی وسیعتر از هر جشنوارهی دیگر، عمده میکند. اما خستگی مفرط بدنی و ذهنی، گاهی قدرت تحلیل را هم به حاشیه میبرد، ذوقزدگی را به جای تامل مینشاند، و از آنالیز فنی و زیباییشناختی دورمان میکند. از این روی شاید بهتر باشد تحلیل مفصل و مبتنی بر جزئیات را به زمان در دسترس قرار گرفتن فیلمها و بازبینی هر کدام موکول کنیم.
فیلمها
در مرور دیدهها، گرچه چند تایی از مرمتشدهها (شاهکارهایی از ولز و کوروساوا و اسکولیموفسکی و وایدا و مستندهایی دربارهی دسیکا و بروس دِرن) و فیلمهای بخشهای دیگر (در صدرشان کمدیای از رادو ژوده، فیلمساز برجستهی موج نوی سینمای رومانی، که بهراحتی میتوانست در بخش مسابقه هم باشد: بازسازی خاطرات یک مستخدمه، فیلم مشهور لوئیس بونوئل، به همین نام) را هم دیدهام، بر فیلمهای بخش مسابقه متمرکز میشوم که عمدهی هیجان روزهای جشنواره به آنها معطوف بوده و هست. رسم هم بر آن است که در این بخش از مهمترین فیلمهای آن سال رونمایی شود. این توضیح هم لازم است که در مجموع شش فیلم از بیستودو فیلم این بخش را ندیدم: فیلمهای روزی دیگر (جین هری)، ناشناس (آرتور هراری)، زندگی یک زن (شارین بورژوا-تاکت)، توپ سیاه (خاویر آمبروسی و خاویر کالبو)، یادداشتهای ناگی (کوجی فوکادا) و جشن تولد (لیا میسیوس).
انتخاب اول برای این قلم فیلم مینوتور، ساختهی تازهی آندری زویاگینتسف، فیلساز بزرگ روس است. فیلمی که به سنت آشنای کارگردان، میانهای از قلقهای آلفرد هیچکاک در داستانگویی را با دوربین موقر و آرام آندری تارکوفسکی، در بافتی عمیقاً سینمایی پیش چشم میآورد. مردی به رابطهی نامشروع زنش با مردی دیگر پی میبرد و در پی فاسق میرود و… بازسازی استادانهی زویاگینتسف از زن بیوفا (کلود شابرول، ۱۹۶۹)، به وقایع پس از جنگ اخیر روسیه با اوکراین هم گوشهی چشمی دارد. فیلمساز که پس از گذراندن دوران نسبتاً طولانی بیماری، پس از نُه سال پشت دوربین رفته، به دلیل زندگی در تبعید، رویدادگاه را در کشور لتونی بازسازی کرده. اهمیت فیلمنامه، فضاسازی پرزحمت کارگردان، خلاقیت در استفاده از حاشیهی صوتی، موسیقی ملودیک و تعیینکننده، و بازیهای اندازه در فیلم، به همراه پلانسکانسی جادویی در منزل مرد فاسق که گذر زمان را بدون کات برایمان تصویر میکند، فیلم را برای من به اتفاق اصلی سال بدل کرد.
لازلو نمش فیلمساز جوان و خلاق مجاری، هم با فیلم مولن، یکی از تجربیات نفیس بصری بخش مسابقه را به دست داد. مولن مثل چند فیلم دیگر این بخش به وقایع جنگ جهانی دوم میپرداخت. فیلم گرچه از وجه کیفی آشکارا با دو فیلم ابتدایی فیلمساز (پسر شائول و بهخصوص غروب فاصله داشت) فاصله داشت، مفهوم آشنای مقاومت در دوران اشغال فرانسه را با تصاویری جاندار و چیدهشده پیش چشم آورد.
فیلم خوب دیگر امسال سرزمین پدری (پاوو پاولیکوفسکی)، به ارتباط بغرنج بین توماس مان غول ادبیات آلمان و دخترش در سفرشان بین آلمان غربی و شرقی در سالهای ابتدایی پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم میپردازد. استاندارد فیلمساز در تعریف داستان با کمترین صرف وقت برای هیجان بیرونی در محدودترین زمان ممکن، هشت سال بعد از فیلم آخرش جنگ سرد، نمونهی دیگریست از قدرت سینمای هنری اروپا.
هیولای لطیف (ماری کرویتزر) دست بر موضوع حساس سوءاستفادهی جنسی از کودکان میگذارد، اما از پس موضوعی با این اهمیت برنمیآید. ظرافتهایی در میزانسن و انتخاب لوکیشن هست، اما قیقاجرفتن کرویتزر بین زبانهای انگلیسی و فرانسوی و آلمانی وسط موضوعی با این التهاب، به نفع فیلم نیست. بازی لئا سیدو در نقش محوری هم میتوانست در برکشیدن فیلم تا حدی اثری روانشناختی نقش بازی کند، اما او بیشتر زنی ندانمکار و عصبی مینماید تا شخصیتی نمایشی که میخواهد فرزندش را از گزند پدر مصون بدارد. در مجموع فیلمی پذیرفتنی اما یکبارمصرف.
فیورد (کریستین مونجیو)، فیلمساز بزرگ رومانیایی را در فرم ایدهآلش نشان میدهد: مصرانه بر گرایش رئالیستی آشنای سینمای رومانی پای میفشارد، داستانی ملتهب را با حفظ فاصله و پرهیز از پرداخت پرهیجان تصویر میکند، و در سالی پرترافیک به دومین نخل طلایش هم میرسد. بهپرسشگرفتن مذهب و ناهمراهیِ خانوادهای مهاجر در مواجهه با فرهنگ نروژ (گرچه زن، خود اهل نروژ است) و مواجههای بیواسطه با بنیادگرایی از آوردههای فیلماند.
بزدل (لوکاس دونت) فیلمیست بر بستر جنگ جهانی اول و متمرکز بر رابطهی عاطفی دو سرباز در آوردگاه جنگ. فیلمساز جوان بلژیکی (که پیشتر با هر دو فیلم بلندش، دختر و نزدیک در جشنوارهی کن حضور داشت) اینجا بدون توسل به مدهای روز، نای چندانی ندارد و بعید است با وجود قریحه در پرداخت دو سه سکانس، بتواند به فیلمی هنرمندانه نزدیک هم بشود.
مرد زمانهی خودش (امانوئل مار) فیلمیست پرضرباهنگ با دوربینی بیقرار، مقتبس از روزنگارهای پدربزرگ و مادربزرگ کارگردان از دوران اشغال فرانسه در جنگ جهانی دوم، با مضامینی نظرگیر: هنرمند تا کجا میتواند با نیروی مسلط و قاهر همراه شود؟ وطندوستی در دوران غلبهی شر، چه نسبتی با همدستی با دشمن مییابد؟ و بالاخره آنچه فرد از دست میدهد به آنچه به دست میآورد میارزد؟ مرد اصلی فیلم که بهمرور با رویهی دیگری از زندگیاش آشنا میشویم هرچه در مسیر همکاری با نیروهای شر پیش میرود کمتر نشانی از آرامش در او مییابیم.
ناگهانی (ریوسوکه هاماگوچی) در زمانی حدود دویست دقیقهای داستانی را که میشد در زمانی بسیار کوتاهتر ترسیم کرد، کش میدهد و از مد رایج سینمای جشنوارهای در ساختن فضایی مطول و اصرار در به تعویق انداختن کنش بهره میبرد: یک دختر جوان فرانسوی و یک کارگردان ژاپنی تئاتر که در آستانهی مرگ بر اثر سرطان است، با هم همراه میشوند و در سکانسهایی مفصل بر سر چیستی زندگی و هستی گفتوگو میکنند. یکی از سرخوردگیهای بزرگ سال برای کارگردان فیلم بسیار مطرح ماشین مرا بران.
گوسفند در جعبه (هیروکازو کُرهاِدا). این فیلمساز ژاپنی یکی از آن سوءتفاهماتیست که شاید روی دست کن مانده باشد. فیلمی بیهوده دربارهی هوش مصنوعی و پیامدهای استفاده از آن. روخوانی از دو رمان سترگ کازوئو ایشیگورو، نویسندهی هموطن کرهادا قابل توصیه است: هرگز رهایم مکن و کلارا و خورشید.
امید (نا هونگ جین) از اسم تا رسم معجون غریبی بود. فیلمساز یک دهه بعد از فیلم آخرش، شیون، که توفیق فراوانی هم داشت، با فیلمی سخت قراردادی بازگشته: هیولایی به شهری حمله میکند و کارگردان که دستش به کم نمیرود، ۱۶۰ دقیقه تعقیب و گریز و حواشی برخورد پلیس شهر با او را بر پرده میبرد. برای من سه فیلم قبلی نا هونگ جین، هر کدام جاذبههایی در داستان و اجرا داشتند که این یکی عملاً از آنها بیبهره بود. یک تاسف اساسی.
فیلم تازهی جیمز گری یک نئونوآر درجهیک است. عنوانش در ترجمه کمی غریب میزند و هیچ گویای حالوهوای آن نیست: ببر کاغذی! منظور در حقیقت پهلوانپنبهی خودمان است! بازیهای آدام درایور و اسکارلت یوهانسن، کارگردانی ماهرانه، و فیلمبرداری و طراحی صحنهی مناسب فیلم در خاطر میماند.
والسکا گریسباخ که با وسترن (۲۰۱۷) امیدهای زیادی به وجود آورده بود، در ماجرای رویایی فیلمی کمجان و البته اگزوتیک ساخته در زمانی نزدیک به سه ساعت، که کمتر مخاطبی را ممکن است خوش بیاید. هیئت داوران هم در تصمیمی غریب، فیلم را شایستهی جایزهی هیئت داوران دانستند!
اصرار اصغر فرهادی در داستانهای موازی بر طفرهرفتن از ترفندهای آشنای سینمایش چندان جواب نداده. البته دو ویژگی فیلم را سرپا نگاه میدارد: اجرای بصری دقیق و تمیز کارگردان، و ریزهکاریهای فیلمنامهای در موازیسازی بین زیست فردی نویسنده و مخلوقات داستانیاش که بارها در طول فیلم جای یکدیگر را میگیرند.
رودریگو سوروگویِن با دلبند غافلگیری اساسی سال را رقم زد: ژوستترین اجرای سال در سنت دلپذیر سینمای هنری اروپا. بازی خاویر باردم و ویکتوریا لوئنگو در نقش پدر کارگردان و دختر بازیگر، هر دو شایستهی توجه ویژه بودند. پشت صحنهی یک فیلم سینمایی با التهابی کمنظیر ترسیم شده و سکانس ۲۲ دقیقهایِ افتتاحیه با نماهای بسته و پرهیز معنادار کارگردان از معرفی جغرافیا دستاوردیست سینمایی. ضمناً سکانس پانزده دقیقهایِ منجر به خشم کارگردان هم در هر دو نوبتی که فیلم را دیدم، از مضحکترین تا هولآورترین موقعیتها نوسان داشت و تماشاگران را همراه کرد.
پدرو آلمودووار را در کریسمس تلخ بهسختی بشود به جا آورد. ناامیدی از حاصل کار فیلمسازی که در یک و نیم دههی اخیر (مشخصاً پس از آغوشهای گسسته، ۲۰۰۹) این میزان از روزهای اوجش فاصله گرفته تازه نیست، اما او انگار اینجا مزایای فیلمهای قبلیاش را به ضرر خود به کار گرفته: فضاسازی شلوغ با تاکید بر رنگهای جیغ و سرعت در انتقال اطلاعات داستانی و اهمیتدادن به تصادف و کاربست گستردهی موسیقی حجیم و چاشنی طنز و خودارجاعی.
با اینکه کمتر پیش میآید فیلمی را در میانه رها کنم فیلم مردی که دوستش دارم، ساختهی آیرا ساکس را نتوانستم بیشتر از نیمساعت تحمل کنم. یکی از آن انتخابهایی که نمیدانی چطور سر از بخش مسابقهی معتبرترین جشنوارهی سینمایی جهان درمیآورند! داستان زوجی همجنسگرا که از نظر ظرافتهای متنی یا پرداخت بصری، عملاً هیچ ویژگی چشمگیری نداشت، و سوابق کارگردان هم نمیتوانست نجاتش بدهد.
رویهمرفته میتوانم بگویم در کن امسال گرچه تعداد فیلمهای درخشان کم بود، اما شاهد تعداد قابل توجهی فیلم خوب و دیدنی بودیم که به طور خاص نوید زندهبودن سنت سینمای هنری اروپا را میدهد. بهخصوص جوایز اصلی هم موید همین نظر و نگاه ویژه به این گرایش فیلمسازی است. شاید از جشنوارهای با این سابقه و اهمیت، جز این هم توقع نرود.


