در روزگارانی که نامگذاری نوع روابط بین آدمها نیز نیاز به دایرهالمعارف و مطالعات عمیق دارد، عاشقانههایی چون «پیش از طلوع» -بر اساس نظریۀ داروین- منقرض شدهاند و اساساً آن نگاهِ خوش و خرم لینکلیتر به روابط عاشقانه، نه شاعرانه که سادهانگارانه و مضحک به نظر میرسد. سینما اما خیلی زود دریافت که چگونه میتواند از پس پرکردن این خلا برآید؛ این گونه بود که وظیفۀ پرداختن به روابط قرن بیستویکمی به ژانر وحشت سپرده شد. و چه ژانری شایستهتر برای نمایش این سیرک دهشتناک که نامش را رابطۀ عاشقانه گذاشتهایم!
درست در این نقطه بود که «شیفتگی» (Obsession) متولد شد؛ فیلمی بسیار کمخرج -با بودجهای ۷۵۰ هزار دلاری- که گیشهها را لرزاند و بالاتر از اسپینآف «جنگ ستارگان»، فروش خیرهکنندۀ سیصدوهفتادوهفت میلیون دلاری را رقم زد. داستان کری بارکر و «شیفتگی»، بسیار مشابه داستان برادران فیلیپو و «با من حرف بزن» است؛ هر دو از جهان یوتیوب پا به سینما گذاشتند، فیلمهای وحشتِ کمخرج ساختند، از رویکردهای کلیشهای فیلمهای وحشت آمریکایی فاصله گرفتند و مهمتر از اینها، وحشت را به مثابه نقابی برای بیانِ احساسات انسانی به کار بردند؛ حال چه آن حس، رنجِ از دست دادن عزیزی باشد، چه اضطراب رابطه عاطفی در عصری گیجوگنگ.
«شیفتگی» حول محور جوانی به نام بِر (مایکل جانستون) میچرخد؛ پسرکی سربهزیر که از بیان عشق به همکارش، نیکی (ایندی ناوارته)، عاجز است و به یک شی جادویی به نام «درخت بید تک آرزو» پناه میبرد تا عشق نیکی را از آن خود کند. دستِ بر قضا این شی عجیب آرزوی بِر را برآورده میکند. این وصال اما بیش از آن که به رویایی محققشده شبیه باشد، به کابوسی میماند که رفتهرفته زندگی بِر، نیکی و اطرافیانشان را میبلعد.
فیلم با موقعیتی آشنا و کلیشهای از قلب فیلم و سریالهای تینیجری افتتاح میشود: پسری جوان که خامدستانه تلاش میکند بهترین کلمات ممکن را برای ابزار علاقهاش انتخاب کند، شگفتانگیز آن که جملات صادقانه و شیرینی نیز به زبان میآورد. و اما این جملات به سرعت مورد تمسخر دوستان بِر قرار میگیرد. «شیفتگی» ستیزش را با وضع کنونی از همین نقطه آغاز میکند؛ وضعی که در آن عشق جای خود را به تاکتیکهای جنگی و جملاتِ عاشقانه جای خود را به «نیکیِ عجیبالخلقه» داده است. در واقع آن ایدۀ طلسمِ «درخت بید تک آرزو» و ماجراهای فراطبیعیاش دریچهای هستند برای روایت روابط مدرن از زاویهای دیگر. کری بارکر نیز به درستی از افتادن به دام جزئینگری در این طلسم و ریشههایش میپرهیزد تا فرصت کافی برای به تصویرکشیدن عشق پرپیچوخم و مخوف بِر و نیکی را داشته باشد، عشقی که سراسر ابهام است و ترس. چنان که در یکی از سکانسهای تحسینبرانگیز فیلم، بِر -به ستوه آمده از آن که نیکی واقعا دلباختهای اوست یا تحتتاثیر طلسم چنین شیدا شده است- از دختر میپرسد که آیا واقعا عاشق اوست؟ این سوالیست که «شیفتگی» از جوابِ سرراست دادن به آن سر باز میزند. ابهام و پیچیدگی کلیدواژۀ روابط انسانی فیلم هستند؛ چنان که ماهیت دوستی سارا (مگان لالس) و بِر، نیکی و ایان (کوپر تاملینسون) و حتی بر و ایان هرگز زیر ذرهبین بررسی نمیشوند. بارکر یک گام فراتر نیز میرود و با طرح سوالات بیپاسخی مثل «چرا نیکی دربارۀ بیماری پدرش دروغ گفت؟»، «آیا سارا دربارۀ مکالمهاش با نیکی دربارۀ بِر راست میگوید؟» یا «آیا عشقی میان ایان و نیکی وجود داشته است؟» و چندین و چند سوال بیپاسخ دیگر به ابهام دامن میزند. دیالوگهای ضدونقیض نیکی و بر در ابتدای فیلم نیز از این قاعده مستثنی نیستند. و اگر از لانگشات به این آدمها و روابطشان نگاه کنیم درمییابیم که آن سکانسهای خونین خانۀ بِر نهتنها نابهنجار جلوه نمیکنند، بلکه زادۀ طبیعی چنین فضای شوم و غبارآلودی هستند.
«شیفتگی» -هر چند بسیار ضعیف- اما از منظر دیگری نیز به روابط امروزی مینگرد؛ و آن اصرار قرن بیستویکمیها بر برپایی عشق با آدم غلط است. فیلم تناقضی میسازد میان التهابِ سکانسهای دو نفره بِر و نیکی و آرامش سکانسهای بِر و سارا؛ یکی سخت و متکلف و مصنوع و دیگری روان است و جاری. حال آن که بِر، عشق به نیکی را برگزیده است. دستِ آخر آشوب آن آسودگی بیرمق را نیز به زانو درمیآورد و نیکیِ تسخیر شده به خشنترین شکل ممکن ضلع سوم مثلث را حذف میکند. دیالوگ نیکی در آن لحظات را به یاد بیاورید: «همهاش تقصیر خودته. (مرگ) سارا تقصیر خودته. خودت این رو میخواستی. خودت این رو آرزو کردی.»
با همۀ این تفاسیر اما «شیفتگی» در پایانبندی از جنونش دست میکشد و تصمیم میگیرد از قمار بپرهیزد. این پایان سفت و سخت علیه همۀ تلاشهای فیلم است در پیشبرد داستان از طریق تزریق مدام مه به فضای زیست این انسانها. گویی که فیلم درست در مسیر رسیدن به طبقه بالایی روی آخرین پله سر میخورد و سقوط میکند. یکی دیگر از موانع فیلم در مسیر رسیدن به بلوغ، پرداخت الکن کاراکترهای فرعیست؛ سارا و ایان پیشبرندۀ داستان هستند اما هرگز جلوهای انسانی پیدا نمیکنند. بارکر برای حذف این دو کاراکتر نیز در نقش ملکالموت ظاهر میشود و آنها را در موقعیتهایی احمقانه به سمت مرگ هل میدهد؛ اصرار سارا برای ملاقات با بِر پس از آن مهمانی خونین و بازگشت ایانِ میلیاردر به خانه بِر، بدون هیچ توجیه منطقی و صرفاً بر اساس سرنوشتِ محتوم مهندسیشده توسط نویسنده اتفاق میافتند.
دستاوردهای کری بارکر تنها به فیلمنامۀ خلاقانهاش خلاصه نمیشود، «شیفتگی» در فیلمبرداری و نورپردازی نیز خیرهکننده است. ایستادنهای مدام نیکی در سایهها و آستانۀ درها، چیرگی تاریکی بر صورت و چشمانش و تاکیدهای دوربین بر سیاهی پسزمینۀ کاراکترها، جای تکنیک نخنمایی به نام جامپاسکیر را به خوبی در فیلم پر میکنند و مخاطب را به سوی ترسی روانشناسانه سوق میدهند. انتخاب بازیگران نیز به دقت و وسواس انجام شده است. به ویژه نمایش ایندی ناوارته و تغییرات معنادار صورتش در مدت زمان کوتاهی به فیلمی گریزان از جامپاسکیر اجازه میدهد تا از راههای دیگری به خلق وحشت برسد.
در نهایت «شیفتگی» یادآور روزگارانیست که جیمز وان با اندک بودجهای «اره» را به عاشقان ژانر وحشت هدیه داد و باید دید سرنوشت کارگردانش نیز همچون جیمز وان به غرقشدن در باتلاق هالیوود خواهد انجامید یا با پوششدادن ضعفهای این فیلم، قدرتمندتر بازخواهد گشت.


