ناباکوف را باید تنها پیامبری دانست که از هرگونه پیام اخلاقی برای تودهها برائت میجست. او با صدای بلند فریاد میزد که «هنر فاقد ارزش اجتماعی است»، و خودش را یک زیباییشناس محض میدانست، یک «پرندهی آتشین» و «رها»؛ موجودی که تنها دغدغهاش فُُرم و لذت زبانی است. در مسلک ناباکوف، نویسندگانی که قلم را به موعظههای اخلاقی یا بیانیههای سیاسی میآلودند، در بهترین حالت کسلکننده و در بدترین حالت مبتذل بودهاند.
اگر بخواهیم الهیات ناباکوف را در یک اصل خلاصه کنیم، آن اصل این است: «قساوت همانا بیتوجهی است.» در دنیای ناباکوف، شیطان کسی نیست که از شکنجه دادن لذت میبرد؛ شیطان کسی است که آنقدر غرق در خویشتن است که اصلا متوجه نمیشود دارد شکنجه میدهد.
ناباکوف میگفت «من هیچ پیام کلیای برای دنیا ندارم، جز اینکه یاد بگیرند چطور خوب بنویسند.» برای ناباکوف، ادبیات یعنی لرزشی در ستون فقرات هنگام خواندن یک توصیف ناب؛ یعنی «لذت زیبایی شناختی». اما اگر تنها به همین ادعاهای ظاهری بسنده کنیم، بزرگ ترین درس این پیامبر مدرن ادبیات را از کف دادهایم.
در این بزنگاه، شاید فقط فیلسوف تیزبینی چون ریچارد رورتی است که بتواند پرده های ظریف آن نثر مسحورکنندهی ناباکوف را کنار زده و لایههای پنهان معنا را در پس زرق و برق های زبانی او آشکار سازد. رورتی معتقد است که رسالت این پیامبر ادبی، موعظه کردن نیست؛ بلکه بیدار کردن ما نسبت به خطری هولناک است: اینکه چگونه «زیبایی» میتواند بستری برای «قساوت» باشد.
رورتی تحلیل میکند که شخصیتهای شرور در رمانهای ناباکوف، مثل «هامبرت هامبرت» در «لولیتا» یا « چارلز کینبوت» در «آتش کم فروغ»، آدم های احمق یا بیسوادی نیستند. برعکس، آنها بسیار باهوش، حساس، ادیب و عاشق زیبایی هستند.
مشکل اینجاست که آنها در دنیای خصوصی و فانتزیهای خودشان غرق شدهاند و تلاش میکنند واقعیت دنیای بیرونی را طبق میل خودشان بازنویسی کنند. قساوت این شخصیتها از «شرارت» ذاتی آنها نمیآید، بلکه از «بیتوجهی» آنها ناشی میشود. آنها آنقدر مشغول ساختن دنیای زیبای خودشان هستند که متوجه نمیشوند دارند زندگی دیگران، مثل زندگی لولیتا را نابود میکنند. هامبرت سعی دارد لولیتا را در قالب فانتزی جاودانه خود منجمد کند و واقعیت انسانی او را نادیده میگیرد.
در «آتش کم فروغ» راوی داستان، کینبوت، نزد یک سلمانی در دهکدهی «کاسبیم» میرود. سلمانی در حین اصلاح، با درد و رنج دربارهی مرگ پسرش صحبت میکند. کینبوت که یک خودشیفته تمام عیار است مطلقا به داستان غمانگیز سلمانی گوش نمیدهد. او فقط به این فکر میکند که چهرهی آرایشگر سلمانی چقدر شبیه به پادشاه داستانهای خیالی ذهن خودش است.
رورتی میگوید: این اوج قساوت است، نه شکنجه فیزیکی، بلکه نادیده گرفتن رنج یک انسان دیگر به نفع اشتغالات ذهنی و زیبایی شناختی شخصی. او نتیجه میگیرد که رمان هایی مثل آثار ناباکوف به ما درس اخلاق نمیدهند (نمیگویند دزدی نکن)، بلکه به ما کمک میکنند تا متوجه شویم که چطور جستجوی زیبایی یا حقیقت شخصی میتواند ناخواسته باعث رنج دیگران شود. نسبت به جزئیات درد و رنج افراد غریبه حساس شویم. بفهمیم که افراد مثل ما (آدم های باهوش، کتابخوان و حساس) هم میتوانند هیولا باشند، اگر کنجکاوی شان دربارهی دنیای دیگران را از دست بدهند.
ناباکوف مردی بود که نیمی از عمرش را صرف نوشتن شاهکارهای ادبی خود کرد و نیم دیگر را صرف نقد بیرحمانهی شاهکارهای دیگران. اگر امروز نویسندهای جرأت کند بگوید که «برادران کارامازوف» یک مشت «مزخرفات ژورنالیستی» است، احتمالا در شبکه های اجتماعی سلاخی میشود. اما ناباکوف با شهامت یک گلادیاتور، نه تنها از بیان نفرت خود نمیترسید، بلکه از بیان شان لذت میبرد. او غول های ادبیات جهان را یکی یکی از پا درمیآورد.
لیست سیاه ناباکوف عملا شامل «تالار مشاهیر ادبیات قرن بیستم» است. او با هیچکس تعارف نداشت. دربارهی برتولت برشت، فاکنر و کامو میگفت: «نام هایشان روی قبرهای خالی حک شده… برای من مطلقا هیچ معنایی ندارند.» او حتی ازرا پاوند را «یک فریبکار کامل» میخواند که شعرهایش را «مزخرفات پر طمطراق» میدانست.
اما شاید هیچکس به اندازهی داستایوفسکی مورد خشم اشرافی ناباکوف قرار نگرفته باشد. برای خوانندگان ایرانی که شیفتهی «جنایت و مکافات» هستند، نظرات ناباکوف شاید کفرآمیز باشد. او میگوید: «خوانندگان غیر روس متوجه نمیشوند که داستایوفسکی نه یک هنرمند بلکه یک روزنامه نگار پر حرف و یک دلقک شلخته است. ناباکوف با آن وسواس فرمالیستیاش، تحمل آشفتگی رمان های داستایوفسکی را نداشت و میگفت: «من از برادران کارامازوف و آن ماجرای مزخرف جنایت و مکافات شدیدا بیزارم. قاتلان حساس و روسپی های روحانی او را حتی برای یک لحظه نمیتوان تحمل کرد.»
لیست «بت های دروغین» ناباکوف فقط به نویسندگان محدود نمیشد. او نفرتی عمیق از دکتر ژیواگو (اثر پاسترناک) و دکتر فروید داشت. ناباکوف روانکاوی فروید را «کلاهبرداری» میدانست و با لحنی که ترکیبی از طنز و تحقیر بود میگفت: «چرا باید تحمل کنم یک غریبهی کامل کنار بستر ذهنم بنشیند؟ من هیچ قصدی ندارم خواب های مبتذل طبقهی متوسط یک آدم عجیب و غریب اتریشی با چتر کهنه را ببینم.»
حتی همینگوی، که ناباکوف داستان کوتاه آدمکش های او را ستایش میکرد، از نیش زبانش در امان نماند. ناباکوف دربارهی رمان های معروف همینگوی (مثل زنگ ها برای که به صدا در میآیند) گفت: «چیزی بود دربارهی ناقوس ها، توپ ها و گاو ها، و حال به هم زن.» او ذهنیت همینگوی و جوزف کنراد را «بطرز مایوسکنندهای بچگانه» میدانست.
آیا ناباکوف همیشه حق داشت؟ قطعا نه. توماس مان و فاکنر هنوز هم شاهکار های ادبیات محسوب میشوند، چه ناباکوف بخواهد چه نخواهد. اما جذابیت ناباکوف در درستی نظراتش نیست؛ در «صراحت» اوست.
ناباکوف به ما درسی مهم میدهد: ادبیات، دموکراسی نیست. لازم نیست به همه احترام بگذاریم و لازم نیست با جریان آب شنا کنیم. او به ما جرأت میدهد که سلیقهی شخصی خودمان را داشته باشیم و از آن دفاع کنیم. وقتی از او پرسیدند بهترین کار در زندگی چیست، گفت: «مهربان بودن، مغرور بودن، نترس بودن.» شاید توهین های او به نویسندگان دیگر چندان «مهربانانه» نبود، اما قطعا «مغرورانه» و «نترس» بود. و در دنیای محافظهکار و پر از تعارف امروز، خواندن کسی که جرأت میکند بگوید «پادشاه لخت است»، لذتی کمیاب دارد.
در نهایت، برای ناباکوف، یک اثر داستانی تنها زمانی شایستهی این نام است که بتواند موهبتی به نام «لذت زیباییشناختی» را به خواننده ارزانی دارد. این لذت، چیزی جز حس اتصال به ساحتهای دیگر هستی نیست؛ جایی که در آن «هنر» تنها قانون حاکم است و ستونهایش بر چهار اصل استوارند: کنجکاوی، ظرافت، مهربانی و وجد. شاید همین دعوت به مهربانی و ظرافت، بزرگ ترین درس اخلاقی نویسندهای باشد که مدعی بود «داستانهای من هیچ درس اخلاقی ندارند.»


