نام ریچارد گد پس از ساخت مینیسریال «بچهگوزن» برای نتفلیکس بر سر زبانها افتاد؛ تریلری نفسگیر که قصۀ یک عشق یکطرفۀ وسواسگونه را به تصویر میکشید. از این جهت ساختۀ جدید او، «نیمهمرد»، را میتوان دنبالۀ معنوی «بچهگوزن» دانست؛ چرا که دوباره با همراه با گد قدم به دوزخی از عشقهای نامتعارف بیمار، هویتهای جنسی نامشخص و تنشهای بیپایان میگذاریم. اما با یک تفاوت کلیدی! کارگردان و نویسنده اسکاتلندی اینبار تا جای ممکن رگههای کمدی سیاه و کرینجِ کمدی «بچهگوزن» را به خفا رانده تا در نهایت مخاطب را با سردی بیپایان یک قصۀ مهیب تنها بگذارد. وضعیت روانیِ مخاطب در مواجهه با چنین سریالی تفاوت چندانی با سکانس اختتامیه ندارد؛ سریال دستش را روی دهان مخاطب میگذارد، نفس را دریغ میکند و در لحظهای که احتمالا خود نیز پیشبینی نمیکرد او را به قتل میرساند.
سریال «نیمهمرد» (Half Man) -همانطور که از نامش پیداست- داستان مردی همجنسگرا (نایال کندی) یا آنطور که خودش میپسندد، دوجنسگرا، را روایت میکند که از کودکی تا بزرگسالی رابطۀ پرفرازونشیبی را با برادر ناتنیاش، روبن (ریچارد گد)، از سر میگذراند؛ برادری یاغی که بارها و بارها، خشونت افسارگسیختهاش او را راهی زندان میکند.
سریال را میتوان به دو نیمه تقسیم کرد؛ در نیمۀ اول این برادر مخوف، بیش از آن که حضوری فیزیکی در زندگی نایال داشته باشد، سایهاش قدمبهقدم پسرک بختبرگشته را تعقیب میکند؛ چنان که در برخی سکانسها -به شکلی هوشمندانه- ورود روبن نه با تصویر که با صدا اتفاق میافتد: صدای موتور، صدای پا، صدای خنده و… و این چه استعارۀ درخشانیست از زندگی نایال! اساساً آوازۀ روبن زودتر از خود او پا به جهانِ «نیمهمرد» میگذارد. چنین میتوان تفسیر کرد که روبن برای نایال چیزی فراتر از یکبرادر ناتنی با روحیاتی مردانهتر از اوست؛ شاید یک سایۀ عظیم، یک نیمۀ گمشده، یک عشق ممنوعه! شگفتا که نایال در نیمۀ دوم سریال با وجود حذف روبن و دستگیر شدنش نمیتواند از او دل بکند و به خود تخریبی، روابط پرخطر و مواد مخدر دست میبرد تا این تنهایی را جبران کند؛ تنهاییای که به ظاهر باید سبب آرامش شود، حال آن که اضطراب نایال را دوچندان میکند. در واقع اگر نیمۀ اول روزهای آغازین شروع اعتیاد و نشئگی خوشایند ابتدایی باشد، نیمۀ دوم، نیمۀ دستوپنجه نرم کردن با عواقب پناه بردن به مواد مخدر است. چنین است که روبن در نیمۀ دوم حضوری پررنگتر و عینیتر و صدالبته مخربتر دارد. پرواضح است که این نیمه به مراتب مهیبتر و هولناکتر از نیمۀ اول به نظر میرسد.
رابطۀ این دو برادر را میتوان در دو سطح بررسی کرد؛ نخست، میتوان گفت همۀ این کشمکشها جنبهای جنسی دارند، این عشق ممنوعه از همان لحظات ابتدایی هماتاقشدن دو برادر ریشه میدواند و در نهایت روبن آن را به زبان میآورد. و جز اهریمنی به نام عشق چه چیز میتواند این دو برادر که جز ویرانی آوردهای برای یکدیگر ندارند را دائما بر سر راه دیگری قرار دهد؟ سریال نهتنها برای حذف این ظن نمیکوشد بلکه مدام به آن دامن میزند؛ چنان که درگیریهای دو برادر چه مقابل پلکان خانۀ نایال و چه در اسطبل بیش از زدوخورد به همخوابگی میماند. اما اگر از نگاه سطحی فاصله بگیریم، رابطۀ این دو برادر به شکلی دیگر نیز قابل تقریر است: این دو نفر تجسمهایی متفاوت از یک کل هستند. ناکاملبودن هر یک از دو برادر بدون دیگری، معشوقههای مشترک (مونا، جوانا و سلست) و حذفشدن هر فردی که قصد دارد این دوگانه را به سهگانه بدل کند. آن سکانس در دانشگاه را به یاد بیاورید که روبن پایش را روی پای نایال میگذارد و در اوج یگانگی مشغول رقص میشوند. این کلِ دونیمشده حتی در ظواهر زندگی نیز از یکدیگر تغذیه میکنند: نایال در سالهای بیکاری متوجه میشود که مخارج زندگیاش را روبن تامین میکند، کتاب نایال به خاطر روبن به موفقیت میرسد و سرانجام و مهمتر این همۀ این موارد، این نایال است که مونا را باردار میکند. در اصل حتی اختگی بین این دو برادر مشترک است؛ یکی فیزیکی و دیگری روانی. حال میتوانیم چنین نتیجهگیری کنیم که تلاقی مسیر این دو برادر در طول داستان، بیش از آن که به دست تقدیر رقم خورده باشد، توسط ناخودآگاه مقدر شده است.
ریچارد گد با این ترفند نبوغآمیز «نیمهمرد» را به سریالی فراتر از یک سریال مد روز دربارۀ یک مرد همجنسگرا بدل میکند. او -چنان که در «بچهگوزن شمالی» نیز اثبات کرده بود- جریان ووکیسم را علیه خود آن به کار میبرد. سریال درست در لحظهای که ممکن است با خوشخیالی چنین فرض کنیم که این نیز یک سریال مد روز دیگر است، با دیالوگ کلیدی نایال یک سیلی محکم به گوش مخاطب سادهاندیش مینوازد؛ در سکانسی آلبی از نایال میپرسد که چرا با وجود آن که مادرش همجنسگراست از بیان واقعیت دربارۀ هویت جنسی خودش هراس دارد؟ نایال در جواب حقیقتی تلخ دربارۀ جهانِ مدرن را بازگو میکند: «چون شرمش برای یه مرد بیشتره!». سریال این روند را ادامه میدهد و سکانس اقرار نایال به همجنسگرا بودن در برابر روبن را -که در فیلم و سریالهای این چنینی دستاویز خوبی برای همراه جریان شدن است- تبدیل به سکانسی کشدار، پرتعلیق و هراسانگیز میکند که در نهایت آن، این اقرار به غایت بیاهمیت جلوه میکند؛ گویی که از ابتدا چیزی جز مکگافین نبوده است.
«نیمهمرد» در کارگردانی و میزانسن نیز دقیق و حساب شده است. سکانس نخستین رویارویی نایال و آلبی در دادگاه پس از حملۀ خونین روبن به آلبی، گواه از حضور کارگردانی بسیار باهوش پشت دوربین میدهد. در این سکانس ابتدا ما نیمۀ سالمتر صورت آلبی و سپس نیمۀ تکهپاره شده را تماشا میکنیم؛ گویی یکی زخمیست که بر روح وارد شده و دیگری زخمیست بر جسم، یکی توسط نایال و دیگری به دست روبن. سکانسها در طول سریال نیز عامدانه طولانی طراحی شدهاند تا فرصت آرامش را از بیننده بربایند و بر تنش بیپایان داستان بیفزایند.
در نهایت، «نیمهمرد» یک قدم رو به جلو برای ریچارد گد چه در نویسندگی، چه در کارگردانی و چه در بازیگریست و نشان از آن دارد که کارگردان «بچهگوزن» در آن نقطه ابتدایی فریبنده متوقف نشده و همچنان به دنبال ماجراجوییهای پرمخاطره جدید است.


