سیلویِ نویسنده را در «داستانهای موازی» (Parallel Tales) اثرِ «اصغر فرهادی» درحال دید زدن همسایهها میبینم و یاد خودم پای پنجرهی اتاقم میافتم. از پنجرهی من یک ردیف ساختمان دیده میشود، با پنجرههای همیشه بسته و پردههای همیشه کشیده. فقط آدمهای یکی از آنها را همیشه میبینم. ادارهای که اگر همهی کارمندهایش توی پلههای اضطراری نباشند، حداقل سهچهارنفرشان همیشه آنجا هستند، سیگار میکشند و حرف میزنند و میخندند. فقط وقتی کسی توی پلهها نیست که همگی توی خود اداره تولد گرفته باشند. آنوقت از پشت پنجرهی اداره میبینمشان.
من هم مدت زیادی است که مثل سیلوی از یک نقطهی ثابت آدمهایی را تماشا میکنم که هیچوقت نفهمیدهاند بخشی از زندگیشان برای من تبدیل به منظره شده است. هیچکدام را نمیشناسم، اما به اندازهای دیدهامشان که دربارهشان چیزهایی بدانم یا دستکم فکر کنم که میدانم. اینکه کی از کی خوشش میآید، کدامشان کارش را بلد نیست و لابد با پارتی آمده و کدام احتمالاً کاربلدتر از چیزی است که به نظر میرسد. آنها همانقدر برای من شخصیتهای داستانیاند که نیتا، نیکو و تئو برای سیلوی؛ با این تفاوت که هیچوقت داستانی دربارهشان ننوشتهام؛ آبکیتر و کلیشهایتر از آن بوده که روی کاغذ بیاید. بهخاطر همین یکبار به سرم زد برایشان نامه بنویسم و بگویم خوشحالم برگشتند، آن هم بعد از یک غیبت طولانی بعد از جنگ. شاید اینطوری یک قصه ازش درمیآمد، اما هیچوقت این کار را نکردهام.
برای همین از همان آغاز فیلم خانهها با پنجرههایشان برایم از آدمهایش مهمتر شدند. در فیلم دو خانه به فاصلهی عرض یک خیابان ستینگ اصلی داستان هستند. یک طرف خیابان خانهی سیلویِ نویسنده است، طرف دیگر خانهای که نیتا و شخصیتهای دیگر داستان در آن زندگی میکنند و فضای خیابان مثل یک مرز دو قلمرو را از هم جدا میکند. خانهی سیلوی با میزانسنی که دارد هویت و ازطرفی روان او را نشان میدهد. او از خانهی خودش آنها را میبیند. نگاهش از دوربین، پنجره و خیابان رد میشود و بخشهایی از زندگی افراد روبهرویی را میبیند. او آنها را میبیند بدون اینکه صدای آنها را بشنود؛ دقیقا همان چیزی که در خانهی شخصیتهای داستان اهمیت دارد. آنها در آن خانه صدا تولید میکنند، اما هیچگاه به گوش سیلوی نمیرسد. او شخصاً وارد خانه و زندگی آنها نمیشود، او از فاصلهای امن به آنها نگاه میکند و بعد آنچه دیده را بههمراه تخیل خودش وارد داستان میکند.
این فاصله برای من همان چیزی را تداعی میکند که در شهر گاهی اوقات بیشتر از خود ساختمانها اهمیت دارد. فاصله به همان اندازه که دو مکان را از هم جدا میکند، میتواند آنها را بههم مرتبط کند و درنتیجه تبدیل شود به محل تلاقی دو زندگی که هیچ ارتباط مستقیمی با هم ندارند. ممکن است آدمها هر شب پشت پنجرهی خودشان، آدمهای دیگری را ببینند، بدون اینکه حتی یک بار با هم حرف زده باشند و گاهی هم ممکن است یکی از دو طرف فقط به خانهی دیگری دید داشته باشد و آن یکی روحش هم از وجود دیگری باخبر نباشد؛ یعنی یک نوع رابطهی دیداری یکطرفه. چیزی شبیه فاصلهی بین نویسنده و شخصیت داستانش.
من فکر میکنم بهخاطر همین است که این بار خود اصغر فرهادی هم آنچنان به شخصیتهایش نزدیک نمیشود. او که در فیلمهای قبلی ما را گاهی به درونیترین لایههای روانی آدمها میبرد، اینجا ترجیح میدهد کمی عقب بایستد؛ همانقدر دور که نویسندهی پشت پنجره از آدمی که نمیشناسدش فاصله دارد. شاید این فاصله ضعف فیلم باشد، چنانکه بعضی منتقدان گفتهاند؛ اما شاید هم بخشی از بازی فیلم باشد؛ فیلمی دربارهی نگاه کردن با فاصله به دیگران که خودش هم مدام از ما میخواهد از فاصله نگاه کنیم. چراکه دوربین هم بیشتر در فاصله میایستد و آدمها را در نسبت با اتاق، پنجره و آدمهای دیگر میبیند. کلوزآپ تقریباً جایی در زبان تصویری فیلم ندارد و بیشتر با مدیومشات و لانگشات طرفیم. انگار فاصلهای که میان سیلوی و آدمهای آنسوی خیابان وجود دارد، در فاصلهی دوربین و شخصیتها هم تکرار میشود. فیلم آنها را به ما نشان میدهد، اما کمتر اجازه میدهد به آنها نزدیک شویم.
در داستانهای موازی نویسنده و شخصیت از هم فاصله دارند. سیلوی میتواند آدمهای خانهی روبهرو را ببیند، اما نیتا، نیکو و تئو هیچ دیدی ندارند و در آغاز حتی نمیدانند خانهی نویسنده کجا است. نیکو دائم میخواهد بفهمد نویسنده از کجا نگاهشان میکند، اما نمیتواند پنجرهی آنها را پیدا کند. این نابرابری اتفاقی نیست. شخصیت در جهان خودش زندگی میکند؛ نویسنده از جایی بیرون از آن جهان به او نگاه میکند و این نگاهها کاملاً یکطرفه است.
سیلوی با نگاه وسواسگونه به آنها میخواهد روایتی واقعی بنویسد، ولی آگاهانه یا ناآگاهانه تخیل خودش را هم وارد میکند. او صحنههایی از یک زندگی را میبیند و برداشت خودش را از آن مینویسد. این برداشت طبیعتاً از تجربهی زیستهی خودش میآید؛ چه تجربهی گذشتهاش در زندگی با پدرومادرش و چه اتفاقات جاری زندگی و عادتهایش مثل خوردن غذای کنسروی و حتی بریده شدن پایش با شیشه. او با ارتباط دادن اتفاقات زندگی خودش به شخصیت درواقع خودش را در شخصیتش میریزد؛ مثل هر نویسندهی دیگری. اتفاقاً همین کار باعث میشود فاصلهی بین حقیقت و داستان بیشتر شود.
آدام شخصیت دیگری است که وارد زندگی سیلوی میشود و با دیدن او به زندگی او، به دیدن همسایهی او و درنهایت به نویسندگی علاقهمند میشود و سعی میکند از او تقلید کند. این تقلید از دیدن همسایه تا گرفتن جهانبینی سیلوی گسترش مییابد. آدام که هنوز چیزی از نویسندگی نمیداند داستان را با ثبت حقیقت اشتباه میگیرد و حتی با وسواس بیشتر نیتا را میپاید. او به دیدن او با دوربین اکتفا نمیکند و او را در خیابان و کافه هم دنبال میکند. حتی او خیال میکند اگر داستان مطابق زندگی واقعی نیتا نباشد، باید داستان را تغییر داد. انگار حقیقت داستان آن چیزی است که واقعاً اتفاق افتاده. درصورتی که داستان قرار نیست صورتجلسهی حقیقت باشد.
به اینجا که میرسم یاد اولین توصیه در اولین جلسهی تمام کلاسهای داستاننویسی میافتم؛ «اولین قدم برای نوشتن، خوب دیدن است». این جملهی تکراری و حتی شاید بتوان گفت کلیشهای نکتهی اشتباهی نیست، اما بیشتر وقتها معنای آن درست توضیح داده نشده. عدهی زیادی خوب دیدن را با زیاد دیدن و جمع کردن افراطی جزئیات اشتباه میگیرند و وقتی شخصیتی را از واقعیت میگیرند فکر میکنند باید بدانند آن آدم چه پوشیده بود، ساعت چند آمده، با چه کسی حرف زده، چه غذایی خورده، خانهاش چند اتاق داشته و رابطهاش با آدمهای دیگر چه بوده. انگار هرچه بیشتر از زندگی واقعی کسی بدانند داستان بهتری خواهند نوشت. درصورتیکه خوب دیدن به معنی زیاد دیدن نیست. تشخیص دادن فاصلهی میان چیزی که دیدهایم و چیزی که خیال کردهایم دیدهایم هم هست. نویسنده چیزی را میبیند و بعد مجبور است بخشی از آن را به تخیل خودش بسپارد. آنچه دیده شده، مادهی اولیه است، نه محصول نهایی. اگر قرار باشد تمام فاصلههای میان واقعیتهای مشاهدهشده را با اطلاعات واقعی پر کنیم، ممکن است در نهایت به گزارش دقیقتری برسیم، نه لزوماً داستان بهتری.
برای همین دوربین در فیلم فقط ابزار دیدن نیست. دوربین جایگاه نگاه را تعیین میشود. خود دوربین ثابت است، اما کسی که پشت آن مینشیند تغییر میکند و با تغییر او چیزی که دیده میشود هم تغییر میکند. سیلوی، آدام و درنهایت نیتا آن چیزی را میبینند که با جهان فکریشان همخوانی دارد. درست مثل وقتی چند نویسنده دربارهی یک موضوع واحد مینویسند، اما هرکدام داستان متفاوتی خلق میکنند.
در این بین وضعیت نیتا متفاوت است. او در آغاز یکی از کسانی است که خودش دیده میشود، ولی وقتی وارد خانهی سیلوی میشود، اتفاق مهمتری از ورود به یک مکان تازه رخ داده است؛ او وارد جایگاه خلق داستان میشود. این جابهجایی و این ورود از نظر من یکی از مهمترین اتفاقهای فیلم است. نیتا از آن سوی خیابان به این سو میآید؛ از خانهای که موضوع نگاه بوده به خانهای که نگاه از آنجا تولید شده و وقتی پشت دوربین میایستد، جایگاهش عوض میشود. دیگر فقط شخصیت داستان نیست؛ حالا خودش صاحب نگاه شده است. او تنها کسی است که فاصلهی بین نویسنده و شخصیت را از بین میبرد. حتی نیکو تا پای ساختمان میآید، اما هرگز وارد خانه نمیشود. انگار تنها کسی از خانهی روبهرویی که پتانسیل تبدیل شدن به نویسنده را دارد نیتا است.
از این منظر وضعیت زن خدمتکار هم در فیلم برایم جالب است. او دائماً میان این دو خانه و درواقع این دو جایگاه رفتوآمد میکند. چیزهایی که دربارهی هر خانه میشنود، به آن یکی میبرد. او نه کاملاً ناظر است و نه کاملاً سوژهی نگاه. بیشتر شبیه یک راوی بینابینی است؛ راویای که روایتش از مرز میان دو جهان عبور میکند، اما هیچوقت به حقیقت کامل هیچکدام دسترسی ندارد. این زن به شکلی زمینیتر همان کاری را میکند که فیلم با ما؛ تکههایی از یک زندگی را از جایی به جای دیگر منتقل میکند و خود روایتی تازه ارائه میکند.
این ردوبدل شدن داستان ازطریق خدمتکار و مهمتر از آن آدام یک نگاه تازه به شخصیتهای داستان میدهد. آنها با روایتی متفاوت از زندگیشان روبهرو میشوند و این روایت به زندگیشان نفوذ میکند و تأثیرش را میگذارد. انگار آدمها نگران این هستند که چطور دیده میشوند، ولی تأثیرش را هم میگیرند. حالا یادم میآید به پنجرههای خانهی قبلیمان. من معمولاً پردهها را کنار میزدم، بیترس از اینکه از پنجرهی روبهرو دیده شوم که فقط شش متر با من فاصله داشت. اسم همسایهی روبهرویی آرمِن بود و همیشه به من میگفتند: «آرمن الان میبیندت»، ولی آرمن هیچوقت پشت پنجره نبود. دستکم من ندیدم که باشد. پردههای خانهشان تقریباً همیشه کشیده بود. با این حال احتمالِ دیدهشدن که از بین نمیرفت. حالا فکر میکنم اگر کسی واقعاً پشت آن پنجره ایستاده بود، چه؟ اگر یک روز پرده کنار میرفت و من چشمم به چشم او میافتاد، آیا باز هم به همین راحتی در خانه راه میرفتم؟ من تا وقتی نمیفهمیدم که دیده میشوم، آزاد بودم.
این شبیه چیزی است که در فیلم هم اتفاق میافتد. آدمها از این میترسند که چطور دیده میشوند. تصویری که دیگری از آنها ساخته، حتی اگر نادرست و تخیلی باشد، وارد زندگیشان میشود و رفتارشان را تغییر میدهد. اینجاست که داستان سیلوی وضعیت عجیبی پیدا میکند. او دربارهی آدمهای خانهی روبهرو چیزی مینویسد که الزاماً زندگی واقعی آنها نیست، اما وقتی این داستان به آنها میرسد، دیگر نمیتوانند آن را صرفاً یک داستان بدانند. روایت وارد زندگیشان شده و شروع میکند به تغییر دادن آن. یعنی تخیل در برابر واقعیت قرار نمیگیرد؛ به درون آن نشت میکند. این از خودِ داستان جالبتر هم است؛ اینکه آدمی دربارهی آدم دیگری خیال میکند و آن خیال به یک رفتار واقعی تبدیل میشود.
من هم اگر دربارهی کارمندهای اداره داستانی بنویسم که فلانی عاشق فلانی است، این داستان تا وقتی فقط در سر من است، چیزی جز خیال نیست. اما اگر روزی به دستشان برسد و نگاه آن دو نفر به خاطرش تغییر کند، ناگهان خیال من بخشی از واقعیت زندگی آنها شده است.
پس انگار مسیر روایت در فیلم این باشد؛ دیدن به خیال منجر میشود؛ خیال به روایت؛ روایت به آدمها برمیگردد و آدمها بعد از شنیدن روایت، زندگیشان را تغییر میدهند و بعد این تغییر به زندگی نویسنده برمیگردد. در این میان مکان هم دیگر فقط جایی نیست که این اتفاقها در آن رخ میدهند. خودِ مکان دارد این رابطه را میسازد. درنتیجه ورود نیتا به خانهی سیلوی عبور از مرز است.
قبل از او آدام هم دقیقاً از همین مرز عبور کرده. او وارد خانهی سیلوی شده، کتابها و دستنوشتهها را دیده و بعد دوباره به جهان مقابل برگشته. او چیزی از یک جهان به جهان دیگر میبرد. همانطور که سیلوی از زندگی آدمها میدزدد و آن را تبدیل به داستان میکند؛ آدام از سیلوی و بعدتر از نیتا میدزدد و به داستان نزدیک میشود. به این ترتیب انگار نویسندگی دارد از سیلوی به آدام منتقل میشود و بعد نیتا این مسیر را کاملتر میکند.
بنابراین میتوان گفت تغییر شخصیتهای فیلم در پایان هم نتیجهی اتفاقهایی است که برایشان رخ میدهد و هم نتیجهی تغییر جایگاهی که از آن به زندگی نگاه میکنند. سیلوی که در آغاز خودش را در خانه حبس کرده، کمکم از آن فاصله میگیرد و حتی تا جایی پیش میرود که میخواهد خانهاش را بفروشد و درنهایت از این تصمیم منصرف میشود. اول از آدام فاصله میگیرد، ولی بعد او را در آغوش میگیرد. آدام از بیمادر و بیخانمانی سابقاً دزد به جایی میرسد که خودش داستان مینویسد. اما تغییر جایگاه نیتا از همه برایم مهمتر است. او که در تمام فیلم موضوع نگاه دیگران است__چه نگاه سیلوی و چه نگاه نیکو__ در پایان خودش نگاه میکند و شاید روزی چیزی را که دیده به داستان تبدیل کند. گرچه همهی این اتفاقها زندگی معمولیاش را بههم زده، اما چیز مهمی دربارهی رابطهاش با نیکو و جایگاهش در زندگی به او یاد داده.
به نظر من مهم نیست که نیتا بالاخره خانهی سیلوی را پیدا کرده، مهمتر این است که حالا در جایی ایستاده که پیش از این از آنجا به او نگاه میشد. دوربین همان دوربین است، اما آدم پشت آن عوض شده. حالا نیتا میتواند ببیند، خیال کند و شاید صحنهای که فقط بخشی از آن را دیده به داستان تبدیل کند. داستان هم اغلب از همینجا شروع میشود؛ از جایی که دیگر نمیدانیم آنچه میبینیم چقدر واقعیت است و آنچه نمیبینیم را چقدر خودمان ساختهایم.


