تازه مهاجرت کرده بودم. تنها، سردرگم و شوریده حال. کاری گرفته بودم که برایم نو و هیجانانگیز اما پر از اضطراب و خستگی روحی و جسمی بود. تازه توانسته بودم سوئیتی کوچک اما آفتابگیر و قشنگ برای خودم اجاره کنم. جایی که تنها متعلق به خودم بود و کلیدش تنها در کیف من پیدا میشد. آرزویی که سالها به آن فکر کرده بودم، سرانجام در سی و سه سالگیام تحقق یافته بود. دوست عزیزی از ایران آمده بود واشینگتن دیسی برای یک نمایشگاه نقاشی گروهی. از دوست نقاشم دعوت کردم که یک عصری مهمان من و اولین خانهی زندگیم باشد. وقتی آمد، چای خوردیم و کیک اسفنجی شکلاتی و از ایران و آمریکا حرف زدیم و تفاوتهای زندگی در این دو کشور. من خودم هنوز گیج بودم و تنها چیزی که ازش مطمئن بودم، این بود که دیگر نمیخواهم در ایران زندگی کنم. ناگهان یادم آمد که سیدی جدیدی به دستم رسیده از خوانندهای با صدایی متفاوت که سعی دارد سبک خودش را پیدا کند. سیدی گذاشتم توی لپتاپ و ترانهها شروع شد تا رسید به ترانهی «ترنج». دوستم گفت صدایش را بلند کن. چند بار آن را گوش دادیم، هر بار با صدایی بلندتر از قبل. ما هر دو درحالیکه از پنجره به غروب آفتاب نگاه میکردیم و شبی که داشت شهر را در برمیگرفت، مفتون و مبهوت «ترنج» محسن نامجو، هیچ نگفتیم و فقط گوش دادیم. بیست سال از آن تاریخ گذشته است و خاطرات خوش من و ما، از هنرمندان محبوبمان، یکی بعد از دیگری، فرو میریزد و میشکند.
خاطرهی خوش تنها تجسمی شیرین از گذشته نیست. در سطح فردی، خاطرات خوش به انسان گوشزد میکنند که اگر زندگی در حال حاضر خوش نیست، همیشه این نبوده؛ و در سطح جمعی، به یک ملت یادآوری میکنند که تاریخ آنها فقط مجموعهای از شکستها، جنگها، سرکوبها و سوگواریها نیست، بلکه در تاریخ، لحظات خوش هم بوده است. حافظهی یک جامعه میتواند از چیزهای کوچک و کماهمیتی تشکیل شود. مثل خیابان باصفا و پردرختی که مردم در آن قدم میزدند، سینمایی که نخستین فیلمشان را در آن دیدهاند، ترانهای که دستهجمعی آن را میخواندهاند، هنرپیشهای که عاشقاش بودهاند، جشنها، کافهها، مدرسهها، کوچهها، دانشگاهها،رستورانها، طعمها، لباسها، بوها، غذاها و حتی شوخیهایی که زمانی میان مردم رواج داشته است. شاید به همین علت است که خاطرات خوش، بخشی از هویت تاریخی یک ملتاند. آنها به گذشتهی جمعی مردمان، گرما و جان میدهند. تاریخ رسمی ممکن است بگوید در فلان سال چه حکومتی بر سر کار بوده یا چه جنگی اتفاق افتاده، اما حافظهی جمعی به ما میگوید مردم در آن تاریخ چگونه زندگی میکردند و چه حسی در زندگیهایشان جاری بوده. چه ترانهای معروف بوده، چه لباسی ترند بوده، چه رستورانی پاتوق بوده و انسانها چه سلیقه و منشی داشتند.
اما این مسئله، زمانی اهمیت بیشتری مییابد که آن خاطره، تخریب، تحقیر و موجب احساس پشیمانی در مردم شود. یادم است سالها پیش، مصاحبهای از اکبر عبدی دیدم که در آن فحشهای رکیک میداد. یک لحظه تمام خاطرات خوش کودکی من از بازیهای شیرین او، مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت و طعم زهرمار در دهانم نشست. و یا مدتی است که یادآوری خاطرات نوجوانیم که بیشترش را با صدای «داریوش» اقبالی، خوانندهی مشهور به یاد میآورم، به جای اینکه حس خوبی از آن بگیرم، آزارم میدهد.
میلان کوندرا، نویسندهی شهیر اهل کشور چک که البته بیشتر خود را نویسندهای فرانسوی میدانست در کتاب «خنده و فراموشی» خود، جملهی معروفی دارد: «مبارزهی انسان با قدرت، مبارزهی حافظه با فراموشی است.» اما هولناکی قضیه آنجاست که گاهی این خود مردم هستند که سعی میکنند آن حافظهی تاریخی را پاک کنند، البته در اغلب موارد این هم منشایی وابسته به قدرت دارد. اکبر عبدی با نزدیک شدن به قدرت تمامیتخواه حاکم بر ایران، از مردم دور شد. داریوش با غیرمستقیم بازی کردن در زمین صاحبان قدرت در ایران، از خاطرات دست کم گروهی از مردم فاصله گرفت و محسن نامجو با تمام نوآوریهایی که در یک دورهای در موسیقی فیوژن و ترکیب موسیقی ایرانی و غربی داشت، از آن زمان که داستان آزارهای جنسی و تحقیرهای کلامی و رفتاریاش، نسبت به زنان، منتشر شد، در ذهن بسیاری از مخاطبان و علاقمندانش فروریخت. از همان زمان که زنانی قدرتمند و شجاع آمدند و راوی داستانهای خود شدند. زنانی که نترسیدند و هیچ چیزی جز برملا کردن آنچه که بر سرشان آمده بود، آبی بر آتش آلام درونیشان نمیریخت. از همان زمان محسن نامجو برای من و بسیاری از مخاطبین خود تمام شد. حتی قبل از آنکه آن نوار صوتی مهوع از او منتشر شود که پر است از افاضات مردسالارهی متحجرانه، مانند این جمله که: «هر نفس من برابر است با شش ماه از زندگی این زنان (افشاگر)» او که سالها بود، دیگر به لحاظ موسیقیایی چندان چیزی هم در چنته نداشت، بعد از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ و کشته شدن هزاران ایرانی بیگناه، و جنگ چهل روزهی ایران و آمریکا، مواضع رادیکال خود را در مورد حکومت اسلامی و کلا دین و مذهب کنار گذاشت و با جانبداری از نظام اسلامی، کاملا راه را برای بازگشتاش به ایران هموار کرد.
محسن نامجو که برای توهین به مقدسات اسلامی، مرتد شناخته شده بود و پروندهی قضایی داشت، تحت برنامهای در وزارت ارشاد جمهوری اسلامی، با عنوان بازگشت هنرمندان به ایران، به ایران بازگشت. به ایرانی که دیگر هیچ چیزش مثل آن زمانی نیست که آن را ترک کرده بود. در این بیست سال، خون هزاران جوان و کودک و پیر بر خیابانهایش ریخته و به قول شاهرخ مسکوب، نویسنده شهیر ایرانی که در تبعید ماند و دق کرد: «آن خونها در زمین فرو نمیروند، در شهر جاری میشوند و هر کس آن خون جاری را ببیند، میفهمد که بیگناهی را کشتهاند.»
حالا با انتشار ویديوی خانم آزاده اخلاقی، همسر محسن نامجو که عکاسی صاحب نام و ساکن نیویورک است، ابعاد بیشتری از این بازگشت روشن شده است. او بدون اطلاع همسرش، با یک جفت دمپایی و برای گرفتن چند ورق پرینت از خانهشان در نیویورک خارج شده و شش روز همسرش از او بیاطلاع بوده و با دیدن ویديوی او در شبکههای اجتماعی از رفتناش به ایران آگاه شده. از سوی دیگر، در حالی آقای نامجو برای بازگشت به ایران، برنامهریزی کرده که گروهی برای چند کنسرت او در کانادا و آمریکا برنامهریزی کرده و به مردم بلیت فروختهاند. محسن نامجو با یک پروندهی اقدام به تجاوز، به صورت یواشکی، بدون پاسپورت و با ظن کلاهبرداری از فروش بلیتهای چند کنسرت و بدون کوچکترین همدلی و همراهی با شریک زندگیاش، در دامن جمهوری اسلامی پناه گرفته تا به گفتهی خود، آخر عمر را با خواهران و برادرانش بگذارد.
حکومتهای توتالیتر سعی میکنند مردم خود را از هویت خودشان دور کنند، از خاطرات خوش تهی سازند و هنرمندان را به سمت و سوی ایدئولوژی خودشان بکشانند. آنها از این طریق میخواهند برای خود حقانیت بخرند و آبرویی دست و پا کنند. در حالیکه این همه دست و پا زدنها در نهایت و آنطور که تاریخ میگوید محکوم به شکست است. شاید محسن نامجو با ژست ضد جنگ بودن، توانایی دست گرفتن «ژ-۳» و با انتشار عکس «سه برادر خوشبخت در کنار هم» سعی کند، یک روایت رسمی از عادی بودن وضعیت امروز جامعهی ایران بسازد، چشم بر کشتارها، اعدامها، سرکوبها و وضعیت وخیم حقوق بشر در ایران ببندد و حتی فقر و فلاکت و کمر شکستهی اکثریت مردم را نبیند، اما حافظهی جمعی مردمان، قویتر از آن است که چنین روایتی را باور کند.
در بخشی از حرفهای آزاده اخلاقی خطاب به نامجو می شنویم که: «من تصور کرده بودم روزی که ایران آزاد شود، من و تو با هم به ایران بازمیگردیم، با یک ماشین جیپ به سرتاسر ایران سفر میکنیم و تو در میدان شهرها برای مردم آواز میخوانی.» یادم آمد که بیشتر از بیست سال است که ظالمانه و ناعادلانه و بدون هیچ دلیل محکمهپسند و قانونی، تبعیدی شدهام و نتوانستهام به وطنم بازگردم. در تمام جشنها و سوگواریها غایب بودهام. در زمانی که پدرم بیمار شد و خیلی سریع از دنیا رفت، نتوانستم روزهای آخر در کنارش باشم و یا به سر مزارش بروم. مادرم بیمار شد و سالهاست که در بستر بیماری و رنج و درد، دیگر حتی حرف هم نمیزند و این حق ابتدایی و انسانی دیدار از عزیزترم کس زندگیم، حتی برای یک هفته، از من دریغ شده است. و هزاران هزار ایرانی دیگر هستند که وضعیتی مشابه من دارند. همهی ما آرزوی بازگشت به سرزمین مادریمان را داریم اما به چه قیمتی؟ به قیمت گذشتن از شرف و چشم بستن روی خونینترین و سیاه ترین بخش تاریخ معاصر ایران؟ قطعا جواب بخش بزرگی از ایرانیان تبعیدی یک «نه» بزرگ است. چون آنها راویان تاریخی هستند که لکههای سیاهاش را به یاد خواهند داشت. چرا به یادآوردن خود کنشی تاریخی است.


